<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آیدا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_95401308</link>
        <description>من زنده ام به رنج...!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 04:20:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2807306/avatar/wZMP90.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آیدا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_95401308</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برزخِ باقی ماندگان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95401308/%D8%A8%D8%B1%D8%B2%D8%AE%D9%90-%D8%A8%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-v2lgoxklofsu</link>
                <description>مرگ؛ این واژه‌یِ بی‌شرمِ دندان‌گرد، این لعنتیِ گریزپا، چه شد که این‌چنین بی‌محابا دست در تار و پودِ جانم برد و رشته‌یِ پیوندم را با زندگی برید؟ چرا باید باشد؟ چرا این چرخه‌یِ عبث، مدام تکرار می‌شود؟ خداوندا، اگر قرار بر این بود که به آغوشِ کشیدنِ دوباره‌اش در محضرِ توست، چرا ابتدا این‌چنین بی‌تابانه به هستی‌ام پیوندش زدی؟ چرا اصلاً تیشه به ریشه‌یِ بودنش زدی؟چگونه تاب بیاورم که تکرارِ خنده‌هایش، دیگر نه در گوشِ جان، که در بایگانیِ تاریکِ خاطراتم غبار بگیرد؟ چطور می‌توان به این سکوتِ کرکننده عادت کرد، آن‌گاه که عطشِ شنیدنِ صدایش، تمامِ روحم را خراش می‌دهد؟خدایا، این چه نمایشِ بی‌رحمانه‌ای‌ست که به راه انداخته‌ای؟ یعنی عدالتِ تو در این سکوتِ مطلقِ آسمان خلاصه شده؟ اگر برگزیدی‌اش تا در جوارِ خودت مأوا گیرد، چرا مرا در این برزخِ جان‌کاه جا گذاشتی؟ مرا اینجا رها کردی تا تماشاگرِ تقلاهایِ بی‌پایانِ خویش باشم؟ تا هر دم، در تکرارِ این مرگِ تدریجی، در لحظه‌لحظه‌یِ زجر کشیدن و جان کندنِ خویش، شاهدِ فنایِ مطلقِ خویش باشم؟آخر، این تماشاخانه‌یِ متروک، چه معنایی جز تحقیرِ من دارد؟ من مانده‌ام و سنگینیِ یادگاری‌هایی که هر لحظه بر سینه‌ام آوار می‌شوند. من مانده‌ام با تصویری که از چشمانم پاک نمی‌شود و صدایی که در هیاهویِ خیابان‌ها، همچنان به دنبالِ صاحبش می‌گردد. تو مرا به بندِ حافظه کشیده‌ای تا در سلولِ انفرادیِ نبودن‌هایش، حکمِ ابدِ دلتنگی‌ام را امضا کنم. و این، نه تقدیری است که بتوانی آن را عدالت بنامی، که زنجیری است بر پایِ اراده‌یِ من، تا هرگز نتوانم از این ویرانه‌یِ خاطره، قدم به دنیایِ بی‌او بگذارم.آیا این رسمِ وفاداری است که من باید در این مخروبه‌یِ سرد، پاسدارِ مشتی خاکستر باشم؟ من به بندِ تنهایی خو نگرفته‌ام؛ من به اسارتِ غیبتِ او درآمده‌ام. هر غروب که خورشید با رنگِ خونینِ خویش در پسِ افقِ بی‌حاصلِ من فرو می‌رود، حس می‌کنم که این شهر، نه زیست‌گاهی برایِ زندگان، که گورستانی است که در آن، هر لحظه جنازه‌یِ یک آرزو را دفن می‌کنم.به کدام‌یک از این ستاره‌ها باید نگریست و از کدام‌یک باید پرسید که آن‌سویِ این پرده‌یِ سیاه، چه می‌گذرد؟ آیا او نیز در آن‌سویِ بی‌پایان، به دنبالِ سایه‌ای از من می‌گردد؟ یا اینکه آنجا، در قلمرویِ سکوتِ تو، چنان غرقِ آرامش شده که دیگر نه از تپش‌هایِ مضطربِ قلبِ من خبری دارد و نه از طعمِ تلخِ این دوری؟ خدایا، اگر این تقدیر، جُرمِ من است، پس چرا حکم را او کشید؟ چرا تیغِ مرگ، گردنِ او را برید و زخمِ آن بر گلویِ من نشست؟ من اکنون در میانه ایستاده‌ام؛ نه راهی به سویِ او دارم که پیوندِ دوباره‌مان را در ملکوتِ تو بجویم، و نه توانی برایِ زیستن در دنیایی که خالی از طنینِ حضورِ اوست. این «بودن»ِ من، بدونِ او، شبیه به تکرارِ یک دیالوگ در نمایشنامه‌ای‌ست که پرده‌هایش افتاده و تماشاچیانش رفته‌اند. تنها من مانده‌ام و صحنه‌ای که دیگر هیچ نوری بر آن نمی‌تابد. تو مرا در این برزخِ میانِ زمین و آسمان، معلق نگه داشته‌ای؛ نه آن‌قدر نزدیک که به او برسم، و نه آن‌قدر دور که فراموشش کنم. و این، یعنی نهایتِ بی‌رحمیِ آن‌که خود را رحمان می‌خواند.خدایا خَستم واقعن توانی نمونده برام، نمی‌خوای تمومم کنی خودم دست به کار شَم؟، یعنی نهایتِ بی‌رحمیِ آن‌که خود را رحمان می‌خواند.</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jul 2026 01:10:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«زیرا تو، باغ بودی»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95401308/%D8%A2%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%BA-%D8%A8%D9%88%D8%AF-fnzyongmufcj</link>
                <description>تو رااز بهار نباید پرسید...بهار،تنها یکی از فصل‌های توست.از دریا بپرس؛همان که هزار سال،موج‌های بی‌قرارش رابی‌هیچ چشم‌داشتیبه آغوشِ ساحل سپرد،و هیچ‌کسخستگیِ آب رابه تماشا ننشست.از شکوفه بپرس؛چگونه می‌توانهر بهار،دوباره شکفت،با آن یقینِ تلخکه باد،روزیتمامِ زیبایی رابا خود خواهد برد.تو،سبزیِ درختیکه حتی در زمستان،ایمانش رادر ژرفای ریشه‌هایشدفن نمی‌کند.آبیِ آسمانیکه هزاران پرندهاز وسعتش عبور می‌کنند،بی‌آنکهذره‌ایاز بی‌کرانگی‌اشکاسته شود.سرخیِ اناریکه هر زخم،رنگِ پختگیِ دیگریبر جانش می‌نشاند.زردِ گندمیکه پیش از آن‌کهنانِ سفره‌ای شود،بارهادر برابرِ داسسرِ تعظیم فرود آورده است.تو،باریدن رااز ابرها نیاموخته‌ای؛باران،از توبخشیدن را آموخته است.بی‌صدا می‌باری،جان می‌بخشی،و آن‌گاههمهاز سبزیِ زمین می‌گویند،بی‌آنکه بپرسنداین ابر،برای باریدنچند پاره از خویش رادر آسمان جا گذاشته است.هیچ‌کس نمی‌پرسدچند شب،بغضت رادر سکوتِ تاریکیبه صبح رسانده‌ای.هیچ‌کس نمی‌بیندچند لبخند،بر ویرانه‌های دلتقد کشیده‌اند،تا مبادااندوهتسایه‌ایبر آرامشِ دیگری بیفکند.و اگر روزیخنده‌هایتکم‌رنگ‌تر شد،اگر سکوتتاز تمامِ واژه‌هارساتر بود،اگر دلتدیگرپناهِ همگان نشد...قضاوتت نکنند.تو فقطسال‌هااز جانِ خویشچراغ افروختی،بی‌آنکهکسیاز تاریکیِ خانه‌ی دلتسراغی بگیرد.زیرا تو،گل نیستی...تمامِ باغی.و اندوهِ باغ،پژمردنِ گل‌ها نیست؛اندوهِ باغاز آن لحظه آغاز می‌شودکه همهبرای چیدنِ شکوفه‌هایشراهش را پیدا می‌کنند،اماهیچ‌کسبرای ماندن،برای هم‌صحبتیِ سایه‌هایش،یا برای مرهم گذاشتنبر زخمِ شاخه‌هایش،کنارش نمی‌نشیند.تو،بنفشِ غروبیکه پیش از فرارسیدنِ شب،تمامِ آسمان رادر آغوشِ خویشآرام می‌کند.سپیدیِ برفیکه زیرِ سنگین‌ترین قدم‌ها،هنوزبه آمدنِ بهارایمان دارد.عطرِ خاکیکه پس از باران،هیچ تمناییبرای خود ندارد،جز آن‌کهدانه‌ایدوبارهدل به جوانه زدن بسپارد.تو،رودیکه راهش رااز دلِ سخت‌ترین سنگ‌هامی‌یابد؛نه با خشم،که با صبوری.ماهیکه هر شب،تاریکی رابر شانه‌های خاموششحمل می‌کند،تا شایدگوشه‌ای از جهان،روشن‌تربه خواب رود.و اگر روزیباد،نامت رااز برگ‌ها بزداید،اگر باران،ردِّ قدم‌هایت رااز حافظه‌ی خاک بشوید...ریشه‌هاهنوزتو رااز زمزمه‌ی زمینبه یاد خواهند آورد.زیرا بعضی آدم‌هاشبیهِ عطرِ باران‌اند؛حضورشانبه پایان می‌رسد،اما جهان،سال‌هاهوای آن‌ها رانفس می‌کشد.و تو...نه فقطیکی از گل‌های این باغی،و نه حتیتمامِ باغ...توفصلی هستیکه هر جاقدم بگذارد،درختاننامِ تازه‌ایبرای شکفتن می‌یابند،آسمانوسعت رااز نو معنا می‌کند،و زندگی،بی‌آنکه بداند،دوبارهبه خویشایمان می آورد...ایمان می‌آورد.</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 15:13:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه می گویند رفته ای .‌..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95401308/%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%86%D8%AF-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-nertsgx2imvb</link>
                <description>ساعت ۰۳:۵۳ دقیقه‌ی صبحه...و دلم به حدی برات تنگ شده که حتی نمی‌تونی تصور کنی فشرده شدن قلبم رو، حتی سنگین شدن نفس‌هام رو با تموم وجود حس میکنم.چشمام از نم اشک می‌سوزه و بغض لعنتی دوباره با سرکشیِ تمام، گلوم رو محکم گرفته و راه نفس کشیدنم رو بسته.همه می‌گن رفتی... برای همیشه. می‌گن دیگه هیچ راه برگشتی برات وجود نداره.اما چطوریه که من هر لحظه از روز می‌بینمت؟امروز توی حیاط دیدمت. مثل همیشه موهای مشکی و بلندت روی شونه‌هات ریخته بود. شومیز مشکی و یه شلوار مشکیِ بلند و گشاد پوشیده بودی. همون‌جا ایستاده بودی و منتظر اون پسره‌ی بی‌لیاقت بودی تا فقط برای چند ثانیه ببینیش...دیروز توی آشپزخونه، وقتی مشغول شستن ظرفا بودی، دیدمت.یا دیشب...وقتی هراسون از خواب پریدم، کنارم بودی. آروم بغلم کردی، دستت رو روی موهام کشیدی و گفتی:«بخواب... چیزی نیست... فقط خواب بد دیدی.»چند هفته پیش هم با هم توی ماشین ساعت‌ها حرف زدیم.من از هر دری می‌گفتم؛ از نبودن آدم‌ها، از مریضیِ جسم و روحم، از خونه و آدم‌هاش، از شب‌هایی که هیچ‌وقت تموم نمی‌شن.یادته؟سرت رو آروم تکون می‌دادی و با همون آرامش همیشگیت فقط گوش می‌کردی.آخرش هم لبخند شیرینت نشست گوشه‌ی لبت و گفتی:«آه آیدا... شلوغش نکن. می‌دونی که درست می‌شه همه‌چی... از اون آدما هم دل بکن. حالتو خوب نکردن که هیچ، بدترش هم کردن... ولشون کن.»...همه می‌گن اینا فقط توهم بوده.می‌گن مغز آدم وقتی دلتنگ می‌شه، تصویر کسی رو که از دست داده، همه‌جا می‌سازه.اما من...من هنوز گرمای آغوشت رو یادمه.هنوز صدای نفست بین شلوغیِ این خونه گم می‌شه و من پیداش می‌کنم.هنوز بوی عطرت، بی‌هوا از کنارم رد می‌شه و دنیا برای چند ثانیه دوباره رنگ می‌گیره.چطور ممکنه چیزی که این‌همه واقعی بوده، فقط زاییده‌ی ذهن من باشه؟نه...من مطمئنم با تو حرف زدم.مطمئنم بغلم کردی.مطمئنم خودم دیدمت.ولی بعد...بعد هر بار که دستم رو دراز می‌کنم تا شاید این‌بار واقعاً لمسِت کنم، فقط هوا نصیب انگشت‌هام می‌شه.انگار دنیا بیرحم‌تر از اونیه که حتی اجازه بده آخرین خاطره‌ات رو محکم توی مشت نگه دارم.می‌دونی دردناک‌ترین قسمتِ دلتنگی چیه؟اینکه کم‌کم می‌ترسم صدات رو فراموش کنم.می‌ترسم یه روز هرچقدر به خودم فشار بیارم، نتونم دقیق یادم بیاد خنده‌هات چه شکلی بود.می‌ترسم چهره‌ت هم مثل عکس قدیمی‌ای که زیر آفتاب مونده، ذره‌ذره رنگ ببازه.و من...هر شب قبل از خواب، هزار بار تو رو توی ذهنم مرور می‌کنم؛ فقط برای اینکه حافظه‌م خیانت نکنه.فقط برای اینکه مبادا یه روز دنیا آخرین تکه‌ی باقی‌مونده از تو رو هم ازم بگیره.از وقتی رفتی، خونه دیگه خونه نیست.دیوارها نفس نمی‌کشن.پنجره‌ها نور رو مثل قبل به داخل نمیارن.حتی ساعت هم انگار خسته شده.تیک...تاک...تیک...تاک...هر ثانیه‌اش انگار اسم تو رو تکرار می‌کنه و بعد یادم می‌اندازه که تو دیگه جواب نمی‌دی.آدم‌ها می‌گن زندگی ادامه داره.اما هیچ‌کس نمی‌گه ادامه دادن با قلبی که نیمی از اون زیر خاک جا مونده، یعنی چی.هیچ‌کس نمی‌گه شب‌هایی هست که دلت اون‌قدر درد می‌گیره که آرزو می‌کنی کاش خواب، کمی مهربون‌تر بود و تو رو دوباره به همون چند دقیقه‌ی کوتاهِ دیدنت برمی‌گردوند.من هنوز باهات حرف می‌زنم.وقتی قهوه درست می‌کنم.وقتی بارون میاد.وقتی آهنگی پخش می‌شه که دوستش داشتی.وقتی دلم می‌شکنه.وقتی می‌خندم.حتی وقتی هیچ‌کس کنارم نیست، باز برای تو تعریف می‌کنم که امروز چه بر سر دلم اومد.و بعد...سکوت.همیشه بعد از اسم تو، فقط سکوت می‌مونه.می‌گن مرده‌ها برنمی‌گردن...اما هیچ‌کس نمی‌گه با آدمی که هر شب، هزار بار برمی‌گرده توی خواب‌هات، توی خاطره‌هات، توی تمام گوشه‌های این خونه، باید چه کرد.کاش فقط یه بار دیگه می‌شد زمان رو به عقب برگرداند.نه برای عوض کردن دنیا...فقط برای اینکه چند ثانیه بیشتر دستت رو نگه دارم.فقط برای اینکه وقتی می‌خواستی بری، محکم‌تر بغلت  میکردم‌‌.فقط برای اینکه وقتی می‌خواستی بری، محکم‌تر بغلت  میکردم‌</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2026 04:47:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سمفونیِ زخم ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95401308/%D8%B3%D9%85%D9%81%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%B2%D8%AE%D9%85-%D9%87%D8%A7-a8ymbnp7f3wa</link>
                <description>از کدامین زخم آغاز کنم،وقتی تمامِ واژه‌هابوی خونِ دل می‌دهند؟من،سال‌هاست بر شانه‌هایمگورستانِ آرزوهای خویش را حمل می‌کنم؛با دستانی که دیگرتوانِ بغل کردنِ خوشبختی را ندارند،و قلبی که آن‌قدر شکسته استکه صدای فرو ریختنش،در هیاهوی دنیاگم شده است.زندگی،هر بار از پنجره‌ای تازه آمد،اما همیشهچراغی را خاموش کردو رفت.از من،لبخندهایم را گرفت،خواب‌هایم را ربود،و مراهمراهِ شب‌هایی گذاشتکه اشک،تنها هم‌صحبتِ پلک‌هایم بود.چه بسیار بهارهاییکه پیش از شکفتندر زمستانِ تقدیر یخ زدند.چه بسیار رویاهاییکه هنوز نامِ زندگی را نیاموخته بودند،امابر مزارشان فاتحه خواندم.من،آن مسافرمکه تمامِ جاده‌هابه اندوه ختم شدند.آن پرنده‌امکه پیش از پرواز،آسمانش رابه تاراج بردند.هر زخم،شعری شدکه هیچ‌کس نخواند.هر اشک،رودی شدکه به هیچ دریایی نرسید.و هر بغض،کوهی شدکه هنوزبر سینه‌ام ایستاده است.می‌گویند:«زمان، همه‌چیز را درمان می‌کند...»اما زمان،فقط به دردهایمچهره‌ای آشناتر بخشید؛زخم‌هایم را پیر کرد،نه بی‌درد.اکنونمن مانده‌امو قلبیکه هر تپششمرثیه‌ای‌ستبرای تمامِ آن چیزهاییکه روزیتمامِ دنیایم بودند.و اگر روزیباد،نامِ مرا از این جهان ببرد،بر سنگِ مزارم بنویسید:«اینجا کسی خفته استکه تمامِ عمر،میانِ ویرانه‌های خویشبه دنبالِ تکه‌ای از آرامش می‌گشت،اماپیش از رسیدن،خودشبه یکی از خاطره‌های غمگینِ دنیاتبدیل شد...»این روزها حالِ دلم چندان تعریفی ندارد...هر بار که اشک، مهمانِ چشم‌های خسته‌ام می‌شود، بی‌اختیار قلم به دست می‌گیرم و می‌نویسم.نوشتن، تنها پناهِ این روزهای من است؛تنها جایی که می‌توانم کمی از سنگینیِ قلبِ سوخته‌ام را زمین بگذارم.اگر این روزها زیاد می‌نویسم، اگر نوشته‌هایم یکی پس از دیگری منتشر می‌شوند، مرا ببخشید...این روزها اشک، زودتر از همیشه راهِ چشم‌هایم را پیدا می‌کند و هر گریه، نوشته ای تازه از دلِ اندوه‌هایم می‌سازد.از صمیمِ قلب، ممنونم که با حوصله، هم‌قدمِ واژه‌های تلخ، خاکستری و گاهی سیاهِ من می‌شین.بودن و خواندنِ شما، برای من از آنچه که تصور می‌کنید ارزشمندتر است.</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jun 2026 01:04:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی نور را به گلوله بستند!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95401308/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D9%84%D9%88%D9%84%D9%87-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-xprzonfrsq1u</link>
                <description>فرزندِ ایران! جانِ فدایِ میهن! مانی صفرپورِ عزیز!هجده ساله! هجده ساله! هجده ساله!این تکرار، نه از سرِ فراموشی، که از سرِ خشم است؛ خشم بر تقویمِ دروغینی که تو را از ما ربود.شب، سرد بود؟ نه! شب، سیاه بود؛ سیاهیِ مطلقِ قاتلانی که آرزوهایت را، لبخندت را، و حقِ نفس کشیدنت را ربودند. سلسبیل، شاهدِ بود؛ شاهدِ شلیکِ ناجوانمردانه‌ای که نه بر جسم، که بر قلبِ تپنده‌یِ ایران فرود آمد. آن برفِ لعنتی، گمان کرد می‌تواند خونِ تو را بشوید، اما ندانست که خونِ جوانانِ این آب و خاک، از جنسِ شعله است؛ شعله‌ای که زیرِ خاکستر هم، تمامِ هستی را به آتش می‌کشد!تو رفتی؟ نه! تو آغاز شدی؛ آغازی پر از درد، اما پر از انتقامِ حقیقت. آن گلوله، نه پایانِ مانی، که آغازِ فریادی بود که از حنجره‌یِ خیابان‌ها، از گلویِ هر مادرِ داغدار، از مشتِ گره‌کرده‌یِ هر جوانِ آزاده، بیرون خواهد زد.قاتلان! شما فقط یک انسان را نکشتید؛ شما نور را هدف گرفتید، آرزو را نشانه رفتید، آینده را به رگبار بستید. اما کور خواندید! چون نور، با گلوله خاموش نمی‌شود؛ نور، در دلِ تاریکی می‌شکافد و راه را نشان می‌دهد. آرزوها، در دلِ ملت، هزاران شاخه می‌شوند و می‌بالند. آینده، از خونِ شما سبز خواهد شد!هجده سال… چه کوتاه است برای زیستن، اما چه بلند است برای جان دادن به یک آرمان! هجده سالِ تو، سنِ ساختن نبود؛ سنِ قیام بود! سنِ دویدن نبود؛ سنِ تاریخ‌سازی بود!مانیِ ایران! امروز، هر قطره باران، اشکِ انتقامِ آسمان است؛ هر دانه برف، کفنِ دروغینِ قاتلان است؛ و هر تندباد، نفسِ خشمِ ملتی است که دیگر سکوت نخواهد کرد.آن‌ها فکر کردند با جسدِ تو، داستان را تمام کردند. اما نمی‌دانستند که داستانِ ما، با خونِ تو آغاز شد! نامِ تو، بر سنگِ گور حک نشده؛ بر قلبِ تاریخ، بر پیشانیِ انقلاب، بر رگ‌هایِ هر ایرانیِ آزاده، حک شده است!مانی…اگر باران بیاید، اگر برف ببندد، اگر بورانِ خشمِ خدا فرو ریزد،ما انتقامِ تو را، نه با گلوله، که با سرنگونیِ ظالمان خواهیم گرفت!ما انتقامِ تو را، نه با انتقامِ جویانه، که با برپاییِ عدالتی جهانی خواهیم گرفت!ما انتقامِ تو را، با نسلی که دیگر زیرِ بارِ ستم خم نخواهد شد، خواهیم گرفت!خونِ تو، بذرِ آزادی است؛و ما، باغبانانِ خشمگینِ این خاکیم!خونِ تو، شعله‌یِ انقلاب است؛و ما، آتش‌نشانانِ این شعله‌ایم!مانیِ ایران!نامِ تو، فریادِ ماست!راهِ تو، راهِ ماست!و انتقامِ تو، آرمانِ ماست!تا صبحِ آزادی ،این راهِ سرخ ادامه دارد!:))))))این راهِ سرخ، ادامه دارد!</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2026 16:08:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فاصله یِ جاودانه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95401308/%D9%81%D8%A7%D8%B5%D9%84%D9%87-%DB%8C%D9%90-%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-b1laxfqvxe8g</link>
                <description>باران...چه می‌داند هر قطره‌اش،در جست‌وجویِ کدام بوسه‌یِ گمشده،بر پیشانیِ خاطره‌ها فرود می‌آید؟چه می‌داند گاهی،تمامِ خروشِ یک اقیانوسِ بی‌کران،در نگاهِ چشمانی پناه می‌گیرد،که تمامِ عمرشان را،تنها با یادِ تو، سرشته‌اند.آسمان امشب، رنگِ آبی را از یاد برده؛آبی، سال‌هاسترختِ سوگواری بر تن کرده است؛گویی آسمان نیز می‌داند،که وقتی تو در کنارم نیستی،نور، دیگر معنایی ندارد و خورشید، تنها یک سایه است.از روزی که «ما»،در پیچ‌وخمِ یکی از این فصل‌هایِ گذرا،از هم جدا شدیم،دریایِ اشتیاق، دیگر به ساحل اعتماد نکرد؛و من، هر شب،در میانه‌یِ مستانه‌یِ موج‌ها،نامِ تو را می‌جویم،اما دریا تنها،خالی بودنِ دستانم را به من بازمی‌گرداند.عجیب است...باران همیشه راهِ بازگشت به خاک دارد؛اما برخی عشق‌ها،در میانه‌یِ ابرها معلق می‌مانند،و هرگز،به آغوشِ صاحبشان نخواهند رسید.حالا هر وقت آسمان خاکستری می‌شود،گمان می‌کنم ابرها هم،دچارِ دلتنگی شده‌اند؛دچارِ یادِ آن قدم‌هایی که،روزی، با هم،در زیرِ چترِ یک عشق،بر زمین گذاشتیم.ما...هنوز در حافظه‌یِ باران،در آغوشِ هم هستیم.هنوز دریا،ردِّ گرمایِ پاهایمان را از یاد نبرده،و باد، هنوز با ولع و اشتیاق،نامِ تو را در گوشِ من،زمزمه می‌کند.اما...تو آن سویِ افقِ زندگی ایستاده‌ای،و من این سویِ خاطره.و میانِ ما، رودی جاری استکه هیچ پلی بر آن ساخته نشد؛رودخانه‌ای که فقط با اشک،می‌توان از آن گذشت،و آن هم، فقط برایِ فراموش کردن...که من، هرگز، نخواهم توانست.تلخ است...که زیباترینِ من،در گذشته‌ای زندگی می‌کند که تنها با تو بود؛و من، در این اکنونِ بی‌جان،تنها با سایه‌یِ تو، نفس می‌کشم.تلخ است...که هر بهار، درخت‌ها دوباره شکوفه می‌دهند،اما برخی عشق‌ها،فقط یک‌بار گل می‌دهند؛و بعد، تا آخرِ عمر،ما،فقط با رنگِ آن آخرین گلبرگ،و با یادِ آن آخرین لحظه‌یِ رسیدن،در دلِ خود،عزادار می‌مانیم.</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2026 23:32:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قیمت یک رقص مو چند فریاد خفه‌شده است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95401308/%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%87%D9%90-%D9%85%D8%B9%D8%B5%D9%88%D9%85%DB%8C%D8%AA-uqtzwcihek5y</link>
                <description>می‌خواهم از دختر بودن در این خاکِ سوخته بنویسم؛از روایتِ گناهی که تنها جرمش، نفس کشیدن است.در این سرزمین، دختر بودن، یک حکمِ اعدامِ تدریجی است.ما در اینجا، گناهکارانی هستیم که از معصومیت، پرده پوشیده‌اند؛گناهکارانی که جرمشان، تنها ایستادن در برابرِ طوفانِ نفرت است.به جرمِ لبخندی که در میانِ خاکسترِ رنج، از سرِ لجاجت بر لب نشست،به جرمِ تار و پودِ موهایی که همچون پرچمِ آزادی، در بادِ تازیانه‌ها می‌رقصد،و به جرمِ تپشِ قلب‌هایی که در قفسِ تنگِ این عصرِ سیاه، به لرزه افتاده‌اند...ما را به بند کشیدند؛در حصارِ نگاه‌هایی که از سنگ هم سردترند،و در زندانِ عقلیاتی که از تاریکی، تاریک‌ترند.ای خاکِ بی‌رحم!دخترهای این سرزمین، دیگر از چیزی نمی‌ترسند...چرا که ترس، پیش‌تر، تمامِ جانشان را بلعیده است.آن‌ها از مرگ نمی‌ترسند، چرا که هر روز، ذره‌ذره در سکوتِ این مملکت، مُرده‌اند.آن‌ها از تنهایی نمی‌ترسند، چرا که در شلوغ‌ترین لحظات، تنها در میانِ قضاوت‌های بی‌روح، رها شده‌اند.و امروز... امروز که روزِ دختران است، چقدر این خاک خالی و سنگین است!کجاست آن دخترانی که به جرمِ رؤیا دیدن، به قتل رسیدند؟کجاست آن‌هایی که برای یک نفسِ آزاد، جان سپردند و زیر خاکِ سردِ بی‌تفاوتی، دفن شدند؟آن‌ها همان‌هایی بودند که رویاهایشان را، چون بذرِ بهاری در دلِ زمستان کاشتند،تا شاید روزی، نسیمی از آزادی، بر تنِ این خاک بوزد...اما نه بهاری آمد، و نه از آن‌ها یادی شد.تنها سکوتی آمد که از سنگ هم سنگین‌تر است؛بهاری که آمد، اما نه از آن‌ها یادی شد، نه از خونشان اثری ماند، نه از فریادشان...تنها خاکستر ماند.دختر بودن در اینجا سخت است...سخت‌تر از گذر از کوه‌های یخ، و تلخ‌تر از چشیدنِ طعمِ خاکستر در دهان.سخت است وقتی زیبایی‌ات، به جرمِ گناه شمرده می‌شود،و وقتی آوازِ زندگی‌ات، با تازیانه‌یِ قضاوت‌ها خاموش می‌گردد.ما گناهکار نیستیم...ما فقط، قربانیانِ زیبایی هستیم؛قربانیانی که در این دنیایِ زشت، بیش از حد، به نور... و به زندگی... و به خودمان، عشق ورزیدیم.ما با تمامِ زخم‌هایمان، با تمامِ غصه‌هایمان،با تمامِ آن رویاهایِ خاک‌شده،هنوز هم... شکوهِ این سرزمیین هستیم.:)</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2026 01:00:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قیمت یک رویا، چند متر خاک است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95401308/%D9%82%DB%8C%D9%85%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%85%D8%AA%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-nlpy48egpt0k</link>
                <description>هجدهم و نوزدهم دی ماه، نه دو روز معمولی در تقویم زمان، که دو فصل خونین از کتاب حماسه و مقاومت این سرزمین بودند. روزهایی که جویباران خیابان‌ها، نه از آب، که از خون جاری بودند و عطر مرگ، مشام جان‌ها را می‌آزرد. جنایتی هولناک رقم خورد، جنایتی که چشمان دروغین عاملانش، گواهی بر عمق پلیدی‌شان بود.موهای دخترانمان، تار و پود امید و زیبایی، بریده و فروخته شد. روزی که آرزوها در غبار سرخی مدفون گشتند و جوانه‌های امید، پیش از شکفتن، پرپر شدند. چهل هزار تن، نه عددی در یک شمارش ساده، که داغی عمیق بر دل تاریخ این دیار. اجساد بسیاری، گمشده در دل خاک، چون رازی ناگفته، در سکوت فریاد می‌زدند.و چه دردناک بود فریب! چه جان‌گداز بود وعده دروغین حیات! فرزندان را به امید زنده بودنشان فراخواندند، تا در آغوش استخوان‌های پاره‌پاره‌ی عزیزانشان، معنای واقعی مرگ را بیابند. هزاران نفر، نه به جرم گناه، که به جرم عدالت‌خواهی، پای چوبه دار رفتند و اکنون نیز، سایه شوم اعدام بر سر جوانان ۱۶ و ۱۷ ساله این سرزمین سنگینی می‌کند. جوانانی که جز آرزوی فردایی بهتر، گناهی نداشتند به پسران و دختران شجاع این سرزمین افتخار می‌کنیم، جایگاهشان بهشت است، اما خون مقدسشان، نه برای فراموشی دو روزه، که برای پویایی و بیداری ریخته شد. این سکوتِ خفقان‌آور در برابر این جنایت بزرگ، از کجا سرچشمه می‌گیرد؟ آیا زمان آن نرسیده که ریشه‌های این بی‌تفاوتی را بخشکانیم؟این درد، زخمی نیست که با گذر زمان التیام یابد؛ این شعله‌ای است که تا ابد در سینه‌های ما زنده خواهد ماند. ما، فرزندان این خاک، هرگز یادمان نخواهد رفت. فریاد فروخورده‌ی مادران داغدار، اشک‌های یتیمان بی‌سرپرست، و سکوت تلخ پدران استوار، همگی در هم تنیده، طومار جنایت را خواهند نوشت.این تنها یک &quot;جنایت&quot; نیست،  این یک &quot;خیانت&quot; است به تمام ارزش‌های انسانی، به تمام باورها، به تمام آنچه که یک ملت را زنده نگه می‌دارد. این &quot;جنایت&quot;، تار و پود اعتماد را گسسته و سایه ترس را بر سر آینده افکنده است. اما تاریخ، گواه است که هیچ ظالمی بر ملت بیدار پیروز نشده است.ما با استقامت، با اتحاد، و با فریاد بلند، این سکوت مرگبار را خواهیم شکست. خون‌های پاکی که به ناحق ریخته شد، بذرهای آزادی و عدالت را خواهند کاشت. هر قطره خون، نه یک پایان، که آغازی است برای حرکتی عظیم. ما فراموش نخواهیم کرد، هرگز! و اجازه نخواهیم داد که این فصل تاریک، سرنوشت ابدی ما باشد.قدرت در کلمات نهفته است، اما قدرت حقیقی در عمل و اتحاد است. بیایید با هم، صدای کسانی باشیم که خاموش شدند. بیایید با هم، مشعلی باشیم در دل تاریکی. آینده را از چنگال تباهی بیرون خواهیم کشید، با اراده‌ای پولادین و عزمی راسخ.اما بدانید، این سکوتِ ما، نه از سرِ فراموشی بود و نه از سرِ تسلیم؛ ما ساکت بودیم، اما نه به معنای آنکه از یاد برده باشیم. چگونه می‌توان از یاد برد وقتی زخم‌ها هنوز تازه است و خونِ عزیزان، هنوز بر سنگفرش‌های خیابان خشک نشده؟ چگونه می‌توان فراموش کرد، وقتی چیزی وجود ندارد که از یادها برود؟ حقیقت، چون آتشی در زیر خاکستر، هر لحظه تندتر و سوزان‌تر می‌شود.ما دیگر سکوت نخواهیم کرد. این سکوتِ گذرا، پایانِ صبر ما بود. ما چنان فریاد خواهیم کشید که طنینِ آن، دیوارهای ضخیمِ کوری و بی‌تفاوتی را فرو ریزد. فریاد ما، نجوایی نیست که در تاریکی گم شود، بلکه صاعقه‌ای است که بر سرِ آنان فرو خواهد ریخت که خود را به کوری زده‌اند.ما از آنانی سخن می‌گوییم که بر صندلی‌های مخملین و نرمِ قدرت نشسته‌اند؛ آنان که در آرامشِ کاذبِ خود، از طنینِ فریادهای مظلومان و از سوزِ اشکِ مادران، بی‌خبرند. آنان که از هیاهوی خون و از عطشِ عدالت، دور مانده‌اند و ککش از بی‌تفاوتیِ بی‌رحمانه‌شان نمی‌گزد. آنان که گمان می‌کنند با بستنِ چشم‌ها و گوش‌های خود، می‌توانند حقیقت را دفن کنند، باید بدانند که حقیقت، خورشیدی است که حتی از زیرِ توده‌های دروغ نیز خواهد برخواست.این مبارزه، تنها برای یافتنِ یک پاسخ نیست، بلکه برای بازپس‌گیریِ کرامتِ انسانی است. ما برای آن جوانانی ایستاده‌ایم که با لبخندی از سرِ بی‌گناهی، با چوبه‌ی دار روبرو شدند. ما برای آن دخترانی ایستاده‌ایم که زیبایی‌شان را به یغما بردند. ما برای آن خون‌های مقدسی ایستاده‌ایم که قرار بود بذرِ آزادی باشند، نه سوژه‌ای برای فراموشی‌های گذرا.ای نشستگان بر کرسی‌های قدرت، بدانید که صندلی‌های شما بر لرزشِ خشمِ ما بنا شده است. هر سکوتی که به ناحق تحمیل شده، اکنون به فریادی بدل گشته که راهِ رسیدن به گوشِ تاریخ دارد. ما نه تنها یادمان نمی‌ماند، بلکه هر روز، با هر قدم و هر کلمه‌ای که بر زبان می‌آوریم، این جنایت را بازخوانی می‌کنیم تا از خاکسترِ آن، آتشی برای بیداریِ همیشگی برافروزیم.زمانِ کوری پایان یافته است. زمانِ آن رسیده که حقیقت، با تمامِ صلابتش، در برابرِ چشم‌های بسته، قد علم کند. ما می‌آییم؛ با حافظه‌ای که هرگز نمی‌خوابد و با فریادی که هرگز فرومی‌نشیند.سکوت معنایی نخواهد داشت!پست https://vrgl.ir/U138z  رو هم بخونید.یه دنیا عشق برای ماهور قشنگم که انگیز داد بهم تا بتونم بنویسم💕💋حافظه‌ای که هرگز نمی‌خوابد و با فریادی که هرگز فرومی‌نشیند.</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:04:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عزیز از دست رفته یِ من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95401308/%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%DB%8C%D9%90-%D9%85%D9%86-u17pgbcc4whw</link>
                <description>دیشب خوابت را دیدم...  بعد از چهل‌وپنج روز، دوباره آمدی.  آن‌قدر واقعی بودی که هنوز هم باورم نمی‌شود فقط خواب بوده‌ای.  انگار واقعاً برگشته بودی،  انگار خدا برای چند لحظه دلش سوخته بود و تو را دوباره به من نشان داده بود.قشنگِ من...  دیروز حالم خیلی بد بود.  از همان بدهایی که آدم دیگر حتی زور ندارد درست نفس بکشد.  با تمام وجودم حضورت را می‌خواستم.  نمی‌دانم دلت برای اشک‌هایم سوخت  یا برای قلبی که بعد از رفتنت دیگر درست سر جایش نایستاد...  شاید برای هر دو.آمدی توی خوابم،  بغلم کردی،  دستم را گرفتی،  و من همان‌جا داشتم از ترسِ تمام شدن آن لحظه‌ها می‌لرزیدم.  می‌ترسیدم چشم باز کنم  و دوباره همه‌چیز برگردد به همان نبودنِ لعنتیِ همیشگی.  باورم نمی‌شد تویی...  واقعاً خودت بودی...  نه خیال، نه خاطره،  خودِ خودت.نمی‌دانم چطور بگویم  اما وقتی تو را دیدم،  قلبم هم خوشحال شد هم شکست.  خوشحال شد چون دوباره دیدمت،  شکست چون فهمیدم  برای دیدنِ تو باید به خواب پناه ببرم...  و چقدر درد دارد آدم عزیزش را فقط در خواب ببیند.دلم برای عطر تنت تنگ شده بود...  برای صدایت...  برای نگاهت...  برای آغوشی که هر وقت توی آن بودم،  از دنیا کمتر می‌ترسیدم.  همه با تعجب نگاهم می‌کردند  و من فقط تو را نگاه می‌کردم؛  مثل کسی که بعد از مدت‌ها  پاره‌ای از جانش را پیدا کرده باشد.از تو پرسیدم:  «عزیز دلم، کجا بودی؟ تو جات خوبه؟»تو خندیدی...  همان خنده‌ای که هنوز هم می‌تواند دلم را به هم بریزد.  گفتی:  «آره بابا، فقط یه کم بوی بدی می‌ده اونجا.»و من همان‌جا،  وسطِ گریه و لبخند،  فقط زل زده بودم بهت.  دلم می‌خواست بگویم:  کاش من به‌جای تو رفته بودم...  کاش من آن‌جا بودم...  کاش این‌همه دلتنگی سهم من نمی‌شد.  اما هیچ‌کدام را نگفتم،  چون همان لحظه هم بغضم اجازه نمی‌داد  حتی درست توی خواب حرف بزنم.دلبندِ پرکشیده یِ من!از وقتی رفتیمن یک‌جوری زندگی می‌کنم که انگار نصفه‌ام.  انگار یک چیزی از درونم را برده‌اند  و فقط جای خالی‌اش مانده.  بعضی وقت‌ها بی‌دلیل اشک می‌ریزم،  بعضی وقت‌ها با یک اسم،  با یک آهنگ،  با یک خاطره،  تمامم می‌ریزد.دلم برایت خیلی تنگ است...  نه از آن دلتنگی‌های معمولی،  از آن دلتنگی‌هایی که آدم را از پا می‌اندازد.  از آن‌هایی که نمی‌شود برای کسی توضیحشان داد.  چون هیچ‌کس نمی‌فهمد  وقتی عزیزت را از دست می‌دهی،  یعنی هر روز یک گوشه از دلت را هم با او دفن می‌کنی.دیشب که آمدی،  فقط چند لحظه...  اما همان چند لحظه  تمام بغضِ چهل‌وپنج روزه‌ام را شکست.  وقتی بیدار شدم،  هیچ‌چیز جز گریه برایم نمانده بود.  فقط گریه...  و یک حسِ لعنتیِ قشنگ که مدام در دلم تکرار می‌شد:  «دیدمت... دیدمت...»عزیز از دست رفتهاگر جایی هستی که آرامی،  اگر از درد و رنج دوری،  اگر آن‌جا دیگر هیچ غمی به تو نمی‌رسد،  فقط بدان  اینجا هنوز یکی هست  که هر شب با اسم تو می‌خوابد  و هر صبح با نبودنت بیدار می‌شود.من هنوز تو را صدا می‌زنم  حتی اگر صدایم به جایی نرسد.  هنوز دلم برایت می‌لرزد.  هنوز هر بار اسمت را می‌شنوم  چیزی درونم فرو می‌ریزد.  تو رفته‌ای...  اما من هنوز  در همان لحظه‌ی رفتنت گیر کرده‌ام.و چه تلخ است  که آدم،  عزیزترینِ دلش را  فقط در خواب،  فقط چند دقیقه،  فقط به اندازه‌ی یک آغوش،  فقط برای کمی گریه  ببیند...بیا که جانم درد میکند؛ببیند...</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jun 2026 13:15:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جواب آن همه ماندن چه شد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95401308/%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%DA%86%D9%87-%D8%B4%D8%AF-ykujxiuw0lbj</link>
                <description>چشم‌هایم را می‌بندم،برای ثانیه‌ای دنیا می‌ایستد.در سکوتی کوتاه از خود می‌پرسم؛کجای این جهانی؟من آدم مهربانی نبودم،درست؛آدمی تندخو و عصبی بودم.اما هر بار که کسی را به عنوان هم‌سفر انتخاب کردم،تمامِ خودم را با او قسمت کردم.با تمام نقص‌هایم،با تمام ترس‌هایم،با تمام آنچه داشتم.و اکنون،در این شب‌های طولانی،فقط یک سؤال بی‌جواب در من مانده است؛پس جواب آن همه ماندن چه شد؟چه شد آن همه جنگیدن،آن همه چشم‌پوشی،آن همه دوست داشتنِ خاموش؟اگر روزی از من بپرسند حسرتِ چه چیزی تو را به پایان رساند،خواهم گفت؛نبودنِ کسی،آن‌گونه که باید می‌بود،آن‌گونه که من بودم.و منظورم از بودن،صرفاً حضور داشتن نیست.بودنی که حس شود،بودنی که پناه باشد،بودنی که وقتی خسته‌ای،پیش از لبخندت،اندوهت را ببیند.همیشه برایم سؤال بود؛چرا من باید حواسم به تک‌تک کلماتم می‌بود؟چرا باید غمم را پشت شوخی‌ها پنهان می‌کردم،مبادا حالِ بدِ من،آرامش کسی را بر هم بزند؟چرا من همیشه باید خوب می‌بودم؟چرا من همیشه باید می‌شنیدم،اما هرگز شنیده نمی‌شدم؟من آدم‌ها را به حرف می‌آوردم،تا شاید اندکی سبک شوند.دردهایشان را به دوش می‌کشیدم،و سهم من،تنها این جمله بود:«آیدا کلاً آدمی نیست که حرف بزند، به او گیر ندهید.»و چه کسی می‌داند،شاید اگر کمی بیشتر اصرار می‌کردید،اگر کمی بیشتر می‌ماندید،اگر کمی بیشتر می‌پرسیدید،بالاخره فرو می‌ریختمو از تمام آنچه سال‌ها در سینه‌ام دفن کرده بودم، حرف می‌زدم.عجیب است...من مجبور بودم شما را بشناسم،زبان دوست داشته شدنتان را یاد بگیرم،مراقب زخم‌هایتان باشمو مطابق میل شما رفتار کنم.اما شما،حتی یک بار هم،برای شناختن من مکث نکردید.و شاید غم‌انگیزترین بخش ماجرا همین باشد؛اینکه من،تمام عمر،برای آدم‌هایی خانه شدمکه حتی یک بار هم نپرسیدندخودِ خانه،در این همه زمستان،چگونه دوام آورده است...آدمی را که مرا بفهمد،پناهی باشد برای رنج‌هایمو خانه‌ای باشد برای اشک‌هایم،تا امروز پیدا نکرده‌ام.نمی‌دانم...شاید هرگز پیدا نشود.شاید بعضی آدم‌ها،سهمشان از این دنیا،فقط آغوش‌هایی نیمه‌باز و قلب‌هایی نیمه‌حاضر باشد.اما اگر روزی پیدا شود...اگر روزی کسی از راه برسدکه سکوت‌هایم را هم بشنود،که میان خنده‌هایم،غم پنهان چشم‌هایم را ببیند،که از اشک‌هایم نترسدو از شلوغی ذهنم خسته نشود،گمان می‌کنم آن روز،برای نخستین بار،خودم را زمین بگذارم.دیگر نقش آدمِ قوی را بازی نکنم.دیگر از گفتنِ «حالم خوب نیست» نترسم.دیگر نگران نباشم که مبادا زیادی باشم،مبادا خسته‌کننده باشم،مبادا رنج‌هایم کسی را فراری دهد.شاید آن روز،برای اولین بار،به جای آنکه پناه دیگران باشم،اجازه بدهم کسی پناه من باشد.اجازه بدهم کسی پناه من باشد.</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jun 2026 00:18:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنجی به رنگِ آبی؛</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95401308/%D8%B1%D9%86%D8%AC%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%86%DA%AF%D9%90-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-awabshfyvmal</link>
                <description>اشک‌هایم یکی‌یکی می‌چکند؛قطره‌قطره،انگار غمی کهنه در تمام یاخته‌های تنم خانه کرده است.و من، میان این شب‌های بلند،بارها از خودم پرسیده‌ام:چرا زندگی‌ام هنوز ادامه دارد؟برای چه؟برای که؟نه آغوشی مانده که خواب را به چشم‌های خسته‌ام برگرداند،نه شانه‌ای که بتوانم تمام این بغض‌های سالخورده را بر آن فرو بریزم.تنها مانده‌ام،با قلبی که از فرط دلتنگی،گاه چنان می‌فشارد که انگار می‌خواهد در سکوت فرو بریزد.خدایا…آیا صدای شکستن این قلب را می‌شنوی؟اصلاً حواست هستکه این پایین،میان هیاهوی زمین،کسی هنوز تو را صدا می‌زند؟هر که را خواستم بماند،بادهای بی‌رحم زمان از من گرفتند.و حالا،از آن همه آدم،تنها چند خاطره ماندهو چند نام که شب‌ها آرام زیر لب زمزمه‌شان می‌کنم.می‌گویند قوی باش.اما مگر کسی می‌داندآدمی که سال‌ها جنگیده،چقدر خسته می‌شود؟من از تظاهر به قوی بودن گذشته‌ام.من از مرز لبخندهای دروغین گذشته‌ام.و رنج،مثل آبیِ عمیقی که انتهایی ندارد،تمام وجودم را در خود کشیده است.آه…این رنجِ آبی،این اندوهِ به رنگ دریا،سال‌هاست در من موج می‌زند.هر موجش حرفی دارد،هر سکوتش زخمی.من روزی خواهم رفت امروز یا فردایش را نمیدانم،اما یک روز خودم را رها خواهم ساختو تو اگر زمانی نام مرا به خاطر آوردی،کنار پنجره بنشین،بگذار باران آرام روی شیشه‌ها بنوازد،بگذار عطر تلخ قهوه با بوی دودِ سیگاری تلخ در هم بیامیزدو آهنگ‌های قدیمی،خاطره روزهایی را زمزمه کنند که میان تلخی و شیرینی گم شدند.بر سر مزارم بیا و قول بده گل‌هایی از بوی تنت بر روی خاکِ سردِ خیس خورده ام  بکاریو برایم از لبخندهایت بگو،از اشک‌های بی‌صدایی که شب‌ها روی بالش می‌ریزند.از قلب بی‌طاقتی بگوکه هنوز میان خاطره‌ها سرگردان است.برایم از آبیِ دریا بگو،از موج‌هایی که هر کدام رازی در سینه دارند،از خورشید سوزانی که بر شانه‌های خاک می‌تابد،از نسیم سحرگاهیکه انگار برای دل‌های خسته لالایی می‌خواند.و قول بده،هر بار که گل آفتابگردانی دیدی،هر بار که باران گرفت،هر بار که قهوه‌ای تلخ نوشیدییا آهنگی قدیمی قلبت را لرزاند،لبخندی آرام بر لبانت بنشیندو یادت نرود گاه گاهی بر سر مزارماز شعر هایِ آبی ات بخوانی!و بدان که بعضی آدم‌ها،هرچند دور،در گوشه‌ای از خاطره‌ها زندگی می‌کنند.قول بده وقتی اسفند از راه رسید،غم‌هایت را برای لحظه‌ای کنار بگذاریو خودت را برای بهاری تازه آماده کنی.چون بهار،حتی از دل سردترین زمستان‌ها هم عبور می‌کند.و شاید تلخ‌ترین حقیقت همین باشد؛اینکه بعضی آدم‌هاتمام دردهایشان را با خود حمل می‌کنند،بی‌آنکه کسی صدای شکستنشان را بشنود.و یک شب،در سکوتی که از هر فریادی بلندتر است،چراغ آخرین پنجره خاموش می‌شود،نه با هیاهو،نه با وداعی باشکوه…و دنیا،بی‌آنکه لحظه‌ای مکث کند،به چرخیدن ادامه می‌دهد.تنها بوی باران می‌ماند،چند آهنگ قدیمی،رنجی به رنگ آبی،و قلبی که روزیبیش از اندازه دلتنگ بود.!بیش از اندازه دلتنگ بود.</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2026 21:58:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خستگی که نمی‌خوابد!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95401308/%D8%AE%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%AF-u9cdzg6s5b0c</link>
                <description>دیشب نخوابیدم. نه اینکه نخواستم؛ خواب خودش نیامد. بدنم خسته بود، کمرم درد می‌کرد، چشم‌هایم می‌سوخت، اما ذهنم بی‌وقفه کار می‌کرد. به سقف نگاه می‌کردم و صدای کولر را می‌شنیدم که یکنواخت نفس می‌کشید. هر چند دقیقه یک‌بار گوشی را چک می‌کردم، بی‌آنکه منتظر چیزی باشم. فقط برای اینکه مطمئن شوم زمان هنوز جلو می‌رود.هوا هنوز تاریک بود که از تخت جدا شدم. زمین خنک‌تر از هوا بود. خانه ساکت بود، آن سکوتی که حتی اگر چیزی بیفتد هم پژواک ندارد. رفتم جلوی آینه. صورتم رنگ نداشت؛ انگار نور از آن عبور می‌کرد. زیر چشم‌هایم کمی تیره‌تر شده بود. با دست گونه‌هایم را لمس کردم، سرد بودند. مسواک زدم، نه از روی نظم، فقط برای اینکه حس کنم یک کار عادی انجام داده‌ام. آب که به صورتم خورد، چند ثانیه چشم‌هایم را بستم؛ نه برای آرامش، فقط برای اینکه نبینم.با اینکه هیچ‌وقت اهل چای نبودم، کتری را پر کردم. صدای جوش آمدنش در آشپزخانه پیچید. بخار آرام بالا می‌رفت و شیشه‌ها از گرمای هوا کدر بودند. بیرون ۴۰ درجه بود و من با یک لیوان چای داغ کنار پنجره ایستاده بودم. جرعه اول زبانم را سوزاند، اما دست‌هایم را گرم کرد. عجیب بود؛ انگار دلم گرما می‌خواست تا چیزی درونم را که مدت‌هاست سرد شده، کمی نرم کند.ظهر پاستا درست کردم. قابلمه را که روی گاز گذاشتم، آب با حباب‌های ریز شروع به جوشیدن کرد. بوی سیر که در روغن افتاد، برای لحظه‌ای آشپزخانه زنده شد. اما این زنده بودن کوتاه بود. وقتی سس را هم زدم، بی‌اختیار یاد تو افتادم. نه از سر عشق؛ از سر عادت. از سر اینکه بعضی چیزها بدون حضور بعضی آدم‌ها کامل نمی‌شوند.یادم هست آن روزها چطور می‌نشستیم توی حیاط. صدای قاشق که به بشقاب می‌خورد. دود اسی بلک که آرام بالا می‌رفت و در نور عصر محو می‌شد. آهنگ‌هایی که نه خیلی شاد بودند نه خیلی غمگین، فقط آرام. حالا که فکر می‌کنم، آن لحظه‌ها خاص نبودند؛ ساده بودند. اما حالا همین سادگی‌ها کمیاب شده‌اند.امروز فقط یک بشقاب کشیدم. صدای قاشق در بشقاب خالی بلندتر به نظر می‌رسید. صندلی روبه‌رو خالی بود. هیچ صدایی نبود که بین لقمه‌ها فاصله بیندازد. فقط صدای کولر و گاهی بوق دور یک ماشین. غذا را آهسته خوردم، نه از لذت، از بی‌حوصلگی.چند صفحه از «وقتی نیچه گریست» خواندم. بعضی جمله‌ها را دو بار خواندم، نه چون سخت بودند، چون ذهنم جا می‌ماند. انگار کلمات وارد می‌شدند و جایی در میانه راه گم می‌شدند. کتاب را بستم و مدتی به جلدش نگاه کردم. حتی داستان آدم‌های دیگر هم گاهی نمی‌تواند حواس آدم را از خودش پرت کند.بعد خوابیدم. نه خوابی سبک، نه آرام. یک سقوط بود. انگار بدنم دیگر تحمل بیدار بودن نداشت. پرده نیمه‌کشیده بود و نور سفید و تند ظهر از لای آن می‌آمد. خوابم طول کشید، خیلی بیشتر از حد معمول. وقتی بیدار شدم، چند لحظه طول کشید بفهمم کجا هستم. آن سنگینی هنوز روی سینه‌ام بود.می‌دانی، بعضی روزها هیچ اتفاق بزرگی نمی‌افتد. نه دعوا، نه خبر بد، نه فاجعه. فقط یک روز معمولی است.اما همان روز معمولی، با سکوتش، با یک بشقاب کمتر، با یک صندلی خالی، با آهنگ‌هایی که دیگر آرامش نمی‌دهند، آرام‌آرام نشان می‌دهد که چیزی در زندگی جابه‌جا شده.و بدترین بخشش این است که هیچ‌کس از بیرون نمی‌فهمد.همه چیز عادی به نظر می‌رسد جز درون آدم.من:نمی‌فهمد،همه چیز عادی به نظر می‌رسد جز درون آدم.</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 00:15:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق، یا ترس از تنها ماندن؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95401308/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-byalaqzdaljm</link>
                <description> گاهی آدم‌ها وابستگی را با عشق اشتباه می‌گیرند.شاید چون هر دو با دلتنگی همراه‌اند، با ترس از دست دادن، با میلِ ماندن. اما هرچه بیشتر به گذشته نگاه می‌کنم، بیشتر احساس می‌کنم این دو، آن‌قدرها هم شبیه هم نیستند.آدمِ وابسته، گاهی نه به خودِ آدم، که به حسی که از حضور او می‌گیرد دل می‌بندد؛ به آرامشی که می‌گیرد، به تنهایی‌ای که کمتر می‌شود، به دستی که در روزهای سخت گرفته بود.اما عشق، به گمان من، کمی بی‌ادعاتر است.عشق، دیگری را برای پر کردن حفره‌های خودش نمی‌خواهد. او را می‌خواهد، چون بودنش را دوست دارد.این را نه از کتاب‌ها، که از روزهایی فهمیدم که دیگر شبیه خودم نبودم.روزهایی که همه چیز از دستم رفته بود. نه حالی برای لبخند داشتم، نه توانی برای جمع کردن خودم. در آن روزها، تازه فهمیدم آدم‌ها چقدر متفاوت دوست می‌دارند.روزهایی که بیشتر از هر چیز، به کمی فهمیده شدن نیاز داشتم. نه به معجزه، نه به کسی که همه چیز را درست کند. فقط به کسی که بماند و دست‌کم، سنگینی بیشتری روی شانه‌هایم نگذارد.در آن روز های سنگین همه می‌گفتند  نمی‌دانند چگونه کنارم باشند، نمی‌دانند چطور حالم را بهتر کنند. و شاید حق داشتند.هیچ‌کس قرار نیست معجزه کند.اما مگر دوست داشتن، همیشه بلد بودن است؟شاید نه،شاید دوست داشتن، بیشتر از آنکه بلد بودن باشد، خواستن است.خواستنِ ماندن،خواستنِ فهمیدن.خواستنِ اینکه زخم‌های کسی که دوستش داری، کمی کمتر درد بکشند.و شاید همان روزها بود که فهمیدم خیلی از احساساتی که نام عشق بر آن‌ها گذاشته‌ایم، چیزی جز ترسِ تنها ماندن نیستند.چیزی جز وابستگی به حضوری که نیازهایمان را برآورده می‌کرده.برای همین، هرچه بیشتر می‌گذرد، بیشتر به این فکر می‌کنم که عشق، کمتر از آنکه «به من چه می‌دهی؟» باشد، «تو چه حالی داری؟» است. و شاید تفاوت عشق و وابستگی، دقیقاً همین‌جا آشکار می‌شود.وابستگی می‌گوید: «کنارم بمان، چون به تو نیاز دارم.»اما عشق، حتی میان ترس‌ها و ناتوانی‌ها، آرام زمزمه می‌کند:«کنارت می‌مانم، چون رنج تو برایم بی‌اهمیت نیست.»  !؟این فقط برداشت من از روی تجربه‌ای هست که پشت سر گذاشتم. کنجکاوم بدونم شما چطور به این موضوع نگاه می‌کنین. به نظر شما، مرز میان عشق و وابستگی کجاست؟«کنارت می‌مانم، چون رنج تو برایم بی‌اهمیت نیست.»</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 21:23:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حسرتِ آغوش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95401308/%D8%AD%D8%B3%D8%B1%D8%AA%D9%90-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-qxywnlwwvqmp</link>
                <description>ویرانه بود؛ خسته و تهی‌تر از آن‌که نامی بر حالش بتوان نهاد. بغض، چون دستی سرد، گلویش را در چنگ گرفته بود و راه هر فریادی را بسته. نمی‌دانست کدام دم، این شیشهٔ ترک‌خوردهٔ وجودش فرو خواهد ریخت و خرده‌های تیزش آخرین رمق جان را از او خواهند ستاند.سال‌ها بود که زیر آوار خاطره‌ها نفس می‌کشید؛ خاطرهٔ آن شاهکار خلقت، آن دلبر بی‌دل که آمدنش بهارِ جانش شد و رفتنش خزانِ عمرش. قلبی که روزگاری به شوق نام او می‌تپید، اکنون خسته و دلزده، در آستانهٔ خاموشی ایستاده بود؛ چون شمعی که آخرین قطره‌های موم خویش را می‌سوزاند.و او، در واپسین لحظه‌های حیات، نه آرزوی ثروتی داشت و نه تمنای شکوهی؛ تنها آغوشی می‌خواست بی‌منت، پناهی از جنس مهر، تا سر خستهٔ خود را دمی بر آن بیاساید. اما دریغ، که میان او و آن آرزو، فاصله‌ای به بلندای تقدیر افتاده بود.پس با عطر خیالِ یار، با نامی که هنوز بر لبانش زنده بود و با عشقی که مرگ نیز یارای خاموش کردنش را نداشت، آرام‌آرام به سوی پایان رفت؛ همچون مسافری که می‌داند مقصدش نه رهایی، که ادامهٔ دلتنگی در جهانی دیگر است.و چه اندوهبار است سرنوشت دلداده‌ای که در تمام عمر، سهمش از معشوق تنها رؤیا باشد و حسرت؛ و از آغوش او، جز تمنایی جاودان نصیب نبرد....جاودان نصیب نبرد.</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 22:05:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از همان نخ اول!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95401308/%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%AE-%D8%A7%D9%88%D9%84-ccgdzdijbamd</link>
                <description>اولین نخ سیگار همیشه قرار بود آخرین هم باشد؛همان دروغ کوچکی که آدم به خودش می‌گوید تا وجدانش را آرام کند.«فقط همین یکی...»اما هیچ‌کس به نخ اول معتاد نمی‌شود،آدم‌ها به چیزی معتاد می‌شوند که پشت دود پنهان کرده‌اند؛به خاطره‌ای که فراموش نمی‌شود،به دستی که دیگر در دسترس نیست،به چشمانی که یک‌بار دیده‌اند و تا ابد در ذهن مانده‌اند.من هم هر بار که آتش را به سر سیگار نزدیک می‌کنم،انگار دارم تکه‌ای از گذشته را روشن می‌کنم.دود بالا می‌رود و خیال می‌کنم غمت را با خودش می‌برد،اما دود می‌رود و غم می‌ماند.عجیب است...سیگار هر بار کوتاه‌تر می‌شود،اما دلتنگی نه.سال‌ها بعد شاید کسی از من بپرسداز کِی سیگار کشیدن را شروع کردی؟و من تاریخ هیچ پاکتی را به یاد نخواهم آورد،فقط روزی را به خاطر می‌آورم که برای اولین بار نگاهت کردم.از آن روز به بعد،هم سیگار کشیدن را یاد گرفتم،هم سوختن را.فقط فرقش این بودکه سیگار بعد از چند دقیقه تمام می‌شد،اما آتشی که تو روشن کردی، هنوز خاموش نشده است.؛هنوز خاموش نشده است.</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 21:35:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزها؛</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95401308/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-a5txnqorkgba</link>
                <description>ساعت پنج و پنج دقیقه‌ی صبح بود. چشم‌هایم از بی‌خوابی می‌سوخت و من، توی سکوت سردِ سحر، پک عمیقی به سیگار نیم‌سوخته‌ام زدم؛ انگار می‌خواستم آخرین ذره‌ی گرمای دنیا را از بین دود و خاکستر بیرون بکشم. سرمای صبح انگشت‌هایم را بی‌حس کرده بود، اما دیگر چه فرقی می‌کرد؟این روزها زندگی مدام برایم دام مرگ پهن می‌کرد، بی‌خبر از اینکه من خیلی وقت پیش مرده بودم؛ همان روزی که تنِ سردِ تو را به خاک سپردم و تکه‌ای از روحم را همان‌جا، کنار تو، جا گذاشتم. دیگر به سرفه‌های خشک و خالی‌ام عادت کرده‌ام؛ سرفه‌هایی که از سینه‌ای خسته بیرون می‌آیند و در هوای یخ‌زده‌ی صبح گم می‌شوند، بی‌آنکه کسی بفهمد درون این تنِ ایستاده، خیلی وقت است چیزی فرو ریخته و تمام شده.نمی‌دانم از چه بنویسم؛ از تو؟ از رفتنت؟ از این‌که بی‌خداحافظی رفتی؟ ویا از بدقولیِ آدم‌ها که همیشه درست وقتی به ماندن‌شان دل می‌بندی، غیب‌شان می‌زند؟می‌دانم نوشته‌هایم را هیچ‌وقت نمی‌خوانی. می‌دانم این کلمه‌ها هیچ‌وقت به دست‌های یخ‌زده‌ات نمی‌رسند. اما با همه‌ی این‌ها، هنوز هم تو تنها کسی هستی که تمام وجودم اسمش را فریاد می‌زند. تنها کسی که وسط این همه سکوت، وسط این دلِ ویران، هنوز ردی از زندگی با خودش دارد. و من، هر بار که چیزی می‌نویسم، انگار دارم از میان خاک و خاطره صدایت می‌کنم؛ با امیدی که می‌دانم بیهوده است، اما باز هم دست از سرِ دلم برنمی‌دارد. شاید بعضی اسم‌ها حتی بعد از مرگ هم از تپیدن در جان آدم دست نمی‌کشند.این روزها قهوه را بیشتر از همیشه می‌خورم و بیشتر از همیشه سیگار می‌کشم؛ انگار می‌خواهم با هر پک جای خالیِ تو را با دود پُر کنم، هرچند خوب می‌دانم بعضی نبودن‌ها را نه می‌شود پنهان کرد و نه می‌شود سوزاند. غمِ نبودنت فقط در دلم نمانده؛ به تنم هم رسیده. تا جایی که این روزها بیشتر از همیشه رگ‌هایم با شوریِ سرم آشنا شده‌اند. و من با هر قطره‌ای که در تنم می‌چکد، بیشتر می‌فهمم غمِ تو فقط دردِ دل نیست؛ دردی‌ست که آرام‌آرام به جسم آدم هم می‌رسد.بیا صادق باشیم؛ آدم‌ها واقعاً نمی‌فهمند. و می‌دانی چیست؟ این نفهمیدن‌شان دیگر خیلی برایم مهم نیست. می‌گذارمش پای بی‌تجربگی‌شان؛ حتی گاهی بهشان حق می‌دهم و با حسرت به ندانستن‌شان نگاه می‌کنم. غبطه می‌خورم به آن‌هایی که هنوز مجبور نشده‌اند با دست‌های خودشان عزیزترین آدمِ زندگی‌شان را زیر خروارها خاک بگذارند و بعد وانمود کنند که زندگی هنوز همان زندگیِ قبلی‌ست.چند وقت پیش با خواهرم حرف می‌زدم، میان آن همه بغض و سکوت، جمله‌ای گفت که هنوز در من مانده: «هیچ‌کس درد ما را نمی‌فهمد. همه می‌گویند پاشو، به زندگی عادی‌ات برگرد؛ مرگ است دیگر، همه می‌میرند. اما این حرف، دقیقاً مثل این است که به کسی که پایش را از دست داده بگویی راه برو.»و راست می‌گفت،بعضی دردها را نمی‌شود توضیح داد؛ باید از میانشان رد شده باشی تا بفهمی بعضی فقدان‌ها فقط یک غم ساده نیستند؛ کنده شدنِ تکه‌ای از جان آدم‌اند. زخم‌هایی هستند که هیچ‌وقت واقعاً خوب نمی‌شوند. و کاش نه من و نه خواهرم هیچ‌وقت مجبور به فهمیدن این حقیقت نمی‌شدیم.آره، تو رفتی و من از همان روز اول سعی کردم محکم بمانم. جلوی گریه‌ام را گرفتم و به خودم گفتم:آیدا، ساکت باش. گریه نکن. ناراحت می‌شود، آرامشش را به هم نزن. به خودم گفتم به خاطرِ مادرت، به خاطرِ پدرت، محکم باش. نگذار کسی بفهمد زیر این ظاهرِ آرام، چه ویرانی‌ای خوابیده. و من ماندم با صورتی آرام و دلی که همان لحظه بی‌صدا شکست. اما حالا چه کار کنم؟ حالا که دیگر یاخته به یاخته‌ی بدنم نبودنت را حس می‌کنند؟ حالا که غمِ رفتنت از مرزِ دل گذشته و به جسمم رسیده؟ حالا که این اندوه فقط در فکر و خاطره‌ام نیست، بلکه در استخوان‌هایم جا گرفته و در رگ‌هایم می‌چرخد؟ حالا که نبودنت دیگر فقط یک دردِ روحی نیست، بلکه چیزی‌ست که در خستگیِ تنم، در سنگینیِ پلک‌هایم، در سرفه‌هایم، در بی‌قراریِ شب‌هایم خودش را نشان می‌دهد؟تو رفته‌ای، اما رفتنت تمام نشده. هر روز به شکلی تازه در من ادامه پیدا می‌کند. هر صبح، در بیدار شدنِ بی‌حوصله و بی‌معنا؛ هر شب، در خواب‌هایی که به تو نمی‌رسند؛ و هر لحظه، در این تنِ خسته‌ای که هنوز ایستاده، بی‌آنکه خودش هم بداند دقیقاً برای چه!این روزها؛این روزها؛این روز ها؛</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 08:10:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رد پا در اتاق غبار آلود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95401308/%D8%B1%D8%AF-%D9%BE%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D8%BA%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D9%84%D9%88%D8%AF-ra7bdakjjstl</link>
                <description>صدای کلید نبود، صدایِ ضربه‌ای بود که انگار داشت سدِ سکوتِ این اتاق رو می‌شکست. درو باز کرد و وارد شد. و همون بوی عطر قدیمیش همه جارو پر کرد. نه سلامی، نه حرفِ اضافه‌ای. مستقیم رفت سمتِ صندلیِ مقابلِ من و نشست. نگاهش مثل همیشه مستقیم بود؛ از اون نگاه‌هایی که انگار می‌تونه از لایِ دودِ سیگار، تمامِ حفره‌هایِ خالیِ وجودت رو اسکن کنه.پکِ عمیقی زدم. اون حتی پلک هم نزد. فقط با اون لحنِ خنثی و خش‌دارش، بدون اینکه نگاهش رو از چشمام بگیره، گفت:- «بازم همون مارک؟ فکر نمی‌کردم بعد از اون اتفاقِ لعنتی  هنوزم حالِ این طعمِ گس رو داشته باشی.»لحنش همون ابُهت قدیمی رو داشت،محکم و جدی.خاکسترِ سیگار روی لبه‌ی میز ریخت. یاد آوری اون اتفاق مثل یه شوکِ الکتریکی تویِ سرم پیچید. با لبخندی که بیشتر شبیه یه زخمِ باز بود، گفتم:- «بعضی‌ چیزها مثلِ زخم‌هایِ قدیمی‌ان . آدم نمی‌تونه درمان‌شون کنه، فقط می‌تونه جوری باهاشون زندگی کنه که هر روز یادش نره کجا بوده و چی به سرش اومده.»لجبازتر از این حرف‌ها بود که بخواد بحث رو عوض کنه. دستش رو دراز کرد و بدونِ اجازه، پاکتِ سیگارم رو از روی میز برداشت، یکی درآورد و با فندکِ خودش روشنش کرد. دودِش رو آروم توی فضا رها کرد و گفت:- «هنوزم همون لجبازیِ احمقانه رو داری. فکر می‌کنی با سوزوندنِ خودت، داری تقاص پس میدی؟ تو فقط داری وقت می‌خری. یه روزی می‌رسه که این دودها هم دیگه جواب نمیدن. اون‌وقت می‌خوای با چی خودت رو سرپا نگه داری؟»توی چشم‌هاش خیره شدم. اونجا هیچ‌چیزِ نرمی وجود نداشت، اما یه جورِ عجیبی، اون نگاه داشت به من می‌گفت که خودش هم به همین‌قدر درد نیاز داره تا بتونه تویِ این شهرِ لعنتی راه بره.- «شاید دلم نمی‌خواد سرپا باشم. شایدِ نشستن و تماشا کردنِ فروپاشیِ خودم، تنها سرگرمیِ این روزهایِ منه. تو چی؟ تو که از اون‌طرفِ دنیا برگشتی، اومدی که تماشاگرِ این نمایشِ درام باشی؟»پوزخند زد؛ پوزخندی که گوشه‌ی لبش رو فقط یه سانت کش آورد.- «اومدم که مطمئن بشم هنوزم همون‌قدر دیوانه‌ای که یادمه. چون اگه آیدایِ آروم و منطقی بودی، دیگه کسی نبود که بتونم باهاش تا تهِ این جهنم قدم بزنم.»سنگینیِ کلماتش مثل یه پتک بود، اما یه پتکِ آشنا. اون نمی‌گفت «نکش»، اون داشت می‌گفت «من هم همین‌قدر خرابم». این برایِ منی که همیشه تویِ دردهایِ خودم غرق بودم، خطرناک‌ترین نوعِ نزدیکی بود.زمزمه کردم:- «هنوزم فکر می‌کنی ارزشش رو داره؟»سیگارش رو توی جاسیگاری کوبید، بلند شد و تا دمِ در رفت. قبل از اینکه بره، بدون اینکه برگرده گفت:- «ارزشِ چی؟ درد کشیدن؟ آیدا، ما هر دو می‌دونیم که راهِ دیگه‌ای بلد نیستیم. فقط امیدوارم اگه قراره این‌بار سقوط کنیم، حداقل با هم باشه.»؛در بسته شد و من موندم و بویِ سیگارِ اون که با سیگارِ خودمقاطی ش</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 00:40:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای تو که نیستی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95401308/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%DA%A9%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-brqlzbvqseyx</link>
                <description>خسته‌ام... خسته‌تر از آنی که زمانی هدفی در دل داشتم و برای تحققش می‌جنگیدم. دیگر تلاشی نیست، انگیزه‌ای نیست، حتی مهم نیست چه بر سرِ این دنیا می‌آید. گویی حتی مرگ هم آغوشی گشوده برای پذیرشِ جسم و روحِ خسته‌ی من.از ادامه‌ی این مسیرِ بی‌پایان، بریده‌ام. دلم می‌خواهد زندگی لحظه‌ای درنگ کند، تا این بارِ سنگینِ خستگی را از دوشِ روحم بردارم. از نقابِ &quot;همه چیز خوب است&quot; خسته‌ام؛ نقابی که مدت هاست بر چهره‌ی خسته‌ی من نشسته و جسم و روحم را در هم شکسته است.دردهای جسمی، چونان خاری در گلو، راه نفسم را بسته‌اند. پا درد‌هایی که امانم را بریده، بی‌حسیِ دست و پا، لرزشِ مداومِ تن، سردردهایِ مکرر، و تهوع‌هایی که گویی جان از تنم می‌گیرند. ضعف‌هایِ طاقت‌فرسا و سرگیجه‌هایِ پی‌درپی، مرا به زانو درآورده‌اند. من... دیگر تابِ تحمل ندارم.دلم تنگ است... تنگ برایِ روزهایی که خشم، این‌چنین شعله‌ور در سینه‌ام نبود. عصبانی‌ام از جهانی که بی‌خبر، مرا در این منجلابِ درد رها کرد. از کسی که رفت، بدونِ یک کلام خداحافظی، بدونِ یک آغوشِ آخر.حتی خواب هم دیگر پناهگاهم نیست. همان چند ثانیه‌یِ کوتاهِ فرو رفتن در تاریکی، با کابوس‌هایی هولناک بدل می‌شود. دلم دریا می‌خواهد، نه برایِ شنا، که برایِ غرق شدن... تا شاید در لحظه‌یِ خفگی، روحم پرواز کند؛ آرزویی که این روزها، تنها خواسته‌یِ من است.دلم آغوشی می‌خواهد... آغوشی که شاید، فقط شاید، مرا از این سرمایِ تنهایی بیرون بکشد.می‌دانی چیست؟ تناقضی در وجودم رخنه کرده. بخشی از من، مشتاقِ زندگی است؛ تشنه‌یِ خواندنِ کتاب، غرق شدن در موسیقی، تلاش برایِ ساختنِ آینده. اما همزمان، بخشی دیگر، خواستارِ پایانِ همه‌چیز است.آه... این دل‌پیچه‌ها و تهوع‌هایِ لعنتی، نفسِ مرا بریده‌اند.فکرِ تو، حتی شنیدنِ نامت، اشک را از چشمانم جاری می‌کند. اما این اشک‌ها، با خشم در هم آمیخته‌اند. عصبی‌ام از تو، که رفتی... بدونِ خداحافظی، بدونِ آغوش. وقتی من ساعت‌ها پشتِ شیشه‌یِ سردِ بیمارستان، جان می‌دادم و التماس می‌کردم که دوباره برگردی، تو در حالِ خداحافظی با جسم‌هایِ سوخته و بی‌جانِ ما بودی.چرا؟ چرا دلت برایِ من، برایِ ما، نسوخت؟ چرا ما را رها کردی؟ لعنتی، من دلتنگتم! حتی در خواب هم به سراغم نمی‌آیی؟ مگر از کی این‌قدر بی‌رحم شدی، ای خوش‌قلبِ من؟دلم برایِ خنده‌هایِ بلند و بی‌موقع‌ات، برایِ چشم‌هایِ کشیده‌یِ غمگینت، برایِ عطرِ تنت، برایِ بوسه‌هایِ نرمت، تنگ شده است..</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 03:20:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خداحافظیِ ناقص</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95401308/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C%D9%90-%D9%86%D8%A7%D9%82%D8%B5-plfj7ahduoel</link>
                <description>سه و چهار پنج دقیقه بامداد در حالی که مث همیشه با غم ها هم صحبت بودم به ویرگول سر زدم،وقتی نوشته‌های جدید دوستای عزیز رو میخوندم تازه متوجه شدم که دلم چقدر برای نوشتن و ویرگول تنگ شده . این روزها زمان با شتابی کور و بی‌رحم از کنارم می‌گذرد و من هر لحظه بیشتر به پوچیِ رفتن آدم‌ها و به تنهاییِ سردی که در جانم لانه کرده، پی می‌برم. درد را عمیق‌تر از همیشه حس می‌کنم و خوب می‌دانم غم و رنج، دیگر مهمان نیستند؛ بخشی از استخوان و جان من شده‌اند، چیزی که نمی‌شود از آن گریخت، فقط باید زیر بارش خم شد و با آن زیست.هر روز که می‌گذرد، بیشتر به بااستعداد بودن خودم پی می‌برم؛ چون آن‌قدر خوب نقشِ سلامت و سرپا بودن را بازی می‌کنم که هر کسی را که می‌خواستم، فریب داده‌ام. اما حقیقت این است که ویرانی، آرام و بی‌صدا در من ریشه دوانده. آن‌قدر خسته‌ام که این خستگی دارد ذره‌ذره از پا درم می‌آورد. روحم فرسوده شده، جسمم رمقی ندارد، و من هر روز بیش از پیش به سقوطی خاموش نزدیک می‌شوم. مزه‌ی تلخ لبخندهای مرده‌ام، لحظه‌به‌لحظه ماندگارتر می‌شود؛ انگار هر بار که لبخند می‌زنم، چیزی در درونم می‌شکند و برای همیشه خاموش می‌شود.دیگر خواب هم برایم پناه نیست. شب‌ها فقط زمانِ پررنگ‌تر شدنِ نبودنت‌اند، زمانِ مرورِ همه‌ی چیزهایی که باید می‌ماندند و نماندند. با خودم می‌گویم آیا واقعاً باید دوست داشتنت را باور کنم؟ احساساتی که داشتی واقعی بود، یا فقط می‌خواستی من کنار تو بمانم تا خلأهای تاریکت را پر کنم؟ من هیچ‌وقت حتی سایه‌ای از این حس نداشتم که آن احساسات برای خودِ من بوده باشند.تو تمام محبتی را که می‌توانستی بدهی، از من دریغ کردی؛ و من، با تمام فرسودگی‌ام، همیشه تلاش کردم حتی ذره‌ای هم حس بی‌ارزشی نکنی. هر بار خودم را عقب کشیدم، هر بار احساساتم را فروخوردم، هر بار سکوت کردم تا تو کمتر زخم بخوری و غم به دلت راه پیدا نکند. من از خودم کم می‌کردم تا تو در تاریکی‌ات تنها نمانی، اما تو حتی همان اندک محبت را هم تمام‌وکمال به من ندادی.و حال من ماندم با شک‌هایی که مثل خوره آرامم می‌خورند، با خاطره‌هایی که هر چه بیشتر به آن‌ها پناه می‌برم، بیشتر زخم می‌زنند. شاید از همان ابتدا، تو من را نمی‌خواستی؛ فقط به حضورم عادت کرده بودی، به کسی که تنهایی‌ات را کم کند، به دستی که شب‌های سردت را سبک‌تر کند.تو حتی محبت‌هایی را که از جان من ریشه می‌گرفت نادیده گرفتی؛ احساساتی را که برای همه ثابت شده بود، زیر سوال بردی و بارها به من تهمتِ خائن بودن زدی. بعد هم خیال می‌کردی با هر بار معذرت‌خواهی، زخم‌هایی که کاشتی خوب می‌شوند. تازه با همان همه بی‌پروایی، از دوست داشتن حرف می‌زدی؟ اما آیا اصلاً دوست داشتن، بدون اعتماد، اسمش دوست داشتن است؟گاهی با خودم فکر می‌کنم شاید آدمی که این‌همه درد را بی‌صدا حمل می‌کند، دیگر چیزی از خودش برای ادامه‌ی زندگی باقی نگذاشته باشد؛ اما باز هم ادامه می‌دهم، نه از سر امید، نه از سر روشنایی، فقط از روی عادتِ تلخِ زنده ماندن. هر صبح با زخمی تازه بیدار می‌شوم و وانمود می‌کنم هنوز چیزی از من نمانده که نشکند؛ در حالی که مدت‌هاست از درون فرو ریخته‌ام و فقط پوسته‌ای مانده‌ام که وانمود می‌کند سرپاست.دلم برای روزهایی تنگ شده که هنوز می‌شد به آدم‌ها اعتماد کرد، به لبخندها، به قول‌ها، به ماندن. اما حالا همه‌چیز شبیه یک خداحافظی ناقص است؛ یک رفتنِ بی‌صدا، یک نبودنِ ممتد، یک زخمِ باز که هیچ‌وقت بسته نمی‌شود. و من مانده‌ام با دلی که مدت ها ست زیر بارِ اندوه، آهسته و خاموش می‌سوزد.،</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 05:40:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95401308/-evdjtjpjlzrp</link>
                <description>ممنون بابت تمام توجهی که به نوشته هام داشتین و با کامنت های دلگرم کننده تون انگیز ه ای برای دوباره نوشتن می‌دادین.و تشکر بابت شاهکار های که خلق می‌کردین و به روح آکنده از درد من آرامش تزریق می‌کردین.مراقب زیبایی‌های خودتون باشید، خدا نگهدار شما!</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2026 05:00:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>