<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ┋(chaya) kiki┋</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_95191416</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-20 01:45:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2549349/avatar/hOgeSl.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>┋(chaya) kiki┋</title>
            <link>https://virgool.io/@m_95191416</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رمان 「تابلوی نقاشی 3」</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95191416/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%88%DB%8C-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C-3-wanlx5snepl4</link>
                <description>*?  رمان 「تابلوی نقاشی」??  نویسنده「چایا - موگسولین」??  قسمت「سوم」?  «────── « ⋅ʚ♡ɞ⋅ » ──────»هرکس در این سر دنیا خوشحال است یکی در آن سر دنیا زجر میکشد... آن روز ها با سختی گذشتروز پنجشنبه فرا رسیدخواستم به کلاس بروم و به استاد بگویم که دیگر سر کلاس حاضر نمیشوم. داشتم از کلاس خارج میشدم که فردی دست بر روی شانه ام گذاشتجرعت نداشتم پشت سرم را نگاه کنم،ولی با خود گفتم تا کی باید خودت را اینقدر پنهان کنیدل را به دریا زدم و به پشتم نگاهی انداختمباورم نمیشدایا چشمانم درست میبیند؟ اخر چرا او میخواهد با من صحبتی داشته باشدازم خواست تا به کافی شاپ کنار کلاس برویم تا صحبتی داشته باشیمگارسون آمد و ازمان پرسید که چی میخواهیماو گفت کیک شکلاتیتمام علایقش شبیه اِسکات بود. شروع به سوال کردن از من کردزبانم بند امده بودنمیدانستم چی بگویمبعد از تمام شدن سوالاتش ازم اسمم را پرسیدبا لکنت اسمم را به او گفتماز روی صندلی اش بلند شد، +واقعا خودتی ژاکلین! - اس.. اس.. اسکات؟! با تمام وجود به سمتش رفتم و در آغوش گرفتمشبعد از چند ثانیه با دستم او را از خودم جدا کردمبا نگاهی عصبی به او خیره شدم، بلا فاصله خنده ام گرفتشروع به گریه کردن کردم+تا الان کجا بودی؟ -الان که اینجام+بحث را عوض نکن! -خیلی خب... ادامه دارد:)...*</description>
                <category>┋(chaya) kiki┋</category>
                <author>┋(chaya) kiki┋</author>
                <pubDate>Sun, 28 May 2023 21:39:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان 「تابلوی نقاشی2」</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95191416/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%88%DB%8C-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C2-nwuk6ulpxkoz</link>
                <description>*?  رمان 「تابلوی نقاشی」??  نویسنده「چایا - موگسولین」??  قسمت「دوم」?  «────── « ⋅ʚ♡ɞ⋅ » ──────»تا بتوانم یک بار دیگر چهره ی تورا بکشم...روز دوشنبه بودبه کلاس نقاشی رفتم پسر نوجوانی را دیدم شبیه به توچشم هایم از زیبایی اش برقی زداخر چگونه ممکن بود اینقدر شبیه تو باشد؟دنیا چقدر کوچک استپسری که سه سال است لبخندش را ندیده ام امکان دارد کنارم بشیند؟او نشست اما مرا نشناختخواستم چیزی بگویماما غرورم نگذاشت.استاد وارد شدازمان خواست تا چهره ی فردی را نقاشی کنیمنگاهی به او انداختم و شروع به کشیدن چهره ی او کردموقتی داشتند نقاشی هایشان را به استاد نشان می دادندنگاهم به بوم او افتاددختری را کشیده بودیعنی او عاشق کس دیگری بود؟صدای شکستن قبلم را میشنیدم تمام این سه سال به فکرش بودماما او به فکر فرد دیگری بودچرا کشش می دهمباید بپذیریم او مرا فراموش کرده استاحساس می کردم دنیا زیرو رو شده استای کاش هیچ وقت دوباره به آن کلاس نمیرفتم و فقط با خاطراتش زندگی می کردم هعیدنیا چقدر ظالم استهر کس خوشحال است و یکی در آن سر دنیا  زجر می کشد. ادامه دارد:)...*</description>
                <category>┋(chaya) kiki┋</category>
                <author>┋(chaya) kiki┋</author>
                <pubDate>Sun, 28 May 2023 08:47:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان 「تابلوی نقاشی」</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95191416/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%88%DB%8C-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C-oqivqfhnjwew</link>
                <description> *?  رمان 「تابلوی نقاشی」??  نویسنده「چایا - موگسولین」??  قسمت「اول」?  «────── « ⋅ʚ♡ɞ⋅ » ──────»موی قلموم رو تکان دادمرنگ سفید خشک شده رویش پودر شد و گرد سفیدش تو هوا پخش شدهعی... یاد وقتی افتادم که داشتم چهره زیبایت را میکشیدمچقدر از اخرین باری که دیدمت میگذردانگار همین دیروز بود که داشتیم باهم به اولین جلسه ی کلاس نقاشی میرفتیمقلم و رنگ هایم را دوباره به یاد تو از صندوق قدیمی ام بیرون آوردمتمام رنگ هایم خشک شده بودندبا خود چه میگویم! دارم درباره ی چه کسی حرف میزنمکسی که اصلا مرا به یاد نمی آوردحتی نمیدانم حال کجا هستی و شرط میبندم برایت مهم نیست که من درحال حاضر کجایم، زیر خاکم یا... تصمیم گرفتم دوباره نقاشی را آغاز کنمحتی اگر شده با رنگ های خشک. آن شب به سختی گذشتبه خودم آمدمتو در آن سوی دنیا حتی اولین نقاشی ای که باهم کشیدیم را به یاد نمی آوریو من که در این سوی جهانم، شب ها به یاد آن روز ها گریه میکنمفردای آن روز از همان مغازه ی قدیمی رنگ خریدم و با سرعت هرچه تمام تر به سمت خانه دویدم که زیر باران خیس نشوم.                                                                                                           ِ                            ***    رنگ هارا از کیسه در آودم و تک تک در آن ها را باز کردم و جلوی پنجره گذاشتمچه بوی خاصی داشت، وقتی قلم را درون رنگ زدم و جلوی تابلوی نقاشی ایستادم کمی مکث کردم. چهره تو در ذهنم تجسم شدکار را شروع کردم اما آن چیزی که انتظار داشتم نبودهمه ی تکنیک های کار را فراموش کرده بودم. چند روزی گذشت تصمیم گرفتم دوباره به همان کلاس نقاشی قدیمی برگردم چنان چه دور بود اما ارزشش را داشت تا بتوانم یک بار دیگر چهره ی تورا بکشم.ادامه دارد:) ...*</description>
                <category>┋(chaya) kiki┋</category>
                <author>┋(chaya) kiki┋</author>
                <pubDate>Sat, 27 May 2023 13:12:58 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>