<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زهرا سروین</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_95014091</link>
        <description>نویسنده |
معلم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:57:37</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4858134/avatar/tvKtF8.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زهرا سروین</title>
            <link>https://virgool.io/@m_95014091</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هذیان چاهی-آزاد نویسی شماره ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95014091/%D9%87%D8%B0%DB%8C%D8%A7%D9%86-%DA%86%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%B3-iwui85cgrnc6</link>
                <description>صبح با عجله از خانه بیرون زدم و مجبور شدم توی هر سطح شفافی که می‌دیدم سر و وضعم را مرتب کنم‌.صدای جنگنده می‌امد ولی منطق مجبورم میکرد قبول کنم صدای رعد و برق است. بعد نم نم باران زد به سر و صورتم. موجی شده ام‌.یک قاصدک زیر پاهایم شروع به دویدن کرده بود. دلم می‌خواست برش دارم و آرزو کنم و بعد فوتش کنم برود بالا ولی هم آرزویی پیدا نکردم هم از نگاه مردم ترسیدم. توی دلم آرزو کردم از مردم نترسم و بعد پایم را جوری زمین کوبیدم که باد زیر قاصدک بیوفتد و ببردش هوا‌.به بچه‌ای نگاه کردم که موقع دویدن به چپ و راست خم می‌شد و دمپایی هایش چلق چلق صدا می‌داد. یکهو خودم را جایش گذاشتم و سینه‌ام سوخت. یادم آمد خیلی وقت است سینه ام از دویدن زیاد نسوخته است. توی دست بچه دو تا لباس شسته شده توی کاور بود. فکر کنم ننه بابایش قرار است بروند مجلسی جایی.به خانه‌ای نگاه کردم که شبیه خانه خودمان بود. دلم برای خانه و شهر خودم تنگ شد.توی بقالی سرک کشیدم تا ببینم هنوز بوی ترشیدگی شیر می‌دهد یا نه. بعد دماغم را گرفتم.توی مسیر تکراری هر روزه ام دقت کردم و هزار تا داستان در حال جوشش پیدا کردم.</description>
                <category>زهرا سروین</category>
                <author>زهرا سروین</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 10:00:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هذیان چاهی، قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95014091/%D9%87%D8%B0%DB%8C%D8%A7%D9%86-%DA%86%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-xq2gq2m6qfku</link>
                <description>ویرگول خوره دارد.حتی الان که از چشم و گوش و انگشت و سلول به سلول بدنم کدوتنبل جوانه زده و از ترس اینکه هوس کنم بنویسم سمت نوت‌بوک گوشی نمی‌روم؛ مثل شوهر زیبای خفته، می‌آید و شاخه های کدو را میبرد و ماچم میکند تا کلماتم زنده شوند.حتی حضور سرزده جیلا خانیم همسایه، را برنمی‌تابد و من را توی اتاق پشتی قایم می‌کند تا تق تق بزنم روی کیبورد و بنویسم.نوشتن توی ویرگول حال می‌دهد.حتی می‌توانی خیال کنی نوتیف های لایکش واقعی است و آدم‌هایی هستند که تا ته حرف‌های مغزت را خوانده اند و از سر عادت یا حسرت اینستاگرام، قلب هایی که جلوی دستشان آمده را قرمز نکرده‌اند.گفته بودم نوشتن مخدر است؟اعتیادم دارد عود میکند. مثل پای منقل نشین‌ها توی اتاق پشتی روی کیبورد قوز کرده ام و عشق میکنم.</description>
                <category>زهرا سروین</category>
                <author>زهرا سروین</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 13:11:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هذیان چاهی؛ شماره یک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95014091/%D9%87%D8%B0%DB%8C%D8%A7%D9%86-%DA%86%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C%DA%A9-qyiqngpowlfv</link>
                <description>تصمیم برای نویسنده شدن، نگاه کردن داوطلبانه به درون چاهی ناشناخته است‌. ممکن است یوسف را آنجا پیدا کنی ولی ممکن هم هست با جنازه خودت رو به رو شوی.ولی رسیدن به همین دو حالت هم برای خودش مکافاتی است.خیلی ها از آمدن به سمت چاه منصرف میشوند؛ خیلی‌ها هم زمین می‌خورند یا گم می‌شوند یا حواسشان پرت می‌شود و چاه را فراموش میکنند.چاه بعضی‌ها آن‌قدر عمیق است که نویسنده بیچاره برای دیدن انتهای آن هی خم و خم‌تر میشود و دست اخر سقوط می‌کند به ته چاه. بی آنکه حتی صدای شلپی بدهند تا مطمئن شوی اخرش را توانستند ببینند.خیلی‌ها توی چاهشان معلق می‌مانند تا بمیرند و آنقدر از هوای متعفن آنجا می‌مکند که به هذیان گفتن می‌افتند.بعضی‌ها هذیان گفتن‌شان را دوست دارند و آن‌قدر کلمه می‌بافند و می‌بافند و می‌بافند تا طنابی می‌شود و از چاه به معراج می‌روند.</description>
                <category>زهرا سروین</category>
                <author>زهرا سروین</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 04:30:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نماد سازی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95014091/%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-vgrhfp7igpfy</link>
                <description>امروز یه تصویر عجیب دیدم: انعکاس آسمون و ابر روی سنگ قبر.مغز من بیخودی معنا می‌سازه یا شمام میتونید طعنه مرگ به زندگی و ستیز زندگی به مرگ رو ببینید؟سنگ قبر تازه و شسته شده و براق، شبیه چشم کهنسال صاحبش شده بود که همیشه چشم میدوخت به آسمون و سرش رو تکون میداد.هر وقت از دیدن آسمون ذوق میکردم فقط تو سر می‌چرخوندی که آسمون رو ببینی.آخرین نگاهت خیلی غم‌انگیز بود بابابزرگ</description>
                <category>زهرا سروین</category>
                <author>زهرا سروین</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 00:31:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مخدر غم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95014091/%D9%85%D8%AE%D8%AF%D8%B1-%D8%BA%D9%85-jyjlvkyjfzoo</link>
                <description>این‌ها را فهمیده بودم اما امروز واقعا فهمیدم.درد یک اتفاق نسبی است و به تو بستگی دارد که غم‌انگیز باشد یا نه.اما ما (شاید فقط من) معتاد به احساس رنجیدگی و جلب ترحم خود به خودمانیم.و برای تامین مخدر، گدایی هر واقعه ای را می‌کنیم که رشته‌های اعصابمان را تحریک کند و غم و غم و غم را بریزاند در رگ و خونمان.شاید هم این اعتیاد، موروثی باشد.در خاک مغموم، جوانه‌ها باید تلخ باشند.حتی اگر نباشند باید خودتلخکنندگی را بیاموزند.</description>
                <category>زهرا سروین</category>
                <author>زهرا سروین</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 23:32:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیب در انضباط</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95014091/%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%B6%D8%A8%D8%A7%D8%B7-txictycy3wiq</link>
                <description>دلم میخواد اخبار فیک بسازم و اینترنت رو خراب کنم.دلم میخواد انگشت پطروس رو از سوراخ سد بیرون بکشم و لباس ریزعلی را بدزدم.دلم میخواد چراغ‌های پشت سرم رو خاموش نکنم و در ها رو باز بگذام.دلم میخواد دمپایی دستشویی رو خیس کنم و دور از در، بذارمش.دلم میخواد هر جورابی که پیدا کردم رو سوراخ کنم.دلم میخواد اسم قرص‌ها رو با لاک‌پا‌ک‌کن پاک کنم.دلم میخواد زیپ کیف و بند کفش مردم رو باز کنم و فرار کنم.دلم میخواد از لوستر آویزون بشم و تاب بخورم.دلم میخواد دنبال گربه های خیابونی بدوام.کاش بچگی زنگ خونه ها رو میزدم و در میرفتمدلم میخواد مثل بابا آدم باشم.</description>
                <category>زهرا سروین</category>
                <author>زهرا سروین</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 00:57:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تشریح ریش ریش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95014091/%D8%AA%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D8%AD-%D8%B1%DB%8C%D8%B4-%D8%B1%DB%8C%D8%B4-cpikvnnzhakw</link>
                <description>وقتی که چشم هایم التماس خوابیدن میکنند، مغزم برای حفظ بقا و فرار از مردن در خواب؛ دم به دقیقه، ایده های ترشی لیته ای می‌دهد. قر و قاطی و بی سر و ته!مثلا یک‌هو جانوری توی مغزم گفت: اگر رگ هایت جاده باشند، خون ماشین است و نبض چراغ قرمز.و اگر چربی خونت بالا برود ترافیک میشود و فشار خون میگیری.بعد از آرشیو ده سال پیش، تدریس زیست خانم جعفری را لود میکند روی مانیتور چشم‌هایم و مجبورم میکند تفاوت کلسترول خوب و بد را به یاد بیاورم. که نمی‌آورم و حرف های خانم جعرفی بریده بریده میشود و انگار که اینترنت توی مغزم را فیلتر کرده باشند، قطع و وصل میشوم.به پهلو میچرخم که مغزم توی چاله جمجمه تکانی بخورد و دهان گشادش را ببندد. ولی اتفاقا براق میشود توی صورتم و خانم ورزش را به جانم می اندازد که شکل درست قرارگیری ستون فقرات را توی سر مهره های کج و معوجم بزند و از آن ترکه هایی که همیشه میدانستم دوست داشت، داشته باشد به دستش میدهد تا آنقدر به چپ و راستم بزند و مرا این پهلو آن پهلو بیندازد که خواب‌بس شوم و مثل جغد های خرابه، تا صبح افکار شوم بسازم.نفرین کردنش هم چوب دو سر جغد است؛ چه به خودش برسد چه ناحق باشد و برگردد به خودم!عالی شد! جغد هوهو میکرد یا قوقو؟</description>
                <category>زهرا سروین</category>
                <author>زهرا سروین</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 02:00:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا ایرانیان لطفا!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95014091/%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-nzw08nvbrdos</link>
                <description>امروز هفت هشت بار بیدار شدم. یک چرخه سینوسی ولی نامنظم خواب و خلسه تا ساعت ۱۲ ظهر که ناهار خوردم. بوی جغول بغول بوی سرد و دلشوره دار و تهوع اور روغن سوخته. سرم سوت میکشید. توی سوت های سرم اسب میدوید. اسب های با وقار سلطنتی که کالسکه‌هایشان پر از خاطره بود.خاطره هایی که با هر تپش سم اسب، منقبض میشدند و فشار می‌آوردند به قشر تمام سلولهای بدنم.سلولهای بدنم منقضی بودند‌. برای سالها پیش از کنکور.برای سالهای پیش از عشق و ناکامی و مرگ و مهجوری‌.زیر آفتاب منتظر تاکسی میمانم و صدای هسته سلولهای سرم را میشنوم که سرخ میشوند. جلز جلز.اسم بهاران رند و خوب و سریع است. راه رفتنش هم همینطور. برگشتنش دردسر دارد. امامزاده حسن پر پیچ و خم. جوری که گفتنش هم سه تا چراغ قرمز دارد و دوبار زبان ادم توی کاسه دهان گره میخورد.تقریبا دو طرف خیابان همه جا یا میوه فروشی است یا فست فودی یا پلاستیک فروشی. پنجره ماشین را که باز کنی بوی پوست میوه فاسد و روغن سوخته و لاستیک توی صورتت پمپ میشود.نمیدانم شبیه بوی فقر است یا شبیه بوی فرار از آن.بچه‌هایی که دنبال هم میدوند گاهی ژولیده و کثیف و گاهی نونوار و پر زرق و برقند.معده‌ام قرند قرند میکند. سلول‌های توی سیستم گوارشم موج مکزیکی می‌روند. مغازه ها همه لباس فروشی می‌شوند.هر روز همینجا راننده انتظار دارد پیاده شوم و هر روز میگویم تا ایرانیان لطفا.تا ایرانیان را بیشتر از اسم خودم گفته ام.از هر روز گفتنش لجم میگیرد و ارزو میکنم کاش انقدر میرفتم که از لبه جاده به پایین می‌افتادم.سلولهای کمرم دوسالی میشود که تصمیم گرفته‌اند خودزنی کنند و کمر درد طبیعی ترین حواس من شده.می‌ترسیدم از این شغل چون همه پیشکسوت هایش صدای زمخت و اعصاب کریه و صورت خسته و مچاله و کمردرد و گردن درد داشتند.دوسالی میشود که من هم دارم مبتلا میشوم کم کم.اوایل انقدر حرص میخوردم و مراقب بودم که برایش گریه میکردم الان فقط میدانم امروز هم گلو و کمرم درد می‌کنند. و من جوانم. ۲۴ سال‌.و کسی که برایش این دردها را دارم امروز هم قسم خورده که دیگر شلوغ نمیکند و درس اخرین چیز با اهمیت است برایش.یک تصمیم قطعی که هربار ثانیه اخر لغو میشود‌: از فردا خودشان کنفرانس بدهند. فقط ریاضی با من.  پانوشت: این مطلب برای چند ماه پیشه. چند ماه پیش از اینکه اسیر دست و پای بسته شادِ ناشاد باشیم.</description>
                <category>زهرا سروین</category>
                <author>زهرا سروین</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 10:40:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خرخره در قورباغه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95014091/%D8%AE%D8%B1%D8%AE%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D9%88%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%BA%D9%87-bgbdedm59dfj</link>
                <description>حساب روز و ماه و سالِ امروز و فردا کردنم که از چرتکه بیرون افتاد، عزمم رو جزم کردم که با قورباغه درونم ملاطفت به خرج بدم بلکه این سخت الحلقوم رو  بذاره دهنش و بینیشو بگیره و هورت بیوفتم تو اسید معده و اضطراب اجتماعی..که انقدر بسوزم که بَسَّم بشه و دیگه نق نزنم به خودم که بشین یه گوشه کاری نکن.که پاشم گوی شیشه ای زندگیمو یه تکون حسابی بدم تا برف برف برف بپاشه تو سر و صورت من و قورباغه و سگ سیاه افسردگیم. که این باغ وحش معلق، یکم زمینی‌تر بشه؛ خاک و خل اجتماع بپاشه تو چشمامون و تا سگه بگه اخ و قورباغه بگه واخ ما ببینیم چند چندیم با خودمون و آدمایی که بیرون گوی و باغ، دارن با جک و جونورای خودشون سر میکنن.ندا میگفت یه کاری نکن اون روی سگم بالا بیادا. ندا اون موقع ۷ سالش بود و من گوش وایساده بودم که دعواشو با دوستش بشنوم و تا ۱۲ سال بعدش که همکلاسی بودیمم اون روی سگی ازش ندیدم.قورباغه گفت واخ واخ واخ الان کلی ملانقطی ازت غلط املایی میگیرن و مضحکه جمع میشی‌.سگه گفت ها بشین یکی بخونه این خزعبلات رو. برف میپاشه تو چشمم. دنیای برفی قشنگه. </description>
                <category>زهرا سروین</category>
                <author>زهرا سروین</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 19:00:29 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>