<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آیدا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_95401308</link>
        <description>شبی شاید رها کردم جهانِ چون سرابم را
کسی اینجا نمی‌فهمد من و حالِ خرابم را</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 23:57:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2807306/avatar/ohu2zf.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آیدا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_95401308</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خستگی که نمی‌خوابد!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95401308/%D8%AE%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%AF-u9cdzg6s5b0c</link>
                <description>دیشب نخوابیدم. نه اینکه نخواستم؛ خواب خودش نیامد. بدنم خسته بود، کمرم درد می‌کرد، چشم‌هایم می‌سوخت، اما ذهنم بی‌وقفه کار می‌کرد. به سقف نگاه می‌کردم و صدای کولر را می‌شنیدم که یکنواخت نفس می‌کشید. هر چند دقیقه یک‌بار گوشی را چک می‌کردم، بی‌آنکه منتظر چیزی باشم. فقط برای اینکه مطمئن شوم زمان هنوز جلو می‌رود.هوا هنوز تاریک بود که از تخت جدا شدم. زمین خنک‌تر از هوا بود. خانه ساکت بود، آن سکوتی که حتی اگر چیزی بیفتد هم پژواک ندارد. رفتم جلوی آینه. صورتم رنگ نداشت؛ انگار نور از آن عبور می‌کرد. زیر چشم‌هایم کمی تیره‌تر شده بود. با دست گونه‌هایم را لمس کردم، سرد بودند. مسواک زدم، نه از روی نظم، فقط برای اینکه حس کنم یک کار عادی انجام داده‌ام. آب که به صورتم خورد، چند ثانیه چشم‌هایم را بستم؛ نه برای آرامش، فقط برای اینکه نبینم.با اینکه هیچ‌وقت اهل چای نبودم، کتری را پر کردم. صدای جوش آمدنش در آشپزخانه پیچید. بخار آرام بالا می‌رفت و شیشه‌ها از گرمای هوا کدر بودند. بیرون ۴۰ درجه بود و من با یک لیوان چای داغ کنار پنجره ایستاده بودم. جرعه اول زبانم را سوزاند، اما دست‌هایم را گرم کرد. عجیب بود؛ انگار دلم گرما می‌خواست تا چیزی درونم را که مدت‌هاست سرد شده، کمی نرم کند.ظهر پاستا درست کردم. قابلمه را که روی گاز گذاشتم، آب با حباب‌های ریز شروع به جوشیدن کرد. بوی سیر که در روغن افتاد، برای لحظه‌ای آشپزخانه زنده شد. اما این زنده بودن کوتاه بود. وقتی سس را هم زدم، بی‌اختیار یاد تو افتادم. نه از سر عشق؛ از سر عادت. از سر اینکه بعضی چیزها بدون حضور بعضی آدم‌ها کامل نمی‌شوند.یادم هست آن روزها چطور می‌نشستیم توی حیاط. صدای قاشق که به بشقاب می‌خورد. دود اسی بلک که آرام بالا می‌رفت و در نور عصر محو می‌شد. آهنگ‌هایی که نه خیلی شاد بودند نه خیلی غمگین، فقط آرام. حالا که فکر می‌کنم، آن لحظه‌ها خاص نبودند؛ ساده بودند. اما حالا همین سادگی‌ها کمیاب شده‌اند.امروز فقط یک بشقاب کشیدم. صدای قاشق در بشقاب خالی بلندتر به نظر می‌رسید. صندلی روبه‌رو خالی بود. هیچ صدایی نبود که بین لقمه‌ها فاصله بیندازد. فقط صدای کولر و گاهی بوق دور یک ماشین. غذا را آهسته خوردم، نه از لذت، از بی‌حوصلگی.چند صفحه از «وقتی نیچه گریست» خواندم. بعضی جمله‌ها را دو بار خواندم، نه چون سخت بودند، چون ذهنم جا می‌ماند. انگار کلمات وارد می‌شدند و جایی در میانه راه گم می‌شدند. کتاب را بستم و مدتی به جلدش نگاه کردم. حتی داستان آدم‌های دیگر هم گاهی نمی‌تواند حواس آدم را از خودش پرت کند.بعد خوابیدم. نه خوابی سبک، نه آرام. یک سقوط بود. انگار بدنم دیگر تحمل بیدار بودن نداشت. پرده نیمه‌کشیده بود و نور سفید و تند ظهر از لای آن می‌آمد. خوابم طول کشید، خیلی بیشتر از حد معمول. وقتی بیدار شدم، چند لحظه طول کشید بفهمم کجا هستم. آن سنگینی هنوز روی سینه‌ام بود.می‌دانی، بعضی روزها هیچ اتفاق بزرگی نمی‌افتد. نه دعوا، نه خبر بد، نه فاجعه. فقط یک روز معمولی است.اما همان روز معمولی، با سکوتش، با یک بشقاب کمتر، با یک صندلی خالی، با آهنگ‌هایی که دیگر آرامش نمی‌دهند، آرام‌آرام نشان می‌دهد که چیزی در زندگی جابه‌جا شده.و بدترین بخشش این است که هیچ‌کس از بیرون نمی‌فهمد.همه چیز عادی به نظر می‌رسد جز درون آدم.من:نمی‌فهمد،همه چیز عادی به نظر می‌رسد جز درون آدم.</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 00:15:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق، یا ترس از تنها ماندن؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95401308/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-byalaqzdaljm</link>
                <description> گاهی آدم‌ها وابستگی را با عشق اشتباه می‌گیرند.شاید چون هر دو با دلتنگی همراه‌اند، با ترس از دست دادن، با میلِ ماندن. اما هرچه بیشتر به گذشته نگاه می‌کنم، بیشتر احساس می‌کنم این دو، آن‌قدرها هم شبیه هم نیستند.آدمِ وابسته، گاهی نه به خودِ آدم، که به حسی که از حضور او می‌گیرد دل می‌بندد؛ به آرامشی که می‌گیرد، به تنهایی‌ای که کمتر می‌شود، به دستی که در روزهای سخت گرفته بود.اما عشق، به گمان من، کمی بی‌ادعاتر است.عشق، دیگری را برای پر کردن حفره‌های خودش نمی‌خواهد. او را می‌خواهد، چون بودنش را دوست دارد.این را نه از کتاب‌ها، که از روزهایی فهمیدم که دیگر شبیه خودم نبودم.روزهایی که همه چیز از دستم رفته بود. نه حالی برای لبخند داشتم، نه توانی برای جمع کردن خودم. در آن روزها، تازه فهمیدم آدم‌ها چقدر متفاوت دوست می‌دارند.روزهایی که بیشتر از هر چیز، به کمی فهمیده شدن نیاز داشتم. نه به معجزه، نه به کسی که همه چیز را درست کند. فقط به کسی که بماند و دست‌کم، سنگینی بیشتری روی شانه‌هایم نگذارد.در آن روز های سنگین همه می‌گفتند  نمی‌دانند چگونه کنارم باشند، نمی‌دانند چطور حالم را بهتر کنند. و شاید حق داشتند.هیچ‌کس قرار نیست معجزه کند.اما مگر دوست داشتن، همیشه بلد بودن است؟شاید نه،شاید دوست داشتن، بیشتر از آنکه بلد بودن باشد، خواستن است.خواستنِ ماندن،خواستنِ فهمیدن.خواستنِ اینکه زخم‌های کسی که دوستش داری، کمی کمتر درد بکشند.و شاید همان روزها بود که فهمیدم خیلی از احساساتی که نام عشق بر آن‌ها گذاشته‌ایم، چیزی جز ترسِ تنها ماندن نیستند.چیزی جز وابستگی به حضوری که نیازهایمان را برآورده می‌کرده.برای همین، هرچه بیشتر می‌گذرد، بیشتر به این فکر می‌کنم که عشق، کمتر از آنکه «به من چه می‌دهی؟» باشد، «تو چه حالی داری؟» است. و شاید تفاوت عشق و وابستگی، دقیقاً همین‌جا آشکار می‌شود.وابستگی می‌گوید: «کنارم بمان، چون به تو نیاز دارم.»اما عشق، حتی میان ترس‌ها و ناتوانی‌ها، آرام زمزمه می‌کند:«کنارت می‌مانم، چون رنج تو برایم بی‌اهمیت نیست.»  !؟این فقط برداشت من از روی تجربه‌ای هست که پشت سر گذاشتم. کنجکاوم بدونم شما چطور به این موضوع نگاه می‌کنین. به نظر شما، مرز میان عشق و وابستگی کجاست؟«کنارت می‌مانم، چون رنج تو برایم بی‌اهمیت نیست.»</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 21:23:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حسرتِ آغوش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95401308/%D8%AD%D8%B3%D8%B1%D8%AA%D9%90-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-qxywnlwwvqmp</link>
                <description>ویرانه بود؛ خسته و تهی‌تر از آن‌که نامی بر حالش بتوان نهاد. بغض، چون دستی سرد، گلویش را در چنگ گرفته بود و راه هر فریادی را بسته. نمی‌دانست کدام دم، این شیشهٔ ترک‌خوردهٔ وجودش فرو خواهد ریخت و خرده‌های تیزش آخرین رمق جان را از او خواهند ستاند.سال‌ها بود که زیر آوار خاطره‌ها نفس می‌کشید؛ خاطرهٔ آن شاهکار خلقت، آن دلبر بی‌دل که آمدنش بهارِ جانش شد و رفتنش خزانِ عمرش. قلبی که روزگاری به شوق نام او می‌تپید، اکنون خسته و دلزده، در آستانهٔ خاموشی ایستاده بود؛ چون شمعی که آخرین قطره‌های موم خویش را می‌سوزاند.و او، در واپسین لحظه‌های حیات، نه آرزوی ثروتی داشت و نه تمنای شکوهی؛ تنها آغوشی می‌خواست بی‌منت، پناهی از جنس مهر، تا سر خستهٔ خود را دمی بر آن بیاساید. اما دریغ، که میان او و آن آرزو، فاصله‌ای به بلندای تقدیر افتاده بود.پس با عطر خیالِ یار، با نامی که هنوز بر لبانش زنده بود و با عشقی که مرگ نیز یارای خاموش کردنش را نداشت، آرام‌آرام به سوی پایان رفت؛ همچون مسافری که می‌داند مقصدش نه رهایی، که ادامهٔ دلتنگی در جهانی دیگر است.و چه اندوهبار است سرنوشت دلداده‌ای که در تمام عمر، سهمش از معشوق تنها رؤیا باشد و حسرت؛ و از آغوش او، جز تمنایی جاودان نصیب نبرد....جاودان نصیب نبرد.</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 22:05:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از همان نخ اول!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95401308/%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%AE-%D8%A7%D9%88%D9%84-ccgdzdijbamd</link>
                <description>اولین نخ سیگار همیشه قرار بود آخرین هم باشد؛همان دروغ کوچکی که آدم به خودش می‌گوید تا وجدانش را آرام کند.«فقط همین یکی...»اما هیچ‌کس به نخ اول معتاد نمی‌شود،آدم‌ها به چیزی معتاد می‌شوند که پشت دود پنهان کرده‌اند؛به خاطره‌ای که فراموش نمی‌شود،به دستی که دیگر در دسترس نیست،به چشمانی که یک‌بار دیده‌اند و تا ابد در ذهن مانده‌اند.من هم هر بار که آتش را به سر سیگار نزدیک می‌کنم،انگار دارم تکه‌ای از گذشته را روشن می‌کنم.دود بالا می‌رود و خیال می‌کنم غمت را با خودش می‌برد،اما دود می‌رود و غم می‌ماند.عجیب است...سیگار هر بار کوتاه‌تر می‌شود،اما دلتنگی نه.سال‌ها بعد شاید کسی از من بپرسداز کِی سیگار کشیدن را شروع کردی؟و من تاریخ هیچ پاکتی را به یاد نخواهم آورد،فقط روزی را به خاطر می‌آورم که برای اولین بار نگاهت کردم.از آن روز به بعد،هم سیگار کشیدن را یاد گرفتم،هم سوختن را.فقط فرقش این بودکه سیگار بعد از چند دقیقه تمام می‌شد،اما آتشی که تو روشن کردی، هنوز خاموش نشده است.؛هنوز خاموش نشده است.</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 21:35:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزها؛</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95401308/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-a5txnqorkgba</link>
                <description>ساعت پنج و پنج دقیقه‌ی صبح بود. چشم‌هایم از بی‌خوابی می‌سوخت و من، توی سکوت سردِ سحر، پک عمیقی به سیگار نیم‌سوخته‌ام زدم؛ انگار می‌خواستم آخرین ذره‌ی گرمای دنیا را از بین دود و خاکستر بیرون بکشم. سرمای صبح انگشت‌هایم را بی‌حس کرده بود، اما دیگر چه فرقی می‌کرد؟این روزها زندگی مدام برایم دام مرگ پهن می‌کرد، بی‌خبر از اینکه من خیلی وقت پیش مرده بودم؛ همان روزی که تنِ سردِ تو را به خاک سپردم و تکه‌ای از روحم را همان‌جا، کنار تو، جا گذاشتم. دیگر به سرفه‌های خشک و خالی‌ام عادت کرده‌ام؛ سرفه‌هایی که از سینه‌ای خسته بیرون می‌آیند و در هوای یخ‌زده‌ی صبح گم می‌شوند، بی‌آنکه کسی بفهمد درون این تنِ ایستاده، خیلی وقت است چیزی فرو ریخته و تمام شده.نمی‌دانم از چه بنویسم؛ از تو؟ از رفتنت؟ از این‌که بی‌خداحافظی رفتی؟ ویا از بدقولیِ آدم‌ها که همیشه درست وقتی به ماندن‌شان دل می‌بندی، غیب‌شان می‌زند؟می‌دانم نوشته‌هایم را هیچ‌وقت نمی‌خوانی. می‌دانم این کلمه‌ها هیچ‌وقت به دست‌های یخ‌زده‌ات نمی‌رسند. اما با همه‌ی این‌ها، هنوز هم تو تنها کسی هستی که تمام وجودم اسمش را فریاد می‌زند. تنها کسی که وسط این همه سکوت، وسط این دلِ ویران، هنوز ردی از زندگی با خودش دارد. و من، هر بار که چیزی می‌نویسم، انگار دارم از میان خاک و خاطره صدایت می‌کنم؛ با امیدی که می‌دانم بیهوده است، اما باز هم دست از سرِ دلم برنمی‌دارد. شاید بعضی اسم‌ها حتی بعد از مرگ هم از تپیدن در جان آدم دست نمی‌کشند.این روزها قهوه را بیشتر از همیشه می‌خورم و بیشتر از همیشه سیگار می‌کشم؛ انگار می‌خواهم با هر پک جای خالیِ تو را با دود پُر کنم، هرچند خوب می‌دانم بعضی نبودن‌ها را نه می‌شود پنهان کرد و نه می‌شود سوزاند. غمِ نبودنت فقط در دلم نمانده؛ به تنم هم رسیده. تا جایی که این روزها بیشتر از همیشه رگ‌هایم با شوریِ سرم آشنا شده‌اند. و من با هر قطره‌ای که در تنم می‌چکد، بیشتر می‌فهمم غمِ تو فقط دردِ دل نیست؛ دردی‌ست که آرام‌آرام به جسم آدم هم می‌رسد.بیا صادق باشیم؛ آدم‌ها واقعاً نمی‌فهمند. و می‌دانی چیست؟ این نفهمیدن‌شان دیگر خیلی برایم مهم نیست. می‌گذارمش پای بی‌تجربگی‌شان؛ حتی گاهی بهشان حق می‌دهم و با حسرت به ندانستن‌شان نگاه می‌کنم. غبطه می‌خورم به آن‌هایی که هنوز مجبور نشده‌اند با دست‌های خودشان عزیزترین آدمِ زندگی‌شان را زیر خروارها خاک بگذارند و بعد وانمود کنند که زندگی هنوز همان زندگیِ قبلی‌ست.چند وقت پیش با خواهرم حرف می‌زدم، میان آن همه بغض و سکوت، جمله‌ای گفت که هنوز در من مانده: «هیچ‌کس درد ما را نمی‌فهمد. همه می‌گویند پاشو، به زندگی عادی‌ات برگرد؛ مرگ است دیگر، همه می‌میرند. اما این حرف، دقیقاً مثل این است که به کسی که پایش را از دست داده بگویی راه برو.»و راست می‌گفت،بعضی دردها را نمی‌شود توضیح داد؛ باید از میانشان رد شده باشی تا بفهمی بعضی فقدان‌ها فقط یک غم ساده نیستند؛ کنده شدنِ تکه‌ای از جان آدم‌اند. زخم‌هایی هستند که هیچ‌وقت واقعاً خوب نمی‌شوند. و کاش نه من و نه خواهرم هیچ‌وقت مجبور به فهمیدن این حقیقت نمی‌شدیم.آره، تو رفتی و من از همان روز اول سعی کردم محکم بمانم. جلوی گریه‌ام را گرفتم و به خودم گفتم:آیدا، ساکت باش. گریه نکن. ناراحت می‌شود، آرامشش را به هم نزن. به خودم گفتم به خاطرِ مادرت، به خاطرِ پدرت، محکم باش. نگذار کسی بفهمد زیر این ظاهرِ آرام، چه ویرانی‌ای خوابیده. و من ماندم با صورتی آرام و دلی که همان لحظه بی‌صدا شکست. اما حالا چه کار کنم؟ حالا که دیگر یاخته به یاخته‌ی بدنم نبودنت را حس می‌کنند؟ حالا که غمِ رفتنت از مرزِ دل گذشته و به جسمم رسیده؟ حالا که این اندوه فقط در فکر و خاطره‌ام نیست، بلکه در استخوان‌هایم جا گرفته و در رگ‌هایم می‌چرخد؟ حالا که نبودنت دیگر فقط یک دردِ روحی نیست، بلکه چیزی‌ست که در خستگیِ تنم، در سنگینیِ پلک‌هایم، در سرفه‌هایم، در بی‌قراریِ شب‌هایم خودش را نشان می‌دهد؟تو رفته‌ای، اما رفتنت تمام نشده. هر روز به شکلی تازه در من ادامه پیدا می‌کند. هر صبح، در بیدار شدنِ بی‌حوصله و بی‌معنا؛ هر شب، در خواب‌هایی که به تو نمی‌رسند؛ و هر لحظه، در این تنِ خسته‌ای که هنوز ایستاده، بی‌آنکه خودش هم بداند دقیقاً برای چه!این روزها؛این روزها؛این روز ها؛</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 08:10:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رد پا در اتاق غبار آلود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95401308/%D8%B1%D8%AF-%D9%BE%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D8%BA%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D9%84%D9%88%D8%AF-ra7bdakjjstl</link>
                <description>صدای کلید نبود، صدایِ ضربه‌ای بود که انگار داشت سدِ سکوتِ این اتاق رو می‌شکست. درو باز کرد و وارد شد. و همون بوی عطر قدیمیش همه جارو پر کرد. نه سلامی، نه حرفِ اضافه‌ای. مستقیم رفت سمتِ صندلیِ مقابلِ من و نشست. نگاهش مثل همیشه مستقیم بود؛ از اون نگاه‌هایی که انگار می‌تونه از لایِ دودِ سیگار، تمامِ حفره‌هایِ خالیِ وجودت رو اسکن کنه.پکِ عمیقی زدم. اون حتی پلک هم نزد. فقط با اون لحنِ خنثی و خش‌دارش، بدون اینکه نگاهش رو از چشمام بگیره، گفت:- «بازم همون مارک؟ فکر نمی‌کردم بعد از اون اتفاقِ لعنتی  هنوزم حالِ این طعمِ گس رو داشته باشی.»لحنش همون ابُهت قدیمی رو داشت،محکم و جدی.خاکسترِ سیگار روی لبه‌ی میز ریخت. یاد آوری اون اتفاق مثل یه شوکِ الکتریکی تویِ سرم پیچید. با لبخندی که بیشتر شبیه یه زخمِ باز بود، گفتم:- «بعضی‌ چیزها مثلِ زخم‌هایِ قدیمی‌ان . آدم نمی‌تونه درمان‌شون کنه، فقط می‌تونه جوری باهاشون زندگی کنه که هر روز یادش نره کجا بوده و چی به سرش اومده.»لجبازتر از این حرف‌ها بود که بخواد بحث رو عوض کنه. دستش رو دراز کرد و بدونِ اجازه، پاکتِ سیگارم رو از روی میز برداشت، یکی درآورد و با فندکِ خودش روشنش کرد. دودِش رو آروم توی فضا رها کرد و گفت:- «هنوزم همون لجبازیِ احمقانه رو داری. فکر می‌کنی با سوزوندنِ خودت، داری تقاص پس میدی؟ تو فقط داری وقت می‌خری. یه روزی می‌رسه که این دودها هم دیگه جواب نمیدن. اون‌وقت می‌خوای با چی خودت رو سرپا نگه داری؟»توی چشم‌هاش خیره شدم. اونجا هیچ‌چیزِ نرمی وجود نداشت، اما یه جورِ عجیبی، اون نگاه داشت به من می‌گفت که خودش هم به همین‌قدر درد نیاز داره تا بتونه تویِ این شهرِ لعنتی راه بره.- «شاید دلم نمی‌خواد سرپا باشم. شایدِ نشستن و تماشا کردنِ فروپاشیِ خودم، تنها سرگرمیِ این روزهایِ منه. تو چی؟ تو که از اون‌طرفِ دنیا برگشتی، اومدی که تماشاگرِ این نمایشِ درام باشی؟»پوزخند زد؛ پوزخندی که گوشه‌ی لبش رو فقط یه سانت کش آورد.- «اومدم که مطمئن بشم هنوزم همون‌قدر دیوانه‌ای که یادمه. چون اگه آیدایِ آروم و منطقی بودی، دیگه کسی نبود که بتونم باهاش تا تهِ این جهنم قدم بزنم.»سنگینیِ کلماتش مثل یه پتک بود، اما یه پتکِ آشنا. اون نمی‌گفت «نکش»، اون داشت می‌گفت «من هم همین‌قدر خرابم». این برایِ منی که همیشه تویِ دردهایِ خودم غرق بودم، خطرناک‌ترین نوعِ نزدیکی بود.زمزمه کردم:- «هنوزم فکر می‌کنی ارزشش رو داره؟»سیگارش رو توی جاسیگاری کوبید، بلند شد و تا دمِ در رفت. قبل از اینکه بره، بدون اینکه برگرده گفت:- «ارزشِ چی؟ درد کشیدن؟ آیدا، ما هر دو می‌دونیم که راهِ دیگه‌ای بلد نیستیم. فقط امیدوارم اگه قراره این‌بار سقوط کنیم، حداقل با هم باشه.»؛در بسته شد و من موندم و بویِ سیگارِ اون که با سیگارِ خودمقاطی ش</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 00:40:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای تو که نیستی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95401308/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%DA%A9%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-brqlzbvqseyx</link>
                <description>خسته‌ام... خسته‌تر از آنی که زمانی هدفی در دل داشتم و برای تحققش می‌جنگیدم. دیگر تلاشی نیست، انگیزه‌ای نیست، حتی مهم نیست چه بر سرِ این دنیا می‌آید. گویی حتی مرگ هم آغوشی گشوده برای پذیرشِ جسم و روحِ خسته‌ی من.از ادامه‌ی این مسیرِ بی‌پایان، بریده‌ام. دلم می‌خواهد زندگی لحظه‌ای درنگ کند، تا این بارِ سنگینِ خستگی را از دوشِ روحم بردارم. از نقابِ &quot;همه چیز خوب است&quot; خسته‌ام؛ نقابی که مدت هاست بر چهره‌ی خسته‌ی من نشسته و جسم و روحم را در هم شکسته است.دردهای جسمی، چونان خاری در گلو، راه نفسم را بسته‌اند. پا درد‌هایی که امانم را بریده، بی‌حسیِ دست و پا، لرزشِ مداومِ تن، سردردهایِ مکرر، و تهوع‌هایی که گویی جان از تنم می‌گیرند. ضعف‌هایِ طاقت‌فرسا و سرگیجه‌هایِ پی‌درپی، مرا به زانو درآورده‌اند. من... دیگر تابِ تحمل ندارم.دلم تنگ است... تنگ برایِ روزهایی که خشم، این‌چنین شعله‌ور در سینه‌ام نبود. عصبانی‌ام از جهانی که بی‌خبر، مرا در این منجلابِ درد رها کرد. از کسی که رفت، بدونِ یک کلام خداحافظی، بدونِ یک آغوشِ آخر.حتی خواب هم دیگر پناهگاهم نیست. همان چند ثانیه‌یِ کوتاهِ فرو رفتن در تاریکی، با کابوس‌هایی هولناک بدل می‌شود. دلم دریا می‌خواهد، نه برایِ شنا، که برایِ غرق شدن... تا شاید در لحظه‌یِ خفگی، روحم پرواز کند؛ آرزویی که این روزها، تنها خواسته‌یِ من است.دلم آغوشی می‌خواهد... آغوشی که شاید، فقط شاید، مرا از این سرمایِ تنهایی بیرون بکشد.می‌دانی چیست؟ تناقضی در وجودم رخنه کرده. بخشی از من، مشتاقِ زندگی است؛ تشنه‌یِ خواندنِ کتاب، غرق شدن در موسیقی، تلاش برایِ ساختنِ آینده. اما همزمان، بخشی دیگر، خواستارِ پایانِ همه‌چیز است.آه... این دل‌پیچه‌ها و تهوع‌هایِ لعنتی، نفسِ مرا بریده‌اند.فکرِ تو، حتی شنیدنِ نامت، اشک را از چشمانم جاری می‌کند. اما این اشک‌ها، با خشم در هم آمیخته‌اند. عصبی‌ام از تو، که رفتی... بدونِ خداحافظی، بدونِ آغوش. وقتی من ساعت‌ها پشتِ شیشه‌یِ سردِ بیمارستان، جان می‌دادم و التماس می‌کردم که دوباره برگردی، تو در حالِ خداحافظی با جسم‌هایِ سوخته و بی‌جانِ ما بودی.چرا؟ چرا دلت برایِ من، برایِ ما، نسوخت؟ چرا ما را رها کردی؟ لعنتی، من دلتنگتم! حتی در خواب هم به سراغم نمی‌آیی؟ مگر از کی این‌قدر بی‌رحم شدی، ای خوش‌قلبِ من؟دلم برایِ خنده‌هایِ بلند و بی‌موقع‌ات، برایِ چشم‌هایِ کشیده‌یِ غمگینت، برایِ عطرِ تنت، برایِ بوسه‌هایِ نرمت، تنگ شده است..</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 03:20:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خداحافظیِ ناقص</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95401308/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C%D9%90-%D9%86%D8%A7%D9%82%D8%B5-plfj7ahduoel</link>
                <description>سه و چهار پنج دقیقه بامداد در حالی که مث همیشه با غم ها هم صحبت بودم به ویرگول سر زدم،وقتی نوشته‌های جدید دوستای عزیز رو میخوندم تازه متوجه شدم که دلم چقدر برای نوشتن و ویرگول تنگ شده . این روزها زمان با شتابی کور و بی‌رحم از کنارم می‌گذرد و من هر لحظه بیشتر به پوچیِ رفتن آدم‌ها و به تنهاییِ سردی که در جانم لانه کرده، پی می‌برم. درد را عمیق‌تر از همیشه حس می‌کنم و خوب می‌دانم غم و رنج، دیگر مهمان نیستند؛ بخشی از استخوان و جان من شده‌اند، چیزی که نمی‌شود از آن گریخت، فقط باید زیر بارش خم شد و با آن زیست.هر روز که می‌گذرد، بیشتر به بااستعداد بودن خودم پی می‌برم؛ چون آن‌قدر خوب نقشِ سلامت و سرپا بودن را بازی می‌کنم که هر کسی را که می‌خواستم، فریب داده‌ام. اما حقیقت این است که ویرانی، آرام و بی‌صدا در من ریشه دوانده. آن‌قدر خسته‌ام که این خستگی دارد ذره‌ذره از پا درم می‌آورد. روحم فرسوده شده، جسمم رمقی ندارد، و من هر روز بیش از پیش به سقوطی خاموش نزدیک می‌شوم. مزه‌ی تلخ لبخندهای مرده‌ام، لحظه‌به‌لحظه ماندگارتر می‌شود؛ انگار هر بار که لبخند می‌زنم، چیزی در درونم می‌شکند و برای همیشه خاموش می‌شود.دیگر خواب هم برایم پناه نیست. شب‌ها فقط زمانِ پررنگ‌تر شدنِ نبودنت‌اند، زمانِ مرورِ همه‌ی چیزهایی که باید می‌ماندند و نماندند. با خودم می‌گویم آیا واقعاً باید دوست داشتنت را باور کنم؟ احساساتی که داشتی واقعی بود، یا فقط می‌خواستی من کنار تو بمانم تا خلأهای تاریکت را پر کنم؟ من هیچ‌وقت حتی سایه‌ای از این حس نداشتم که آن احساسات برای خودِ من بوده باشند.تو تمام محبتی را که می‌توانستی بدهی، از من دریغ کردی؛ و من، با تمام فرسودگی‌ام، همیشه تلاش کردم حتی ذره‌ای هم حس بی‌ارزشی نکنی. هر بار خودم را عقب کشیدم، هر بار احساساتم را فروخوردم، هر بار سکوت کردم تا تو کمتر زخم بخوری و غم به دلت راه پیدا نکند. من از خودم کم می‌کردم تا تو در تاریکی‌ات تنها نمانی، اما تو حتی همان اندک محبت را هم تمام‌وکمال به من ندادی.و حال من ماندم با شک‌هایی که مثل خوره آرامم می‌خورند، با خاطره‌هایی که هر چه بیشتر به آن‌ها پناه می‌برم، بیشتر زخم می‌زنند. شاید از همان ابتدا، تو من را نمی‌خواستی؛ فقط به حضورم عادت کرده بودی، به کسی که تنهایی‌ات را کم کند، به دستی که شب‌های سردت را سبک‌تر کند.تو حتی محبت‌هایی را که از جان من ریشه می‌گرفت نادیده گرفتی؛ احساساتی را که برای همه ثابت شده بود، زیر سوال بردی و بارها به من تهمتِ خائن بودن زدی. بعد هم خیال می‌کردی با هر بار معذرت‌خواهی، زخم‌هایی که کاشتی خوب می‌شوند. تازه با همان همه بی‌پروایی، از دوست داشتن حرف می‌زدی؟ اما آیا اصلاً دوست داشتن، بدون اعتماد، اسمش دوست داشتن است؟گاهی با خودم فکر می‌کنم شاید آدمی که این‌همه درد را بی‌صدا حمل می‌کند، دیگر چیزی از خودش برای ادامه‌ی زندگی باقی نگذاشته باشد؛ اما باز هم ادامه می‌دهم، نه از سر امید، نه از سر روشنایی، فقط از روی عادتِ تلخِ زنده ماندن. هر صبح با زخمی تازه بیدار می‌شوم و وانمود می‌کنم هنوز چیزی از من نمانده که نشکند؛ در حالی که مدت‌هاست از درون فرو ریخته‌ام و فقط پوسته‌ای مانده‌ام که وانمود می‌کند سرپاست.دلم برای روزهایی تنگ شده که هنوز می‌شد به آدم‌ها اعتماد کرد، به لبخندها، به قول‌ها، به ماندن. اما حالا همه‌چیز شبیه یک خداحافظی ناقص است؛ یک رفتنِ بی‌صدا، یک نبودنِ ممتد، یک زخمِ باز که هیچ‌وقت بسته نمی‌شود. و من مانده‌ام با دلی که مدت ها ست زیر بارِ اندوه، آهسته و خاموش می‌سوزد.،</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 05:40:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95401308/-evdjtjpjlzrp</link>
                <description>ممنون بابت تمام توجهی که به نوشته هام داشتین و با کامنت های دلگرم کننده تون انگیز ه ای برای دوباره نوشتن می‌دادین.و تشکر بابت شاهکار های که خلق می‌کردین و به روح آکنده از درد من آرامش تزریق می‌کردین.مراقب زیبایی‌های خودتون باشید، خدا نگهدار شما!</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2026 05:00:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز آبی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95401308/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-x9ccesq2yfja</link>
                <description>کام‌های عمیق و پی‌درپی را به ضیافتِ این کالبدِ بی‌جان می‌خوانم؛ گویی ریه‌هایم پیله‌ای شده‌اند برایِ رؤیایِ دودها که در انتظارِ پروانگی‌ست.روزها، در کسوتِ سیاهی بر من می‌گذرند؛ کام‌ها عمیق‌تر می‌شوند و دودها غلیظ‌تر.نخستین پروانه‌یِ نیلگون، با زیباییِ افسونگرش در نگاهم جوانه می‌زند؛ و من، دیوانه‌وار، عطشِ بازگشتِ این پروانه‌ها را در سینه دارم.اندک‌اندک، دسته‌دسته، بی‌پرواتر از همیشه، سودایِ پرواز در سر می‌پرورانند؛ و من، با هر سرفه‌یِ تلخ که فریادِ کوچِ آن‌هاست، باز هم در آرزویِ آمدنشان می‌سوزم.سرانجام، آن روزِ فیروزه‌ای فرا می‌رسد؛ روزی که پروانه‌هایِ جانم، آماده‌یِ هجرت، روحِ مرا در آغوش می‌کشند تا با این کالبدِ رنگ‌باخته وداع کنند.و آنگاه که تنِ من به خاک بازگردد، روحِ من، هم‌بالِ پروانه‌هایِ آبی، به بیکران می‌پیوندد.تو اما، آن روز اندوه به دل راه مده؛ بر مزارِ این روحِ رنجور، لبخندی شیرین هدیه کن و مرا در صندوقچه‌یِ خاطراتت به امانت بسپار.هراس به دل راه مده که من، هر روز، گِردِ تو خواهم چرخید و بوسه خواهم زد بر زخم‌هایِ کهنه‌ات؛ حتی اگر شمعِ سوزناکِ قلبت، بال‌هایِ مرا به آتش بکشد و خاکستر کند.»</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Sat, 11 Apr 2026 00:06:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«شنبه ۶دی ماه ۱۴۰۴»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95401308/%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%DB%B6%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B4-tac3o9fnod73</link>
                <description>«گلی گلی جانم…گلی، نمی‌خوای بیدار شی؟»صدای آبجی‌ام بود که از دور صدایم می‌زد. چشم‌هایم را باز کردم، نگاهی کوتاه به سقف انداختم و دوباره بستمشان. دلم عجیب می‌خواست بیدار نشوم؛ انگار خواب، آخرین پناه امن من بود.کم‌کم صداها جان گرفتند؛ همهمه‌ی آدم‌ها، زمزمه‌ی حرف‌ها، گریه‌هایی که از سالن می‌آمد.با خودم گفتم: «بلند شو، بسه دیگه… از صبح خوابیدی. پاشو، نمازت رو بخون، قرآن باز کن، دعا کن فاطی زودتر خوب بشه.»نشستم روی تخت. هنوز کامل از جا بلند نشده بودم که آبجی‌ام جمله‌ای گفت؛ جمله‌ای که ای‌کاش هرگز گفته نمی‌شد:«گلی جان… فاطی از پیشمون رفت.»دو ثانیه طول کشید تا کلماتش راهشان را به ذهنم باز کنند. آرام آرام سرم را تکان می‌دادم و زیر لب می‌گفتم: «نه… نه…»اما «نه»‌هایم کم‌کم شکستند و تبدیل شدند به جیغ؛ جیغی از عمق وجود، جیغی که با تمام جانم فریاد می‌زد:«دروغه… دروغه!»نه قلبم می‌پذیرفت، نه عقلم. هیچ‌کدام حاضر به باور نبودند.ناگهان سیلی از آدم‌ها وارد اتاق شد. خاله‌ام دست‌هایم را گرفت و مرا از جا کند. انگار می‌خواست مرا به سالن ببرد و من، هنوز میان جیغ‌هایم، مقاومت می‌کردم.وقتی به سالن رسیدیم، همه دورش جمع شده بودند و گریه می‌کردند.و آن لحظه…آن لحظه‌ای که چشمم افتاد به جسم کوچک و بی‌حرکتش، پیچیده در پلاستیک بلندِ سیاه…همه‌چیز در سکوتی تلخ فرو رفت.نمی‌دانم دست‌هایم از کجا نیرو گرفتند؛ فقط یادم هست محکم بر سر و صورتم فرود می‌آمدند و جیغ‌هایم بلندتر می‌شد. اسمش را صدا می‌زدم، با تمام توان.کنارش نشستم. دست و پاهایم می‌لرزید؛ درست مثل حالا که این کلمات را می‌نویسم.صورتش را لمس کردم. سرمای تنش، از پوست گذشت و تا استخوان‌هایم نفوذ کرد.فاطیِ من…خواهرِ قشنگم…چشم زیبای من…بی‌جان روی زمین افتاده بود؛ نفس نمی‌کشید، حرکت نمی‌کرد، دیگر با چشم‌هایش نگاهم نمی‌کرد.فریاد زدم:«فاطی… بدون تو چیکار کنم؟ کجا برم؟چرا رفتی؟ من نمی‌تونم بدون تو… چجوری ادامه بدم؟»رو به بقیه داد زدم:«شما که گفتین خوب می‌شه! گفتین خدا معجزه می‌کنه!پس چرا… چرا معجزه نشد؟چرا از ICU بیرونش آوردین؟ شاید خوب می‌شد…»دوباره نگاهش کردم. دلم می‌خواست تمام وجودش را در آغوش بگیرم، فقط ببوسمش.سرم را خم کردم و روی گونه‌ی یخ‌زده‌اش بوسه زدم.آه از آن لحظه…لب‌هایم از سرما یخ زد، مزه‌ی شوری نشست زیر زبانم، و من… من تمام شدم.خاله‌ام بلندم کرد و از پیش جانانم دورم کرد؛ اما من دیگر آن‌جا نبودم.جیغ و فریادها جایشان را به سکوتی عمیق داده بودند؛ سکوتی پر از وحشت و اشک‌های بی‌صدا.انگار به معنای واقعی کلمه، خشکم زده بود.چند دقیقه بعد، فاطی را آوردند.این‌بار سفیدپوش بود.صورت ماه‌گونش زیر آن پارچه‌ی سفید می‌درخشید.زیباترین دختری شده بود که تا آن لحظه دیده بودم.نمی‌دانم چرا کفن این‌قدر به او می‌آمد… چرا این‌قدر زیبا شده بود.عطرش تمام خانه را پر کرده بود؛ عطری که بی‌اغراق، بوی بهشت می‌داد.لب‌هایش کش آمده بود، آرام می‌خندید.همه می‌گفتند «توهم زدی، مرده نمی‌خنده»اما من دیدم…دیدم که چطور زیبا و ملیح لبخند می‌زد.فقط نگاهش می‌کردم.هیچ کاری از من برنمی‌آمد؛ حتی اجازه نمی‌دادند دستش را لمس کنم.آن روز، شکستنِ کمرِ بابا را دیدم…خُرد شدنِ قلبِ مامان را دیدم…وحشتِ نشسته در چشم‌های داداشم را دیدم…و قلبم، شد تکه‌ای آجر؛ سخت، سرد، بی‌انعطاف.روزها از آن روز نحس گذشته است و من هنوز در حال ادامه دادنِ زندگی‌ام.محکوم به ادامه دادن.می‌خندم، حرف می‌زنم، زندگی می‌کنم؛اما خوشحال نیستم…و گمان نمی‌کنم بعد از او، خوشحالی را دوباره بشناسم.حس می‌کنم محبتم سوخته،حس می‌کنم تمام وجودم شده سنگی سرد،بی‌احساس…و پوچ.« حالم دست خودم نیست غمگینم هرچی میگردم چشمام تورو نمیبینن یاد و خاطرت تا همیشه تو قلبم میمونهتو هم بعضی وقتا یه سر بزن به این دیوونه قلب سنگی من دیگه با هیچی نرم نمیشه دیگه هیچکی نمیتونه برای قلب من «تو» بشه میدونم از اون بالا بالا ها داری نگام می‌کنی گاهی به من میخندی و گاهی صدام می‌کنی قربون اون خنده هات خیلی زود نبود رفتنت؟کاش میومدی به خوابم کاش می‌دیدم چهره تو کاش میتونسم ببوسم هر چین لبخندتو میدونم برگشتنت یه رویای محالهولی چیکار کنم با دل سیاهم نمیتونه رفتنتو باور کنه!»دلتنگ و بی قرار؛و پ</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jan 2026 22:07:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زخمِ لبخند های دروغینْ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95401308/%D8%B2%D8%AE%D9%85%D9%90-%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA%DB%8C%D9%86%D9%92-lht5ssorrpyp</link>
                <description>آدما بعضی وقتا اون‌قدر بی‌رحم می‌شنکه حتی سایه‌شونم ازت دریغ می‌کنن.میان، دل می‌برن، امید می‌کارن،اما درست وقتی ریشه می‌زنی،خاکو از زیر پاهات می‌کشن...بی‌رحمی فقط خنجر زدن از پشت نیست،گاهی یه لبخند دروغیهکه درست وسط گریه‌هات تحویلت می‌دن،گاهی قولی که هیچ‌وقت عمل نمی‌شه،و گاهی نگاهی که نشون می‌دهتو هیچ‌وقت براشون مهم نبودی.عجیبه...با اینکه زخم‌هاشون عمیقه،بازم دلت نمیاد شبیه اونا بشی.هنوز وقتی کسی می‌افته، دستشو می‌گیری،هنوز دلت می‌لرزه برای اشکِ چشم غریبه،و هنوز می‌پرسی:چجوری دلشون اومد اینقدر بی رحم باشند؟.....چطور دلشون اومد این‌قدر بی‌رحم باشن؟</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Sun, 14 Sep 2025 00:25:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>17</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95401308/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-fhdha5iu5vz2</link>
                <description>اگه بخوام از سالی که گذشت  حرف بزنم، باید بگم  سالی نبود که بتونم به راحتی اون رو فراموش کنم. دردهایی که تو  شونزده‌سالگی تحمل کردم، مثل زخم‌هایی عمیق در جانم باقی موندند. تو این سال، آدم‌های زیادی از کنارم رفتند؛ اون هایی که می‌گفتم متفاوتن، اون هایی که به نظر می‌رسید فراتر از اونچه هستند که دیگران می‌بینند.یادمه  که می‌گفتند حسادت، ویژگیه  زشتیه  و من افتخار می‌کردم که از اون دورم و اطرافم از آدم‌های حسود خالیه. اما در کمال ناباوری، با واقعیتی مواجه شدم که نشون داد یک آدم حسود می‌تونه تا چه حد ویرانگر باشه، یا یک انسان بی‌احساس می‌تونه چه آسیب‌هایی به روح بقیه بزنه.اما اسفند برای منن متفاوت بود. تو این ماه، تونستم از باتلاق  شونزده‌سالگی بیرون بیام و دوباره به آیدای قدیم تبدیل بشم. با این حال، ذهنم انگار دست‌بردار نیست؛ نمی‌دونم کی از این حجم از افکار و خزعبلاتی که خودم بر اون ها دامن زدم، تهی میشه . اما می‌دونم که روزی این ذهن ویران من منفجر خواهد شد و آیدا، تو اون روز حرف هاش رو، با اشک‌  از گودال سیاه وجودش  بیرون میریزه.در نهایت، من خودم رو باور کردم؛ با تمام خوبی‌ها و بدی‌ها، زشتی‌ها و زیبایی‌ها. و این موضوع  هیجانی شیرین بر دلم میندازه.البته که خیلی ها در این باور کردنه نقش داشتن و ممنونم ازشون.پ.ن: جدیداً از نوشته هام خوشم نمیاد.پ.ن: راستش  فقط میخواستم برا روز تولدم یه چی پست کنم و مهم نبود چی میتونیه باشه.</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Sun, 09 Mar 2025 19:22:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95401308/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-gayncrnhyuyc</link>
                <description>از خودم متنفرم از خودم بدم میاد من خیلی آدم چرتیم خیلی باید از تموم کسایی که منو دارن تحمل میکنن عذر خواهی کنم،باید از تموم کسایی که به من عشق میورزن تشکر کنم من لیاقتم این همه خوبی نیست. من حتی برا خودم برا آیندم هیچ‌کاری دارم نمیکنم باید ورزش کنم نمیکنمباید کتاب بخونم نمیخونم باید نقاشی بکشم نمیکشم باید آهنگ گوش بدم نمیدمباید درس بخونم اما نمیخونم خیلی چیزای دیگه هست هنوز و من هیچ گوهیی نخوردممن نمی‌دونم چرا بقیه دارن برام تصمیم میگیرن چرا؟!یعنی من خودم حق زندگی ندارم من خودم نمی‌دونم چی برام درسته چی غلط  اونا مگه چی میدونن از من که هر کاری دلشون میخواد انجام میدن.چرا به خودشون زحمت نمیدن درمورد تصمیمات زندگیم از خودم نظر بپرسن.                    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدلم خواب میخواد ،یه خواب طولانی.عضلات تمام بدنم گرفته انگار با چوب محکم زدنم توان بلند کردن خودم رو هم ندارم پاهام وزنمو تحمل نمیکنه، مغزم دیگه تو این فضای کوچیک لعنتی جاش نمیشه و مث اینکه میخواد منفجر بشه.درد عجیبی بین دل و کمرم رد و بدل میشه، چقد دل‌پیچه عذاب آوره.دلم نمیخواد کسی از دردام با خبر بشه اما رنگ پریدگی صورتم خشکی لبام بی حال بودن چشمام همه چیو داد میزنه و این هم منو  از خودم متنفرم می‌کنه و هم باعث میشه دلم برا خودم بسوزه. اما بازم آب چشمام خشک شده نمی‌دونم شاید دوباره اون سد لعنتی درست شده تا نزاره اینا سرازیر بشن دوست دارم با این دردا زندگی کنم دوست دارم عمیق تر بشن کاش برا همیشه باشن تا آیدا یادش نره کارای بدش بی جواب مونده و دست به گناه دیگه ای بزنه.فقط درد قلبم کافی نیست فقط درد مغزم کافی نیست این درد رو باید تمام یاخته های بدنم حسش کنن تا من بفهمم هنوز زنده ام.پ.ن: صرفاً هرچی از ذهنم می‌گذشت رو پیاده کردم.پ.ن:این چنله خیلی خوبه مث نیکوتین میمونه خوشحال میشیم جوین شین:))https://t.me/+8bOoH-3kBesxOTU0</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Thu, 27 Feb 2025 23:47:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فروپاشی.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95401308/%D9%81%D8%B1%D9%88%D9%BE%D8%A7%D8%B4%DB%8C-b4lrtrrgtc7d</link>
                <description>جدیداً هر کاری میکنم به دو دقیقه نکشیده حوصله ام سر میره و خسته میشم.کتاب باز میکنم بخونم دو جمله تموم نشده میبندمش چرا چون خسته میشم،اهنگارو نمیتونم تا آخر گوش کنم همون چند ثانیه اول بعدی رو پخش میکنم،فیلم و سریال نگاه نمیکنم چون فقط اسمشون برام جالب نیست.حتی سراغ درس خوندن هم نمی‌رم و این بدترینشونههه.پادکست که اصلن به نظرم دربارش صحبت نکنیم بهتره.ورزش نمیکنم،میدونم که این اندام الآنم همیشگیُ ثابت نیست و یه روزی خراب میشه ولی برا ثابت موندنش کاری نمیکنم.روز به روز به بدنم یه دردی اضافه میشه،دردای عمیقی که باعث میشه  تا تَه استخونام بسوزه و نتونم از جام تکون بخورم.لرزش دستام این روزا خیلی شدید تر و غیر قابل کنترل شده،پاهامو نمیتونم تحمل کنم دوس دارم بِبُرمشون و بندازمشون دور،نمیتونم یه جا ثابت نگهشون دارم به خاطر همین همش تکونشون میدم.یه سری وقتا صدای قلبمو که محکم کوبیده میشه رو میشنوم،جدیداً تندتر و با شدت بیشتری کوبیده میشه.کلیه هام پدرمو درآوردن مثل اینکه بازیشون گرفته هی درد میگیرن باز ول میکنن و همینجوری این موضوع ادامه داره.‌..با اینکا شبا زود می‌خوابم قبل ۹ نمیتونم بیدار شم قبلاً چهار صبح میخوابیدم و ۹ بیدار میشدم.آدمای دورم همه در حال پیشرفتن اما من تکونی نمیخورم نمی‌دونم دیگه با خودم به چه زبونی حرف بزنم تا بفهمه که این بار قضیه جدیه و فرق می‌کنه و باید نهایت تلاششو بکنه.تو ذهنم به دنبال دلیل همه بدبختیام گشتم اما بی جواب موندم،این مادر مرده به یه چیزی ثابت فکر نمیکنه سر هر دقیقه هزار تا خزعبل بین یاخته های مغزش جابه جا میشه .</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jan 2025 23:49:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تُهی</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%AA%D9%8F%D9%87%DB%8C-qnilm4ulx3al</link>
                <description>وارد میشوم در را از داخل قفل میکنم تا کسی این خیانت را نبیند روبه رویش می ایستم نگاهش میکنم خسته و درمانده پر انرژی و دیوانه. دوستش دارد دیوانگی را میگویم او زندگی می کند تا به اوج دیوانگی برسد!سیگاری  باریک و سیاه رنگ از پاکت بیرون می آورد و  بو میکشد آن آرامش بخش ترین دیوانگی را. با  فندک رنگ و رو رفته ای روشنش میکند حالا عطرش وجود اورا تسخیر میکند نفس های عمیق و پی در په ای میکشد، ریه هایش در تقلای اولین پُک هستند تمام بدنش، یاخته به یاخته آن را میخواهند.با خود عهد بسته بود دیگر به سمتش نرود،اما جاذبه ای که  آن «سیگار»در خود داشت ترک کردن را  ناممکن میکرد.خودش را توجیه میکرد،آن را منبع آرامش خود خطاب میکرد.از خود بدش می آمد به همه دروغ می‌گفت خود را پاک ترین معرفی می‌کرد اما هرچقدر هم حرفه ای باشد در مقابل من که نمی‌توانست این خزعبلات را سرهم بیاورد.تنش  به مانند انبار باروتی می مانست که با یک پُک واپاشی میشد، اوهم که دیوانه و به دنبال واپاشی بود.وجودش فریادی را می طلبید،فریادی از جنس درد ،فریادی که گوش ها را کر و دِل هارا آگاه کند تا شاید ندایی برسد.اما دریغ از آهی کوتآه. با نزدیکی سیگار  به لبانش صدای قلبش رِسا تر و وجودش تشنه تر برای بی پروایی میشُد.او خود را رها کرد، او در اوج شجاعت معنای خیانت را فهماند!.مگر قول ماندنُ،سوختنُ ساختن نداده بود؟!پ.ن:ویرگولی ها واقعن یه جور دیگه خوبن:))پ.ن۲: فقط خواستم یه چیزی بنویسم، و اصلن نمی‌دونم چی دراومده:/پ.ن۳: امیدوارم خوشتون بیاد.</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Thu, 24 Oct 2024 19:13:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در دریای قلبت!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95401308/%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D9%84%D8%A8%D8%AA-wpomowdwmpra</link>
                <description>کمی خود را جابه‌جا میکنم بویی به مشامم میخورد ناگهان به یاد تو می افتم از جا بلند می‌شوم به دنبال بو میروم سر از جنگل درمی‌آورم کمی آن طرف تر دریارا میبینم آن بو درست از دریا می آید مرا به خود میکشدبه سمت دریا خیز برمیدارم.آب را تا گردن احساس میکنم سردی آب پارادوکس دیوانه کننده ای  با گرمی خون در بدنم ایجاد کرده.  یکباره به درون آب کشیده میشوم سوزش عجیبی در بینی احساس میکنم آب به شدت وارد ریه هایم میشود انگار تمام اعضای بدنم از آب سواری می‌ گیرند، اما چشمانم،چرا بسته نمی‌شوند!؟سوزش عمیق می‌شود، چرا خفه نمی‌شوم!؟تو را میبینم مانند همیشه زیبایی ات غیر قابل وصف است به طرفم می آیی. حالا می توانم بو را  واضح احساس کنم.عجیب است! درون دریا مگر اکسیژنی دارد چرا به راحتی نفس میکشم؟!نزدیک تر میشوی،جثه ی بزرگت تمامم را میگیرد با تمام قدرت مرا به خود میفشاری. صدای نفس کشیدنت آرامش بخش ترین است. کمی دورتر میشوم تا به چشمانت نگاه کنم. آه!  ویرانگران قلب  من حال در تاریکی دریا میدرخشند. نگاهیمان درهم قفل میشود، انگار با نگاه کردن هم رفع دلتنگی میکنیم هم گله! لب هایت را حس میکنم با آنها آرامش را به وجودم تزریق میکنی! اشک به چشمانم هجوم می آورند نمیتوانم کنترلشان کنم انگار مکان ریخته شدن را پیدا کرده اند و صبر را جایز نمیدانند.ناگهان محو میشوی کمی درنگ میکنم،و بعد با تمام وجود اسمت را فریاد  میزنم،صدایی از من در نمی آید.درون بدنم آشوبی به پا شده خون از درون و آب از بیرون به بطن هایم فشار می آورند، قلبم دیوانه وار کوبیده میشود تقلایی عجیب برای دریدن سینه ام دارد،حالت تهوع شدیدی میگیرم، نوری تاریکی دریا را ازبین میبرد، نزدیک تر میشود. چشمانم را باز میکنم همه جا سفید است آدمیانی بالا سرم هستند،  کم کم صداهایی به گوشم می‌رسد اما صدای تو نیست.صدای دستگاهای متصل به بدنم وجود دارند اما صدای تو نه، صدای گریه مادر هست، صدای زیر لب شکر گفتن پدر هست، صدای دکتر که با خوشحالی چیزی را میگوید هست اما صدای تو نیست.من تو را میخواهم،کاش دوباره مرا  به دریای دلت فرا بخوانی! تا آن شب منتظرمیمانم....پ.ن:اولین بارمه که دارم مینویسم و راستش استرس زده به کلیه هام:)پ.ن۲: خوشحال میشم که صادقانه نظرتونو بهم بگین.</description>
                <category>آیدا</category>
                <author>آیدا</author>
                <pubDate>Sat, 19 Oct 2024 01:18:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>