<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های San7a</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_94915001</link>
        <description>تفکرات یک نوجوان
و در اخر توسط افکارم بلعیده خواهم شد،میدانم!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 10:11:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4647286/avatar/pk57SM.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>San7a</title>
            <link>https://virgool.io/@m_94915001</link>
        </image>

                    <item>
                <title>همیشه که نباید شکرگزار بود!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94915001/%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%DA%A9%D8%B1%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF-wtvcud2tftfm</link>
                <description>همیشه افراد میگویند بخاطر همون لقمه نونی که داری شکرگزار باش،اگه همیشه راضی باشی خدا بیشتر بهت میده.از بچگی بهمون یاد دادن باید به چیزهایی که داری راضی باش بعضی ها هم،همین را ندارند!ولی اخه همیشه شکرگزاری که جواب نیست.شکرگزاری نباید طوری باشه که روی تمام مشکلاتی که دارم ماسک بپوشونه و گاهی گله کردن هم حقه.وقتی که گرسنه ام و دنبال لقمه نونی میگردم چرا باید تمام تمرکزم را روی چیزهایی که دارم بزارم؟چرا باید صبر کنم تا خدا خودش درست کنه؟وقتی توی شرایط سختی باشم و مجبور بشم برای تلاشی که کردم اون دو هزاری ناچیز را بگیرم،احساس میکنم که به من ظلم شده و این موقع حس گله داشتن،کاملا به جا هست.شکر کردن برای بعضی چیز ها خوبه،اما گاهی اوقات باید اجازه بدیم صدای ناراحتی هامون هم شنیده بشه. این ها باعث نمیشه من فرد ناسپاسی باشم،فقط نشون میده من یک ادمیم که دارم سختی میکشم.شکر گذاری واقعی وقتی هست که این درد شنیده بشه ومعنا پیدا کنه!</description>
                <category>San7a</category>
                <author>San7a</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 13:45:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا او به سرنوشت انها دچار نشد!؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94915001/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%AF%DA%86%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%85-jrwuwdbvcuum</link>
                <description>همیشه دوست داشت با یک کار ساده پول در بیاره،توی سایت های مختلف دنبالش میگشت و اسان ترین کار را پیدا میکرد،معلوم است او یک نوجوان ۱۶ ساله بود مهارت زیادی نداشت!سایت های گوناگون را بالا پایین میکرد که چشمش به یک پیشنهاد جالب خورد و روی اون کلیک کرد.تور کیش:با معرفی به دوستانت پول خوبی را به جیب بزن!بنظر چیز جالبی میومد،او هم که یک ادم برونگرا بود، با کلی دوست!تک به تک متنی که اماده کرده بود را برای ادم های مختلف ایمیل میکرد.فقط یک ظرفیت مونده بود تا به پولش برسد. ولی دیگر کسی نبود پس خودش هم در ان رویداد ثبت نام کرد.روز موعود رسید و سوار اون اتوبوس شد،همه با یک هدف مشخص به سوی کیش.جمعیت زیاد بود و کاملا فضا دوستانه بود.ماشین حرکت میکنه و صدای خنده همه جا را میگیره،درسته که این راه طولانی واقعا خسته کنندس ولی پایان زیبا دارد.همینجوری داشت پیش میرفت که ناگهان مسیر اتوبوس عوض شد.رفت به سمت خیلی عجیب و تاریک و ایستاد!چند نظامی وارد اتوبوس شدن و همه را کشتن تک به تک را!صدا فریاد میومد،رگباری تیر اندازی میکردن،مردم مثل دومینو میریختن،و هرکس که زخمی بود را با کاتر گلویش را میبریدنهرفرد را توی کیسه مشکی گذاشتن و بردن و در یک نا کجا اباد دسته جمعی خاک کردن.بدون مراسمی،بدون خبر دادن به والدین. فقط او زنده بود همه مرده بودن بخاطر او ،او برای این رویداد افراد را دعوت کرده بود!این موضوع که او داره زندگی میکنه و اونا مردن عذابش میدهد اینکه هنوز اون قاتل های مسلح داشتن در شهر میچرخیدن عذابش میدهد. اینکه او هیچکاری نکرد عذابش میدهد!اینکه حتی هم سن و سال های خودش کشته شدن داره قلبش را میسوزاند.اگر هیچوقت اون سایت را نمیدید،اگرهیچوقت...روز ها گذاشتن و تمام فکر ذهن او این بود،حتی نمیتوانست این موضوع را به کسی بگوید،ولی کم کم متوجه شدن!پس از یک ماه قاتلین را گرفتن و اعدام کردند.اما چه فایده دیگر انها نیستند دیگر...وضعیت من اینگونه است،عذاب وجدان دارم که چرا من وجود دارم ولی انها نه....</description>
                <category>San7a</category>
                <author>San7a</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 15:54:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو هنوز بچه ای،دختر!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94915001/%D8%AA%D9%88-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-mithtbsc4px4-mithtbsc4px4</link>
                <description>عشق در نوجوانی،مگر میشود مگر عشق در سنیم پایین هم وجود دارد؟میگویند عشق سن و سال ندارم ولی من معتقدم عشق در نوجوانی عشق نیست!ولی چطور ممکن است پس از هفت سال هنوز هم به تو فکر کنم!من هنوز یک نوجوان بود اما هنگام دیدنت چشمانم برق میزد،شک داشتم علاقه ای به تو داشته باشم،اما حسادتم شروع شد!مگر میشود انقدر به من بی توجهی کنی.چرا هیچ وقت هنگام بازی کردن با من همگروهی نمیشدی و با دوست صمیمیم همگروهی میشدی!بیا نفوذ بد نزنیم چون او سرعتش بیشتر بود و چابک تر بود.ولی واقعا من زشت بودم و الان هم زشت تر شدم!هر وقت مسابقه دویدن گذاشته بودیم،تو برنده بودی و من همیشه اخر بودم.گاهی حسادت به درد میخورد،الان بالاخره میتونم از دوستم جلو بزنم!اون روزی که دوستانت به من و دوست صمیمیم گفتن اینها دوست دخترات هستن و تو یه پوزخنده زدی!چه خوب بود!و بالاخره شانس در خانه ام را زد.ان روزی که دوستم به خانه اش رفت نزدیک های ساعت نه شب بود و فقط ما بودیم در ان خیابان خلوت،فقط من و تو!چه فرصت خوبی برای حرف زدن! نوشته بود که وقتی کسی را دوست دارید همیشه چیزی برای گفتن یا نوشتن به او پیدا میکنید؛ تا آخر عمر ...و من این را تایید میکنم!ان شب فقط من حرف زدم و تو گوش میدادی تو وقتت رابرای من گذاشتی و به چرت و پرت هایی که میبافتم و میگفتم گوش میدادی!انقدر محو صبحت بودم،انقدر حرف کم اورده بودم که حتی راز هایم را به تو گفتم!چیزهای ابرو ریز راجب خودم را گفتم و تو گوش میدادی و میخندیدی.خنده هایت برایم مانند تراپی بود!دو ساعت گذشت ولی برایم مانند ده دقیقه بود. هیچوقت خسته نمیشم از حرف زدن با تو!مادرم امد و من رفتم و هیچوقت از این حرف ها پشیمون نشدم!نمیدانم این عشق اول است،یا فقط چون تو تنها پسری بودی که باهاش وقت گذراندم؟ولی تو دوستم بودی،نمیخواهم با این احساس دروغین دوستی ام را خراب کنم!دو سال باهم بازی کردیم،و سه سال حتی یک نگاه ساده ام نکرده بودم به تو!و باز هم با این زمان طولانی هنوزم به تو فکر میکنم.مطمئنم این یک کراش ساده نیست!چطور دوستم نفهمید ولی مادرم احساساتم را فهمید! مرسی که در همسایگی ما بودی!نمیدونم چطور دوست شدیم چطور غریبه شدیم!فکر کنم اولش باهم دشمن بودیم.بگو که این عشق نیست! میگفت هشت ماه زمان برای عاشق شدن نیاز است و عجیب است ما بیشتر دوست بودیم!دلم برایت تنگ شده!فقط دلم برای دوستی باهات تنگ شده!</description>
                <category>San7a</category>
                <author>San7a</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 12:18:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ینی چی که مرگ حقه..!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94915001/%DB%8C%D9%86%DB%8C-%DA%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AD%D9%82%D9%87-if1wlkh8vj0j</link>
                <description>همیشه اونطور که فکر میکنید نیست،مرگ همیشه درمان نیست!این اولین نوشته من است.شاید مطالب دیگری راجب مرگ و خدا و قتل و یا ایده های ذهنم و یا هر چیز دیگری که در ذهنم بچرخد را بنویسم،با من باشید!چرا اینگونه است جو اتاق؟چرا هیچکس صدایم را نمیشنود؟چرا وسایلم را جمع میکنن؟چرا مادرم فریاد میزند و گریه میکند؟مگر چه شده است؟مامان من اینجام رو به رویت چطور مرا نمیبینی؟چرا انقدر بلند اسممو صدا میزنی و به دنبالم میگردی؟مگر مرده ام؟فکر کنم مرده ام.فکر کنم واقعا نیستم.بدنم انجاست و من اینجا!یعنی خواب میبینم؟امبولانس میرسد و من را میبرند با پارچه ای سفید!ولی با بدنم نمیروم کنار مادرم مینشینم مگر چه شده؟من هنوز جوون بودم.چرا اینگونه جانم را از دست دادم؟در حال شیمی درمانی بودم.قرار بود تا فردا مرخص بشم.پس چه شد؟چرا نشدم،چرا مردم؟مردم تک به تک کنار مادرم و پدرم مینشینند و تسلیت میگویند مرگ من رادر گوشه ای از اتاق باهم پچ پچ میکنند و این گونه پشت من حرف میزنند:_خوب است راحت شد،دیگر درد نمیکشد_مطمئنم او هم الان راحت شده و خوشحالست از این موضوع_دختر خوبی بود_بهشتی میشود بهشت بهتر از این دنیاست!هنوز توی شوک هستم!چه میگویید؟راحت شدم؟من مگر چند سالم بود.هنوز جوان بودم.ارزو داشتم.میدانید چه ارزو هایی داشتم؟میدونستید اهدافم چه بود؟من راحت نشدم.من دردی نمیکشیدم.چون میدانستم خوب میشم و بعد از ان برای رسیدن به اهدافم تلاش میکنم. چه فانتزی هایی که نداشتم!●میخواستم مثل بقیه بچه ها درس بخوانم،رشته تربیت بدنی را انتخاب کنم و اون شور هیجانی که خواهرم تعریف میکرد را تجربه کنم●میخواستم در کاراته موفق شوم.مدال طلا المپیک را بیاورم و معروف بشم.●میخواستم مهاجرت کنم و دنیا را ببینم خودم مستقل زندگی کنم و هروز روتین تکراری خودم را انجام بدم.●صبح زود بیدار شوم،صبحانه بخورم،کشش انجام دهم،پادکست گوش بدهم و در همان حین تختم را مرتب کنم،حمام بروم و اون روتین های حمامی که مادرم در موبایلش نشان میداد را انجام دهم،روتین پوستی انجام دهم اما چه شد اینگونه تمام شد زندگیه من،من دیگر نیستم!●میخواستم با درامد خودم خانه بخرم،ماشین بخرم،لباس بخرم و..●و اما مهم ترین خواسته ام که باید بهش میرسیدم عشق بود.درست است عشق! میخواستم مانند هم سن و سال هایم وارد رابطه بشم و این عشق حتی دروغینش را تجربه کنم،میخواستم افسردگی بگیرم و بعد دوباره روی پای خودم وایستم.میخواستم با کسی که دوستش دارم و دوستم دارد روزها را بگذرانم و باهم بخندیم.اولین بوسه،اولین دست گرفتن،و این اولین ها....همیشه با دوستم راجب مرگ حرف میزدیم و او میگفت مرگ چیز حقی است.یعنی چه که مرگ حقه با کلی ارزو اگر بمیری دیگر...من پر از امید بودم ولی الان دیگر امید هایم نابود شد،همه چیز تمام شد!</description>
                <category>San7a</category>
                <author>San7a</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 11:46:05 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>