<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امين نيك دوست</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_95336583</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 23:04:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>امين نيك دوست</title>
            <link>https://virgool.io/@m_95336583</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فال حافظ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95336583/%D9%81%D8%A7%D9%84-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-nlgi2854f0oi</link>
                <description>يه بار حسين رفيقه داداشم برام يه فال حافظ گرفت به قدري به نيتم نزديك بود و جوابمو خوب داده بود كه مطمين شدم لسان الغيب كه ميگن الكي نيست و اشعار حافظ تاريخ و مكان نميشناسهاين حسين آقا كه روحش شاد باشه و يادش گرامي هست پيش من ، همين چند وقت پيشا از نردبون افتاد پايين و فوت كرد ، ظاهرا رفته بوده پرده خونه جديدشون و نصب كنه.حالا بعدا داستان حسين و ميگم حتما ولي در كل حسين آدم كتاب خون و اهل عرفان و حافظ و مولوي و سير و سلوك و صوفي گري و .... بود.خلاصه حسين اومده بود چند روز پيش ما و خونه ما بود ،داداشم دعوتش كرده بود شما فكر كن يكي كه مسلط باشه به اشعارحافظ  و رمز و رموز فال گرفتن چند روز خونتون باشه منم چون حسين خيلي به غزليات حافظ مسلط بود و تفعل ميزد و شعر رو برات تفسير ميكرد يه چند باري ازش خواستم تا فال بگيره و اونم برام فال مي گرفت و با تمام جزييات و ريزه كاريها و نكته سنجي تعبير ميكرد.تا اينكه يواش يواش كمال همنشين در من اثر كرد و مشتاق شدم تا چندتا از غزليات حافظ رو حفظ كنمقضيه حفظ كردن غزليات رو به حسين كه گفتم خيلي استقبال كرد و كلي خوشحال شد و راهنمايي كرد كه چطور حفظ كنم و از تجربياتش گفت و تا اينكه به اونجايي رسيديم كه گفتيم بزار از خود حافظ بپرسيم نظرش چيه و   چيكار بايد بكنيم حسين قبل از باز كردن حافظ وضو ميگرفت و چشماش و مي بست يه جورايي ارتباط ميگرفت با روح حافظ و يه چيزايي زمزمه ميكرد و بعد چشماش و باز ميكرد و زل ميزد بهت و يه صفحه رو باز ميكردبراي منم همين كار و كرد و حس و حال تفعل  گرفت و زمزمه رو كرد و  تو چشمام نگاه كرد و يه صفحه باز كرديه نگاه انداخت به غزلي كه باز شده بود چشماش پر اشك شد و گفت: مژدهٔ وصلِ تو کو کز سرِ جان برخیزم        طایرِ قُدسم و از دامِ جهان برخیزمبه ولای تو که گر بندهٔ خویشم خوانی          از سرِ خواجگیِ کون و مکان برخیزمیا رب از ابرِ هدایت بِرَسان بارانی           پیشتر زان که چو گَردی ز میان برخیزمبر سرِ تربتِ من با مِی و مُطرب بنشین       تا به بویت ز لحد رقص کُنان برخیزمخیز و بالا بنما ای بتِ شیرین حرکات       کز سرِ جان و جهان دست فشان برخیزمگرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کَش         تا سحرگه ز کنارِ تو جوان برخیزمروز مرگم نفسی مهلتِ دیدار بده                تا چو حافظ ز سرِ جان و جهان برخیزم</description>
                <category>امين نيك دوست</category>
                <author>امين نيك دوست</author>
                <pubDate>Fri, 29 Nov 2024 09:40:48 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>