<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نسترن پیریان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_94444413</link>
        <description>نوشتن، اولین راه برای درمان!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:19:15</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3724897/avatar/psIwUH.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نسترن پیریان</title>
            <link>https://virgool.io/@m_94444413</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من‌ را بخوانید.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94444413/%D9%85%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF-eri5ejcoyu0i</link>
                <description>روزهاست که دلم می‌خواهد از تو بگویم، اما می‌ترسم.  در این ایام کذایی هم کارم به جایی رسیده است که پدرم دیروز از من می‌پرسید: «چه باید کرد؟»  دلم می‌خواست بگویم: مگر آن زمان که برای به دنیا آوردنم خوشحال و ذوق‌مرگ بودید، از من پرسیدید چه باید کرد که حالا می‌پرسید؟  قلبم درد می‌کند، چون قلبم درد می‌کند؛ خانه را غرق در ظلمات و خودم را غرق در پستوهای خانه می‌کنم.  کتاب را نمی‌خوانم، عکس‌ها و فیلم‌ها را نمی‌بینم.  جواب حرف‌ها و پیام‌های دوستانم را نمی‌دهم و مهمان هم نمی‌خواهم.  همه‌ی این‌ها به‌خاطر این است که قلبم درد می‌کند!  تا حالا قلبتان درد گرفته؟ حتما گرفته.  در این دنیا آدم بی‌درد قلب اصلاً وجود ندارد.  من نشسته‌ام و خیره به ماسک موی صورتی‌ام هستم که یکهو دلم می‌خواهد بزنم زیر کاسه و کوزه‌های خودم و شروع کنم به گریه کردن‌های بی‌وقفه.  من با کسی حرف نمی‌زنم، اما انگار یکی یکهو دلش می‌خواهد بیاید و بزند زیر کاسه و کوزه‌های من و حرف‌ها بزند که قلب دردم بیشتر شود.  راستش چپ می‌روم و راست به تو فکر می‌کنم.  به اینکه تا کجا قرار است از داشتنت پشیمان نشوم. به اینکه دقیقاً کِی دلم می‌خواهد برگردم به این عقب و یا که می‌خواهد پرت شوم به آن جلو!؟  آن روز در کافه خوارزم، پاهایم را روی هم انداخته بودم و خیره به فنجان داغ چای گفتم: «صبر کن، باران بگیرد، می‌روم. یا که پایم جان بگیرد، می‌روم.»  و تو در مقابل من نشسته بودی و خیره به اقیانوسی از سیاهی میز گفتی:  «آبرویم می‌رود با چشم تر، صبر کن، باران بگیرد، می‌روم.»  حالا امروز، اینجا باران گرفته است.  بهانه‌ای نیست برای نرفتن و حتی هیچ بهانه‌ای نیست برای ماندن.  باید رفت.  به قول بزرگی، راه رفتنی را باید رفت.  من به تو، به آن روزی که از من می‌خواهی بروم، فکر کردم. به اینکه عشق یک روز می‌میرد و من از مردنش بیشتر از مرگ مادرم غمگین می‌شوم.  به اینکه عشق دروغ کدام هزار پدری بود که اینگونه دست انداخته در گلوی سیل آدم‌ها.  به اینکه کی سن و سال‌ام به اینجا رسید.  ده روز دیگر می‌شود ۲۱ سالم؛ اما هنوز زخم‌هایی دارم که هیچ‌گاه سر بسته نمی‌شوند.فکر می‌کنم باز هم از همه گفتم که فقط از تو نگویم.  می‌ترسم، من را که نه؛ اما امیدوار هستم ترس را بفهمی!</description>
                <category>نسترن پیریان</category>
                <author>نسترن پیریان</author>
                <pubDate>Fri, 20 Feb 2026 19:04:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرف‌ زدن با پله‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94444413/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D9%BE%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7-n3ibnqujmr7i</link>
                <description>مدت‌هاست که دست از این من کشیده‌ام!  از این تن، از این بدن، از هر چیزی که متعلق به من است، متنفر هستم.  روزهاست که هیچ حقی با من نیست؛ حق را برای همیشه هدیه داده‌ام به این‌ها.  چیزی برایم معنا و مفهوم سابق بر این را ندارد.  فکر می‌کنم تمام دنیا ایستاده‌اند و با چیزی شبیه به کِل کشیدن یا کف زدن همگانی‌شان، من را مسخره می‌کنند.  این وسط آدم‌ها هر روز و هر روز و حتی بیشتر از قبل درگیر تشویش شخصیت من هستند.  از حرف زدن با آدما می‌ترسم.  راستش با آدم‌ها حرفم نمی‌آید؛ اما تا دلت بخواهد می‌توانم با درخت‌های خواب و زشت زمستانی، گل‌های غمور و پژمرده حیاط حرف بزنم.  حتی پله‌ها!  امروز با پله‌های حیاط هم حرف‌ها می‌زدم.  حرف زدن با درخت‌ها و پله‌ها را دوست داشتم؛ آنها هیچ‌وقت راجع‌به من و شخصیت بیخود و ناقص من حرفی نمی‌زنند.  هیچ‌وقت قرار نیست نگران شکستن قلب پله‌ها شوم.  یا نگران شنیدن حرف‌هایی که به درخت گفتم از نقی و تقی نمی‌شوم.  حرف‌هایم برای پله و درخت تا ابد راز می‌مانند.  اما این آدمیزادها چی؟  روزهای زیادی‌ست که از عروسک‌ها عکس گرفته‌ام؛ احساس می‌کنم زشت‌ترین عکس‌های دنیا متعلق به من و عروسک‌هایم هستند.  امروز پوستم از همیشه کدرتر بود، لب‌هایم از کویر لوت هم خشک‌تر.  قلبم هر لحظه می‌خواست از تنم جدا شود.  خون‌ها به پاهایم نمی‌روند؛ اعتصاب قلم پاهایم را می‌بینم. یخ هستند و ثابت.  دست‌ها جور دیگری اعتراض کرده‌اند.  دست‌هایم مثل مار پوست می‌اندازند، باورتان می‌شود؟  دکتر می‌گفت واکنش دفاعی بدنت در برابر استرس ناشی از دوران این است.  به او گفتم: نمی‌دانم آقای دکتر. شما تا به‌حال دست بودید؟ شاید اگر من دست بودم، رگ‌هایم را تبدیل به استخوان سخت می‌کردم. این دست‌ها دردشان چیز دیگری‌ست؛ خودم بهتر می‌دانم.  دلم می‌خواهد بستن کمر همت به آسانی بستن چادر رنگی‌ای بود که بی‌بی به کمرش می‌بست. اما از بستن کمربند آتشین هم سخت‌تر است.  وگرنه کمر همت را می‌بستم و به تمام این اعضا و جوارح که در حال متلاشی کردنم هستند می‌گفتم: هر کس خواست بماند، هر کس نخواست راه باز است و جاده هم دراز.  آن وقت شاید یک انسان بی‌پوست، بی‌مو و حتی بی‌قلب شادتری باشم.  شاید شادی‌ام در قبرستان نهفته بود.  شاید...</description>
                <category>نسترن پیریان</category>
                <author>نسترن پیریان</author>
                <pubDate>Tue, 10 Feb 2026 17:07:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جست‌وجوی ریدو (Redo)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94444413/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA-%D9%88%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%88-redo-duvh3kqkfgz1</link>
                <description>این روزها هر کس را می‌بینم، در حال بیل زدن باغچه‌ی خودش است. حیران و سرگردان دنبال گزینه‌ی آندو ریدو می‌گردند؛ اگر پیدایشان کردند، می‌خواهند آنقدر فشار بدهند تا به مرحله‌ی یک ماه قبل‌تر برگردند.سیاست‌مدارهای اینجا هم هر روز از درهای متفاوتی وارد می‌شوند تا بگویند خلقت ما باگ دارد و گزینه‌ی ریدو در خلقت ما وجود ندارد.من از آنها بی‌دلیل متنفر هستم. راستش این روزها از خیلی چیزها متنفر هستم. از ماشینِ بی‌در و بی‌شیشه و خاکستر شده‌ی پارکینگ که در اعتراضات آتش زدند، متنفر هستم. از شنیدن اسم پسرعمویم، به خاطر به یاد آوردن ساچمه‌ی سرش، متنفر هستم. از احوال بد عمو بعد از آزادی و آنلاین نشدنش متنفر هستم. از مطب پزشک و پزشکیان متنفر هستم. از هر کسی که سعی دارد نظر سیاسی خودش را در ما فرو کند و از هر کسی که خودش را لایق نصیحت کردن می‌بیند.از اخبار، از پیامک‌ها، از آسفالت شهر، از بنرها، از صداها، اشک‌ها، شعارها، قول‌ها و وعده و وعیدهایی که از روی باد معده هستند، متنفر هستم. امروز از آتش هم متنفر شدم. از آتشی که امروز بازار جنت را سوزاند، از گازی که باعث انفجار بندرعباس شد و از چهار انفجار آینده هم متنفرتر از همه‌ی این‌ها هستم.و بیشترتر هم از اینکه هر بار خواستم چیزی را بنویسم با کلمات کذائیه «این روزها» شروع می‌شود، متنفر هستم. کم‌کم می‌روم به سمت و سوی اینکه از خودم هم متنفر شوم. شاید هم هستم!</description>
                <category>نسترن پیریان</category>
                <author>نسترن پیریان</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 18:31:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حالِ تاسیان.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94444413/%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%90-%D8%AA%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%86-pjb4czcxzidv</link>
                <description>روزهاست که با سردرد از خواب بیدار می‌شوم. مانند مرغ‌ها زود می‌خوابم، شاید از مرغ هم آن طرف‌تر.پنج عصر می‌خوابم تا آخر شب.انگار روحم تمام تلاشش را می‌کند برای ندیدن آدم‌ها.هر بار که می‌روم اخبار را بخوانم، اسم عراقچی و شمخانی و ترامپ و نتانیاهوی سگ پدر را می‌بینم، پشیمان می‌شوم. پشیمان از اینکه قرار بود نبینم، نشنوم، نخوانم. پس اینجا چه می‌کنم؟سرم دارد می‌ترکد. انگار مس‌گرهای مغزم یک چکش به قابلمه مسی خود می‌زنند و یکی به سینی مسی همسایه. می‌خواهم بگویم در سرم یک چیزی فراتر از جنگ مس‌گرها اتفاق می‌افتد. از این خواب، از احتمال جنگ، از سنگ و کاغذ، قیچی‌ای که هیچ‌کس نمی‌فهمد دست نیمه باز و بسته در این بازی، معنایی ندارد، عاصی و حیرانم.دلم می‌خواهد در فضا معلق بمانم ولی دیگر یک لحظه ایرانی نمانم.صداها در گوشم فریاد می‌زنند. پدر سپهر روزهاست که در سرم حرف می‌زند.عمو محسن را به طرز وحشتناکی گرفته بودند؛ روزهاست غصه او را می‌خورم.نگران بودم او را بزنند.دلم برای مامورهایی که آخرش نفهمیدم کی و کدام کثیف‌زاده‌ای آن‌ها را زیر گرفت، می‌سوزد.ای‌کاش این حال تاسیان تمام شود. این ابر سیاه از قلب‌ها و آسمان ایران خارج شود و گرد غم ته‌نشین شود. این سرای ماتم فراموش شود.من دلم می‌خواست با آمدن خورشید، امید بیاید، روشنایی برای دل‌هایمان بیاید. سردی خاک مرده تاثیرش را بگذارد و همه چیز خاموش و ساکت شود.فی‌الحال بیاید منتظر باشیم خورشید بیاید.</description>
                <category>نسترن پیریان</category>
                <author>نسترن پیریان</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 00:45:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسابقه‌ برای بقا..!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94444413/%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%82%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%82%D8%A7-mijcgb0bqmrm</link>
                <description>این روزهایی که گذشتند برایم مثل شرکت در مسابقه‌ی بقا بود.  من نه جنگنده بودم، نه سرگروه یا رئیسی که در امان باشم، نه حتی یک کودک که معاف از این مسابقه‌ی کثافت‌زده باشد.  من فقط یک ایرانی بودم که نه توان جنگ داشت، نه توان ایستادن و دیدن و هیچ کاری نکردن.  تا دهنت را باز می‌کنی، یکسری‌ها می‌گویند دهانت را ببند. حرف نمیزنی عده‌ی دیگری می‌گویند وسط باز حرامی. تصمیم به حرف زدن می‌گیری، کسان دیگری چوب در آستینت می‌کنند و این وسط نمی‌دانی درست و غلطت چیست!  نمی‌دانی و سخت می‌فهمی چون کسی صادقانه در این مسابقه بازی نمی‌کند.نه فقط این روزها، من همیشه از سیاست، از اتفاقاتی که رقم می‌زند، از آدم‌هایی که می‌کشد، زندانی می‌کند، غمگین می‌کند، به گریه می‌اندازد و...  بدم می‌آید.  حتی از خودم بدم می‌آمد که بدم می‌آید.یک روز که زنعمو مهمان‌مان بود، خواهرم مصرانه چسبیده بود به پر و پایش که همه‌ی ما باید برویم و اعتراض کنیم. البته اگر در این شهر خواب‌زده اتفاقی می‌افتاد.  زنعمو به تته‌پته و زدن حرف‌های نامعقول افتاد. می‌دانست چه می‌خواهد، فقط نمی‌توانست درست بیان کند.  با خودم گفتم، این آدم پس از گذشت سال‌ها و در آستانه‌ی پنجاه سالگی بالاخره رنگ خوش رسیدن به آرزویش را دید.  حالا که استخدام شد و بعد از این همه نهضت سوادآموزی، تدریس در مدارس غیرانتفاعی، دو سال تحصیل در دانشگاه فرهنگیان و خواندن ارشد برای افزایش حقوق و چیَک و چیَک نمی‌تواند یکباره همه چیز را خراب کند، می‌ترسد.  مگر چقدر قرار است زنده بماند؟  تا کی می‌تواند در این زندگی، بی‌وقفه فقط بدود؟  می‌رفت اگر مطمئن بود همه می‌روند، می‌رفت اگر مطمئن بود راهش این است، می‌رفت اگر مطمئن بود فردایش آسوده‌تر است.  اما مطمئن نبود و حق هم داشت.  هیچ‌کداممان مطمئن نبودیم.این اواخر آرزو می‌کردم که ای کاش برای یک زندگی معمولی مجبور نبودیم مسابقه بدهیم و ای کاش یکی به عزیزی که سوت در دستانش هست بگوید سوت پایان را بزند؛ ما خسته‌ایم.</description>
                <category>نسترن پیریان</category>
                <author>نسترن پیریان</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jan 2026 11:13:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمینِ آسمان هفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94444413/%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%90-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-eycidcbzc2dq</link>
                <description>فرهادِ من؛ سوادم برای از تو نوشتن، نم کشیده.روزگارم به شیرینیِ نامم نیست، قلبم به عظمت و سنگینی کوه پیش روی تو درآمده.طاقتم طاق شده و سر آمده منتظر حضرات عزرائیلِ مجنون‌تر از من ایستاده است.زبانم به از تو گفتن نمی‌چرخد، کردارم به برای تو کاری کردن خیزی هرچند کوته برنمی‌دارد.ببین قلب شیرین عقل من را به چه گزندی حواله کردی که در دم جانش ز کف بیرون آمده و قلب‌گری نمی‌کند.دیگر قلب که نیست، تو بگو تکه سنگی در دل کوهِ فرهاد شکن!تبر را به آسمان پرتاب مکن، الهی که از هفت آسمان بگذرد و به زمین این آسمان نرسد.تا تبر به فرق سرت اصابت نکرده است برگرد، برگرد و قلب حواله به سنگم را در آغوش بگیر.تا دیر نشده است، برگرد.فرهادِ من، برگرد...</description>
                <category>نسترن پیریان</category>
                <author>نسترن پیریان</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 06:32:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاسیان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94444413/%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%B4%D9%81%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7-sr9vq3vpipts</link>
                <description>شاید اگر ارتفاع این بالش غمور کمی بیشتر بود؛ شاید اگر ماکارانی‌های بشقاب شام آخر شب چند دسته کمتر بود؛ شاید اگر تیک تاک این ساعت فکستنی آهسته‌تر بود؛ شاید اگر تنها شغال‌ سرگردان آن طرف رودخانه کمی و فقط کمی آرام‌تر بود؛ و شاید اگر چیک چیک کردن قطره‌ی آب این شیر آب زنگ زده‌ی خانه‌مان کمی ملو و یواش‌تر بود؛ من برای فکر کردن به تو آنقدرها هم وقت نداشتم!  اما انگار تمام خانه و شهر دست به دست هم داده‌اند که خوابم نبرد و از فکرت دیوانه شوم.  یک دیوانه‌ای که از تمام شهر به تاسیان رسیده است و فقط تو را می‌خواهد.</description>
                <category>نسترن پیریان</category>
                <author>نسترن پیریان</author>
                <pubDate>Wed, 24 Dec 2025 03:58:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلبم می‌گیرد!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94444413/%D9%82%D9%84%D8%A8%D9%85-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D8%AF-kddt9zglhy6o</link>
                <description>( از نوشته‌های 2023 )لاک بر روی ناخون‌هایم خشک می‌شود، قلبم می‌گیرد. گویی که راه نفس کشیدنم را این پلاستیک های صورتی و براقِ روی ناخون‌ها گرفته‌اند!النگو در دست می‌کنم و کمی بعد خلقم تنگ می‌شود‌. و باز احساس خفگی به سراغم می‌آید و قلبم می‌گیرد!حلقه‌ای مشکی رنگ در انگشتانم کرده‌ام و نیمه شب یکهو حراسان و گریان از خوابِ به دار آویخته شدنم بر می‌خیزم، گویی که حلقه همان دار باشد و قلبم را به اسارت گرفته باشد!گردنبند در گردن می‌آویزم و احساس گره دستانی به دور گردنم را دارم، قلبم می‌گیرد.این قلبِ مریضم هر چیزی را حصار می‌بیند و سال‌هاست که توان زیبایی و زینت را ندارد، اما مهم است که چرا؟</description>
                <category>نسترن پیریان</category>
                <author>نسترن پیریان</author>
                <pubDate>Sun, 28 Sep 2025 02:38:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چی مهمه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94444413/%DA%86%DB%8C-%D9%85%D9%87%D9%85%D9%87-miak8e6ice6o</link>
                <description>عکس مهمه.میدونی حمایت برای من، مهمه.اینکه تو حوصله من رو داشته باشی مهمه.وقت گذاشتن برای کارهای بی‌ارزش از نظر تو و باارزش از نظر من، مهمه.بغل‌های وقت و بی‌وقت مهمه.ترانه خوندن برای من، مهمه.گرم کردن صندلی ماشین قبل از رسیدن من، مهمه.نشکستن ماکارونی‌ها برای احترام به سلیقه من، مهمه.بوسه‌ها مهم‌ان.انتخاب رنگ سبز بنا به سلیقه من، مهمه.خریدن بی مناسبت هدیه و گل، برای من، مهمه.دراز شدن دستت به سمت در برای ورود و خروج من، مهمه.عقب کشیدن صندلی وسط کافه، برای من، مهمه.ولی حالا که تو اومدی، نصف مهم‌های زندگی من رو نداشته باشی هم، قلبم میگه: مهم تر اینه که این آدم برای تو، خیلی مهمه!</description>
                <category>نسترن پیریان</category>
                <author>نسترن پیریان</author>
                <pubDate>Sat, 20 Sep 2025 02:23:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفاقت مردانه!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94444413/%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%82%D8%AA-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-fr3guqq86zay</link>
                <description>نمادی از رفاقت مردانه. یا همه باهم یا هیچکس.من پس از سال‌ها رفاقت، یا به اصطلاح عام «رفیق‌باز بودن!» به یک نتیجه تلخ رسیدم:  چیزی به اسم رفاقت صمیمانه، که خالی از حسادت، دورویی، حیله‌گری و... باشد، حداقل در بین دخترها وجود ندارد.  اگر دنبال رفاقت با آدم‌ها هستید، باید مردانه رفاقت کرد.  باید ملاقه‌ای هرچند ناچیز از مشتی گری، تعصبات مردانه، لوتی‌گری‌های بازاری برداشت و بی‌پروا و ترس از زخمی شدن، به استقبال حفظ رفاقت‌ها رفت.</description>
                <category>نسترن پیریان</category>
                <author>نسترن پیریان</author>
                <pubDate>Thu, 18 Sep 2025 22:10:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلب یخی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94444413/%D9%82%D9%84%D8%A8-%DB%8C%D8%AE%DB%8C-xo0nj0j3hfpm</link>
                <description>با سرد شدن این هوا، قلب‌مون هم داره یخ می‌زنه!  راستش، قلب یخی‌‌م رو دوست دارم؛ توش چیزی برای انتظار کشیدن و متوقع بودن وجود نداره.  شاید مثل رویاهای وسط فکرهای آخر شب، وقت خواب، همون فکرهای ناشی از شام سنگین، قلب یخی تمام روز جدی جدی درگیر نجات خودش از شر تیزی گوشه و کناره یخ‌هاست. شایدم در حال فرار از زیر سقوط قندیل الماس خاطرات!  کاملا هویداست که پاییز سرمای وجود رو هم با خودش آورده.  سرد بودن گاهی خوبه، حتی لازم.  به‌نظرم چند ماهی از سال رو هم دچار سردی رفتار با آدما باشید.  بذارید این بار اون‌ها شعله‌های گرم این روابط رو روشن کنن.</description>
                <category>نسترن پیریان</category>
                <author>نسترن پیریان</author>
                <pubDate>Tue, 16 Sep 2025 17:42:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بگو نرسند!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94444413/%D8%A8%DA%AF%D9%88-%D9%86%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%AF-zhnmrwmumm1c</link>
                <description>قاصدک دیدم و به یاد آرزوهایی که روزی گفته بودم برسانند لبخند زدم.اینبار گفتم خودت را برسان به تمام قاصدک‌های قبلی، بگو نرسند، بگو بایستند و با همان آرزو‌ها خودشان را درون دریایی عمیق غرق کنند.جوری که حتی اگر روزی به خشکی‌ رسیدند، باری از آرزوهای من، نداشته باشند.اینبار آرزو کردم برای تو، برای رها شدنت از منی که دیگر من نمی‌شود.از منی که خوب می‌دانم دیگر برایت آن منِ سابق در نمی‌آید...</description>
                <category>نسترن پیریان</category>
                <author>نسترن پیریان</author>
                <pubDate>Wed, 10 Sep 2025 22:45:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>علف سیگار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94444413/%D8%B9%D9%84%D9%81-%D8%B3%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D8%B1-nghauwb36ek2</link>
                <description>بابام یه پسر عمو داره، سر قمار زندگیش‌و از دست داده، تعریفای بقیه هم زیاد شنیدم که شاهنشین بوده و...الانا میاد باغ بی‌بی جان، یه بیل میزنه دو نخ سیگار.وقت گیر بیاره از نکن و نخور و نرو ها میگه که نرسیم به یه خطی مثل ته خط اون.نمیدونمم چرا بهش میگن دکتر!امروز رفته بودم باغ، تماشای رد پای پاییز، گفت: عمو تو چشمات نگاه میکنم انگار این سیگار روشن‌و میکشن رو تنت.گفتم میکشن عمو، میکشن.پیله کرد، بگو کی میکشه تا گوشت تنش‌و علف سیگارت کنم.و من چقدر جون کندم که نگم تو!</description>
                <category>نسترن پیریان</category>
                <author>نسترن پیریان</author>
                <pubDate>Tue, 09 Sep 2025 00:20:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از شهریور ماهی که جنگ باعثش بود.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94444413/%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B9%D8%AB%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D8%AF-c56hv5ikr0w3</link>
                <description>وسط اینکه دارم به خودم التماس میکنم، بیشتر تلاش کنم و درس بخونم، به اینکه اگر خونه‌مون بودم فکر میکنم.به درختای حیاط.به آشپزی کردن.به هوای خوب و خنک.به صدای مینا‌ها و چندتا دونه برگ ریخته.به سبک بال بودن و کتاب خوندنای وسط حیاط.به شمع‌های روشن هشت شب، وسط برقای رفته.به اینکه اگر خونه بودم صبحانه چوروس میپختم.به غمی که دوری از سرسبزی خونه باعثشه فکر میکنم و دلم می‌خواد گریه کنم.من برای دوری از خونه، زیادی کوچیکم!همه‌ی غمم از پاس نشدن، دوباره اومدن به اینجاست.اینبار سخت خداخافظی نمیکنم، چون فردای همه‌ی خداخافظی های سخت، من دوباره اونجام!</description>
                <category>نسترن پیریان</category>
                <author>نسترن پیریان</author>
                <pubDate>Wed, 27 Aug 2025 04:16:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق در گورستان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94444413/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%88%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-q51ntu1apcsa</link>
                <description>حرف‌هایم سو ندارند؛ از وقتی رفتنت را بهانه کردی، خودم را در گوشه‌گوشه‌ی عالم سوزانده‌ام.چرندیات این دل غمین که چنگش را به اینجا و آنجا میزند جدی نگیر، اما باز هم بگذار تا من برایت بگویم!دیشب خواب دیدم با تو در گورستان تاریک خوابیده‌ام؛ طولی نکشید که امروز زندگی‌ام با تو آن گورستان شد.  آن شب کذایی، باران و غم‌ها، زیر سقف بلند آرزوها گفته بودم کاش عاقبت گور تنگ و تارم با تو یکی باشد؛ مطمئن هستم این‌گونه حداقل جسم پوچ و خالی از خودم کمتر می‌ترسد.  لبخندی زده بودی و محکم‌تر به سینه‌ات فشرده بودیم.  یا یکی از همان شب‌های بی‌امان آن شهر، میان اشک و گریه‌ها، برای لحظه‌ای از تمام تو، تویی که در درون من رسوب کرده‌ای، دست کشیدم.  آن شب فریاد بود و اشک‌های بی‌امان در شب بی‌امان.  دستت را نگرفتم و تو مصرانه به نگرفتن دست‌هایم ادامه دادی؛ برای همین نامش را گذاشتم یکی از آن شب‌های بی‌امان.  حالا نمی‌دانم کجا هستم و چه می‌خواهم، اما با خود می‌گویم کاش گورستان تاریک خواب‌هایم نشان‌دهنده‌ی آمین مرغ‌های آمین‌گو برای گور تنگ و تاریک مشترکمان باشد.  من برای رنجیده شدن از تو تمام ظرف‌های مادرم را گذاشته‌ام؛ حتی گل سرخی‌هایش!  پس ملالی نیست؛ ظرفیت‌ها زیاد است.  برنجان و برنجان...</description>
                <category>نسترن پیریان</category>
                <author>نسترن پیریان</author>
                <pubDate>Tue, 26 Aug 2025 01:31:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نبایدهایی که برای تو باید شد!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94444413/%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%D8%AF-hkt9kxb9jek8</link>
                <description>بغل کردن و بغل شدن‌و دوست ندارم، ولی تو که باشی داستان فرق داره.از بوسیدن و بوسیده شدن بدم میاد، اما بازم تو که باشی، فرق داره.جون به جونم کنی دهنی خوردن تو این مغز نارواست، اما باز، تو که باشی فرق داره.دست زدن به وسیله‌هام برای همه به قول بچه کوچیکا: اَخه و گِخ، ولی تو خواستی دست بزن.اصلا شما به دل ما هم دست بزن، به تنمون، روحمون، جونمون.این سالا خدا بد گذاشت تو کاسه‌مون، یک عمر کلم‌ون پایین افتاد جلو اونی که قال کردیم براش بابت دهنی بودن، دستکاری شدن و هزارتا نبایدی که برای تو باید شد!</description>
                <category>نسترن پیریان</category>
                <author>نسترن پیریان</author>
                <pubDate>Mon, 25 Aug 2025 10:33:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناراحت نشو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94444413/%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA-%D9%86%D8%B4%D9%88-u9qxtc1tyddb</link>
                <description>اگه بابا تولدت‌و یادش رفت، ناراحت نشو.اگه کسی برای شستن ظرفای مهمونیه دیشب، کمکت نکرد، ناراحت نشو.اگه تماست‌و جواب نداد، ناراحت نشو.اگه گفت میاد، ولی نیومد، ناراحت نشو.کلا ناراحت نشو.یاد بگیر ناراحت نشدن‌و، ناراحت نشدن  از زمین و زمان تا بابا و مامان.یا به قول اینستاگرامی‌ها همون توقع و انتظار نداشتن.همیشه گوشه ذهنت خلاف گفته‌هاشون‌و هم مرور کن و آماده باش برای رقاصای باد!</description>
                <category>نسترن پیریان</category>
                <author>نسترن پیریان</author>
                <pubDate>Fri, 22 Aug 2025 20:55:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد دل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94444413/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D9%84-nbqnej7ek1pm</link>
                <description>دیروز باهاش بحث کردم، داد زدم، شکوندم، خراب کردم. بد، خیلی بد. خوب می‌دونم که دیگه حرمتی نگه نداشتم.  شبش از حال بدیش خوابم نمی‌برد؛ برای خودم نه‌ها، برای اون. با خودم می‌گفتم حقش نبود، قرار بود پناه باشی، غم‌خوار و سنگ صبور باشی! نه اینکه قوز بالا قوز؛ چیشد پس؟  بعدتر که به سکوت و سر پایین افتاده‌اش فکر کردم، جیگرم سوخت. تازه یادم اومد اون هم اولین باره که داره زندگی می‌کنه. تازه صداش پیچید تو گوشم که می‌گفت: تا حالا کسی اینطوری دوسم نداشته و اینطوری بغلم نکرده!  حتی یادم اومد اون شب که انگشتای دستمو بین دست‌های مضطربش به بازی گرفته بود، خیره به سقف بلند خونه ننه، بهم گفت: همیشه همینطور مهربون بمونم.  پس چیشدم من؟  چرا یهو همه چی یادم رفت و عین خوره افتادم به جون اعصابش؟  از خودم بدم اومد؛ همه‌ی زوری که اون زد تا منو عاشق خودم کنه یه شبه دود هوا شد.  من از اون شب به بعد جونم درد می‌کنه. خوب می‌دونم تا قیامت یه گوشه از قلبم بخاطر حرف‌هایی که اون شب بهش زدم شعله‌ور باقی میمونه و هر روز زخمی‌ترم می‌کنه.</description>
                <category>نسترن پیریان</category>
                <author>نسترن پیریان</author>
                <pubDate>Thu, 14 Aug 2025 00:13:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به یاد بی‌بی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94444413/%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-ccpd2rt2f0lf</link>
                <description>بی‌بی وقتی تک و تنها میشد یا وقتایی که همدمی برای صحبت نداشت، میرفت، می‌نشست لبه حوض و به درخت‌ها و گل‌های توی حیاط نگاه می‌کرد. اهمیتی‌هم به مورچه‌هایی که از روی دست و پاهاش بالا میومدن، نمیداد.من اونوقت‌ها خیلی بچه بودم، نه بلد بودم همدم و هم صحبت بشم و حرفای بی‌بی رو بفهمم نه دوست داشتم که اینکارو بکنم!همیشه گوشه ذهن شلوغ و بهم ریخته‌ی بچگیام، از خودم میپرسیدم: بی‌بی چطوری میتونه اینهمه تو حیاط بشینه و خسته نشه؟ مدت‌ها به چی فکر میکنه که حوصله‌اش سر نمیره و تازه بعد این نشستن‌های طولانی مدت، حالشم بهتر میشه!الان که اینجا در حال تماشای درخت‌ها نشستم، از اون روزا خیلی گذشته، سال‌هاست که بی‌بی برای همیشه رفته و قد همین سال‌هام من بزرگ شدم.بی‌بی هفتاد سالش بود و اینکارو میکرد. و من وسط روزای بیست سالگیم‌‌!الان بلدم همدم باشم، بلدم گوش شنوا باشم و برعکس اون روزا دوست هم دارم که باشم!دیگه کار بی‌بی برای من عجیب نیست و حتی ناخودآگاه ازش یاد گرفتم و مدت‌ها میام توی حیاط میشینم و دار و درختا رو نگاه میکنم.راستش انگار حالمم بهتر میشه!این کار رو درست مثل ارثی که از عزیز رفته در خاک، بهت میرسه دوست دارم و الان همه‌ی ترسم زندگی تو خونه‌ی بی حیاط و درخت شده.</description>
                <category>نسترن پیریان</category>
                <author>نسترن پیریان</author>
                <pubDate>Tue, 12 Aug 2025 17:31:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی مستقل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94444413/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%82%D9%84-srwuhihsirum</link>
                <description>یک فریم از زندگی مستقل:گاهی وقت‌ها نه تنها وظایف مادری، بلکه وظایف پدری رو هم باید به دوش بکشی.اونقدر باید قوی بشی تا به اندازه تمام آدم‌هایی که سرجاشون نیستن از هیچ چیز نترسی.از مارمولک‌های دور آبگرمکن گرفته تا گچ کاری لونه‌های مورچه و درست کردن شیر آب و گرفتگی چاه و برطرف کردن صدای لولای در و حل و فصل کردن لامپ و چراغ های سوخته و هزاران هزار کار بدتر و سخت تر.اما باز یکسری از آدم‌ها هستن که میان بهت میگن: واعی، خوش به حالت مستقل زندگی میکنی و راحتی!آره عامو، خیلی راحتیم، خیلی.</description>
                <category>نسترن پیریان</category>
                <author>نسترن پیریان</author>
                <pubDate>Sat, 09 Aug 2025 21:33:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>