<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یاسمن حبیبی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_95147920</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:17:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4325089/avatar/xs9eBq.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یاسمن حبیبی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_95147920</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ماشینت دلش درد می کند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95147920/%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86%D8%AA-%D8%AF%D9%84%D8%B4-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-fxf8z7fmwchj</link>
                <description>درخواست اسنپ را ارسال می کنم اما کسی درخواست را قبول نمی کند.  به‌ ساعتم نگاه می کنم می خواهم درخواست را لغو کنم که ناگهان یک پراید سفید درخواست را قبول می کند. کیفم را بر می دارم و سوار می شوم. پت پت پت ماشین صدا می دهد. به راننده می گویم :(( ماشینتون صدا میده. )) گمان می کنم صدایم را نشنیده بلند تر می گویم:(( آقا آقا ماشینتون صدا میده.))  تپ تپ تپ ماشین خاموش می شود. با دست اشاره می کند و می‌گوید:(( پياده شو بچه مو چشم زدی خاموش شد .)) با دهان باز نگاهش می کنم و می گویم :(( بچه تو ؟)) به سمتم بر می گردد و می‌گوید:(( من و این ماشین باهم بزرگ شدیم. باهم کل دنیا  رو گشتیم . یه سفر پدر و پسری )) از پسر گفتنش خنده‌ ام می گیرد . با اخم نگاهم می کند  و می گوید :(( اینکه یه پدر و پسر  باهم برن سفر  کجاش خنده داره ؟)) با ترس می گویم :(( هیچ جا فقط چون به یه ماشین گفتین پسرم خنده ام گرفت .)) مثل پسرم عصای دستمه هرجا بخوام برم هرکاری داشته باشم بی منت من و می بره و میاره بدون هیچ منتی اما خداکنه کارت پیش بچه ات  گیر  باشه انقد  بعدش  منت  سرت می ذارن پشیمون می‌شی.))  در را باز می کنم و پیاده می شوم  تا این دو قدم راه  کمی فکرکنم که چه می شود که برای  انجام کاری  بر سر کسی منت می گذاریم .شوم . این</description>
                <category>یاسمن حبیبی</category>
                <author>یاسمن حبیبی</author>
                <pubDate>Mon, 03 Nov 2025 13:25:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماشین مَشتِ ممدلی نه بوق داره نه صندلی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95147920/%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%8E%D8%B4%D8%AA%D9%90-%D9%85%D9%85%D8%AF%D9%84%DB%8C-%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D9%82-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%86%D9%87-%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%84%DB%8C-ki7l1nqrpslu</link>
                <description>پدربزرگم یه پیکان داشت وقتی سوارش میشد انگار سوار شاستی بلند شده یه جوری برامون قیافه می گرفت که نگو و نپرس . یه روز تعطیل تابستون اومد و گفت: می خواد ما رو ببره گردش سرتون رو درد نیارم ما هم بچه بودیم و ذوق گردش داشتیم . وسایل و جمع کردیم و سوار شدیم اما هرچی پدربزرگم استارت می زد میگف نه روشن نمیشم که نمیشم . پدربزرگم محکم روی فرمون زد و گفت توروخدا روشن شو بهت بنزین سوپر جایزه می دم روغنت و  عوض می کنم . اما انگار ماشین نه آورده بود نگاهی به ما انداخت و گفت :(( پياده روی برای سلامتی تون خوبه یالا پیاده شین .)) ما هم مثل لشکر شکست خورده پیاده شدیم و پیاده راه افتادیم . پدربزرگم گفت :(( می‌بینید  هوا چقدر خوبه بعد هم گفت :(( اصلا ماشین  برای چی مونه ؟ خدا بهمون پا داده که راه بریم پس چرا از نعمت خدا استفاده نکنیم ؟ نگاهش کردم و گفتم:(( باباجون اگه قرار بود پاشیم پیاده بیایم ماشین به چه درد می خوره ؟ )) پدربزرگم  که دید کم اورده گفت:(( فضولیش  به شما نیومده دوست داشتم خریدم .))خوخورهماشینخریدی؟)</description>
                <category>یاسمن حبیبی</category>
                <author>یاسمن حبیبی</author>
                <pubDate>Mon, 03 Nov 2025 13:18:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماشین که نیست بچمه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95147920/%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%DA%86%D9%85%D9%87-n5ncgimox5yd</link>
                <description>درخواست اسنپ را ارسال می کنم. کسی درخواست را قبول نمی کند. به‌ ساعتم نگاه می کنم. می خواهم درخواست را  لغو کنم که ناگهان یک پراید سفید درخواست را قبول می کند کیفم را بر می دارم و سوار  می شوم  . پت پت پت ماشین صدا می دهد . ( آقا آقا ماشین صدا میده .))گمان می کنم نشنیده بلند تر صدا می زنم ((آقا با شمام )) تپ تپ تپ ماشین خاموش می شود . به طرفم بر می گردد با دست اشاره می کند  و می‌گوید:(( تو چشمش زدی . بچه مو چشم زدی .)) با دهان باز نگاهش می کنم .بچه تو ؟ با صدای بلند می گوید:(( این ماشین  مثل  بچه ام میمونه . پا به پام هرجا خواستم اومده . )) سکوت می کنم که  با دست اشاره می کند .گفتم :(( برو پایین چشمِ شور از وقتی نشستی  تو  ماشین همه اش میگی صدا میده صدا میده انقد گفتی که آخرش  خاموش کرد . می خواهم چیزی بگویم که ابرو های گره کرده اش چنین اجازه ایی به من نمی دهد.  دستگیره در را بازمی   کنم و پیاده می . کنم کنم  و  و پیاده می شوم </description>
                <category>یاسمن حبیبی</category>
                <author>یاسمن حبیبی</author>
                <pubDate>Mon, 03 Nov 2025 13:17:20 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>