<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پلاک</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_95301126</link>
        <description>پلاک بسیج دانشجویی دانشگاه علم و صنعت</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 10:32:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1385984/avatar/ste8I7.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پلاک</title>
            <link>https://virgool.io/@m_95301126</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شهید محمود ضیاءبشرحق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95301126/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF-%D8%B6%DB%8C%D8%A7%D8%A1%D8%A8%D8%B4%D8%B1%D8%AD%D9%82-tpxc6wauva0d</link>
                <description>شهید محمود ضیاء بشرحق سى ام فروردین 1328 ، در شهرستان تهران به دنیا آمد.در یک مدرسه ای که جنوب شهر بود درس می خواند.برخلاف شرایط آن دوران که بسیاری از جوانان نسبت به  امور عقیدتی بی تفاوت بودند، اما شهید همیشه با انتخاب دوستان مناسب،جزو افرادی بود که بر علیه حکومت مبارزه میکرد.در خارج از مدرسه، دوستانی داشت که اهل هیئت بودند و هیئتشان هم فقط صرف ظواهر سینه زنی و اینها نبود بلکه کار فکری و عقیدتی انجام می شد و کم کم آن شکلی که حالا در قالب جلسات مذهبی داشتند یک شکل خاصی به خود گرفت که بعدها  سازمان فجر اسلام در آنجا تشکیل شد که ایشان هم یکی از اعضای سازمان فجر اسلام بود.او وارد دانشگاه علم و صنعت شده بود و در رشته مکانیک تحصیل میکرد.محمود ضمن تحصیل در دانشگاه، در کارخانه جنرال موتور کار می کرد تا اینکه شهید بهشتی و شهید باهنر یک اعلامیه مخفیانه دادند که بچه‌های تحصیل‌کرده و فعال وارد آموزش و پرورش شوند. با اینکه شهید،درآمد خوبی از شغلش داشت،اما بنا بر توصیه آن دو شهید به هر طریقی بود به عنوان دبیر ریاضی منطقه ۳ تهران به تدریس مشغول شد و همزمان تحصیلش را در دانشگاه هم ادامه داد. او بارها در سال‌های ۵۷ و۵۶ در درگیری های دانشجویی توسط گارد دانشگاه زخمی شد. یک بارهم شدت آسیبش زیاد بود که شهید فیاض بخش پایش را گچ گرفت و معالجه کرد.اولین شهیدی که دانشگاه علم و صنعت داد شهید حاج بهرامی بودکه شب اول محرم سال 57 در سرچشمه وقتی ایشان شهید شدند، خیلی متاثر شدند. شب شهادت شهید به روایت همسر شهید:&lt;&lt;حکومت نظامی اعلام شده بود اما قرار شد مردم خیابان ها را ترک نکنند. نزدیک میدان بهارستان، مردم همه پیاده، با ماشین، با موتور در خیابان بودند و الله اکبر می گفتند. ما هم به منزل یکی از دوستانمان که نزدیک مدرسه علوی بود رفتیم تا اگر لازم باشد در منطقه ای که امام ساکن بود باشیم و از او به اندازه خودمان حفاظت کنیم. پس از ساعتی محمود با همسر دوستم گفتند که به سمت بیت امام می رویم. رفت و دیگر بازنگشت. بعدها از دوستمان شنیدم که محمود بعد از خواندن نماز مغرب و عشا به سمت کتابخانه می رود و کتاب «شهادت» دکتر شریعتی را برمی دارد و شروع به مطالعه آن می کند، وقتی صدای الله اکبر مردم را می‌شنود، کتاب را می بندد و سرجایش می گذارد و می‌گوید: همیشه که نمی‌شود فقط خواند، حالا وقت عمل است. تا صبح منتظر شدیم، محمود نیامد. خیلی نگران بودیم. صبح زود با برادرانم تماس گرفتم. می گفتند مردم درهای خانه‌هاشان را باز کرده‌اند تا آنها که در خیابانه ا بودند، پناه بگیرند. بنابراین فکر کردم شاید بعد از حکومت نظامی برگردد، اما خبری نشد. صبح زود رفتیم سمت خیابان ایران و جلوی دبیرستان اسدی که رسیدیم، دیدیم خونی بر زمین ریخته شده و مردم بر روی رد آن که تا سر چهارراه کشیده شده بود گل گلایل گذاشته بودند. نمی‌دانستم این جا محل شهادت محمود و این رد خون، از اوست. بعدها متوجه شدم. به هر حال فهیمدیم که او مجروح شده و در بیمارستان سوانح است. گارد شاهنشاهی دور تا دور بیمارستان را گرفته بود و کسی اجازه ورود نداشت. به هر زحمتی داخل شدیم، اما محمود به شهادت رسیده بود. پزشکان گفتند گلوله‌ای که از یک کلت به او اصابت کرده، حاوی ماده ای شیمیایی بوده و همسرم بر اثر مسمومیت جان باخت.&gt;&gt;خانم کریمی که هنگام شهادت همسرش، حدود ۲۶ سال داشته، از آن شهید صاحب دو فرزند است که یکی هرگز پدر را ندید.شهدای انقلاب با رفتنشان راه را باز کردند. اگر آنها نمی‌رفتند، پایه‌های انقلاب محکم نمی‌شد. واقعا چه چیز بالاتر از اینکه انسان بداند دارد در راهی جانش را فدا می‌کند که شاید وضعیت بهتری برای آنهایی که پشت سرش می‌مانند ، ایجاد کند.قـطعـه :۲۱
ردیـف :۲۵
شـماره :۹</description>
                <category>پلاک</category>
                <author>پلاک</author>
                <pubDate>Fri, 11 Feb 2022 12:20:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سردار شهید یوسف کابلی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95301126/%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%81-%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%84%DB%8C-fwwd3z7fsswq</link>
                <description>سیدیوسف در 29 آبان‌ماه 1335 در یكی از جنوبی‌ترین مناطق تهران چشم به جهان گشود.پدرش سیداشرف و مادرش،حبیبه نام داشت.از کودکی با قرآن و اهلبیت(ع) انس گرفت. به همت مادرش قرآن حفظ میکرد و قبل از این که به مدرسه  برود، تعداد زیادی از سورههای کوچک قرآن را حفظ بود.سید پس از پایان دوره ابتدایی وارد دبیرستان «اشرف» شد و در دوره متوسطه، از شاگردان نمونه در زمینه های علمی و اخلاقی محسوب می شد. او دوره متوسطه را با موفقیت به پایان رساند و با معدل عالی در رشته ریاضی دیپلم گرفت.با معلمها و دوستانش بحثهای جنجالی علمی راه میانداخت. خیلی وقتها نادرستی قضیه های ریاضی کتاب درسی را اثبات میکرد.بیشتر اوقات در خانه میماند و کتاب میخواند. به کتابهای علمی و مذهبی علاقه داشت.در عین تلاش و ممارست در عرصه علم،در ورزش هم کم نمیگذاشت و در رشته کاراته کمربند سیاه داشت.سال 1355 در مهندسی مکانیک دانشگاه علم و صنعت قبول شد. دانشگاه، شکل جدیدی به شخصیتش داد. فعالیتهای اجتماعی – مذهبی را آنجا شروع کرد. روحیات مذهبی و هوشیاریش، او را به مبارزه و فعالیتهای سیاسی کشاند.در بحبوحهی انقلاب به چالوس برگشت و به برپایی راهپیماییها، پخش اعلامیههای امام، مبارزه با ساواکیها، برگزاری جلسات سخنرانی، ساختن مواد منفجره و تصرف شهربانی پرداخت. دانشگاهها که باز شد به تهران برگشت.سید یوسف در دانشگاه و در کنار تحصیل به عنوان یک بسیجی با سپاه همکاری میکرد و در مساجد نیروهای مردمی اسلحه شناسی یاد میداد.در خرداد ۱۳۵۹ به عضویت رسمی سپاه درآمد.پس از عضویت در سپاه به عنوان فرماندهی یک گردان از نیروهای سپاه به کردستان اعزام شد.او به مدت 20 ماه در جبه های کردستان ماند و تحت فرماندهی احمد متوسلیان عملیات نمود. زمستان سال 1360 ترکش به پای راست و کمرش اصابت کرد. ترکش به نخاعش آسیب رساند و پای راستش را فلج کرد.بعد از عملیات بدر دوباره برگشت دانشگاه و درسش را تمام کرد و مهندس مکانیک شد. موضوع پایاننامه اش طراحی و ساخت ماسورهی خمپاره بود؛ یکی از نیازهای جبهه و جبهه که متاسفانه ناتمام ماند.بلافاصله پس از اتمام درس به جبهه برگشت و در عملیات کربلای 4 و کربلای 5 شرکت کرد. او مسئولیت راه اندازی یگان ذوالفقار تیپ تازه تاسیس 110 خاتم الانبیاء (ص) تهران را قبول کرده بود که شهید شد.عملیات کربلای 5 تازه شروع شده بود و کابلی به خط رفته بود که بچههای یگان ذوالفقار را سر و سامان بدهد. ازسر شب تا سحر با آن پای مجروح راه رفت و کار کرد. سپیدهی صبح را که دید در یکی از سنگرهای خط مقدم شلمچه به نماز ایستاد. نافلهی صبح را خواند و در حال ادای نماز صبح بود که تیر مستقیم تانک دشمن سنگرش را به آسمان برد.بعد از سالها جهاد در جبه های کردستان و جنوب، سرانجام مهندس سید یوسف کابلی در سحرگاه روز هجدهم بهمن سال 1365 به درجه رفیق شهادت نائل آمد. مزار او در بهشت زهرای تهران است.وصیت نامه شهید سیدیوسف کابلی :بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیماین سطر جاده ها که به صحرا نوشته اند یاران رفته از قلم پا نوشته اندلوح مزارها همه سر بسته نامه ها استکز آخرت به مردم دنیا نوشته اندبا درود به پیشگاه مبارک امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و با درود و سلام خدمت امام امت، پدر بزرگوار و یار دلسوز این امت. و با سلام خدمت امت اسلامی و شهیدپرور ایران.چند کلمه ای صحبت و درددل این بنده ی حقیر است که در بارگاه خدا از کوچک ترین ذرات هستی به شمار می رود، با امتی به این مبارکی و عظمت که دل پیامبر اکرم (ص) را شاد کرده اند.اولاً حلالیت می خوانم از خدای مهربان، از این همه غفلت و گناه که عمری را تباه کردم و حلالیت می خواهم از خانواده های شهدا و فرزندان شهدا که نور چشم ما و روشنی بخش دل های منجمد و سیاه ما هستند و شاید تا به حال در لحظات زندگی در سنگر حق علیه باطل، قصوراتی از این بنده حقیر سرزده باشد.پروردگارا! سرانجام این امت زجر کشیده و یاران دلسوز امام زمان (عج) را که ما از دور مشاهده شان می کنیم به خیر و رحمت خود مزین بگردان.غرض از این مزاحت این که ای یاوران امام، لحظه ها لحظه های سرنوشت و انتخاب است. حقی که خدا به هر انسانی عطا نموده و به حول و قوه الهی و برکت امام عزیز و برکت خون شهدا و عزت اسلام، ما را در این مسیر قرار داده، ما بندگانی را که روسیاهی مان به خدا ثابت شده، غریق رحمت فرموده است. عزیزان این لحظه ها و این زمان را انتخاب کنید. انتخابی خالصانه و برای خدا که هیچ آخر و عاقبتی بهتر از آنی نیست که خدا برای ما پسندیده و هدایت کند.«الله و فقنا لما تحب وترضی»این زنجیرها و تکه چوب ها و استخوان های ته مانده و پوسیده ی آمال دنیوی و مادیات بیش از حد زندگی، غیر از گندیده شدن انسان و گمراهی وی از راه اسلام راستین و تنبل شدن آدمی و وابسته کردن او به لحظه ها و روزهای عمر فانی که در نهایت فقط مویی سپید می ماند و حاصل عمری تمام گناه، هیچ نفعی ندارد و انتخاب همان راه سرخ ابا عبدالله الحسین علیه السلام و تمام انبیا عظام و شهدای اسلام است.انتخاب، همان انتخاب «از خود و از دار و ندار و هستی گذشتن» و همه چیز را به خدا سپردن است. انتخاب، همان انتخاب عشق به الله است و از همه وجود و آسایش و هستی گذشتن و در ذات وجود الهی و اراده و مشیت الهی حل شدن است.لحظه های عمر در حال گذر است و ما یک دفعه بیدار می شویم و خدای مهربان و بزرگ ان شاء الله ما و شما را برای اسلام انتخاب کرده است و پیروزی نهایی از آن ماست چون خط اباعبدالله الحسین علیه السلام همین است.پس از همه ی نفاق و دورویی و کینه و تنبلی حتی اگر به مقدار یک ذره و برای یک بار هم که شده گذشت کنید و امام را و خط امام را با گوشت و خون و مشت و چنگال محافظت کنید که اگر خورشید و ماه نبود، تمام عمر در ظلمت و اصلاً، شاید نیست بودیم.دل خانواده ی شهدا را به دست آورید که پیش خدا این ها عزیزند. بارالها قلب امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و امام امت را نسبت به ما امت اسلامی ایران و ان شاء الله همه ی مسلمین، نرم و مهربان و شاد بگردان.سید یوسف کابلی5 / 12 / 1362.قـطعـه :۲۹ ردیـف :۱۶ شـماره :۱۵</description>
                <category>پلاک</category>
                <author>پلاک</author>
                <pubDate>Fri, 04 Feb 2022 19:18:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهید غلامحسین صفاتی دزفولی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95301126/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D8%B5%D9%81%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B2%D9%81%D9%88%D9%84%DB%8C-jjlqurusj3su</link>
                <description>غلامحسین صفاتی در پنجم محرم سال 1371 (مهر 1331) در شهر آبادان دیده به جهان گشود و در دامان مادری پرورش یافت که تمام قرآن را از حفظ بود، مادری که بنا بر وظیفه اسلامی، همواره توجهات دقیقی نسبت به پرورش روحی فرزندش داشت. پدرش بنایی می کرد ولی اغلب اوقات خانواده از نعمت وی محروم بودند زیرا او نیز بخاطر تامین معاش مانند خیلی از خوزستانی های دیگر، به کویت هجرت کرده بود.دوران ابتدایی را در دبیرستان کمال الملک و دوره ی متوسطه را در دبیرستان رازی آبادان به اتمام رساند. در این دوره وی با مطالعات پیگیر و با مشاهدات عینی بی عدالتی هایی را که رژیم پهلوی و اربابان اجنبی اش عامل آن بودند، عمیقا احساس کرد.غلامحسین در سال 50 به تهران آمد و در مدرسه عالی پارس در رشته فیزیک تحصیلاتش را ادامه داد ولی سال بعد تغییر رشته داده، به دانشکده علم و صنعت راه یافت. در رشته طراحی ماشین مشغول شد و به فعالیتهای مذهبی خود ادامه داد. شهید جزء اولین افرادی است که بعد از ضربه شهریور 50 در سال 51 به عضویت سازمان مجاهدین خلق درآمد. شاید پخش اعلامیه های توضیحی سازمان مجاهدین در سال 51، در یک سمینار انجمن ضد بهائیت که در آن تقریبا تمام دانشجویان سال اول را دعوت کرده بودند، اولین کار عملی برادر بوده است.برادر در فعالیت مخفی و تشکیلاتی تمام توان خود را بکار گرفت و فعالانه و صادقانه از هیچ کوششی دریغ نمی کرد و به قول خودش : &quot;اگر چیزی را از من می خواستند، ولو زیر زمین بود برایشان می آوردم&quot;. استعداد و رشد چشمگیر برادر، او را به مدارجی در سازمان مجاهدین خلق می رساند و مسئول یکی از تیم ها می شود.او یک عضو نمونه بوده و با پشتکاری و تلاش شبانه روزی به سرعت رشد می کند. به همین دلیل وقتی در سال 53 مسئله تغییر ایدئولوژی پیش می آید هیچ ایرادی از این جهات نمی توانند به او بگیرند و بر اساس همان کلمات کلیشه ای بدلیل پا بر جایی بر اعتقادات مذهبی وی را اوپورتونیست و خرده بورژوا میخواندند.وی گزارشی مستند از وضع کپرنشینان اطراف میدان شهیاد (میدان آزادی فعلی) تهیه کرده که از سری کارهای تحقیقاتی سازمان مجاهدین خلق در رادیو میهن پرستان قرائت گردید.غلامحسین علاوه بر کارهای تحقیقاتی و ایدئولوژیکی در چند عمل نظامی نیز شرکت کرده بود که از آن جمله انفجار موسسه الکترونیکی آمریکایی &quot;ای-تی-تی&quot; بود. برادر شهید، از توکل و تسلط بسیاری برخوردار بود. یکروز به کلانتری راهنمایی پل چوبی تهران برای نمره کردن موتور، همراه با مدارک جعلی و در حالی که مسلح بود میرود، افسر مربوطه می گوید این عکس خودت نیست، ولی او با قاطعیت می گوید عکس خودم هست و افسر نمی پذیرد. بالاخره به کارشناس مراجعه می شود و بر اثر اصرار بیشتر غلامحسین و عدم تزلزل وی، تائید می کند که عکس اوست و موتورش را نمره می کند و بر می گردد.با آغاز حرکت های کفرآلود در سازمان مجاهدین خلق، برادر با تیزهوشی این تغییر و تحول ها را زیر نظر می گیرد، ولی از آنجایی که او را متعصب تشخیص می دهند، در آغاز به او اظهار نمی کنند و حتی مسئولش جلو او نماز می خوانده ولی او باهوش تر از آن است که تظاهر آنها را نشناسد.یک روز آنها را افشا می کند. آنها تائید کرده، بحث ها آغاز می شود. آنها شروع به کار فشرده ای روی او می کنند، شروع به نقد و بررسی کتاب های اسلامی میکنند، و از طرف دیگر کتابهای کمونیستی (از جمله تضاد مائو) را با تاکید بسیار برای آموزش به تیمشان می آورند.وی را در حاله ای از چپ ها و چپ زده ها قرار می دهند تا برادر، خود را تنها حس کند. تصمیم می گیرد به مقابله با آنها بر خیزد، اما می بیند که کاری بس مشکل است. از طرفی جو جامعه به هیچ وجه پذیرش مطرح کردن این فاجعه را نداشت و کسی قبول نمی کرد و از سوی دیگر آنها هر گونه سرپیچی را به شدت مجازات می کردند و برای مخالفین خود عواقب وخیمی را پیش می آوردند.یک بار برادر از رفتن برای تحقیق به &quot;شهر نو&quot; خودداری می کند، زیرا این کار را شرعی نمی داند. با آنها مخالفت می کند و به بحث می نشیند، و پس از آن هر چند می پذیرد برای درک فقر و فساد و اوضاع جامعه بدانجا برود ولی به خاطر این اعتراض برایش دستور تنبیه می دهند. تنبیه او این بوده که چند کوه معروف شمال تهران را به تنهایی شب و روز بپیماید و شناسایی کند. که او این کار را انجام می دهد.وقتی مقاومت او را در برابر تحمیل عقاید خود می بینند، به شدت او را زیر فشار گرفته به او می گویند تو خصلت های بورژوایی داری. باید به کارخانه بروی و کار کنی تا خصلتهای پرولتری پیدا کنی. و برادر روزی 12 ساعت در کارخانه شیشه سازی جنوب تهران به کار می پردازد.ولی باز هم غلامحسین با قاطعیت در برابر آنها می ایستد، اینبار اسلحه او را می گیرند و او را به شدت تهدید می کنند و می گویند تو تمام روشهای ما را آموخته ای، چگونه می توان رهایت کرد؟ تو نمی توانی با ما کار کنی و او در پاسخ می گوید: &quot;مگر شما چیزی جز گلوله چند میلیمتری دارید، مرا از چه می ترسانید؟&quot;. مدتی او را از تیم اخراج می کنند، و او می بایستی فقط سلامتی اش را به سازمان برساند. می خواستند با فشارها و تهدیدات گوناگون وی را ناچار به تسلیم عقیدتی کنند، ولی پس از چندی که او را سر قرار می بینند نه تنها نسبت به مارکسیسم نزدیک نشده، بلکه قاطع تر از گذشته از اعتقادات اسلامی دفاع می کند و اعلام می کند که در هر مورد از اسلام که اشکال دارید حاضر به بحث هستم.او در آن موقع که بیش از 12 ساعت از وقتش را کارخانه می گرفت، باز هم به دنبال جواب اشکالات از نظر مرتدین و منافقین می رفت و تا رمق داشت شبها مطالعه می نمود. خواب او بسیار کم و به شدت ضعیف شده بود.دیگر هیچکس را به عنوان سمپاتی و عضوگیری به آنها معرفی نمی نمود و خود، کسانی را که برای مبارزه مناسب می دید با آنها کار می کرد و به تدریج گروه نیم بندی را در تهران بوجود آورد.از طرف دیگر به دنبال دیگر گروهها و برادران مبارز مسلمان می گشت که سرانجام در این امر موفق شد و توانستند با یکدیگر گروهی را به وجود آورندکه بعدها منصورون نام گرفت.از این پس هم فصل جدیدی در زندگی مبارزاتی برادر با امید به یک تشکیلات اسلامی شروع می شود و هم برادران گروه از تجربیات فراوانی که در طول چند سال عمل مبارزاتی کسب کرده بود، استفاده می کنند و برادر نیز درصدد قطع هرگونه رابطه با منافقین بر می آید. در اینحال، با آنکه &quot;مرتدین&quot; حاضر شده بودند امتیازاتی را به او بدهند ولی او با قاطعیت قراردادهای آنها را به هم زد و هر گونه تهدید را به جان خرید و کاملا قطع رابطه کرد.بعدها در گروه منصورون ابتکارت و قاطعیت او راهگشای بسیاری از مشکلات موجود بود. آنچنان که به صراحت می توان او را از بنیان گذاران حرکت های جدید و از مبتکران طرحهای نو در تشکیلات به شمار آورد.برادران ما خاطره پرکاری ها و تلاشهای شبانه روزی او را که با احساس مسئولیت شدید و از انگیزه های الهی سرچشمه می گرفت، فراموش نخواهند کرد. او همواره به رحمت خداوند و پیروزی قطعی اسلام، امیدوار و مطمئن بود و همین امیدواری روحش را همیشه تازه نگه می داشت و هیچگاه در شکست ها مایوس نمی گردید و معتقد بود با نیروی همین توده های مسلمان، انقلاب عظیم اسلامی را می توان به وجود آورد.غلامحسین علیرغم کارهای شدید انقلابی، کارهای علمی و اسلامی خود را نیز دنبال می کرد و بیشتر به متون اولیه اسلامی و منابع اصیل شیعی مراجعه می کرد و سعی اش بر این بود که نوشته هایی را که برای گروه آماده می کند تا حد امکان از نقص تهی باشد.به هنگام نماز خالصانه شهادت خویش را از خدا طلب می کرد. فراوان روزه می گرفت و بارها دیده می شد که در غذاخوری دانشکده به جای دو وعده غذا یک وعده آنهم به همراه دوستی دیگر صرف می کرد.برخورد او با دوستانش موجب نشاط و تحرک آنان می شد. با جاذبه های اخلاقی توانسته بود مسیر زندگی بعضی از آنان را تغییر بدهد.برادر شهید با ضعف های انسانی برخوردي سخت داشت و هیچگاه نا امید نمی شد. در دفتری که برای حسابکشی نفس داشت مسائلی را که با آن در روز مواجه شده و ضعفهایی را که از خود یا دیگران دیده بود در آن می نوشت.از جمله در دفتر مذکور، جملات زیر را خطاب به خود نوشته است: &quot;حسین! تو کار را برای خدا انجام می دهی، نه برای دیگری. بنابراین ضرورتی ندارد که کسی بفهمد که تو فلان کار را انجام داده ای&quot;.&quot;حسین! راحت طلبی در کارها را باید از خود دور نگاه داری و از غضب خدا بترس&quot;. &quot;حسین! تظاهر و ریا و خودنمایی، دشمنان خونین تو اند. با آنها سازش مکن و با آنها سرسختانه بستیز&quot;.سرانجام برادر مجاهد، در بعد از ظهر روز ششم بهمن 55، در یک درگیری نابرابر با مزدوران رژیم شاه، به شهادت می رسد و به آرزوی خود دست می یابد.</description>
                <category>پلاک</category>
                <author>پلاک</author>
                <pubDate>Fri, 21 Jan 2022 23:33:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهید محمدحسین سلمانیان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95301126/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86-fpdbydjzb9k1</link>
                <description>در روز 30 شهریور ماه سال ۱۳۴۵ در تهران به دنیا آمد. وی ششمین و آخرین فرزند و همچنین سومین شهید خانواده بود. در سن شش سالگی وارد دبستان شد .او مقطع ابتدایی را در مدرسه هنر بخش به پایان رساند او در دوران تحصیل از هوش و استعداد فوق العاده ای برخوردار بود. دوران شکل گیری انقلاب اسلامی مصادف بود با ورود محمد حسین به مقطع راهنمایی و در این دوران محمد حسین در سن ۱۲ سالگی به سر می برد و در مدرسه ۲۵ شهریور مشغول به تحصیل شد .برادر محمد حسین (شهید غلام رضا سلیمانیان) نیز در همین مدرسه و در سال سوم مشغول به تحصیل بود غلام رضا در مدرسه به فعالیت های انقلابی میپرداخت و به همین جهت محمدحسین نیز در کنار برادرش در این فعالیت ها شرکت داشت. و مورد تعقیب و پی گیری رژیم بود و چندین بار تا مرز دست گیری پیش رفته بود. محمد حسین همیشه مصر بود تا در اکثر راهپیمایی ها شرکت داشته باشد. پس از پیروزی انقلاب و با شروع درگیری های داخلی خصوصا فعالیت های گروهک های مزدور و منافقین از آن زمان ولی دست از فعالیت برنداشته و بعنوان یکی از مسئولین در انجمن اسلامی دبیرستان شهید مطهری اقدام به فعالیت وسیع نمود فعالیت های وی با راه اندازی نشریات فرهنگی آغاز شد و پیوسته بر مطالعه و تحقیق پیرامون مباحث مذهبی و فرهنگی و انقلابی اصرار داشت رشادت های او در برخورد با گروهک های باقی در این سال قابل تحسین و ستایش بود و فعالیت های او در این دوران بسیار چشم گیر و منحصر به فرد بود. پس از شروع جنگ تحمیلی و هم چنین فرمان بسیج توسط امام خمینی (قدس سره) محمد حسین نیز به عضویت در بسیج مسجد محل (مسلم بن عقیل) در آمد و در راستا همواره خود را وقف کمک به مردم و جمع آوری کمک های مردمی به جبهه می کرد در تاریخ ۱۸/۲/۶۱ پس از شهادت برادرش غلام رضا در عملیات بیت المقدس در منطقه شهید برای اولین بار پس از گذراندن آموزش رزمی نظامی در سال ۱۳۵۹ به جبهه های حق علیه باطل رفت و پس از آن در عملیات های مختلفی شرکت نمود. و به دفعات مجروح گردید غالبا اطرافیان از فعالیت های او در جبهه و حتی جراحات وارده بر وی بی اطلاع بودند.  در سال ۱۳۶۵ او در واحد السابقون (واحد اطلاعات عملیات لشکر ۱ سید الشهداء) مشغول فعالیت شد و در عملیات شناسایی کربلای ۸ مجروح گردید لذا پس از جراحات عمیقی که در این دوران برای او حادث گشته بود همت را بر آن نهاد تا مقطع دبیرستان را تمام کند و در همان سال در کنکور سراسری سال ۶۵-۶۶ در رشته مهندسی سرامیک در دانشگاه علم و صنعت پذیرفته شد اما پس از ثلت نام و بهبودی مختصری که یافته بود دوباره نسبت به فرمان امام مبنی بر حضور در جبهه نتوانست بی تفاوت باشد و پس از تفالی از قرآن کریم که گویا به او الهام شده بود که روز های پایانی ایام دفاع مقدس را می گذرانیم درنگ را باعث جاودان از قافله شهدا، می پنداشت. دانشگاه را رها کرد و برای آخرین بار در سمت مسئولیت دسته از گردان لشکر ۲۷ محمد رسول الله در منطقه ماووت عراق از ناحیه سر و هر دو پا مورد اصابت ترکش قرار گرفت و به درجه رفیع شهادت نائل گشت.وصیت نامه شهید:بسم الله الرحمن الرحیم&quot; لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّهَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ&quot;حمد بر خدایی را که رحمتش بی کران، نعمتش بی کران، مغفرتش مورد امید و عبادتش شایسته ی مطلق است‌. ای خدایی که بس بلند و غضبت شدید، نیرویت بالاتر از هر نیرو وعده ات صادق، امتحانت زیبا و به بندگانت که تو را بخوانند نزدیک و بر آنچه که آفریده ای احاطه داری و هر کس از در توبه در آید پذیرایی و یاد کننده ات را یاد آوری. من در حال نیاز تو را می خوانم، غمگین در برابرت می گریم، از تو مدد می طلبم که نا توانم و خود را به تو وا می گذارم. خدایا با رحمتت قبولم کن. خدایا عزمی ده که حج کنیم، از خود جدا شویم، به سویت هجرت کنیم . ای کاش می توانستیم پیش از فردا رسیدن مرگ زندگی خود را پاک نماییم و این امانت الهی را بدون نقض به پیش گاه خدا ببریم. نمی دانم آیا می توانم از مشاهده نتایج شرم آور پستی ها و وقاحت های خود چاره ای بیندیشیم ای کاش به این یقین می رسیدیم که از پلی به نام مرگ عبور می کنیم در این عالم همه اجزا و قوانین هستی فریاد می زنند بروید در مسیر مستقیم زاد و توشه ای برای وصول به سرنوشت نهایی همراه بردارید که دنیا ماندنی نیست همه حرکات ما تحت نظر خداوند است و هر کاری که می کنیم و سخنی که می گوییم و اندیشه ای که در ذهنمان به جریان می افتد ثبت و ضبط گشته سرنوشت آینده ابدی ما را تشکیل می دهد و آدمی در هر لحظه از مرز باریک میان رشد و سقوط عبور می کند، زندگی هدف دار ، تکاپویی است آگاهانه و تمام نیروهایی را که خداوند در پدیده حیات به وجود آورده است باید در راه رسیدن به کمال توجیه نماییم و همیشه باید در فکر بازگشت به خویشتن برای نوسازی خود باشیم امروز زمان تکاپوست و فردا روز سبقت اما از شما عزیزان در رابطه با وضعیت کنونی جامعه، احساس مسئولیت کنید و این را بدانید که حفظ اسلام یک وظیفه الهی است و تنها از خدا و مسئولیت الهی که برگردن دارید بترسید و بدانید ما در مجرای آزمایش قرار داریم ببینید و بشنوید و عبرت بگیرید که عامل دگرگونی ها به فعالیت است پس دعوت و تحریک کسی که شما را به سوی حق می خواند در نظر بگیرید که گفته هایش را بگیرید و روی پیشانی بگذارید و خواسته های او را بر خواسته خود مقدم بدانید که گفتار او شما را به رشد و سعادت فرا می خواند . برادران بیایید از وحدت چیزی می ماند و نه عزت اسلام. شهیدان ما که رفتند و زیباترین راه و دل ربا ترین راه، کوتاه ترین، حکیمانه ترین راه، ایثارگرانه ترین راه و جانبازانه ترین راه را یافتند . اینک سخن این است که ما باید چه کنیم وظیفه ما چیست . مسئولیت ما سنگین است . مسئولیت و مسائل زائیده از آن، وقت و بی وقت به ما آماده باش ی دهد و ما را از وجود خود مطلع می کند باید توکل بر خدا بنماییم و با گفتن الله اکبر بر مشکلات فائق آییم.و اما شما ای پدر دل سوز و مادر دل سوز آنچه برایم بعنوان اصل و ارزش نخستین و مبدا و سرچشمه ارزش ها دیگر مطرح است اسلام است و جان من کمترین ارزش را در برابر اسلام دارد و از خداوند متعال می خواهم که افتخار حیات انقلاب را با افتخار شهادت در راه انقلاب بعنوان نعمت و منت بر من تمام کند و بدانید ریخته شدن خون من در مقابل هدف بزرگ که همانا باقی ماندن اسلام است خیلی ناچیز است.به علت کمبود وقت نتوانستم وصیت نامه حودم را منظم کنم و به پایان برسانم از شما می خواهم از همه برایم حلالیت بطلبید و همواره برای آمرزش گناهانم دعا کنید که سخت محتاجم.خدایا خدایا، ستاره ها که رفتند، تو خورشید را نگه دار.لحظاتی قبل از حرکت به سوی اهداف از پیش تعیین شده.محمد حسین سلیمانیان.قـطعـه :۲۶
ردیـف :۶۲
شـماره :۵۲</description>
                <category>پلاک</category>
                <author>پلاک</author>
                <pubDate>Fri, 14 Jan 2022 23:30:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهید غلامرضا رمضانزاده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95301126/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-xbt878hjxnti</link>
                <description>شهید غلامرضا رمضانزاده در تاریخ ۱۰ آذر سال ۱۳۴۶ در تهران متولد شد.در شش سالگی قرآن خواندن را یادگرفت و پس از گذراندن دوران ابتدایی، دبیرستان و راهنمایی اش را در دبیرستان مفید گذراند. در دوران مدرسه علاوه بر اینکه دانش آموز بسیار درسخوانی محسوب میشد،از لحاظ اجتماعی هم فعال بود و با توجه به اینکه در یازده سالگی اش انقلاب به پیروزی رسید،در سن چهارده سالگی به عضویت بسیج درآمد. در تابستان 65 در منطقه فاو در کنکور شرکت کرد و در رشته ی عمران و آبیاری دانشکده علم و صنعت قبول شد ولی هرگز در کلاس های درس دانشکده شرکت نکرد. چرا که بعد از سه سال شرکت در جبهه، با وجود بارها مجروح شدن ، با هدف دفاع از ناموس مردم  و اسلام، پس از عملیات کربلای 4 در روز سوم عملیات کربلای 5 در منطقه شلمچه در تاریخ 65/10/21 به مقام رفیع شهادت نائل آمد شهید شد و به جایگاه ابدیش شتافت.وصیت نامه شهیدبا حمد و سپاس ايزد منانكه دگر بار توفيقي عنايت كرده كه قدم به اين مكان پاك و مقدس گذارمو خودم را به خيل سربازان امام زمان (عج) رسانم و اميدوارم كه ايشان مرا به عنوان يكي از سربازانش قبول داشته باشد. انشاءالله.با سلام و درود خدا بر منجي عالم بشريت، حضرت حجت ابن الحسن العسگري (ع) روحي و ارواح والعالمين الفداءكه اگر چه در زمان ما غائب دور از چشم ظاهري ماست ولي ناظر بر اعمالمان است و سعي مي كنيم امورمان را آن گونه انجام دهيم كه آقا از ما راضي و خشنود گرددكه سعادت دنيا و آخرتمان تأمين است وكاري نكنيم كه قلب مولايمان شكسته و موجب ناراحتيشان شود.سلام به حضور محترم نايب برحق اما زمان (عج)، امام امت و دامت بركاته نعمتي، كه خداوند رحمن عطافرموده، مانند نعمات ديگر آنطور كه حق شناختنش است نشناخته ايم و شكرش را بجا نياورده ايم. تنها در حق ايشان مي توانم اين دعا را بكنم كه پروردگارا به عظمت و جلالت قسمت ميدهم كه عمر ايشان را طولاني بگردان تا اين انقلاب را به صاحب اصلي اش امام زمان (عج) تحويل دهد. و سايه اش را بر سر ما مستدام بدار. انشاءالله.و اما سلام بر شهيدان كه با جان نثاري و اهداء خون خويش راه ابا عبد الله الحسين (ع) و اسلام را زنده نگه داشته اند و ثابت كرده اند كه رهروان و پيروان حقيقي امام خميني هستند و مانند اهل كوفه امامشان را تنها نمي گذارند.به پدر و مادر عزيز و مهربان و خانواده محترم سلام عرض ميكنم. از اينكه رضايت داديد تا به جبهه بيايم كمال تشكر و سپاس را دارم. انشاءاللهخداوند عجرتان را عطا فرمايد.اگر در اين راه از من تندي سر زده و موجب ناراحتيان شده عاجزانه خواهم كه از سر تقصيرات فرزند كوچك خانواده درگذريد و از من راضي باشيد تا شايد خدا هم به اين واسطه از من راضي گردد.از خواهران و برادران هم كه از روي جهالتم در بعضي اوقات نافرمانيشان را كردم معذرت مي خواهم و به اميد خدا كه به بزرگي خودشان مي بخشند.از شما مي خواهم كه به سخنان امام گوش فرا دهيد. و پشتيبان اين مرد بزرگوار باشيد كه زندگي سعادتمندانه و هوشيارانه ما مردم ايرانبه ميمنت مبارزات و مجاهدات اين پير صابر است.ازاين بابت كه فرزندتان راازدست داده ايدتاسف وغصه نخوريدواحتمالاحرفي نزنيدكه باعث كفرشودوبدانيدكه اازطرف خداوندبراي صابران بشارت است و مي فرمايد:“ولنلبونكم بشيء من الخوف والجوع ونقص من الاموال والانفس والثمرات و بشر الصابرين الذين اذا اصلتبهم مصيبه قالو انا للله وانا اليه راجعون اولئك عليهم صلوات من ربهم ورحمه و اولئك هم المهتدون ”در مورد جنگ و آينده آن هم سست وبي اهميت نشويد هر چند طول كشيده اما امتحاني است كه خداوند به رحمانيتش قبول كند.تا آنجاكه فكر كردم طلبي به كسي ندارم واز نظر نماز هم قضا ندارم اگر خواستيد بعنوان احتياط يكماه نماز قضا بجا آوريد (بهر صورتيكه كه باشد) از ماه رمضان امسال هم ۲۴ روز روزه ي قضا دارم كه كوتاهي از طرف خودم بود كه در اين مدت نگرفتم.در مورد كتاب هايم اگر مي خواهيد براي خودتان نگه داريد ويا به كتابخانه اي اهداء كنيد (البته كتابخانه مسجد صاحب الزمان عج در ارجحيت است) اگر كسي به گردن من حقي دارد از خوانواده ام طلب كند واگر نمي خواهد به بزرگي خودش ببخشايد تا شايد از گناهانم كاسته شود.از دوستان و آشنايان تقاضا دارم كه از من راضي باشند وحلالم كنند ودر دعايتان از خداوند براي بنده طلب آمرزش كنيد.خداحافظ. وبه اميد ديدار در آن دنياي باقي.۶ / ۱۱ /۶۴ (عمليات والفجر ۸ – منطقه فاو)</description>
                <category>پلاک</category>
                <author>پلاک</author>
                <pubDate>Fri, 07 Jan 2022 20:25:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهید رضا حاجی بهرامی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95301126/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%85%DB%8C-zmqywoirhgfe</link>
                <description>در۲۵ آذر ۱۳۳۴ در تهران به عنوان اولین پسر خانواده به دنیا آمد.پدرش قربانعلی، تریکو فروش بود و مادرش،فاطمه نام داشت.در هفت سالگی در دبستان اسلامی محمدی شروع به تحصیل کرد. او در این دوران با وجود سن کمش همواره با سخاوت و بخشندگی، میکوشید که به بقیه هم کلاسی هایش کمک کند.همیشه شاگرد اول کلاس بود. بسیار همکلاسی هایش را دوست داشت. از همان دوران کودکی از پدر می خواست که به بچه های بی بضاعت کمک کند. از پول گرفته تا لباس و لوازم تحصیلی هر چه برایش مقدور بود کمک می کرد.در دوران دبیرستان ،به مانند همه جوانان و نوجوانان آن دوره،  رضا هم به مخالفت با رژیم حاکم میپرداخت و از جمله در انشاهایش این انزجار را فریاد میزد.و همیشه در آخر انشایش می نوشت: ما باید همیشه به این فکر باشیم که آینده درباره ما چگونه قضاوت خواهد کرد.او پس از کنکور در رشته مهندسی صنایع دانشگاه علم و صنعت پذیرفته شد .در این دوران هم او با وجود اهتمام زیاد در تحصیل ، در فعالیت های سیاسی بر علیه رژیم حاکم، فعال بود . شهید  یکی از اصلی ترین مهره های جمع دانشجویان مسلمان دانشکده به ویژه در امور اجرایی به حساب می آمد. با این وجود علی رغم تکاپوی دائمی برای رتق و فتق امور، از پرداختن به مسائل عبادی و شرکت در مجالس مذهبی و مسجد دریغ نمی کرد. حداقل هفته ای یک بار مخصوصا شب های جمعه توفیق زیارت حضرت عبدالعظیم و ... را داشت.رضا آن قدر فعالیت می کرد که گاهی دوستانش می دیدند از خستگی روی چمن های دانشگاه خوابش برده! تا این که در سال ۱۳۵۶ در تظاهراتی که به مناسبت هفتمین روز کشتار طلاب قم برپا شده بود در خیابان نارمک اطراف دانشگاه با ۱۷ نفر دانشجوی دیگر دستگیر شده و به زندان قصر برده می شوند.این دوران و حضور در زندان ،هیچگاه از تلاش او برای درس خواندن و امید او نکاست.هر بار که خانواده به زندان می رفتند، درخواست کتاب می کرد. کتاب عربی صرف و نحو می خواست، یک بار قرآن و بار دیگر المعجم الفهرس. در زندان هر اندازه که وقت می یافت عربی می خواند.و در حالی که در زندان بود از خانواده اش درخواست کرد واحدهایش را بگیرند اگر چه نمی دانست کی آزاد می شود ولی لحظه ای در زندان بی کار و ناامید نبود.قرار شد رضا و دوستانش به وسیله وثیقه از زندان آزاد شوند. پدر یکی از دوستانشان وثیقه گذاشت و فرزندش را آزاد کرد. رضا به پدرش گفت: من نمی خواهم شما چنین کاری کنید چون دوستان من در زندان بیش تر شهرستانی هستند و یا این که استطاعت ندارند که وثیقه بگذارند و نمی توانم راضی باشم که من آزاد شوم در حالی که آن ها در زندان باشند، اگر برایتان مقدور بود، وثیقه بگذارید و همه را آزاد کنید. پدر رضا &quot;قربانعلی حاج بهرامی&quot; هم که برایش مقدور بود چنین کاری را کرد و وثیقه گذاشت و قرار شد که همه آزاد شوند.تا درنهایت رضا و دوستانش در سوم فروردین ۱۳۵۷ از زندن آزاد شدند.بعد از آزاد شدن از زندان فعالیت رضا چند برابر شد. گاهی وقت ها می شد در داخل جوراب، کف کفش، زیر زیرپوش، زیر شکمش پر از اعلامیه بود. شب ها بیدار می ماند و اعلامیه را زیراکس می کرد و تکثیر می نمود و به جنوب شهر و محله های فقیرنشین می رفت و به مستضعفین کمک می کرد. به خانه شهدا می رفت و از پدر و مادر آن ها دلجوئی می کرد و به احتیاجاتشان رسیدگی می کرد.در تحریک مردم به تظاهرات در بین همه گروه ها مشاهده می شد و همیشه در بین توده ها بود. برای همه مردم از بزرگ و کوچک احترام قائل بود. آن ها را به سرنوشت خودشان آشنا می کرد و حرکت در درون خودشان ایجاد می کرد.در روز یازدهم آذر سال ۱۳۵۷ مصادف با اول محرم ۱۳۹۹ به خاطر اجابت درخواست &quot;امام خمینی&quot; که فرموده بودند در اعلامیه هایشان به خاطر محرم که: «ملت ایران از شما می خواهیم که محرم امسال را عظیم بشمارید و سوگواری شایسته ای انجام دهید و از هیچ طاغوتی نهراسید، (و من یعظم شعائر الله فانها من تقوی القلوب) هر کسی شعائر خدا را بزرگ شمارد از تقوی قلب ها است» عده ای از بازاریان که رضا هم در بین آن ها بود گویا از گلوبندک به طرف سه راه سیروس حرکت می کنند و دسته گل هائی همراه خود می آوردند و طبق معمول که ماشین های گارد در سبزه میدان و اطراف بازار زیاد بوده گل ها را بین سربازها تقسیم می کنند و یکدیگر را در آغوش می گیرند و اعلام همبستگی با ارتش می نمایند.در سه راه سیروس بعضی از سربازان اشک می ریزند و درخواست می کنند به طرف سرچشمه نروید که جلادان آن جا منتظرند اما آن ها توجه نمی کنند و می گویند «ما حسب الامر امام خمینی باید محرم را عظیم بداریم و همچنین ما می خواهیم با ارتش ملتمان اعلام همبستگی کنیم و علی رغم سخنان آن کسانی که تصور می کنند تظاهرات غیرعملی است اصالت آن را ثابت کنیم.»وقتی به سرچشمه می رسند، شخصی روحانی سخنرانی می کند و بعد می گوید بنشینید و تکبیر بگویید و شعار آزادی، استقلال، جمهوری اسلامی و حسین حسین بگویید. در لحظه ای که آن ها حسین حسین می گفتند، دژخیمان رژیم منحط پهلوی شروع می کنند به تیراندازی. افراد یکی پس از دیگری مثل برگ خزان بر زمین می افتند. یکی از دوستان دست رضا را می کشد تا او را خارج کند که در همین لحظه رضا مشاهده می کند کسی روی زمین افتاده. دستش را از دست آن دوست خارج می کند و می شتابد برای یاری آن شخص تیر خورده که نابهنگام تیری از پشت به ناحیه ی قلبش می خورد و از قلبش خارج می شود. یکی از دوستان به نزد رضا می آید تا او را نجات دهد اما می بیند که وضعش خطرناک است و احتمال بهبودی نیست فقط از او سوال می کند اگر چیزی می خواهی بگو. رضا می گوید کمی آب برایم بیاور... وقتی می آید رضا دیگر نیاز به آب نداشت.شعر سروده شده توسط شهیدمحل تدفین شهید: بهشت زهرا قطعه: 17</description>
                <category>پلاک</category>
                <author>پلاک</author>
                <pubDate>Fri, 24 Dec 2021 11:14:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهید محسن آژوی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95301126/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D8%A2%DA%98%D9%88%DB%8C-iggz7tklj6uw</link>
                <description>?شهید محسن آژوی در ۱۵ شهریور ۱۳۳۲ در شیراز و در خانواده ای فقیر و مذهبی  به دنیا آمد. پدرش صفدر کشاورز بود و مادرش شاه بیبی نام  داشت. محسن دوران کودکی و نوجوانی خود را  ،درحالی در شیراز و اصفهان گذراند که  با وجود استعداد فراوان خود مشخصا آینده ای روشن در انتظار داشت. ?بعد از گرفتن دیپلم در رشته ریاضی، در کنکور سراسری شرکت کرد و  با وجود پذیرفته شدن در دانشگاه،به دلیل مشکلات مالی از ادامه تحصیل انصراف داد و در سال ۱۳۵۱به استخدام نیروی هوایی درآمد. به دلیل استعداد فراوانی که داشت، به سرعت توانست مهارت های لازم را کسب کند و به دلیل تسلطی که بر زبان انگلیسی داشت برای کارآموزی به مدت ۱۸ ماه به آمریکا رفت. ?آن جا در ماه رمضان روزه می گرفتند و در دهه محرم سینه زنی می کردند. یک بار می خواستند گوسفندی تهیه کنند برای قربانی که با مشکلاتی مواجه می شوند. خودشان می گفتند که ما به خارج شهر رفتیم و به عنوان دامپزشکی وارد یک دامپروری شدیم و گفتیم که دانشجو و خارجی هستیم و برای تحقیقات احتیاج به یک گوسفند داریم.خلاصه با این کلک ها از آن ها گوسفند گرفتیم و آوردیم و در حمام پادگان ذبح شرعی کردیم و از گوشتش استفاده کردیم. از این کارها می کردند و در ماه محرم در پادگان دسته سینه زنی به راه می انداختند. ?پس از طی این دوره،گواهينامه &quot; تخصصی برج کنترل و رادار&quot; ودوره معلمي را از اين كشور اخذ نمود . پس از بازگشت از امريكا به عنوان استاد مراقبت پرواز در پايگاه انقلاب انجام وظيفه نمود .و آن هایی را که می خواستند به آمریکا بفرستند دیگر لازم نبود این کار را بکنند و او به عنوان استاد شروع به آموزش آن ها می کرد.او يكي از بهترين و زبده ترين استادان اين پايگاه بود .از لحاظ مذهبي داراي بينشي بسيار وسيع و رفتار والگويي براي همكارانش بود .از هوش و استعداد فوق العاده ای برخوردار بود .و همزمان پس از شرکت در کنکور سراسری و پذیرفته شدن در رشته مهندسی برق در دانشگاه علم و صنعت هم تحصیل می‌کرد.محسن با وجود تحصيل در دانشگاه علم و صنعت كه در آنجا هم دانشجوي ممتاز بود و مشغله فكري فراوان در رابطه با كارش در برج كنترل حدود دو سال كه درس طلاب علوم ديني را مي خواند و جامع المقدمات و قواعد زبان عربي را بطور كامل گذرانيده بود با وجود اين همان گونه كه از آثار و يا دداشت هاي به جا مانده از شهيد پيداست حتي در تاريخ نهضت هاي معاصر اصول اعتقادات اسلامي شناخت و عملكرد امپرياليسم اصول سياسي و غيره و غيره هم مطالعه و تحقيق مي كرد. ?باوجود اين همه فعاليت در تمام عرصه هاي علمي و فكري حتي همسر و مادرش هم از كارهاي او كاملا بي اطلاع بودند و اين شهادتش بود كه مقام والاي او را از نظر علمي به ما شناساند .?بعد از پيروزي انقلاب اسلامي علاوه بر انجام وظيفه در شغل استادی ، در بخش تبليغات انجمن اسلامي پايگاه انقلاب نيز فعاليت داشت نمونه هايي از فعاليت هاي وي عبارتند از : ايراد سخنراني و دعوت از سخنرانان جهت بالابردن بينش سياسي  مذهبي سربازان ، داير نمودن كلاسهاي قران و تاسيس نمازخانه و كتابخانه براي سربازان ، همچنين تهيه اعلاميه ها و مطالب از قران مجيد ونهج البلاغه براي انجمن .?با شروع جنگ تحمیلی و اعزام داوطلبان خود او می‌گفت: من دوست داشتم بعنوان یک سرباز درجبهه خدمت کنم اما همیشه فرماندهان نیروی هوایی با اعزام من مخالفت می‌کردند و دلیلشان هم این بود که با تخصصی که دارای وجود تو در اینجا مفیدتر است به همین خاطر عاقبت بدون اطلاع فرماندهان و از طریق نیروی زمینی ثبت نام کرده و به جبهه کوشک اعزام شدم اما در آنجا نمی‌دانم چطور فهمیدند که من افسر نیروی هوایی هستم به همین خاطر می‌خواستند به من مسئولیت در حد درجه‌ام بدهند که قبول نکردم حتی فرماندهی یک گروهان را هم نپذیرفتم با این حال به اصرار چند سرباز در اختیار من گذاشته و منطقه کوچکی را که متشکل از چند سنگر و یک خاکریز بود به من سپردند. جایی که ما بودیم درست در تیررس عراقیها قرار داشت و آنها مرتب بر سرمان خمپاره می‌ریختند به طوری که جرأت نمی‌کردیم سرمان را از سنگر بیرون بیاوریم چند روزی به همین منوال گذشت و اوضاع تغییر نکرد بالاخره چاره‌ای اندیشیدیم و با توکل به خدا و کمک بچه‌ها انجامش دادیم سربازها را جمع کرده و به آنها گفتیم هر چه قدر قطار فشنگ تیربار موجود بود جمع کرده و سرهم کنند و روی زمین طوری قرار دهند که مانع باعث توقف آن نشود بعد دریک فرصت مناسب تیربار را برداشته و روی خاکریز مستقر کردم و تا آخرین فشنگ را به طرفی که حدس می‌زدم محل استقرار عراقیهاست شلیک کردم بعداز تمام شدن فشنگ‌ها تمام سر و صداها به یک باره خوابید و تا مدتها خمپاره‌ای شلیک نشد.?شهيد آژوي دو بار داوطلب جنگ بر عليه مزدوران عرقي گرديد كه بار اول به مدت سه ماه در جبهه الله اكبر و بار دوم از تاريخ 61/06/31 در جبهه جنوب مشغول جنگيدن با مزدوران بعثي گرديد كه سرانجام نا جوانمردانه توسط مزدوران در تاريخ 61/08/23شهيد شد وبه خيل شهداي اسلام پيوست .مزار شهید: بهشت زهرا، قطعه ۲۸، ردیف ۳۱، شماره ۳</description>
                <category>پلاک</category>
                <author>پلاک</author>
                <pubDate>Thu, 16 Dec 2021 15:24:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهید سید عبدالرضا مجتبائی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95301126/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%B3%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AC%D8%AA%D8%A8%DB%8C-%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B6%D8%A7%D8%A6%DB%8C-luvxf3g8bu64</link>
                <description>     ?شهید مجتبائی در هفتم خرداد ۱۳۳۳ در تفرش متولد شد.جد پدرش مرحوم آیت الله سید جعفر مقدس تفرشی از علمای بزرگ آن شهر بود و تعهد به اسلام در خاندان او سنتی دیرینه داشت.     ?وي سالهاي اول و دوم دبستان را در شهر تفرش گذراند و در سال سوم دبستان با پدرش به تهران آمد.پدرش خوار و بار فروش بود .و محل زندگی اش نازی آباد.      ?دوره متوسطه را در دبيرستان مروی گذراند و در اوقات فراغت نيز در مدرسه علميه مروي به تحصيل علوم ديني پرداخت .پیوندش با اسلام اصیل از وی انسانی پاک، ساده، عارف و بی‌آلایش ساخته بود. در اکثر مجالس مذهبی شرکت می‌کرد و برای استماع سخنرانی روحانیون مبارز سفر می‌کرد و برای نشر حقایقی که فرا گرفته بود در میان دوستان و هم شاگردی‌هایش صادقانه می‌کوشید.     ?پس از گرفتن ديپلم در مدرسه عالي فني تهران در رشته برق مشغول به تحصيل شد . در این دوران همواره به امور مذهبی علاقمند بود و مخفیانه کتب و اعلامیه‌های مذهبی را پخش و مطالعه می‌کرد. با دریافت فوق دیپلم در رشته برق به سربازی اعزام شد و در پادگان کرمانشاه مستقر گردید و در آنجا نیز در ارشاد هم قطارانش کوشا بود. پس از فرمان امام امت مبنی بر ترک سربازخانه‌ها، پادگان را ترک و به تهران عزیمت نمود، لیکن پس از مشورت با روحانیون به منظور حراست از بیت المال و جلوگیری از تاراج شدن وسایل نظامی توسط ضد انقلاب به پادگان بازگشت و به مبارزه در جهت تشویق سربازان برای پیوستن به صفوف در هم فشرده امت حزب الله ادامه داد.     ?پس از انقلاب فرهنگي به كرمانشاه رفت. هميشه به فكر محرومين و مستضعفين و در اين مسير شب و روز صادقانه و ايثارگرانه كوشش ميكرد. مدت بيش از یک سال عمر خويش را در جهاد سازندگي كرمانشاه در واحد برق رساني به روستاهاي محروم كنگاور با ساير همرزمانش فعاليت داشت.      ?چند ماه بعد در ادامه فعاليتهايش به جهاد دانشگاهي علم و صنعت آمده و در كارگاه الكترونيك اين دانشگاه مشغول بكار شد و شب و روز در جهت قطع وابستگی و رسیدن به خودکفائی صنعتی تلاش نمود. او نمونه‌ای بارز از متخصصین مؤمن و متعهد بود که تخصصش را در خدمت به مکتبش به کار گرفته و در جبهه علم و صنعت به مقابله با استکبار جهانی برخاسته بود.      ?شهید مجتبائی متاهل بود ودارای سه فرزند.او درنهایت در۱۶ آذر ۱۳۶۰ و درحالی که ۲۷ سال سن داشت  در حالی که برای کار در کارگاه جهاد دانشگاهی از اتوبوس پیاده شده بود، صرفاً به دلیل ظاهر حزب اللهی‌اش مورد شناسایی یکی از واحدهای تروریستی منافقین قرار گرفت. تروریست‌ها که خود را مأموران کمیته معرفی می‌کردند، از او کارت شناسایی طلب می‌کنند و او کارت عضویت در جهاد دانشگاهی را ارائه می‌دهد و پس از چند لحظه به ضرب گلوله تروریست‌های منافق در دانشگاه علم و صنعت در خون پاک خود در می‌غلطد.     ?منافقین وی را در حالی به شهادت رساندند که به خوبی می دانستند جرمی مگر تلاش برای زدودن همه آثار وابستگی به استکبار جهانی ندارد. اما همین “جرم “در قاموس وابستگان آمریکا گناهی نابخشودنی است. زیرا گسستن بندهای وابستگی به معنی گسستن بندهای حیات ننگین آنها و اربابان شان می باشد.مزار شهید: بهشت زهرا، قطعه ۲۴، ردیف ۱۱۵، شماره ۲۰منابع:هابیلیان، نوید شاهد</description>
                <category>پلاک</category>
                <author>پلاک</author>
                <pubDate>Thu, 09 Dec 2021 23:41:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>