<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ف..ر..</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_95436079</link>
        <description>من؟؟ خودم نمیدونم کی ام...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 14:50:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2831551/avatar/TCGSZZ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ف..ر..</title>
            <link>https://virgool.io/@m_95436079</link>
        </image>

                    <item>
                <title>احساسی آشنا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95436079/%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-elqjykijkzus</link>
                <description>خسته روی نشیمن لم دادم، چشم هایم را بستم و سرم را تا حدی ولو کردم، آهی کشیدم که نه می توان آن را سرد خواند و نه گرم بلکه از وجود سرد و گرم کشیده ای بیرون می زد، سینه هایم که پایین آمد، چشمانم را بر پنجره ی شیشه ای مقابلم گشودم، کسی آنجا پرسه نمیزد من بودم و خدایم، اما راستش کس دیگری نیز بود، کجا؟درونم لم داده بود، آزاد و رها، گویی بر تخت پادشاهی حکمرانی می کند، صدایش کردم:&lt; چطوری؟ اونجا همه چی روبه راهه؟&gt;باد در غبغب انداخته سرش را تکان داد_خلاصه اکنون بیکار شده ام و جز غم های قبلی غم جدیدی سرک نمی کشد، خواستی کاری کنی بسم اللهخبری نشد، تعجب نکردم، روزهایی بود که با وجود برگشت از پیکار با غم های گذشته دست به کار نمی شد و برایم روضه تازه ای نمی خواند._دیگر خود می دانی، وقت بیکاری بزن، کودکان مردم مسؤول گذشته ی من نیستند، با من سر جنگ داری نه آن طفل معصوم هاباز لب گزید و سکوت کرد.لب هایم را به نماد لبخند تا جایی که می توانستم کشیدم، به خدا چشمکی زدم، او بنده ی ضعیف میخواهد چه کار؟انگار به تریپ قبایش برخورد شروع کرد، یک ریز گفت، بدون توقف بدون ایست بدون ملاحظه، انگار نه انگار این آدم دل دارد و دل هرچند قوی باشد باید نرم بماند باید پاک باشد نباید زخم ها آن را از پای در بیاورند، نباید جا بزند، نباید ستون ها را از زیر سقفش برداشت، یا راحت تر بگویم نباید بی فکر زد، کاش می توانستم فریاد بزنم اگر دین نداری آزاده باش، آزاده بزن به دل میزنی باشد بزن ولی مراقب پایه هایش باش.اما او همچنان می گفت از شکست های پی در پی ام، از تنهایی هایم، از تاریخچه گریه هایم، از من می گفت وقتی خود را میان آسمان و زمین یافتم، می گفت؛می گفت و من باز سرم را میان دو دستم می گرفتم و موهای جلوی سرم را از روی خشم می کشیدم و او ادامه می داد و تمامش نمیکرد، گویی ماموریت یافته بود تا لحظه ی زمین خوردن و اطمینان از برنخاستنم جلو بیاید،یک لحظه سکوت کرد اما من محکم تر موهایم را می کشیدم، دندان هایم را به هم می‌میفشردم و تا آستانه فروپاشی پیش میرفتم، تو گویی کسی با تمام وجودش مرا می کشید و من با هرچه داشتم از او می گریختم.دوباره که شروع کرد، دستی روی انگشتانم نشست، چشمانم بسته بود، هیچ چیز ندیدم اما دستانم آرام شدند، صدا همچنان می آمد و گاهی از صدای موتور ماشین که خفه شده باشد به صدای وز وز پشه ای مزاحم میان خواب شبانه تبدیل می شد، او بی وقفه می گفت، و هی بازگو میکرد، انگار ضعف های من قرص هاییست که می بایست هر ثانیه چند هزار بار آنها را مصرف کند، او تمامش نکرد، اما دست هایم چرا، موهایم نفسی راحت کشیدند، درد ها بود اما من را نمی آزرد، پچ پچ صدایش برایم واضح بود کلمات می آمدند و پی در پی می رفتند اما حسی در من برنمی انگیختند.نمی دانستم چه کنم منتظر ماندم، شبیه زمانی که درد لحظاتی آرام می گیرد و تو در تردیدی که این مکثیست کوتاه یا نوید درمانست، صبر کردم، اما آرام بودم صدا گاهی هیاهو می شد گه آرام و حق به جانب گاه طلبکار و یک وقت هایی تند و خشم آلود، چونان که اگر مهلت می یافت و توان داشت انگشت های باریکش را روی قلب گذاشته و با آن ناخن های شمشیرگونش می تراشید و از گدازه های خون که می تراوید و جاری می گشت همسان آب یخ نوشیدن در چله ی تابستان لذت می برد،اما نه گویی داشت نفس های آخرش را می کشید گویی همه ی اینها تجسم گام های نهایی برای پرتاب تیری در ظلمات بود، گویی داستان شکل تازه ای می گرفت و از روند تکراری خود دور می شد.نه شاید من هم قرار بود سینه هایم به جای آه با نفس های راحت بالا و پایین بیایند.پدیده ی عجیبی رخ داد، ندای دیگری درونم برخاست، ندایی که با هر حرفش و هر طنینی که می انداخت نسیم خنکی مارپیچ طور رگ هایم را خنک و از جهنم تبعیدم می‌کرد.صدایش آرام و با مسما بود: مگر قول داده بودی هیچگاه مرتکب خطا نشوی؟ مگر می توانی مسیری بیابی که در آن سراشیبی و چاله نباشد؟ و مگر ممکن نبود تو در آن چاله ها پا بیفکنی؟ این مردک می گوید تو شکست خورده ای، اما من در تو این صفت را ندیده ام، تو؟مگر ندیده ست هربار بعد از شکست هایت چه مسیرهای پرشکوفه ای طی کردی؟مگر کور است و نمی بیند که گر میان مسیر گاهی استراحت های بیجا کردی، بعد با چه سرعتی دویدی تا خودت را به مقصد برسانی، از او بپرس بار چندم است که زندگی می کنی؟با خودت فکر کن نه به چرندیاتی که این می گوید بلکه بیندیش که زندگی چه خاطره های خوبی از تو دارد، که بعد از هر گریه چه استوار برخاستی و چه رابطه ی عمیقی با خدایت ساختی، دستانت را از دستانم جدا نکن و فقط برو، بی شک تا پرواز یادگرفتنت کنارت می مانم، همانطور که همیشه اینجا بودم، تنهایت نمی گذارم، آرام بگیرهمه چیز آرام شد دیگر صدایی از او بلند نمی شد کسی نمی دانست می گفت از اول هم چیزی نبوده، حالم لحظه به لحظه روشن تر می شد،چشم هایم را باز نکردم یک آن ترسیدم نکند رویا باشد دست ها دور سینه حلقه شدند، خودم را میان باغ های پر شکوفه تصور کردم و چرخشی با ریتم چرخش زمینی اما اینبار در آسمانی که فقط آرامش اجازه ی ورود به من را دارد...</description>
                <category>ف..ر..</category>
                <author>ف..ر..</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 01:14:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غریبه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95436079/%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-qmtbvilxdmzw</link>
                <description>من گمشده اممیان آرزوهایم میان رویاهایم میان مردم‌ خوش قلبی که در ذهنم سکونت گزیده اندمن گمشده امدرست در خاطرات روزهای بارانی که می دویدم در همان لحظه ها که به غریبه و آشنا سلام می کردم،‌ من جایی در کوچه های گلی روستایمان گم شدمشنیده ام شهر پر از آلودگی شده ست،شنیده ام آدم ها از پیروزی دوستانشان خشنود نمی شوند، به گوشم رسیده ست مردم فقط به سود خود رفتار می کنند رهایم کنید بگذارید میان خاطراتم پرسه بزنمبگذارید از حیوانات انسان نما، از ادعاهای پوچ و بی اساس، از تعصب های مضحک، از عصبانیت های آتشین، از قلب های سنگ شده، از زبان های ول شده، از شنیدن صدای گریه های شبانه هنگام تماشای خانه های شهر آسوده باشمنمی دانم چیزی از قدیم هت به یاد می آورید؟اینجا هوا بهتر استاینجا پاییز ها باران می آیداینجا آدم ها برای هم دل می سوزاننداینجا پتو ها و بالشت ها پر از حکایت اشک های بی صدا نیستند،این طرف ها آدم ها زیرآب هم را نمی زننداینجا انسان ها در پی آنند که غم از سینه یکدیگر بزداینداینجا آدم ها آدم ترند.میخوام درون شعرها باشممیان داستان ها زندکی کنمفلسفه ها را بخوانمحق باتیستا من اعتراف میکنم، دارم با تمام وجودم از دنیایی که ساخته اید فرار میکنماز هیاهوی جهان بگریز، پی اهدافت بگردمن</description>
                <category>ف..ر..</category>
                <author>ف..ر..</author>
                <pubDate>Wed, 05 Nov 2025 18:52:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و کودک درون😁</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95436079/%D9%85%D9%86-%D9%88-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-llxpbvm0wjhc</link>
                <description>••بدون عنوان••روی ایوان نشستم، آبی آبی آسمان با همکاری پرتو بی مانند خورشید از عهده ی آن صحنه ی آرایی فوق العاده برآمده بود.لبه ی کلاه را به طرف عقب چرخاندم و هدفون را از گوش هایم جدا. اطراف را خوب پاییدم. دوباره بعد از مدت ها شرایط خوبی برای بروز دادن کودک بسیار فعال درونم پیدا شده بود.(😼) سطح کف باغ را گِل پوشانده بود و به شکل هنرمندانه ای بر روی آن، علف هایی که تناسبی میان قد هاشان نبود، روییده بودند. گودال های پر از آب مخصوصا کنار دروازه میانی آهنی که روز ساخت و نحوه ی آن را به خوبی در یاد دارم، جلب توجه می کردند.جهیدم. گربه(🐈) که تا همین حالا با یک متر فاصله از من روی یه تکه آسفالت شده کنار درب بیرونی نشسته بود، به هوای اینکه میخواهم غذایی مهمانش کنم از جا برخاست و سعی کرد سرعتش را با سرعت من که حالا داشتم با نهایت سرعت به سمت چاله آب می دویدم، هماهنگ کند. خب طبیعی ست که پاچه هایم را بالا ندادم دیگر؟ می پریدم بالا و محکم پای راستم را درون آب فرو می کردم و پای چپ را جلوتر فرود می آوردم تا مکث به فرایند خیزش آسیبی نزند، قطرات درشت آب به اطراف پرت میشد و گربه ناخوشایند از این موضوع، محیط را بدون به دست آوردن میان وعده ای ترک میکرد، اما این بار سلانه سلانه قدم می زد و گویی زیر لب غرولند میکرد «که آخَر این نهاری که به ما دادید کفاف این شکم صاحاب مرده را نمی کند» به هر حال هیچ کدام اینها از تمرکز خردسال مذکور در انجام کار مهمش نمی کاست.حالا طبیعت(⁦⁦🏞️⁩)که انگار تا آن لحظه منتظر یک آدم یا ناآدم پایه بود، من را تشویق میکرد. میگویی نه؟ خودم صدای خنده ی باد را کنار گوش هایم شنیدم، یا حتی خودم تکان خوردن برگ های درختان را دیدم. نه فقط همین ها نبود، بوی خوشی نیز پیچیده بود که به گمانم آن گل های(🌼)خودرو از روی شوق منتشر کرده بودند، ببین حتی حشره هایی کوچک تر از مگس هم بالای سرم پرواز میکردند، از آنها که چند وقت پیش با دیدنشان سگرمه هایم(😫) در هم رفته بود و شکایت کنان دست هایم را در هوا حرکت میدادم و نوای غر غر بود که به همراه دی اکسید کربن در هوا ی اطراف دهان پخش میشد.. یا آن کبوتر که با فاصله ای نه چندان زیاد پرواز کنان در آسمان بال هایش را برایم تکان میداد.شاید چیزهای دیگری هم بود،شاید کنار درختی نیز ایستادم و کنجکاوانه شیره ی تنه اش را با انگشت هایم برداشتم و مزه اش را چشیدم، شاید سرم را یواشکی از دیوار بالا بردم و کندو های عسلی(🍯)که تازگی همسایه کنارمان آورده بود را هم با لبخند شیرینی تماشا کردم.شاید غروبکی پشه ها را دنبال کردم یا  مثلا شاید از سنگ های متنوع پراکنده شده، چند تایی را انتخاب کردم و بعد روی کپه ای خاکی نشستم و به طرف دیوار سنگی، پرتابشان  کردم؛ نمیدانم...کمی حافظه ام مشکل پیدا کرده است. چیزی که با یقین میتوانم ادعا کنم این است که راستی راستی دلم خیلی برای آن روزها تنگ شده بود. سرم را در کوزه ی شربت کودکی فرو کردم و با بهره بردن از آن خنکی لذت بخش بیرون آوردم.✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨</description>
                <category>ف..ر..</category>
                <author>ف..ر..</author>
                <pubDate>Fri, 10 May 2024 09:54:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مکالمه تک نفره</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95436079/%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%87-%D8%AA%DA%A9-%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%87-cpfgbmzi85u4</link>
                <description>(عنوانی ندارد)+واسه چی تو ویرگول می‌نویسی؟_چرا نباید اینکارو کنم؟+فهمیدن دلیلش کار سختی نیست... چند نفر متنایی که مینوسی رو میخونن؟_(لبخند میزنم) اوممم، خب، تو که هستی و میخونیشون+ولی من خود تو ام، حتی اگه هیچ وقت هیچ چیزی رو روی صفحه نیاری، من بازم حرفاتو میخونم، پس..._(حرف هایش را قطع میکنم) بدیش چیه؟+(ابتدا صدایی از او نمی شنوم،سپس به حرف می آید) همینکه فایده ای نداره، همین یه بدی بزرگه. چرا نمیخوای متوجه بشی؟_(لب هایم را به هم می فشارم) میشه تظاهر کنی که از این کارم راضی ای و ازم حمایت کنی؟ مگه تو معنی کلمه «امید» رو نمیدونی؟ تو از کجا اینقدر مطمئنی؟ شاید یه روزی نوشته هامو خیلیا بخونن... شاید یه روزی کلی آدم با دیدگاه ها و علایق مشابه پیدا کنم... شاید یه روز تو یه گروه با کلی آدم باحال عضو شدم، آدمایی که دغدغه های بزرگی دارن، آدمایی با دغدغه هایی شبیه به من. شاید+(نمیگذاری جمله ام را کامل کنم) فکر نمی‌کردم با احتمال ها پیش بری... به نظرت چقدر طول میکشه به اینا برسی؟ _ممکنه نتونم داشته باشمشون.+(نیش خنده ای میزند و خودش را کنترل میکند تا جدی شود) حوصله ی ادامه ی این بحث رو ندارم.. میمونم ببینم چیزایی که میگی تحقق پیدا میکنه یا.. نه.._(لبخند شیرینی میزنم) میدونستم درکم می‌کنی(:+(سرش را به سختی تکان می دهد و یک طرف لبش به سمت بالا خم می شود و نقش لبخند بر چهره اش میبندد)_(درون فنجان روبه‌رویش قهوه ای می ریزم و یک شکلات وانیلی کنارش گذاشتم) نمیدونم دوباره کی میتونم ببینمت، تو این مدت یادت نره با آدما مهربون باشی..+(لحنش خشک بود) تو هم مراقب خودت باش، فعلا(عنوانی ندارد)</description>
                <category>ف..ر..</category>
                <author>ف..ر..</author>
                <pubDate>Sat, 27 Apr 2024 15:21:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>(((خیره به چشمان نرگس</title>
                <link>https://virgool.io/Thinking-Woods/%D8%AE%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D9%87-%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%B1%DA%AF%D8%B3-w3f3d9zzd6ir</link>
                <description> ..ارتش سرما با تمام قوا حمله کرده بود و مردم شهر _مثلا_ در خانه هاشان پناه گرفته بودند... راستی نرگس، پرنده ها کجا بودند؟ مورچه ها در کدامین لانه، کجای شهر قایم شده اند؟ گربه ها زیر کدام سقف به انتظار قطع شدن باران نشسته اند؟؟ و سگ ها، آنها چه؟ چرا کسی را نمی بینم...(شبیه همه ی شب های بارانی...)باید به خانه مادربزرگ_که کم از خانه های روستایی نداشت_ همان که در این فضای خشک شهری بهتر از بیگانه نام دیگری برایش سراغ ندارم، میرفتم... در باز بود، (شبیه همه ی شب های بارانی...)دانه های ریز و شفاف باران روی ورق های کوچک و نازک شکوفه های سفیدی که همین دیروز صبح متولد شده بودند، می نشست. شاخه های تازه جان گرفته ی درختکی به سوی آسمان برافراشته شده بودند.🤍 تک و توک میان سنگ های نسبتا کوچک_که از پایین ترین نقطه ی تنه ی ضعیف درخت تا تمام محوطه پر از آنها بود_ درشتْ سنگ هایی هم به چشم میخوردند. زیر باران، کتانی طوسی ام را روی زمین می کشیدم(شبیه همه ی شب های بارانی...)دارهای دیگری که تفاوت چندانی با اولی نداشتند، دوررر تا دورر، در نظم خاصی، کاشته شده بودند...نسیم همان که فراوان میان شعر شاعران شغل پیغام رسانی به معشوق را پذیرفته، ریش ریش های شال سفیدی را که مانند همه ی شب های بارانی به سر می کنم، به جنب و جوش در می آورْد. غرق شدن چه توصیف خوبی برای حالم بود؛ مگر نه؟ غررررق در جو حیاط پهناور خانه ی مادربزرگ...مقصد انباری را در پیش گرفتم،، خودت میدانی که به هرچه میماند جز انباری، بیا نام دیگری برایش انتخاب کنیم، نام «پرواز» خوب است؟ هرچه باشد از کلمه ی زمخت انباری برای جایی که جوجه ها ی طلایی و مشکی و مادر سفید قهوه ای شان آنجا سکونت گزیده اند قابل تحمل تر است...||نرگس ببخش، اولین شب بارانیست که اینقدر پرحرفی میکنم...||سعی کردم مودب باشم. در زدم و با صدای خفیفی پرسیدم:«ببخشید، اجازه هست؟» صدای زمزمه مانندی از جوجه ها شنیدم. به فال نیک گرفتم. نمیدانم چرا وقتی در حلبی که شیارهای موازی ای به شکل افقی داشت را گشودم، همگی به گوشه ای جستند؛ شاید منتظر کس دیگری بودند؛ خلاصه آمده بودم مهمان بی سر و صدایی باشم ولی با این برخورد، حس مزاحم بودن همچون خوره به جانم افتاد و خیلی سریع خداحافظی کنان، خانه شان را ترک کردم...همانطور که خودم را به دیوار میمالیدم و به جلو حرکت میکردم، ابرهای تیره را دید میزدم،، شاید باورنکنی ولی حتی لحظه ای در آن حال دلم به حال خورشید که وقتی بچه بودیم میگفتند پشت ابرها پنهان شده است،سوخت...نگاهم را گاهی به سوی دیوارها ی سنگ بلوکی می انداختم، گاهی روانه ی سبزه ی بدون مجوز روییده ی کنار دیوارها می‌کردمش و گاهی نثار لباسی که به سختی میشد در آن قسمت خشکی پیدا کنم...ثمره ی نگاه های دائم الحرکتم این شد که تو را دیدم.. درست روبه روی خانه ی پرواز... کنار بقیه ی دوستانت، خوش میخوابیدی(شبیه همه ی روزهای و شب های بارانی و غیر بارانی) روبه رویت نشستم... بی هیچ سخنی نگاهت کردم، خیره در چشمانت شدم و منتظر تا از خواب برخیزی... بادی وزید..تکان خوردی. باد شدت گرفت و یقین کردم که دیگر با وجود این همه حرکت نمی‌توانی همچنان خواب باشی... از آن به بعدش را خودت بهتر میدانی دیگر... فردا صبح برای گل های سرخ اطرافت نگویی که من سفره ی دل پیش تو باز کرده ام... نه این سفره ی قلب من نبود...من هنوز هیچ چیز نگفته ام...سخنی داشتی، به باد بگو، شک نکن که مو به مو، تمام آنچه را میخواهی بگویی به من خواهد گفت... همه را می گوید ،مانند، درست مانند همه ی شب های بارانی ...🤍🤍</description>
                <category>ف..ر..</category>
                <author>ف..ر..</author>
                <pubDate>Fri, 19 Apr 2024 19:12:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرستویی به سوی ماه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95436079/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-zckcxh5b09gk</link>
                <description>✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨شب ها وقتی ماه را در آسمان مشکی ات میبینم، قلبم فشرده میشود، میخواهم پرواز کنم مثل پرستوهای سپید، دوست دارم قصد ماه کنم، با بال هایی کوچک، نمیدانم چقدر میتوانم نزدیک ماهت شوم یا نمیدانم اصلا اراده ام می رسد و بر قدرتم غلبه می کند؟ آیا.. من..، می توانم؟؟؟من دوستت دارم، تو را، ماهی که آفریده ای را، و پرستویی را که بامدادان در پهنه ی آبی ات از سویی به سویی میجهد را، گمان میکنم ماه و پرستو و دل هر سه دلداده ی تواند، ماه را که میبینم قصه ی فراق را میشنوم، داستان درد و هجران را از نوای زیبای پرستو، و ادعای عاشقی را از دل، و در این میان من مانده ام با ماه و پرستو و دل، گاهی شب ها قرص ماه تلنگری عظیم بر من می زند، و بی قراری های بلبل مرا به خود می آورد، یا شاید بتوان گفت کبریتی روشن در دلم می اندازد که به رسم عادت هر روز صبح آن را با بنزین و نفت آب و جارو می کنم و شعله ای هرچند ریز قاتل قلب بیتاب من است، بگذریم تو خود می دانی: دوستت دارم?✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨</description>
                <category>ف..ر..</category>
                <author>ف..ر..</author>
                <pubDate>Fri, 01 Sep 2023 21:15:21 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>