<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یه بنده خدا 🌱</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_94923651</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 09:46:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4670550/avatar/VB2EmT.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یه بنده خدا 🌱</title>
            <link>https://virgool.io/@m_94923651</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دریچه ای رو به خویشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94923651/%D8%AF%D8%B1%DB%8C%DA%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D9%86-kknsbkngh7hl</link>
                <description>در آیینه نگریستم اما تصویر خویش نیافتم . به جای خودم صورت دختری غریبه را دیدم ولی حسی حاکی از بیگانگی با او نداشتم . باترس و تردید از او پرسیدم :که هستی ؟ با صورتم چه کردی ؟ با این سخنم گویی کلید در فردوس را به او داده باشند بهت زده پاسخم داد :تو مرا می بینی ؟گفتم : آری ، سوال من را با پرسشی دیگر پاسخ نده پرسیدم که هستی ؟بلند و شادمانه خندید و با سرور و شعف شروع به صحبت کرد ؛ گفت : بالاخره بعد از سال ها انتظار اتفاق افتاد ! باورم نمی شود من را می بینی و صدایم را می شنوی. نمیتوانم باور کنم توانستی بر او غلبه کنی ، اصلا برایم بگو بدانم چطور از چنگالش رهایی یافتی ؟ پرسیدم : بر چه کسی باید غلبه می کردم ؟گفت : بر اهریمن وجودی ات !گفتم : او دیگر کیست ؟پاسخ داد : اگر هویتش برایت آشکار نیست ، قصور از تو نیست . او خودش را بر تو مسلط کرده بود تا جایی که تو اورا از خودت و او خودش را از تو می دید . با قدرت شومی که دارد اجازه ی دیدار تو با من را نمی داد چرا که اگر من را می یافتی و می گذاشتی با تو یکی شوم زندگی نحس او پایان می یافت . من که در منجلاب ابهام دست و پا میزدم ، بر سرش فریاد کشیدم : نمی خواهی بگویی خودت که هستی ؟ من چه کردم که مدت ها اهریمن بر من چیره بود ؟ چرا باید بگذارم تو جایگزین او شوی ؟ از کجا یقین حاصل کنم جنس تو از تاریکی نیست؟ از کجا بدانم راست گویی و خیر خواه ؟غم دوحرف است اما آنقدر سخت و سنگین است که هزاران حرف در دلش دارد . دختر غریبه زهر تلخ هر هزار حرف را با لبخندش به جانم نوشاند و گفت : ببین او با تو چه کرده که دیگر خودت را نمی شناسی ! مکثی کرد و ادامه داد : کافی است به پرنده ی محبوس خیالت اذن پروازی آزادانه در آسمان خاطراتت را بدهی . وقتی هنوز قامتت به آیینه دیواری نمی رسید و محتاج صندلی بودی ، ساعت ها خودت را در آیینه می نگریستی ؛ یادت آمد ؟ یادت آمد آن روزها در آیینه که را می دیدی ؟پس از لحظاتی کاوش میان صندوق خاک آلود و زنگ زده ی خاطراتم ناگهان به یاد آوردم ، همه چیز را به یاد آوردم . نیمه شبی بود ، با ترس و دلهره به مادرم گفتم : کسی را که در آیینه می بینم نمی شناسم اما بی جهت دوستش دارم ، گمان می کنم انسی که با او دارم ازلی و ابدی است . مادرم خندید و گفت : من هم به سن تو بودم از این خیالات و اوهام به سراغم می آمد ، فقط زیاده از حد به این خرعبلات نیاندیش که از قدیم گفته اند عقلت را از دست می دهی . غریبه ی در آیینه گفت : خیالات و اوهام ؟ آن احساس عین حقیقت بود . تو آن روزها به واسطه ی بی آلایش بودن روح کودکانه ات با من صمیمی بودی و همراه . اما امان از بزرگسالی ، بزرگسالی ات با آن دغدغه ها و مشغله هایی که با خودش به ارمغان آورد ، میان من و تو حکم به فراق داد و میان تو و اهریمن خطبه وصال خواند . و شد آنچه که نباید ...پس از آن پرنده ی خیالت غل و زنجیر شد تا دیگر نتوانی خودت را به خاطر آوری . حال زمان پاسخ من است ، چه کردی که دوباره خودت را یافتی ؟گفتم : شاید دلیلش این باشد که من مدتی است به خداوندی تمام بت هایی که برایم ساخته اند و ساخته ام شک کرده ام و ابراهیم گونه کمر به نابودی شان بسته ام ؛ اما آخر این تاثیری دارد ؟باچهره ای چون گل ، شکفته و خندان گفت : البته که موثر است . بت ها ابلیسک های اهریمنند ، هزاران بار مبارکت باشد این بت شکنی .پرسیدم : از این پس با من می مانی ؟ گفت : بر حذر باش که اگر چشم بر هم زدنی غافل شوی ، با دستان خودت بت ها مرمت خواهی کرد و با میل خودت بندگی شان را .</description>
                <category>یه بنده خدا 🌱</category>
                <author>یه بنده خدا 🌱</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jul 2026 02:32:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاک معمولی یا مردم معمولی ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94923651/%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-ecazgstvhnmr</link>
                <description>تا به حال به خاک دقت کرده اید ؟ انقدر بی اهمیت است که حتی یک بار به دقت نگاهش نکردیم .به کوه چطور ؟ دست کم یک بار با شگفتی و بهت محوش شدیم .کوه قدرتمند است ، خاک رقت انگیزکوه کمیاب و محدود است ، خاک فراوانکوه یاغی و سرکش است ، خاک مزاحمکوه زوال ناپذیر است ، خاک فانیکوه جایگاه فاتحان است ، خاک لانه هزار جانورکوه هر کسی را لایق هم صحبتی نمی داند و در صورت پافشاری تو فرمایشاتت را همچون چرندیات به صورتت می زند، خاک اما همیشه ساکتکوه پی ببرد مستاصلی محکوم به سقوطتت میکند ، خاک اما رد پایت را در صحرای خود گم می کند تا راحت بگریزیکوه هرچه تنها شوی بیشتر بلندت می کند ، خاک اما هر چه جمع تر باشی کمتر گمراهت می کنداگر کوه نباشد ؛دیگر قله ای برای صعود ، قلعه ای برای سکنی گزیدن سلاطین و اختفای دهشتناک ترین اژدهایان نخواهد بود .اما اگر خاک نباشد ؛اتفاقی رقم نخورد جز نبود بستری برای گیاهان ، کمبود خوراک برای جانوران ، تلف شدن تمام جانداران و در آخر فنای طبیعت وجهان .اعجاب ماجرا این جاست که خاک از روز ازل تا کنون خشنود از شان خویش ، به خاک بودنش ادامه می دهد !نمیدانم شاید چون ؛کوه اگر کوه شده ، روی خاک شدهکوه اگر کوه مانده ، به لطف خاک ماندهکوه اگر کوه بماند ، باید برای خاک بماندمقصود ما از کوه و خاک هم ... بماند .</description>
                <category>یه بنده خدا 🌱</category>
                <author>یه بنده خدا 🌱</author>
                <pubDate>Tue, 28 Apr 2026 17:11:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امید ، خیالی واهی یا حقیقتی دور ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94923651/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B1-wsacf3x7we4e</link>
                <description>ماهیت امید ، باور به توانایی است ؛ بدون آن زندگی جز محبسی ملال آور و موقت نخواهد بود  ؛ باور به آن برای هرکس به آسانی مهیا نشود ، عواملی دخیل اند در صاحبی این موهبت .باور به توانستن آن زمان کهانسانیت را به سوگ نشسته ایم ؛غیرت را به دار آویخته ایم ؛محبت را به حراج گذاشته ایم ؛همت را به خاطره سپرده ایم ؛و عزت را بد معنا کرده ایم ؛مرض است ، مرضی که امید پنداری کاذب نام دارد .اما هر مرضی شفایی دارد و شفای این مرض در باور است ؛ باوری نه از طبقه توقعات و انتظارات نامهربان و خشک دل ؛ بلکه از طایفه اعتماد و ایمان بی بازگشت.در باب تفاوت این دو باید گفت فرق است میان باید بتوانی و می دانم می توانی .مردمانی را می شناسم که هرکس بیگانه از خودشان گمان می کند یا می خواهد گمان کند مبتلایند به امید پنداری کاذب ، اما من به واسطه نزدیکی با آنها می توانم به قطع بگویم آنها نه تنها بیمار نیستند بلکه در کمال صحت تن و روح به سر می برند ؛ چرا که باورشان و در پی اش امیدشان به انسان هایی شاید غیر قابل درک و کمیاب است .عزاداری برای عزیزان دلتان ؟ بماند برای بعدقدرنشناسی برخی مردمانتان ؟ بماند برای بعدبدکرداری برخی همکارانتان ؟ بماند برای بعدبدگویی برخی مسئولانتان ؟ بماند برای بعدخودتان ؟ بمانیم برای بعداجداد و فرزندان آن مردمان علیرغم طوفان های مکرر ، چند باره خانه و کاشانه خود را بنا کردند تا در آینده ای که می دانستند قطعا هست روزگار بگذرانند . سِر نهان امیدواری آنها باور به قدرت سربازانشان است . کسانی که شاید همیشه گوی میدان نبرد را نرباییده باشند اما همواره صاحب جام شرف بوده اند . آن مردمان یقین دارند سربازان جوانشان حتی به قیمت سر بازی ، خاک  نمی بازند .</description>
                <category>یه بنده خدا 🌱</category>
                <author>یه بنده خدا 🌱</author>
                <pubDate>Sat, 18 Apr 2026 17:37:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوب و بد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94923651/%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%88-%D8%A8%D8%AF-yex2ns2tsljl</link>
                <description>چند شب گذشته ...فکرم درگیر بود ، درگیر خودم ،  انتخاب هایم ،  کارهای خوب و بدم حاصل این بود که من آدمی معمولی ام نه آنقدر پاک که عزت نسلی باشم و نه آنقدر پلید که عبرت .معمولی بودن به مزاجم خوش نیامد.با خودم گفتم : خب بیا و خوب ترین خودت باش !پاسخ شنیدم : خوب بودن خالص ، دشوار است و موجب کسالت.گفتم : خب  بدترین خودت باش !دوباره پاسخ شنیدم : بدبودن مطلق ، ناگوار است و موجب غربت.فریاد کشیدم : اصلا قرار است آخر این خوب و بد کردن چه باشد که از هابیل و قابیل تا به اکنون بر سرش جدال است ؟پاسخی دیگر شنیدم : آخرش ؟ خب معلوم است ، بهشت و دوزخ .از همان اولین کتاب دینی  به نظام پاداش دهی خداوند اعتراض داشتم .آخر فکرش را بکن ...یک عمر خلاف جهت پیشنهادی امیال و هوس هایت گام برداری و در آخر بخور و بخواب مفتی و هم آغوشی با پریان پاداشت باشد ؟یک عمر مسبب اشک رو گونه ی کودکان و مادران و پدرانشان باشی و در آخر آتش مجازاتت باشد ؟نعاین بهشت و دوزخ نمی تواند محرکی برای تحول من معمولی باشد .از خودم پرسیدم :پس تا به حال چه چیز مانع بد شدنت بوده ؟فکر کردم ؛ فکر کردم ؛ فکر کردم و از جایی به بعد دیگر صدای نفس هایم در دریای خاطراتم به گوش نرسید .بیرون که کشیده شدم ، جوابی به آغوش کشیده بودم ، جوابی زیبا .اکثر اوقات دلیل خوبی کردن و دوری از بدیِ ما آدم های معمولی نه پاداش و کیفر ابدی نه قهر و غضب ایزدی نه وجدان آدمی بلکه دلی است مداح محبت و عاشقی .آدم هایی که دوستمان دارند ، اگر خوب بمانیم ، مشت مشت قند است که در دلشان آب می شود .آدم هایی که دوستمان دارند ، اگر بد بمانیم ، جرعه جرعه زهر است که بر جانشان نوشانده می شود .آدم هایی که دوستشان داریم ، اگر خوبی کنیم ، مضطریم فقط آنها بفهمند .آدم هایی که دوستشان داریم ، اگر بدی کنیم ، نگرانیم فقط آنها نفهمند .آدم های بد تاریخ را نباید بی رحمانه قضاوت کرد ؛شاید اگر پدری داشتند ، پناه ، سر پناه ها ویران نمی کردند .اگر مادری داشتند ، دلسوز ، پیکر ها نمی سوزاندند .اگر همسری داشتند ، غم خوار ، خانواده ها به اسارت نمی برند .اگر خدایی داشتند ، نزدیک و صمیمی ، فاصله ها از مردمشان نمی گرفتند .کسی چه داند ...شاید خدا بهشت و دوزخ را فقط وعده ای برای بندگان تاجرش مقدر کرده است ؛و نگاه دلبرانه اش را وعده ی بندگان دلداده .حال به خودت بستگی دارد ؛ تاجری یا عاشق ؟</description>
                <category>یه بنده خدا 🌱</category>
                <author>یه بنده خدا 🌱</author>
                <pubDate>Thu, 19 Feb 2026 18:30:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آتش ، بدون دود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94923651/%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%AF-ktxmv4hlvyok</link>
                <description>به مدت ده ها سالاحساسات فراموش ناشدنی را چشیدم ؛ دست در دست اوتجربیات ناممکنی را به جان خریدم ؛ قدم به قدم اوبه آخر راه که رسیدیم ، ناباورانه نگاهم به سویش خیره ماند .از عصای چوبی اش پرسیدم . گفت : به قوت زانوانت بنگراز کمر خمیده اش پرسیدم . گفت : به قامت رعنایت بنگرگفتم : مرا که در ابتدای راه نویسندگی ام نترسان !گفت : شکفتن غنچه بدون زخم و پینه ی دست باغبان وهمی است بی اعتبار .با دلخوری گفتم : فهمیدم مقصودت را ، می خواهی با این حرفا جرئت و جسارت انتقاد را از من بگیری !گفت : ابدا ، ایراد هایم را بگیر و به خاطر بسپار ؛ اما حلالت نمیکنم اگر همان اشتباهات را در نوشته هایت ببینم .گفتم : باشد قبول .ای استادادر طول داستان مارا با احساسات بزرگوارانه و انسان های بزرگ منش همنشین و طبع ما را بلند ساختی .اما نمیتوانم دریابم چرا سرانجامِ زندگی آلنی _مارال را آن گونه خواستی ؟آخرین حرفی که از آلنی مبارز زدی ، در باب خستگی اش بود .آخرین توصیفی که از مارال مهربان کردی ، دل افسرده اش بود .مگر غیر از این است کهاگر او خواهان دیداری شکوهمند و پر منزلت با مبارزان دل داده اش نبود هرگز شهادت را میان بندگانش به وعده نمی نهاد .کاش مزد آن همه مراقبت این دو باغبان را با گلستانی از لاله و اطلسی می دادی ...</description>
                <category>یه بنده خدا 🌱</category>
                <author>یه بنده خدا 🌱</author>
                <pubDate>Fri, 13 Feb 2026 22:07:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغاز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94923651/%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-unatvt7zofbu</link>
                <description>به نام اواسطوره ام در نویسندگی می گوید :《 تنها هنگامی باید دست به قلم برد که اطمینان داشته باشی راهی جز قلم زدن برای نجات مردمانت نداری 》پیش از این خود را وادار به مسئولانه نوشتن نمی کردم ؛ هر لاطائلاتی که به ذهنم می آمد را می نوشتم و نامش می نهادم شاهکار و خود را خالقش .اما پس از این فهمیدم اگر مسئولانه نوشتن مقصودم نیست ، عبور از ده فرسخی قلم بر من حرام است . و این شد که به صرافت افتادم متفاوت از قبل بنویسم ؛ درد مندانه ، اندیشمندانه ، صادقانه ، و از مهم تر هدفمند .پس محتاج بستری بودم تا دیدگاه های متفاوت را درباره نوشته هایم بدانم ؛ تا به قول اسطوره ام دریابم آیا مردمم من را سزاوار لقب نویسنده می دانند یا نه ؟</description>
                <category>یه بنده خدا 🌱</category>
                <author>یه بنده خدا 🌱</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 13:32:54 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>