<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ✨دختر آهو🌱</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_95487080</link>
        <description>نفس من 
در این غمکده رقص را بلد است...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:12:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4856528/avatar/dOCdXj.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>✨دختر آهو🌱</title>
            <link>https://virgool.io/@m_95487080</link>
        </image>

                    <item>
                <title>✨ تب آسمان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95487080/%D8%AA%D8%A8-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-ezdb00r142aj</link>
                <description>می‌نویسد خاک ردپایت را روی خاکستر تاول‌زده‌ی تاریخو می‌پرسد از شب، شقایقکه سرخی‌ام از فریاد کدام آرزوست...؟ و سحر شرم می‌کند از تابیدن بر رگه‌های سوگ که نوای عشق را می‌سرایند هم‌آواز با مرثیه‌ی کلاغ و پیچکان دودگرفته ایستاده نغمه‌ی پژمردگی سر می‌دهند و رو می‌کنند به آسمان که تب کرده از داغ ستاره‌ها...🌱</description>
                <category>✨دختر آهو🌱</category>
                <author>✨دختر آهو🌱</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 13:42:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>✨ مرگ لالایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95487080/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%84%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-lq60nusoaruw</link>
                <description>شکستم بوسه‌ها راتمام تنم شد زهرزهرها را خشکاندم و سر رفت از دلم قطره‌ی کوربارهشب را بیدار کردمخواند لالایی برایمسحر تاب نیاورد دل‌مر‌گی‌ام راقند شد و بارید بر خیالمسایه‌ها سوختندپر به پرشانه‌شان زدم و ریختمشان به جویپرده بر دار زدمساختمش از نوشکافتم نخ به نخ دوبارهواژه را آغوشیدممرگ به دلم طعنه زدرد پای فانوس هنوز نفس می‌کشید روی سنگ ستاره‌هابغض خواند برایماز تب ماه گفتگفتم از بی‌تابی‌اماز تاب ابریشم گفتگریستم از آرزوهایم و از اشک باد گفتاشک‌ها را پژمردمپوسیدندرقصاندمشان و جوانه زدند دوباره‌بارآزادی را انداختم توی قفس دفترمصدایش را قفل کردم و نوشیدم ترانه‌هایش راخاک می‌نوشت از نوای دریامی‌نواختش برایمزمان را ایستادمهلهله‌ی باران را تاختم و قصه‌ام را دوختم به نفس مرواریدلالایی‌ها ته کشیدندبوسه‌ها خشک شدندنفس‌ها ریختندباز هم اماخوابم نبرده بود...🌱</description>
                <category>✨دختر آهو🌱</category>
                <author>✨دختر آهو🌱</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 00:06:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>✨ داستان کوتاه: اشک گم‌شده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95487080/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-ygm3oytksi9k</link>
                <description>قسمت اولآسمان آبی بود، یا شاید هم بنفش. نور خورشید از لابه‌لای شاخ و برگ‌های درخت بید می‌تابید و تلاش می‌کرد به‌ زور چشم‌های پسرک را باز کند. پسرک بیدار شد و سرجایش نشست. چشم‌هایش را که هنوز به روشنایی عادت نکرده بودند مالید و به آسمان نگاه کرد.رویش را برگرداند. نور خورشید چشم‌هایش را می‌سوزاند. شدیدتر از همیشه.اطرافش را پایید. همه‌چیز مثل همیشه بود. صدای شرشر آب رودخانه‌ای که نمی‌دانست کجاست. سنگ‌های پنج‌ضلعی پای درخت بید که شب‌ها دایره می‌شدند. و صاحبان مغازه‌های دورتادور شهر که هرروز یک‌ شکل بودند.از زیر سایه‌ها بیرون آمد و زیر نور آفتاب به راهش ادامه داد. چشم‌هایش می‌سوختند. احساس می‌کرد هرچقدر بیشتر زیر نور قدم می‌زند بیشتر می‌سوزند.دستانش را از جلوی چشم‌ها برنمی‌داشت. انگار که آتش گرفته بودند. بدون اینکه خودش را ببیند می‌دانست سرخ شده‌اند. دوباره با دست مالیدشان. خشکِ خشک بودند. بدون هیچ قطره آبی. هرچه بیشتر می‌مالید، بیشتر هم می‌سوخت.ناگهان ایستاد. فهمید که چشم‌هایش هیچوقت انقدر خشک نبوده‌اند. اشک‌هایش نمی‌گذاشتند تا به این حد بسوزند. اما این‌دفعه اشک نداشت. اشک‌هایش گم شده بود.پا تند کرد. باید اشکش را پیدا می‌کرد. قبل از اینکه کور شود باید پیداشان می‌کرد و به چشم‌هایش می‌ریخت.اما نمی‌دانست کجا دنبالشان بگردد. کوره‌راه‌ها را قدم به قدم می‌گشت تا شاید ردی ازشان ببیند.به میدان شهر رسید. مغازه‌ها تک‌وتوک باز بودند. جلوتر، به دم آهنگری رفت. آهنگر را دید که پشت کنده‌ی درختی ایستاده بود و با پتک به شمشیری می‌کوبید. سروصدا زیاد بود. جلو رفت و بلند داد زد تا صدایش را بشنود._ این طرف‌ها اشکی ندیدی؟ اشکم را گم کردم.آهنگر سر بلند کرد. موهای بلندش عرق کرده و به پیشانی‌اش چسبیده بود.پسرک یادش بود که دیروز آهنگر مو نداشت و سبیل‌هایش آنقدر پرپشت بودند که لب‌هایش دیده نمی‌شد._ نه! ندیدم.پسرک دوباره راه افتاد. دکان نجاری کمی آن‌طرف‌تر بود. نجار وسط مغازه ایستاده بود و داشت چوبی را می‌برید._ من اشکم را گم کردم. شما اشک مرا ندیده‌اید؟نجار به پسرک خیره شد. با چشم‌های نقره‌ای، که دیروز از پر کلاغ هم سیاه‌تر بود. سبیل‌هایش آنقدر پرپشت بودند که لب‌هایش دیده نمی‌شد._ نه! من اشکی ندیدم._ شما اشکتان را گم نکرده‌اید؟ نمی‌دانید کجا باید دنبالش بگردم؟_ نه! گفتم که... من اشکی ندیدم._ می‌ترسم کور بشوم.اما نجار دوباره به کارش برگشته بود و جواب پسرک را نداد.پسرک دوباره راه افتاد. به مغازه‌ی نخ‌ریسی رسید. مردی لاغر و بی‌مو پشت دوک نخ‌ریسی‌اش نشسته بود و پسرک را که دید، لحظه‌ای دست از کار برداشت._ من اشکم را گم کردم. هرچه می‌گردم پیدایش نمی‌کنم. شما اشک مرا ندیده‌اید؟_ اشک؟... اشک چیست؟_اشک! همان قطره‌هایی که از چشم‌ها می‌ریزند.نخ‌ریس گیج شده بود._ آب اگر می‌خواهی دارم. اما این چیزی که می‌گویی نمی‌دانم چیست.پسرک از مغازه بیرون آمد. می‌خواست از کس دیگری سراغ اشک‌هایش را بگیرد که کمی آن‌طرف‌تر، پیرمرد گدایی را دید که به دیواری تکیه داده و زیر سایه‌ی درختی نشسته بود. کلاه شنل کهنه‌اش روی صورتش افتاده بود و پسرک نمی‌توانست صورتش را ببیند. جلو رفت و روبه‌رویش نشست. پیرمرد لبخند می‌زد._ اشک مرا ندیدید؟ اشکم را گم کرده‌ام._ ندیدم._ از هرکس می‌پرسم نمی‌داند اشکم کجاست._ من می‌دانم کجاست._ شما که گفتید ندیدید._ ندیدم... اما می‌دانم کجاست._ خب... بگویید کجاست؟_ اشکت گم نشده. آن را دزدیده‌اند._ اشک من را؟ اشک من به چه کار کسی می‌آید؟_ نمی‌دانم. اما کسی هست که اشک همه را می‌دزدد._ یعنی اشک بقیه را هم دزدیده؟پیرمرد خندید. پسرک یادش آمد که همه‌ی مردم این شهر، چشم‌هایشان سرخ است. حتی اگر قیافه‌شان هرروز عوض می‌شد، سرخی چشمشان تغییر نمی‌کرد.پسرک دوباره پرسید:_ اشک شما را هم دزدیده؟پیرمرد دوباره خندید._ نمی‌دانم._ دزد اشک‌ها را می‌شناسید؟_ می‌شناسم._ بگویید کیست. می‌خواهم بروم اشکم را ازش پس بگیرم.گدای پیر پیپش را از توی بقچه‌ی رنگ‌ و رو رفته‌ای برداشت و آتشش زد._ به این راحتی‌ها نیست پس‌گرفتنشان._ چرا؟_ دزد اشک‌ها یک جادوگر است. چندسالی‌ست به جان اشک مردم افتاده و آنها را از چشم‌هایشان می‌گیرد._ اشک‌ها را چه کار می‌کند؟_ نمی‌دانم. هرکس یک‌چیزی می‌گوید. بعضی‌ها می‌گویند آنها را داخل چشمه‌ای می‌ریزد که خدای شهر از آن می‌نوشد. یک‌سری دیگر می‌گویند از آنها ستاره می‌سازد و می‌فرستد به آسمان. اما من می‌گویم آنها را برای خودش می‌خواهد._ که چه کارشان کند؟پیرمرد ته‌مانده‌ی خاکستر پیپ را تکاند و دوباره داخل بقچه‌اش گذاشت._ که از اشک‌ها برای خودش اکسیری بسازد تا همیشه شاد بماند._ مگر با اشک نوشیدن می‌شود برای همیشه شاد بود؟_ با اشک خودت که نه. ولی با اشک بقیه می‌شود...🌱#داستانـکوتاه</description>
                <category>✨دختر آهو🌱</category>
                <author>✨دختر آهو🌱</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 19:30:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>✨ داستان کوتاه: اشک گم‌شده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95487080/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-rtlbpupiwpoe</link>
                <description>قسمت دومپسرک چشم گرداند و نگاهی به مردم اطراف شهر انداخت. آهنگر از مغازه‌اش بیرون آمده بود و سر بی‌مویش را می‌خاراند._ چرا کسی تا حالا اشکش را پس نگرفته؟_ چرا از خودشان نمی‌پرسی؟_ آنها نمی‌دانستند اشکم کجاست.پیرمرد چیزی نگفت._ جادوگر اشک‌ها را کجا نگه می‌دارد؟_ می‌خواهی اشکت را پس بگیری؟_ می‌ترسم کور بشوم.گدا همچنان با لبخند پسرک را نگاه می‌کرد. اگر آن خط مورب لبخندش نبود شاید کسی اصلا نمی‌فهمید لب دارد._ کلبه‌اش کنار دریاچه است. اشک‌ها را آنجا نگه می‌دارد.پسرک از جایش برخاست و از گدای پیر دور شد.به کلبه‌ی کنار دریاچه رسید. در چوبی را باز کرد و رفت داخل. دورتادور کلبه قفسه بود. قفسه‌های چوبی که قدشان به سقف اتاق می‌رسید. با بی‌نهایت محفظه‌های شیشه‌ای کوچک که داخلشان پر بود. پر از..._ اشک..._ اینجا چه کار داری؟پسرک برگشت. دم در کلبه، پیرمردی ایستاده بود. لباس‌های ژنده‌ی پاره‌پاره‌اش به خاکستری می‌زدند. و پسرک فکر کرد که این لباس‌ها همیشه این‌ رنگی نبودند._ نشنیدی؟... گفتم اینجا چه کار داری؟_ به من گفته‌اند تو اشک من را دزدیده‌ای. آمدم پسش بگیرم.جادوگر دستی به ریش‌های بلند سفید و خاکستری‌اش کشید._ اشکت آنجاست. برو برش دار.پسرک دوباره به قفسه‌ها نگاه کرد. احساس می‌کرد محفظه‌های شیشه‌ای پوزخند تمسخرآمیزی به او می‌زنند. از بین آن همه اشک، چطور می‌توانست اشک خودش را پیدا کند؟به سمت جادوگر برگشت._ اشکم را پس بده._ می‌خواهی چه کار؟ بدون اشک هم زنده‌ای._ دارم کور می‌شوم._ نترس. بقیه کور نشدند. تو هم نمی‌شوی.جادوگر به ته کلبه رفت. توی یک طبقه از قفسه‌های انتهای کلبه پنج شش جلد کتاب بود. جادوگر یکی از کتاب‌ها را برداشت و ورق زد تا به صفحه‌ای که دنبالش می‌گشت برسد.پسرک به هزاران قطره اشک زل زده بود._ اشک‌ها را چرا دزدیده‌ای؟_ می‌خواهم ستاره‌شان کنم._ برای چی؟_ برای خودم._ ستاره‌ها را می‌نوشی؟جادوگر سر از کتاب برداشت. اما به پسرک نگاه نکرد._ نمی‌دانم. تا حالا نساخته‌ام._ چرا کسی تا حالا نیامده اشکش را پس بگیرد؟_ چرا از خودشان نمی‌پرسی؟_ آنها نمی‌دانستند اشکم کجاست._ تو از کجا فهمیدی اشکت اینجاست؟پسرک مکث کرد._ نمی‌دانم.جادوگر جلوتر آمد و چرخی میان قفسه‌ها زد. پسرک تازه دید که چشم‌های جادوگر دورنگ‌اند. یکی عسلی بود و آن‌یکی خرمایی.با چشم‌ خرمایی‌اش چشمکی به پسرک زد و لبخندی گوشه‌ی لبش را گرفت._ اشک تو اینجا نیست. آن را میان سنگ‌های رودخانه گذاشتم._ رودخانه کجاست؟_ از گدای پیر بپرس. او می‌داند._ خیلی سال است او را ندیده‌ام. آخرین‌بار به من گفت اشکم اینجاست._ پیدایش کن. او رودخانه را می‌شناسد. اشکت را از آنجا بردار.پسرک از کلبه بیرون آمد. کمی آن‌طرف‌تر، پیرمرد گدایی را دید که به دیواری تکیه داده و زیر سایه‌ی درختی نشسته بود. کلاه شنل کهنه‌اش روی صورتش افتاده بود و پسرک نمی‌توانست صورتش را ببیند. جلو رفت و روبه‌رویش نشست. پیرمرد لبخند می‌زد._ اشک مرا ندیدید؟ اشکم را گم کرده‌ام._ ندیدم._ از هرکس می‌پرسم نمی‌داند اشکم کجاست._ من می‌دانم کجاست._ شما که گفتید ندیدید._ ندیدم... اما می‌دانم کجاست...🌱#داستانـکوتاه</description>
                <category>✨دختر آهو🌱</category>
                <author>✨دختر آهو🌱</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 19:30:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>✨ آبی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95487080/%E2%9C%A8-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-oa4dmsgmmaws</link>
                <description>گفتم آبی. مثل دریا. مثل آسمان. مثل دوست داشتن. مثل تو‌‌...مثل بادبادک هوا کردن با تو...مثل دراز کشیدن توی جنگل با تو...مثل لالایی خواندن برای تو...مثل چایی با استکان نعلبکی خوردن کنار تو...مثل کیک شکلاتی درست کردن با تو...مثل کادو تولد خریدن برای تو‌...مثل گریه کردن روی شانه‌های تو...گفتم آبی مثل خنده‌های تو...🌱</description>
                <category>✨دختر آهو🌱</category>
                <author>✨دختر آهو🌱</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 23:30:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>✨داستان کوتاه: تشر بستنی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95487080/%E2%9C%A8%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%86%DB%8C-eqpyfhqxl3qe</link>
                <description>خانم صائبی، منشی شرکت و تقریبا نصف کارمندان آن طبقه پشت اتاق مدیریت ایستاده بودند تا از معرکه‌ی به‌راه افتاده عقب نمانند. هرچند، صدای آقای زندیان آنقدر بلند بود که اگر در جای خودشان می‌ماندند، باز هم می‌توانستند از جیک و پوک اوضاع سردربیاورند. _ این مرتیکه تولایی مگه قرار نبود امروز پولو بزنه به حساب؟ چرا باز دبه کرده؟ آقای ملکی، به فاصله‌ی چند قدم آنسوتر از میزی که سیاوش پشت آن ایستاده بود، از جا بلند شده و سعی می‌کرد آرامش کند. _ گفت هنوز پول جنسایی که فروخته رو بهش ندادن. پرس‌وجو کردم راس میگه. تو چرا انقد برزخی؟ هنوز که چیزی نشده. سیاوش اما به جای آرام شدن انگار هرلحظه عصبی‌تر می‌شد. موهای آشفته‌اش پریشان‌تر نشانش می‌داد و چشم‌هایش به سرخی می‌زد. _ ینی چی چیزی نشده؟ چک دارم دست مردم حسابام خالیه. _ همه‌ی چک و سفته‌هاتو که گرفتم دادم دست خودت. اون ۸۰۰ میلیونم...سیاوش وسط حرفش پرید. _ اون ۸۰۰ میلیون اگه پاس نشه بیچارم امید. _ تولایی تا فردا پس‌فردا پولو می‌زنه. مهلت چکت که هفته‌ی دیگه‌ست. آقای ملکی لیوانی را از پارچ روی میز پر کرد و به دست سیاوش داد. تن صدایش را پایین‌تر آورد تا بلکه بتواند کمی آرامش کند. _ چندروز دندون رو جیگر بذار. بذار من کارمو بکنم. درست می‌شه. سیاوش لیوان آب را سر کشید و روی صندلی‌اش نشست. سرش را میان دستانش گرفت. نبض شقیقه‌هایش هنوز می‌زد اما لرزش دست‌هایش کمتر شده بود. دوباره از روی صندلی بلند شد. _ جلسه‌مون با عباسی چی‌ شد؟_ گفتم باشه واسه یه ده روز دیگه. تکلیف چک فلاح معلوم شه بعد. سیاوش سری تکان داد تا حرف امید را تایید کند. امید همیشه پیش‌بینی‌هایش درست از آب درمی‌آمد. هیچوقت هم بند را آب نمی‌داد. این‌دفعه هم حتما درست می‌شد. با صدای امید چشم‌هایش را باز کرد. _ به خانم صائبی بگم چایی قهوه‌ای چیزی بیاره برات؟ سیاوش ساعتش را نگاه کرد. کتش را از پشت صندلی برداشت. _ نه. الانا فرشته دارا رو می‌بره خونه. باید برم. از اتاقش بیرون رفت. خانم صائبی و همه‌ی کارمندان سرشان به کار خودشان گرم بود. برنامه‌ی کارهای فردایش را چک کرد و کارمندها را هم مرخص. راه خانه کش آمده بود. هرچه می‌رفت نمی‌رسید. شاید هم راه همان بود. فکر و خیال کشش می‌داد. بعد از یک‌ساعتی داخل کوچه‌ای پیچید که چندتایی بچه در آن مشغول بازی بودند. فوتبال، دوچرخه، لی‌لی. تیر و تفنگ هم بساطش به‌راه بود. نیمه‌‌ی اول فوتبال با ورود ماشین سیاوش به زمین بازی به پایان رسید. بقیه هم چندلحظه‌ای پراکنده شدند. قبل از اینکه در پارکینگ بسته شود، سیاوش دوچرخه‌ی آبی کوچکی را دید که به تیر چراغ برق چندمتر آن‌طرف‌تر تکیه داده شده بود. آسانسور در طبقه‌ی سوم ایستاد و سیاوش پیاده شد. بلافاصله بعد از صدای چرخش کلید و باز شدن در، صدای تند دویدن پاهایی به گوش سیاوش رسید که به سمتش می‌آمدند. بعد هم صدای جیغ‌مانند و تیز یک پسربچه. _ سلام باباااا! سیاوش کیفش را زمین گذاشت و پسرک را بغل گرفت. _ علیک سلام بچه. چطوری؟ پسرک جواب «چطوری» را بلد نبود بدهد. اما بلد بود کارتونی که امروز دیده بود را برای پدرش تعریف کند. _ امروز خونه‌ی عمه انقد برنامه‌کودک دیدمممم. تو کارتونه... یه دفلین بود... بعد با ماهیا دوست شد...سیاوش، لیوان دستش را پر آب کرد و خندید. _ دفلین نه بابا. دلفین. پسربچه که دور هال بالا و پایین می‌پرید به غلط گرفتن پدرش چندان اعتنایی نداشت. _ آره اون. بعد همون... دُ... دُل... دفلینه... انقد گنده بود ماهیا ازش ترسیدن... بعدش...سیاوش نگذاشت پسرش حرفش را تمام کند. می‌دانست حرف‌های نگفته از کارتون‌ها و بازی‌هایش زیاد دارد و اگر امان می‌داد، تا فردا صبح هم حرف می‌زد. _ دارا بابا! من خیلی خستم امشب. بعدا تعریف می‌کنی؟_ ای بابا. تو هم که هرشب هی می‌گی خستم. دارا دیگر چیزی نگفت. اما ذوقش پرید. سیاوش هم فهمید اما او هم چیزی نگفت. یا شاید هم اصلا نفهمید. لباس‌هایش را درآورد و روی تخت اتاقش انداخت. فعلا حوصله‌ی جمع کردنشان را نداشت. کمی بلند داد زد تا دارا که توی هال بود صدایش را بشنود. _ عمه کو؟دارا هم اگرچه تیزی صدایش نیازی به داد زدن نداشت، اما از پدرش بلندتر گفت: _ منو گذاشت رفت. _ قرار بود وایسه تا من بیام. _ نمی‌دونم که. گفت کار داره. سیاوش با چند پرونده و دفتر در دست دوباره به هال برگشت. دارا با دفتر نقاشی‌اش مشغول شده بود. _ پدرسوخته تو باز دو دقیقه تنها موندی دوییدی تو کوچه؟ دارا فوری سرش را از روی دفتر بلند کرد. اتفاقات چند دقیقه پیش را مرور می‌کرد تا بفهمد این‌دفعه چه چیزی لویش داده بود._ نه... اصنم نرفتم. _ پس دوچرخت تو کوچه چیکار می‌کرد؟ دارا که عامل لو رفتنش را یافته بود سرخ و سفید شد. باید دنبال چیزی برای لاپوشانی حواس‌پرتی‌اش می‌گشت. _ نهه... چیزه اون... مال من نبود که... بابای آرش... یه دوچرخه براش گرفته عین مال من. سیاوش می‌خواست اما نمی‌توانست لبخند زیرزیرکی‌اش را پنهان کند. _ عجب... آخه دوچرخه‌هه چرخ کمکی هم داشت. آرش مگه بلد نیست بدون کمکی دوچرخه‌سواری کنه؟ _ نه... خنگه. هنوز یاد نگرفته. سیاوش حالا دیگر واضح می‌خندید. دارا هم که احساس می‌کرد خطر از بیخ گوشش گذشته سرش را برگرداند توی دفترنقاشی‌اش تا موضوع بیشتر از این کش پیدا نکند. سیاوش هم دفترهای حساب و کتاب و پرونده‌های شرکت را باز کرده بود. طبق روال هرشب. مهلت چک ۸۰۰ میلیونی‌اش کمتر از یک‌هفته‌ی دیگر بود. آن هم به فلاح. می‌دانست برای مهلت اضافه گرفتن آبی از او گرم نمی‌شود. شاید همان چندماه پیش که چک کشیده بود بهتر بود به حرف امید گوش می‌داد و مبلغ کمتری می‌نوشت. البته چندان فرقی هم به حالش نمی‌کرد. جیبش خالی‌تر از این حرف‌ها بود. _ بابا! برنامه‌ریزی‌های او مشکلی نداشت. تولایی بدقولی کرده بود. شش روز قبل قرار بود پول به حسابش واریز شود اما هنوز خبری نبود. چندسالی می‌شد که با تولایی معاملات مختلف انجام می‌داد. به او اعتماد داشت. اما باز هم ۸۰۰ میلیون، پولی نبود که برای به موقع پرداخت نکردنش نگران نشود. _ بابا! باز جای شکرش باقی بود که پروژه‌اش با عباسی عقب افتاده بود. تا آن موقع حداقل تکلیفش روشن می‌شد. اگر تولایی پولش را به موقع نمی‌داد آنقدر اعتبار و آبرو داشت که بتواند از کس دیگری قرض کند. یا می‌توانست به آشنایانش در بانک‌ها بسپرد چندروزه وامی برایش جور کنند و از فلاح کمی وقت می‌خرید. دارا این‌بار تقریبا داد زد: _ بابااا! سیاوش، کلافه سرش را بلند کرد. _ چیه بابا؟ کار دارما! _ بستنی چه مزه‌ایه؟ سیاوش، که به خیال اینکه پسرش می‌خواهد قصه‌ی نقاشی‌هایش را تعریف کند دوباره سرش را داخل دفترهایش فرو برده بود، مات ماند. دارا را نگاه کرد که با کنجکاوی منتظر جواب بود. _ بستنی... بستنیه دیگه بابا. یه چیز یخیه. دارا ناامیدانه لب‌هایش را جمع کرد و به دفترش خیره شد. _ من دیروز یه تیکه یخ خوردم خوشمزه نبود. ولی دوستام می‌گن بستنی خوشمزس. سیاوش دفترش را بست. به جلو خم شده بود تا به دارا نزدیک‌تر شود. _ بابا... می‌گم... مگه تو تا حالا بستنی نخوردی؟_ نه... بچه‌کوچولوها که بلد نیستن واسه خودشون بستنی بگیرن. سیاوش ساکت مانده بود. آرزو می‌کرد دارا به جای این حرف قصه‌ی نقاشی‌هایش را می‌گفت. _ راس می‌گی بابا... حالا... نقاشیتو بکش فعلا. دیر می‌شه باید زود بخوابیا. اما دارا قبل از اینکه دیر شود خوابید. داستان نیمه‌تمام دفلین و ماهی‌ها را هم تعریف نکرد. از نقاشی‌هایش هم حرفی نزد. سیاوش تمام این چندساعت را به دفتر باز روبه‌رویش خیره شده بود. اما حواسش نبود که دوسه صفحه بیشتر ورق نزده. ذهنش هنوز درگیر بدهی‌ها و کارهای شرکت بود. حداقل می‌خواست که باشد. چک با مبلغ بالا... عقب افتادن بدهی تولایی... پروژه‌های نیمه‌تمام مانده و قراردادهای بزرگ...برخلاف چندساعت پیش، زور می‌زد تمام این فکرها به مغزش هجوم بیاورند. حاضر بود بابت تمام این فکروخیال‌ها سردرد بگیرد بلکه بتواند فراموش کند این موضوع را که: « دارا تا حالا بستنی نخورده بود.» حساب و کتاب می‌کرد. کارها و مشغله‌ها و همه‌ی دغدغه‌هایش را روی یک کفه‌ی ترازو می‌گذاشت و بستنی نخوردن دارا را روی کفه‌ی دیگر. اما هرچه به دغدغه‌هایش اضافه می‌کرد، کفه‌ی بستنی سنگین‌تر می‌شد. نمی‌ارزید... پاس شدن چکش به پدری نکردنش نمی‌ارزید... همه‌ی کارهایی که به فرض اصلا برای آینده‌ی دارا می‌کرد، به بستنی نخوردن الانش نمی‌ارزید. نمیذاری چون فقط بستنی نبود. آخرین‌بار کی برای دارا اسباب‌بازی خریده بود؟ کی او را به شهربازی برده بود؟ چقدر از سودهای چندصدمیلیونی معاملاتش را برای خوشحالی دارا خرج کرده بود؟ اصلا این‌ها به کنار... آخرین‌بار کی نقاشی‌هایش را نگاه کرده بود؟ یادش نمی‌آمد. جواب هیچ‌کدامشان را نمی‌دانست. ساعت را نگاه کرد. از دوازده گذشته بود. هنوز خیلی مانده بود تا فردا. کاش زودتر فردا می‌شد. مثلا همین الان. کاش همین الان می‌شد برود و برای دارا بستنی بگیرد. کاش همین الان فردا می‌شد. دفتر و پرونده‌هایش را جمع کرد. بررسی کردنشان هیچ فایده‌ای نداشت. الان هیچکدامشان آنقدر ارزش نداشتند. بهتر بود بخوابد. اگر می‌خوابید شاید زودتر فردا می‌شد...درست هم فکر می‌کرد. وقتی خوابید فردا زودتر آمد. اما جانش به لب رسید تا روز گذشت و وقت خانه‌ رفتنش شد. ولی دیر یا زود، وقت خانه رفتنش هم شد. داشت از سر کار برمی‌گشت. سرحال‌‌تر از روز قبل بود. امروز تولایی پول را زد به حساب. چِکش بی‌دردسر  پاس می‌شد. قراردادها و پروژه‌های کاری دیگر هم سرجایشان بودند. پیش‌بینی‌های امید دوباره درست از آب درآمد. خلاصه... کیفش کوک بود. ماشینش را کنار سوپرمارکت نزدیک خانه‌شان پارک کرد. وارد مغازه شد و مستقیم رفت سراغ یخچال بستنی‌ها. صدای پایی را از پشت قفسه‌ها شنید و بعد هم پسرکی جلویش سبز شد. می‌خورد ۱۳ ۱۴ ساله باشد. می‌شناختش. توی کوچه زیاد دیده بود با دارا بازی کند. اسمش کیان بود. این را هم می‌دانست که شاگرد سوپری محل است. تا سیاوش را دید، زبان به بلبل‌زبانی باز کرد: _ عه سلام عمو! خوش اومدی. سیاوش جواب سلامش را داد و شروع کرد بین بستنی‌ها گشتن. چقدر بستنی اینجا بود. انواع و اقسام مختلف. کوچک و بزرگ و رنگ و وارنگ. چه مدلی باید برمی‌داشت؟ کدام یکیشان خوشمزه‌تر بود؟ دارا از کدامش بیشتر خوشش می‌آمد؟ هنوز به نتیجه‌ای نرسیده بود که با صدای کیان چشم‌هایش را از بستنی‌ها گرفت. _ چی می‌خواین؟ سیاوش، جوری نگاهش کرد که پسرک فهمید کسی که تا کمر توی یخچال بستنی خم شده چه می‌خواهد. پس دوباره پرسید: _ نه ینی... چه طعمی می‌خواین؟ سیاوش برای آخرین‌بار چشمی میان بستنی‌ها گرداند. بدون اینکه به نتیجه رسیده باشد گفت: _ نمی‌دونم. فرقی نمی‌کنه. بستنی بستنیه دیگه. بچه از هر مدلی خوشش میاد. کیان پوزخند ریزی زد و بدون اینکه به سیاوش نگاه کند گفت: _ بستنی با بستنی فرق می‌کنه. بچه هم با بچه. سیاوش حرفش را نشنیده گرفت. یک بستنی میوه‌ای برداشت و خواست در یخچال را ببندد که باز با صدای کیان سرش را برگرداند. _ اونو بذار سرجاش عمو. یه‌دونه شکلاتیشو بردار. بچت عاشق شکلاته. سیاوش عصبانی شد. شاید هم بهش برخورد. یا شاید خجالت کشید. هرچه که بود، به جای بستنی میوه‌ای یک بستنی شکلاتی برداشت و بدون اینکه حرف دیگری با کیان بزند از مغازه زد بیرون. می‌خواست سوار ماشین شود که مغازه‌ی روبه‌رویی نگاهش را جلب کرد. نوشته بود: « دنیای اسباب‌بازی وودی» آنجا را همیشه می‌دید اما هیچوقت به سرش هم نزده بود نگاهی حتی از پشت ویترین به درونش بیندازد. دارا همیشه اسباب‌بازی داشت. بیشترشان را فرشته برایش گرفته بود اما باز هم سیاوش چندان اهمیتی نمی‌داد که اسباب‌بازی‌ها از که و از کجا به دست دارا رسیده. همین که چندتایی بودند و سرش را گرم می‌کردند کافی بود. اما این‌بار سیاوش به درون مغازه رفت. فروشنده آقایی بود همسن و سال خودش ولی خوش‌مشرب‌تر و خنده‌روتر. نگاهش را دور مغازه می‌چرخاند. اینجا از یخچال بستنی هم رنگی‌رنگی‌تر بود. بعد از چند دور وارسی کردن به سمت بازی‌های فکری رفت. یکی از جعبه‌های نسبتا بزرگ را برداشت. طرح جعبه و نحوه‌ی بازی به نظرش جذاب آمد. بازی تعداد زیادی مهره‌ی رنگی داشت که به شکل کاشی بودند. چندتایی کارت هم جزو متعلقات آن بود که بازیکنان باید طبق دستورالعمل آنها، کاشی‌ها را روی صفحه‌ی بازی می‌چیدند. می‌خواست همان را بردارد که فروشنده برای توضیح، یا شاید هم تبلیغ بیشتر سراغش آمد. _ این بازی خیلی طرفدار پیدا کرده. بازی فکری معمولا از همین می‌برن. سیاوش که فروشنده را راهنمای خود یافته بود با توضیحاتش همراهی کرد. _ آره به نظرم جالب اومد. فقط نمی‌دونم بچه‌ای که می‌خوام اینو واسش بگیرم ازش خوشش میاد یا نه. _ ببین این بازی هم یه جورایی معماییه هم هیجانی. خیلیا ازش بردن. معمولا بچه‌هایی که رنج سنیشون به بازی می‌خوره ازش خوششون میاد. _ بچه‌ی من چهارسالشه. فروشنده چشم‌هایش گشاد شد و خنده‌ای کرد. _ چهارسال؟ این بازی مال ده دوازده ساله‌هاست عزیز من. سیاوش نگاهی به جعبه‌ی بازی کرد. رنج سنی را ۸ تا ۱۲ سال نوشته بود. باز دوباره عصبانی شد. یا بهش برخورد. یا دوباره خجالت کشید. اما فروشنده دوستانه‌تر نگاهش می‌کرد و می‌خندید. _ بیا داداش... بیا اینور... اینجا به کار تو نمیاد. سیاوش به دنبال فروشنده به سمت قفسه‌ی دیگری رفت. فروشنده جعبه‌ی مستطیل شکلی برداشت و به دستش داد. سیاوش جعبه را گرفت. ماشین کنترلی بود. قرمز. چند دقیقه‌ی دیگر، سیاوش با یک جعبه‌ی کادوپیچ شده و یک بستنی شکلاتی در دستش جلوی در ایستاده بود. می‌خواست در را باز کند اما یک‌لحظه ایستاد. قبل از کلید انداختن موبایلش را درآورد و شماره‌ی امید را گرفت. _ امید... یه چندروزی کارای شرکتو راه بنداز. من دوسه روز می‌رم مسافرت...</description>
                <category>✨دختر آهو🌱</category>
                <author>✨دختر آهو🌱</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 23:22:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>✨ قاب هذیان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95487080/%E2%9C%A8-%D9%82%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%B0%DB%8C%D8%A7%D9%86-vhwaje5qdili</link>
                <description>ترانه‌ام را می‌سوزانم. چشم‌هایت سایه‌ی آواز ابدیت است. لبخندی به برهنگی آرزوهایم تاربه‌تار سال‌هایت را می‌پوشاند. و نفس پر می‌کشد از تو به نهایت نخلستان مرده‌ی رازهایمان. زلال شب‌هایت را می‌غلتانم به لحظه‌ی هذیان شقایق. لالایی سوگندهایی که برایم گریستی را می‌بوسمو قاب ستاره‌ی خیالت بند می‌شود به آوار تلخ مرثیه‌ی دریا. طعم آغوشت را حفظ می‌کنم تا آغاز مرگ و هیاهوی زمزمه‌ات رگ‌هایم را به جان می‌آورد. تب وحشی خورشید تار از تنم می‌رباید. و زمان در کنج ویرانه‌ی ترس کز می‌کند تا عطر غبار صدایت را بر دل بیارایم...🌱</description>
                <category>✨دختر آهو🌱</category>
                <author>✨دختر آهو🌱</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 15:50:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>✨دورترین دور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95487080/%E2%9C%A8%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B1-qyouc1998psr</link>
                <description>من دورمدور از همه سرخی و سپیدیدور از همهمه‌ی پیچکان خاک‌گرفتهدور از جاده‌ی نوازش سنگ‌زارها مرا ببین...من دورمدور از تپش دور از لرزش لرزش بی‌بار و بر ستاره‌های مه‌گرفتهدوردور از خالیخالی‌های بی‌رمق دور از تاب خاکستر پژمردهاز خستگی‌های بی‌نفس دور از بوی مرگ تاکستان‌های زندانیمن دورماز فریادها از آواز لاله‌زارها از لالایی دریاها دور به اندازه‌ی یک لحظه تا پایان انتظارها...🌱</description>
                <category>✨دختر آهو🌱</category>
                <author>✨دختر آهو🌱</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 01:50:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>✨ هوا خالیست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95487080/%E2%9C%A8-%D9%87%D9%88%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA-yjkcwte5mqyb</link>
                <description>✨ هوا خالیست      نفس      از بوسه گریان شد...      چراغی پر زد و       در ماتم آن لحظه پنهان شد...      هوا خون است       به تیغ مرگ       غزل      فریاد باران شد...      بلندای خیال تو       برایم شعر رقصان شد...      نوایم       از جنون سرد است       سکوتت درد تب‌سار شد...      به زخم دیدنت مردم       سقوطم طرحی از ما شد...      به ساز هیچ تو       رقصیدم و       عمری زمین خوردم       تلاطم‌های بی‌پایان       مداوای      تن       ما شد...🌱</description>
                <category>✨دختر آهو🌱</category>
                <author>✨دختر آهو🌱</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 00:42:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>✨گوشواره‌ی شب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95487080/%E2%9C%A8%DA%AF%D9%88%D8%B4%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%B4%D8%A8-rcxmestng6oy</link>
                <description>شب... گوشواره به گوش می‌اندازد و لالایی‌های زخمی با جنون را می‌زند به تن سرگشتگان شهرتابوت از پس تابوت... زندان از پس زندان... هجران از پس هجران...دور و دور و دورتر می‌شود سایه‌ی خشکیده‌ی نفس‌های به آشوب نشسته...</description>
                <category>✨دختر آهو🌱</category>
                <author>✨دختر آهو🌱</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 00:50:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>✨ بهار کابوس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95487080/%E2%9C%A8-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3-a4a3gp1mgl5s</link>
                <description>خیابان، پر شده از کوچ کبوترها. سحری سردتر از قندیل‌های خشکیده طلوع می‌کند و آفتاب، سر می‌رود از جان آدمیزادی که آدمی‌اش از یاد رفته. سماور، می‌جوشد و کسی چای دم نمی‌کند. بهار نازکنان می‌رقصد و کسی با شکوفه‌هایش ذوق نمی‌کند. کتاب‌ها پشت قفسه صف می‌کشند و کسی هوس خواندنشان را نمی‌کند. آدم‌ها، حال همدیگر را نمی‌پرسند. خجالت می‌کشند. کسی اگر حالش خوب بود، حال خوبش را جار نمی‌زند. خجالت می‌کشد. گنجشک‌ها هم آواز کمتر می‌خوانند. فکر کنم، آنها هم خجالت می‌کشند. یا نمی‌دانم... شاید گنجشک‌ همان‌جوری می‌خواند که قبلا. شاید باد بهار همان‌جوری می‌رقصد که قبلا. شاید آدم‌ها مرده‌اند در روزهایی که ته‌خنده‌ای از سر دلخوشی پرت می‌شد از گلویشان بیرون. شاید آدم‌ها خوابند. دارند کابوس می‌بینند. توی کابوس‌هایشان می‌نویسند. توی کابوس‌هایشان ذره‌ذره به کابوس‌وار دوام آوردن عادت می‌کنند. توی کابوس‌هایشان می‌میرند. بهار را شخم می‌زنند تا ردی از زمستان در آن بیابند. تا برش گردانند. برش گردانند و آن‌جور به آخرش برسانند که خودشان می‌خواهند. تا وقتی بهار آمد، با شکوفه‌هایش برقصند. وقتی کویر سبز شد، برای باران ذوق کنند. فقط برای باران ذوق کنند. وقتی برف‌ها آب شد، برای مرگ آدم‌برفی غصه بخورند. فقط برای مرگ آدم‌برفی غصه بخورند. آدم‌ها از شهر رفته‌اند و شهر، پر است از آدم‌هایی که کابوس زندگی‌شان نمی‌میرد. اگر روزی و سالی و ماهی، کسی حکایت بهار کابوس را پرسیدبگویید مردمان، زنده‌زنده به مردگی عادت کردند...🌱عادت کردند...🌱</description>
                <category>✨دختر آهو🌱</category>
                <author>✨دختر آهو🌱</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 01:00:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هذیان باران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95487080/%D9%87%D8%B0%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-j9flyiswwrdr</link>
                <description>✨تازیانه خشک شد واز قفس باریدصدای جنون گمگشته در مرگاز آوار پیراهن تنهایی بیرون زدغم می‌خندید وآواز شب‌بوهای بی‌سنگر در آتش می‌سوختهذیانی از ابر بلند شد و به مرگتن داد...دودزده‌های هیزم را با زخم شب رنگ کردصدایش را سوت قطار بردو پژمرده‌اشکی از دل مرواریدتابید و...رقصید و...خندید...🌱خندید...🌱</description>
                <category>✨دختر آهو🌱</category>
                <author>✨دختر آهو🌱</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 00:11:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه دیوار آبی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95487080/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-mnn1vzarkdjf</link>
                <description>دیوار آبی _ بابا؟ پای چشمت چرا کبوده؟ سیاوش در را بست و به راهروی خانه قدم گذاشت. زنی ۴ـ۳۳ ساله باعجله به سمتش می‌آمد. دستش را گرفت و کمکش کرد کفش‌هایش را دربیاورد. چشم‌هایش نگران بود. سیاوش تلاطم زن را نمی‌دید. به روبه‌رویش خیره شده بود. زن از پیش پایش بلند شد و کبودی زیر چشم سیاوش را لمس کرد. _ باز خوردی زمین؟ سیاوش خودش را در آینه نگاه کرد. پای چشمش به اندازه‌ی نیم‌وجب سیاه شده بود. _ نمی‌دونم! زن دستش را مثل حلقه‌ی محافظ پشت کمر پیرمرد گرفت و به طرف پذیرایی هدایتش کرد. _ باشه باباجون! بیا تو... مهمون داریم. سیاوش سلانه سلانه وارد پذیرایی شد. مرد میانسالی که روی مبل نشسته بود، با دیدنش از جا بلند شد و به طرفش آمد. _ به بهه... احوال دایی‌جان؟ سیاوش از خوشرویی مرد سر ذوق آمد. احوالپرسی که می‌کرد خودش هم می‌فهمید صدایش از بقیه‌ی وقت‌ها بلندتر و احتمالا خوشحال‌تر بود. سمت دیگر پذیرایی یک زن و یک بچه هم نشسته بودند. سیاوش، همه‌جای خانه، جای مخصوص خودش را داشت. صندلی خودش توی آشپزخانه، تشکچه و بالش خودش توی هال، مبل خودش هم توی پذیرایی. رفت و روی مبل خودش نشست. مرد میانسال کنارش بود. چایی‌اش را از روی سینی‌ای که جلویش تعارف شده بود برداشت و رو به پیرمرد کرد. _ چشمت چرا کبود شده دایی‌جان؟ سیاوش می‌خواست جواب بدهد. اما تا خواست دهانش را باز کند، یادش رفت چه چیزی قرار بود بگوید. تا خواست یادش بیاید چه چیزی قرار بود بگوید، یادش رفت که مرد چه پرسیده بود. زنی که سینی چای را تعارف کرده بود، پیش‌دستی کرد و جواب مرد را داد. _ توی کوچه زمین خورده. قبلنم یه‌بار اینجوری شد. سیاوش رویش را به طرف مرد گرداند. موهای وسط سرش ریخته، اما هنوز سفید نبودند. صورتش گرد بود و با سبیل‌هایش گردتر دیده‌ می‌شد. چشم‌هایش... سیاوش نمی‌دانست چه رنگی‌اند. اما فهمید مهربانند. لبخندی زد که دندان‌های یکی‌درمیانش نمایان شد. _ من شمارو نمی‌شناسم پسرم! _ من کیوانم دایی. خواهرزادت. سیاوش خنده‌ی بی‌صدایی کرد و شانه‌هایش تکان خورد. _ من همه‌چی یادم می‌ره. هیچکسو نمی‌شناسم. کیوان هم لبخند آرامی زد. سیاوش فکر کرد می‌خواهد چیزی بگوید، اما نگفت. در عوض رویش را برگرداند طرف زنی که روبه‌روی سیاوش نشسته بود و روسری قرمزی به سر داشت. همه باهم حرف می‌زدند. سیاوش صداهایشان را می‌شنید. اما نمی‌فهمید چه می‌گویند. می‌خواست به حرف‌هایشان گوش بدهد. جوابشان را بدهد. نکند مهمان‌ها فکر می‌کردند سیاوش دوستشان ندارد. یا از دیدنشان خوشحال نیست. نکند آن دختربچه که آن طرف اتاق نشسته بود از او می‌ترسید. سیاوش نگاهش کرد. لبخند زد. دخترک هم خندید. سیاوش با دستش اشاره کرد که دخترک بیاید پیشش. آمد. شکلاتی از میز جلویش برداشت و به دست دختر داد. دخترک خندید و دندان‌هایش معلوم شد. هنوز شیری بودند. سیاوش از خنده‌ی دختر خندید و دست‌هایش را گرفت. _ اسمت چیه باباجان؟ _ آوا! صدای آوا شیرین بود. بامزه بود. سیاوش می‌خواست بیشتر با او حرف بزند اما آوا برگشت و رفت بغل مردی که کنار سیاوش نشسته بود. نگاهی به مرد انداخت. چشم‌هایش مهربان بودند. _ شما کی هستی پسرم؟ چشم‌های مرد مهربان‌تر شد. _ کیوانم دایی. پسر یاقوت. سیاوش سرش را تکان داد. _ یادم نمیاد. _ یادته بچه بودم میومدی دنبالم می‌رفتیم شهر فرنگو نشونم بدی؟ اخم کم‌چینی به پیشانی سیاوش افتاد. _ آره... شهر فرنگ... یادمه. نگاهش را دور اتاق چرخاند. به قاب عکسی که بالای شومینه نشسته بود اشاره کرد و نشان مرد کناری‌اش داد. _ اون خانمه توی اون عکس خورشیده. مرد، ذوق‌زده خندید. _ آره دایی. خورشیده... یادته یه خونه‌ی بزرگ داشتین؟ میومدیم خونتون برامون کباب سیخ می‌کشیدی. خنده‌ی سیاوش دندان‌نما شد. ته چشم‌هایش انگار برقی زد. _ آره... یه خونه داشتم... دیواراش آبی بود. _ آره دایی‌جان. آبی بود. با خورشید رنگش کردین. سیاوش به زمین چشم دوخت. جوری لبخند می‌زد انگار که خورشید همان‌جا نشسته بود و داشت قربان‌صدقه‌اش می‌رفت. _ اون دختربچه که کنار خورشید نشسته رو می‌شناسی؟ صدای کیوان چشم‌های سیاوش را گرداند. دوباره به قاب عکس نگاه کرد. دختربچه‌ای کنار خورشید نشسته بود. دو رشته موی بلند بافته‌اش روی شانه‌هایش سر می‌خوردند. چال گونه‌اش از فاصله‌ی دور هم دیده می‌شد. چشم‌های دختر سبز بود. مثل خورشید. _ سولمازمه... چندساله ندیدمش. زنی که روسری قرمز به سر داشت لبخند بی‌جانی زد و گفت: _ سولماز منم بابا! سیاوش به زن نگاه کرد. چشم‌هایش سبز بود. مثل خورشید. مثل سولماز...چقدر بزرگ شده بود. سیاوش به دخترکی که روی پاهای مرد کناری‌اش نشسته بود لبخند زد. شکلاتی برداشت و به دستش داد و دخترک با ذوق آن را گرفت. نگاهی به عکس بالای شومینه انداخت و آن را به مرد کناری‌اش نشان داد. _ اون خانمه توی اون عکس خورشیده. مرد لبخند زد. چشم‌هایش مهربان بودند. _ آره دایی... خورشیده. سیاوش فنجان چایی‌اش را برداشت. نگاهش به آینه‌ی روی طاقچه افتاد و خودش را دید. پای چشمش به اندازه‌ی نیم‌وجب سیاه شده بود. سیاوش خواست بلند شود و برود کاری کند تا چشمش خوب بشود. اما فقط توانست به چشم‌های سبز زنی نگاه کند که روبه‌رویش نشسته بود. زن معنای نگاهش را فهمید. _ جونم بابا؟ چی‌شده؟ _ چشمم چرا کبوده؟ _ چیزی نیست. افتادی زمین. سیاوش فنجان خالی چایی‌اش را روی میز گذاشت. خواست آستین پیراهنش را بالا بزند. اما نتوانست. دست‌هایش می‌لرزیدند. مردی که کنارش نشسته بود، خودش را سیاوش نزدیک کرد و خواست کمکش کند. _ چیکار می‌کنی دایی‌جان؟ سیاوش به مرد نگاه کرد. _ می‌خوام وضو بگیرم. زنی که چشم‌های خورشید را داشت به طرف سیاوش آمد. دستش را آرام گرفت و خواست بلندش کند که سیاوش مانع شد. _ شما اذیت می‌شی دخترم. بگو سولماز بیاد. سولماز، آستین پیراهن سیاوش را بالا می‌کشید. _ من سولمازم بابا...</description>
                <category>✨دختر آهو🌱</category>
                <author>✨دختر آهو🌱</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 14:00:45 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>