<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هلــــــ?ـــــــســا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_94940782</link>
        <description>درون کلمات زاده شده ایم... ?</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 02:55:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2623001/avatar/9wHXjI.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هلــــــ?ـــــــســا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_94940782</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بن‌بستِ آرزو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94940782/%D8%A8%D9%86-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%90-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88-kpjg90dy90r1</link>
                <description>در انتهای کوچه ی بن بستی زندگی می‌کردخانه ای قدیمی با عطر یاسی مسخ کننده!هر روز از  آنجا رد می‌شوماما می‌دانی؛ دیگر خبری از رایحه ی معجزه‌وار یاس نیست! آسمان کوچه‌شان دیگر مثل همیشه آبی نیست! مدتی می‌شود که خانه را ترک کرده‌اند... ولی بن‌بستِ طولانی‌شان هنوز مرا یاد &quot;او&quot; می‌اندازدبه یاد درخت انجیرمان که هیچ‌وقت طعم میوه هایش را نچشیده ایمبه یاد اسکناس های ده هزار تومانی که قلب می‌شدندخانه ی قدیمی انتهای کوچه هنوز هم مرا می‌‌برد به ماه های گذشته به روز هایی که شلوارم را خاکی می‌کردبه زمان هایی که دستم را می‌گرفت و شانه هایش را از من دریغ نمی‌کرد&quot;بن بست امیر&quot; هنوز برای من گنجینه ی خاطرات و با او بودن‌هاست!هنوز قابِ تصویر دنبال بازیِ آن روز استهنوز هم تجلی باهم خندیدن ها و با هم گریستن هاستمظهر ‌&quot;لحظه ی گرگ و میش است که خدا تو را برای من می‌فرستد&quot; است&quot;بن بست امیر&quot; دیگر &quot;بن بست امیر&quot; سابق نیست!اما یقین دارم که روزی دوباره میزبان عطر یاس پشت پنجره اش خواهد ‌شد! </description>
                <category>هلــــــ?ـــــــســا</category>
                <author>هلــــــ?ـــــــســا</author>
                <pubDate>Tue, 05 Mar 2024 22:12:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزی که &quot;ما&quot;...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_94940782/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%A7-risqmbhy3jrp</link>
                <description>و بی شک روزی فرا خواهد رسیدکه دستانت را می‌فشارم و پا به پایت می‌دَوَمآنقدر می‌دَوَم تا به قایق کوچکی که ساختی برسیمصدای خنده ات دلم را به بازی می‌گیردو تو چطور می‌توانی با نگاهی این دل را در دست بگیری؟گوشه ی دامنم که در میان مشتت جا گرفت؛ شروع می‌کنیم به سوار شدنو تو پارو می‌زنیصدای اردک ها کم و کم تر می‌شود و فاصله ی میان من و تو نیز به تدریج همینطورمگر اینطور نیست که خنده گشایش مرز میان قلب هاست؟مگر چشم ها دریچه های شیشه ای وجودمان نیست؟همین که من باشم و تورودخانه ای گذرا که میشوید غبار را از گوهرِ جانو حبِّ بینمان که پایان ناپذیر استهمین که دم پروردگار در ماهیت ما یکیست برای من بس است!پس بیا بمانیم و بشویم آنچه باید...که شیشه ی عمر شادی شکستنی‌ست</description>
                <category>هلــــــ?ـــــــســا</category>
                <author>هلــــــ?ـــــــســا</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jan 2024 15:48:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غَمکـــــده‌ی بارانـــی</title>
                <link>https://virgool.io/Shaerane/%D8%BA%D9%8E%D9%85%DA%A9%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%80%D9%80%D9%80%DB%8C-rpgb0ot7nvwf</link>
                <description>اشک روی گونه هایم می‌رقصدصدای برخورد باران به شیشه گوش هایم را پر می‌کندو دست در دست نوای گرامافون می‌گذارد تا غم‌آلوده تر کند امشب راکسی را می‌شناسم که در حوالی خانه ی ما زندگی می‌کردصورتی گندمگون و لبخندی که زیبا ترین زینت بود برای چهره اش!همیشه می‌گفت آنقدر گریه کن تا یقین پیدا کنی که دیگر به هیچ وجه برایش اشک نخواهی ریخت...خط گرمی بر روی صورتم کشیده می‌شودبی گمان ردِّ باران چشمان من است که همدردی می‌کند با اندوه آسمان!و امشب همان شبی است که می‌خواهم آنقدر برای فقدان تو بِگِریَم تا خیالم آسوده شود که اشکی برای ریختن به پای تو ندارمباید فراموش شوی!باید خاطراتت را هم همراه خود می‌بردی!نباید مرا در دریایِ به جا مانده از باهم بودن‌هایمان غرق می‌کردی!حالا که رفته ای تمام مطعلقاتت را نیز از من جدا کن!سنگدل‌ که باشی برایم قابل تحمل تری... </description>
                <category>هلــــــ?ـــــــســا</category>
                <author>هلــــــ?ـــــــســا</author>
                <pubDate>Tue, 12 Dec 2023 18:07:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در حسرت یک قدم...!</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%B3%D8%B1%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D8%AF%D9%85-u3oqyeqcmanf</link>
                <description>کفش های خاکی ام را میخواهمو لذت دنبال تو دویدن را!دلم سخت فشرده و کوچک شده از فرط خانه نشینی های غم آلوده...بماند که بغض گه گاهی راه نفس را تنگ میکنداما همین تلخی اوقات  است که لبخند تو را شیرین میکند به کام مندیگر موسیقی گوش نمیدهم حتی همان هایی که مرا به سمت و سوی خاطرات تو میکشانداخر میدانی؟ برای کسی که دل و ذهنش با شعر عجین شده باشد سخت است که اهنگی بشنود و پاهایش را با اوای موسیقی تاب ندهد!امید داشتم وضع پیش امده تا پایان تابستان مرا ترک کند و برود به همان سرزمین تیره ای که از انجا امدهاما پاییز رو به اتمام است و من هنوز صدای خش خش برگ های پاییزی را زیر پاهایم احساس نکرده ام !اگر زمستان بیاید و چاله های آب کوبش چکمه هایم درون خود را نبینند چه؟اگر بهاری دگر اغاز شود و همچنان مثل کودکی که از تاریکی اتاقی  ترسیده در رختخوابم باران ببارد چه میشود؟همین که هستی و دارمت کافیست برای تحمل این شرایط ناخوشایند همیشه گفته اند که خدا اگر چیزی بگیرد تازه میبینی چه دلخوشی های کوچکی داشتی و حالا نبودشان تبدیل به چه حفره های بزرگی شده!</description>
                <category>هلــــــ?ـــــــســا</category>
                <author>هلــــــ?ـــــــســا</author>
                <pubDate>Mon, 23 Oct 2023 20:46:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دستان خالی</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-bk6og4jqtinq</link>
                <description>دستان خالی ام را بگیر !دستم را بگیر که خالی است از مهر، خالی ام از وجودت. دستم را بگیر تا دور شویم از هرچه که تلخ است و تلخ می کند کاممان را دستان خالی ام را بگیر !می خواهم امشب دست پر به خانه بروممی خواهم امشب در حالی که در کوچه های تاریک و خلوت میرقصم دستت را در دستم داشته باشممی خواهم امشب تو را برسانم به خیالمیخواهم انقدر دستانت را بفشارم تا دیگر سرمای زمستان به خودش اجازه ندهد از کنارت رد شودامشب انقدر فاصله ی بین دستانمان کم شده که می توانم بلند بلند بخندمبلند به دنیا بگویم که دست در دست اسمانیان گذاشته امدستان خالی ام را بگیر !می خواهم امشب دست پر به خانه بروم...</description>
                <category>هلــــــ?ـــــــســا</category>
                <author>هلــــــ?ـــــــســا</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jun 2023 20:51:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وجود حیات بخشِ تو!</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%90-%D8%AA%D9%88-xinid7bdcdwf</link>
                <description>دستانت را می‌فشارمو با امید تسلی در چشم های بی مثالت خیره میشوم :دستانم را گرفته ای؟خوب است!رهایشان نکن که سردند و بی روحو تو لبخند میزنیدر حالی که هنوز نتوانسته ام از چشم هایت دست بکشم، سرم را کج میکنم و با لبخندی پاسخت را می‌دهمو تو باز هم فقط لبخند می‌زنی!از دلبری کردن خسته نمی‌شوی؛ اشتباه که نمیکنم؟لبخند تو چه دارد که به من بگوید؟پشت آن زیور دلنشین چهره ات چه قایم کردی؟میدانی دلم را با صدای خنده ات آب میکنی و باز هم بلند بلند آوای دلبرانگی سر می‌دهی؟تو صدای بال فرشتگانی! گوش هایم غریبه اند با نشنیدن سرود حنجره اتتو بخندکه خنده ، کوتاه ترین فاصله بین من و توست... </description>
                <category>هلــــــ?ـــــــســا</category>
                <author>هلــــــ?ـــــــســا</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jun 2023 13:43:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوچه پس کوچه های خیال</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%D9%BE%D8%B3-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-ptdz8zsl7gvh</link>
                <description>درست لحظه ای که صدای طنین‌انداز باران در گوش‌های من می‌رقصیدهمان زمان که خورشید منتظر تلنگری برای تابیدن بودهمان جا بود که نامت از ذهنم گذر کرد...استکان چایم را بین دستانم پنهان کردمگرمایَش دستانم را نوازش کرد اما؛ اعجاز دست های تو چیز دیگری‌ست ! بیا مثل شب های گذشته - در خیالمان- تا  «ترنجِ همیشگی» بدویمصدایت میزنمگفته بودم که هروقت نامت را بر لبم می‌آورم انگار قلبم با صادقانه ترین حالت خودش لبخند می‌زند؟و تو بر می‌گردیبا همان انحنای همیشگیِ جا خوش کرده کنج لبت گوشه ی آستین لباست را میگیرمو شکستگی تار های ابرویت دلم را به لرزه می‌اندازداز پله ها بالا می‌رویم اما هر دو خوب می‌دانیم که دلمان آن پایین کنارِ کتاب‌ها و نوشت‌افزار‌ها و گونه‌گونیِ رنگ‌ قفسه‌هاستمی‌نشینیمکیکِ شکلاتی‌مان را می‌بینیم و سپس نگاه هایمان را به یکدیگر گره می‌زنیم و بلند میخندیمنامه‌ات را باز کردم و خیره شدم به چشمان بی قرارت که سعی دارند همزمان هر دو چشمم را نظاره کنندو هر دفعه با دیدن دست خطت قلبی تازه در سینه ام می‌روید... صدای باران بلند تر می‌شودو بر می‌گردم به همان جایی که بودمبدونِ تو و با چایی که سرد تر از هوای پشت پنجره استشاید تو فقط در  ذهن من زندگی می‌کردی ! </description>
                <category>هلــــــ?ـــــــســا</category>
                <author>هلــــــ?ـــــــســا</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jun 2023 23:10:37 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>