<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پتریکور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_95527060</link>
        <description>پتریکور (petrichor) بوی خاک نم گرفته ای است که بعد از بارش باران به مشام میرسد. اما برای هر فرد یک احساس متفاوت را بیدار میکند. عشق، تنهایی، دل تنگی، و یا حتی آرزوی شانه ای خالی...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 02:18:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4860187/avatar/qCsOz9.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پتریکور</title>
            <link>https://virgool.io/@m_95527060</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نماندی پیشم، تا ابد...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95527060/%D9%86%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D8%A8%D8%AF-ni7kjjzxkhsz</link>
                <description>سرامیک ها، سفید و سرد زیر پایم میلغزند. میدوم. می ایستم.با هر نفسم بخار سرد میدهم به آسمان. زانوهایم کف دستانم را لمس میکنند.میدوم. می ایستم. میدوم. می ایستم. میدوم به دنبال تو... ایستادی. برگشتی. نفس نفس زدی و خندیدی. بین خنده هایت نا مفهوم گفتی صبر کنم.میخندیدی و همین کار را برای نفس هایت سخت کرده بود. از دور آرام لبخند زدم. من هم ایستاده بودم. گلوله برف در مشت های مهربانت ذوب میشد. من اما، گلوله را آرام پرتاب کردم به سمتت. جیغ کشیدی و به پشت، دراز کشیدی روی برف های زمین. قدم زدم به سوی تو. وقتی که رسیدم کنارت... نمیرسم. نمیرسم به تو. نمی بینمت. نیستی. نیستی و من دارم آب میشوم روی سرامیک های سرد و سفید. نیستی و من دارم ...واقعا پیدایت نمیکنم. هیچ کجا. آه میکشم. فریاد میزنم... از خواب پریدی. صدایت زده بودم بلند در خواب. گفتی: «چیزی نیست، من اینجا هستم.»انگشتانت قلاب شدند درون دستانم. گرفتمشان. انگار که زندگی ام را با دست هایم محکم چسبیده باشم.گفتم: «میدانم.» لبخند زدیم. پرسیدم: «میدانی من چقدر...؟»گفتی: «من هم.» و چشم هایم را آسوده بستم. چشم هایم را باز میکنم. می بندمشان و دوباره بازشان میکنم. میگردم به دنبالت. میچرخم. سرد است زیر پایم. میدانم که آنها تا الان فهمیده اند که من سر جایم نیستم. به دنبالم می آیند. اما من به دنبال تو ام. دوباره میگردم. میچرخم تا ببینمت. چرخیدم. چشم هایم چرخیدند. اما ناگهان روی تو، به جای یک ثانیه، ثانیه ها ایستادند. نگاهت کردم.نگاهم کردی. دست تکان دادی از آن سمت خیابان شلوغ. چراغ های سرخ ماشین ها روی چهره ات. نور های زرد مغازه ها در تلاطم با چشمانت.دویدم به سمتت. ایستادم روبرویت. باز نگاهت کردم. لب خند زدم. لب هایم خشک شده اند. تشنه ام. می لرزم. سرد است.کنار پنجره ی راهروی تاریک و تنگ ایستاده ام. بادی که از پنجره می آید فریاد میزند که دیر است. نصفه شب است. شهر خاموش است. اما اینجا چراغ ها به احترام من، به احترام فکر تو در وجودم، دانه دانه با قدم هایی که جلو میروم روشن میشوند.لب هایم. لب های تشنه ام. خسته ام. نه آب نمیخواهم. فقط میگردم. دنبال تو میگردم. زیر مبل را نگاه کردم. پرسیدی: «دنبال چه میگردی؟»گفتم: «نمیدانم»لبخند زدی. کشیدی مرا در آغوشت. چانه ام روی شانه ات مقدس شد. عطر آرامت بینی ام را نوازش داد. اما گوش هایم... خواندی آرام لالایی برایم. من فقط گوش دادم. نرم شدم، گرم شدم در آغوشت. اینجا سرد است. من، حالا، اینجا، خسته، آرام ایستاده ام. خمیده ام. دست میکشم به لباس سفیدِ کهنه ام.این لباس دیوانه ام میکند. شاید برای همین این لباس را به من داده اند. آنها نمیفهمند اما میگویند من درک نمیکنم. مسخره است.تار و پود لباس زیر انگشت هایم آرامم میکند. دگمه هایم. دارند باز میشوند دگمه های لباسم. پرسیدم: «میشود دگمه های پیراهنت باشم؟»نگاهت را از غروب آفتاب کنار ساحل کشاندی به سمتم.پرسیدی: «چرا دگمه های پیراهنم؟»رنگ نارنجی غروب با نسیمی که می وزید دست به یکی کرده بود تا تو را هر چه میتوانند زیباتر کنند.گفتم: «کاش دگمه ات شوم تا قلاب باشم برای در آغوش کشیدنت.»نفهمیدی. باز گفتم: «پیراهنت تو را در آغوش میکشد. دگمه اگر نداشته باشد تو را رها میکند. انگار افتاده است از بدنت. من دگمه اگر باشم، سفت میچسبمت. نمیگذارم بروی. هیچگاه نمیگذارم بروی.»لبخند زدی. گفتی:«میدانی من چقدر...؟»گفتم:«من بیشتر.»گفتی:«می مانم پیشت. تا ابد.»اشک ریختی. اشک میریزم. گریه میکنم. من دارم زار میزنم. چون دروغ گفتی آن روز. آن روزها، آن ماه ها. تنهایم گذاشتی با این دیوار ها. با این راهروهای تنگ و خالی. با این سرامیک های سرد و سفید.در این لباس دیوانه کننده. با این آدم های خشک متوهم. در این ساختمان بزرگ سفید.و من اینجا، در این وقت شب، تنها خمیده ام. تنهای تنها...تو دروغ گفتی. چون نماندی پیشم، تا ابد...</description>
                <category>پتریکور</category>
                <author>پتریکور</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 21:25:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نتایج تصمیم خداوند...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95527060/%D9%86%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%AC-%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF-c3iko2p9gmoc</link>
                <description>فرصتی نمانده است.بیا همدیگر را بغل کنیم.فردایا من تو را میکُشمیا تو چاقو را در آب خواهی شست.همین چند سطر،دنیا به همین چند سطر رسیده است.به اینکه انسان،کوچک بماند بهتر استبه دنیا نیاید بهتر است.اصلا،این فیلم را به عقب برگردان.آنقدر که پالتوی پوست پشت ویترین،پلنگی شودکه میدود در دشت های دور.آنقدر که عصا هاپیاده به جنگل برگردندو پرندگاندوباره بر زمین.زمین ...نه!به عقب تر برگرد.بگذار خدادوباره دست هایش را بشوید.در آینه بنگرد.شایدشاید تصمیم دیگری گرفت...&quot;گروس عبدالملکیان&quot;حتی آسمان هم سردرگم است. نمیداند که باید اشک بریزد یا لبخندی گرم بزند. پس فقط باد میوزد.شب است و من به آسفالت کف خیابان مثل آدامسی جویده شده چسبیده ام. چون کفش های کهنه ام نیز سردرگمند. نمیدانند که خیابان را بالا بروند یا پایین. دنبال کسی بگردند یا فقط چرخ بزنند. یا شاید، از پایم در بیایند، گوشه ای کز کنند، بند هایشان را در دهان بجوند، و رفت و آمد آدم ها را تماشا کنند.اگر نظر من را بخواهند، رک به آنها میگویم همچین غلظ بزرگی نکنید. بندهایتان را برای تماشای آدم ها زیر دندان، نخ کش نکنید. ارزشش را ندارند. اصلا ارزشش را ندارند.ناگهان که باد میوزد، کفش ها را هم به حرکت وا میدارد. من هم به کفش هایم اعتماد میکنم و آرام قدم میزنم.چشم هایم را میبندم. امشب هیچ بویی در خیابان نپیچیده و هیچ صدایی در هیچ گوشه ای به چشم نمیخورد. گفتم که، امشب همه سردرگمند.باد اما آرام صورتم را نوازش میکند. دستی به موهایم میکشد و لباسم را صمیمانه میتکاند. در کتابی خوانده بودم عشق مثل باد است. وقتی که باد میوزد، نوازشت که میکند. چه چیزی حس میکنی؟ باد را با تمام وجودت احساس میکنی اما نمیبینی. درست مثل عشق. چند صفحه بعد نوشته بود باد مثل خداوند است. به نظرم آمد که نویسنده ی کتاب تشبیه دیگری بلد نیست. هیچ خلاقیتی ندارد. خب، اشتباه میکردم. آن نویسنده، از هر کسی بیشتر تشبیه می‌دانست.چشم هایم را باز میکنم. خیابان سردرگم، جز من مهمان دیگری ندارد. چراغ ها برای خودشان سبز و قرمز میشوند. عابران پیاده را کنار چهار راه نگه میدارند. فریاد میزنند که داخل ورود ممنوع ها نشوید. من اما آرام خیابان را بالا میروم.ماه درست بالا سرم ایستاده است، یا شاید هم نشسته است و مرا نگاه میکند. پس من هم می ایستم، یا می‌نشینم تا او را نگاه کنم. او را با آن چروک های غم انگیزش. با آن چاله های افسانه وارش.جایی شنیده ام اگر با دقت به ماه نگاه کنی. یعنی اگر یک تلسکوپ بزرگ را برداری و به سمت ماه بگیری، میتوانی جای کفش های نیل آرمسترانگ را ببینی. با خودم فکر میکنم. اگر نیل آرمسترانگ، روی ماه بایستد و دقیق به زمین نگاه کند. یعنی تلسکوپی بزرگ را بردارد و به سمت زمین بگیرد چه چیزی را میبیند؟ مرا که در خیابانی ایستاده ام، یا نشسته ام و با او چشم در چشم شده ام؟احتمالا او از دیدن من غمگین شود. و تلسکوپش را سمت فرد دیگری بگیرد. او را که نگاه کند. خشمگین شود. تلسکوپش را بچرخاند. فرد دیگری را ببیند. بترسد. فرد دیگری ببیند. ناامید شود. فرد دیگر... فرد دیگر... و بعد تلسکوپش را از روی نفرت به سمت دیگری پرتاب کند، و با آن چشم های کوچکش زمین بزرگ ما را نگاه کند.چه چیزی میبیند؟ به نظرتان واقعا اقیانوس های آبی، جنگل های سرسبز و ابرهای سفید روی زمین را میبیند؟ فکر نمیکنم. او چیز های دیگری میبیند. او احتمالا چشم هایش را میبندد. رویش را از روی سطح زمین برمیگرداند. و میدود سمت همان چاله های افسانه ای و خودش را پرت میکند. درست مثل افسانه ها. به هر حال، احتمالا نیل آرمسترانگ دلیل قانع کننده ای داشته که از زمین به مقصد ماه فرار کرده بوده...من اما میترسم. از همه ی چیزهایی که میشود از دست آنها به ماه فرار کرد. از همه ی آدم هایی که روی زمین زندگی میکنند. نه. ناگهان میتوانم اشک بریزم. اشک بریزم برای آدم هایی که میترسند. بی دلیل گریه میکنند. لبخند های واقعی میزنند. کسی را در آغوش میکشند. بی صدا گوش میدهند. من میتوانم اشک بریزم برای آدم های معصوم. و چه کم پیدا میشوند این آدمها. اصلا آنها چه کسانی هستند؟ نمیدانم. اما اگر به یک باره کسی از آنها را ببینم، میدوم به سمتش. بغلش میکنم. دست های نرم یا چروکیده اش را آرام فشار میدهم. و همراه او فرار میکنم. دور میشوم از آدم ها. از بقیه انسان ها.خیابان حالا دیگر خالی نیست. دسته ای از مردم گوشه ای ایستاده و نشسته اند. اسلحه هایشان را روی زمین گذاشته اند. زیر کفش هایشان سرخ است. بوی خون بی مهابا سیلی میزند. صدایشان را نمیشنوم. اما آرام با هم سخن میگویند. نزدیکتر که میشوم، تازه به جمعیت آنها پی میبرم. همه شان با دست هایی خونین، روبروی هم یا کنار هم قرار گرفته اند. میترسم از آنها.باد میوزد. از گفتگویشان نمیترسم. از سکوتشان میترسم. از چیزی که درونشان خفته است. از آن آتشی که درونشان زبانه میکشد. باد صورتم را نوازش میکند. مرا دارد سوق میدهد به طرف آنها. ناگهان او را میبینم. کودکی که آن گوشه نشسته است. و صورتش خونی است. و اشک میریزد. و میلرزد. به سمتش حرکت میکنم. کنارش می ایستم. دست های نرمش را فشار میدهم. او را بلند میکنم. به هم نیم نگاهی کوتاه می اندازیم. و به یک باره میدویم. فرار میکنیم از آن آدمها. میدویم و دور میشویم. صدای قدم ها شدت میگیرد. نمیدانم چند نفر دیگر هم مثل من، دست کسی را گرفته اند و در حال دور شدن هستند. در حال دویدن. در حال فرار کردن. در حال فرار از دست انسان هایی که اسلحه هایشان را زمین گذاشته اند و با یکدیگر حرف میزنند. در حال دور شدن از کسانی که درونشان خشمی است، غضبی است که آتش میزند. که می کُشد.ما اما میدویم. به سمت بهار. در جهت باد. جایی که امیدواریم باد ما را نوازش دهد. و راهنماییمان کند. تا یکدیگر را در آغوش بگیریم.چون امروز احتمالا همان روزی است که کسی روی کره ماه، قبل از پریدن فریاد میکشد:&quot;جنگ تمام شده بود. حالا صلح است که آدم میکُشد...&quot;</description>
                <category>پتریکور</category>
                <author>پتریکور</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 20:21:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تن های تنها...</title>
                <link>https://virgool.io/SaintGeorge/%D8%AA%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-dxgepvv63wml</link>
                <description>تنهایی مثل باران استاز آسمان می آیداما از درون ما بالا میروداز اتاق هایمان بالا میروداز حرف هایی که نزده ماندهاز شب هایی که نگذشت...به قاب عکس ها میریزدروی عکس های نیمه خواندهروی دست های بی انگیزهو در سکوت خانه جا خوش میکند.تنهایی مثل باران استگاهی نرم و آرامگاهی سیلی ویرانگرو ما فقط نگاه میکنیمکه چگونه جهانِ درونمان خیس میشود.The Shawshank Redemption (1994)کسی بیاید چشم هایم را باز کند. انگشتانِ هر چند سردش را روی پلک های گرم و خیسم بگذارد و آرام آنها را باز کند.قول میدهم وقتی که چشم هایم را باز کنی، آرام و صمیمانه به تو نزدیک شوم، دست هایم را به سمتت حرکت دهم، ببوسمت، و سریع و محکم در آغوشت بکشم.میپرسی چرا سریع در آغوشت میکشم؟ چون اول نمیخواهم متوجه شوی که دارم اشک میریزم. اما کمی که شانه ات خیس شد، وقتی که دیگر نتوانستم بی صدا اشک بریزم، وقتی که گریه کردم، فریاد زدم، جیغ کشیدم، دیگر برایم اهمیتی ندارد که کسی صدایم را بشنود یا نشنود.آن لحظه مهم این است که من تو را دارم. تویی که مرا صمیمانه بیدار کرده ای و آغوش مرا پذیرفته ای. تویی که شانه ات را برای سرِ من، خالی کرده بودی.نمیخواهم اوقات تلخی کنم اما هیچ &quot;تو&quot;یی وجود ندارد. از ماه ها پیش که چشم هایم را به امیدِ دیدن رویا بسته بودم، کسی آنها را باز نکرده، کسی در آغوشم نگرفته، کسی به صدای احتمالا گرفته ام گوش نداده.میدانید دیگر... تنهایی است.تنهایی است که توهم می آورد، داستان میسازد و قصه مینویسد. بعد آرام، با لبخندی معصومانه کاغذهای داستانش را پاره پاره میکند و تکه های خرد شده ی آن را فوت میکند داخل پنکه ای که روبرویش روشن است.چشم هایم را به سختی باز میکنم. نفس عمیقی میکشم. بوی نم گرفتگی محکم میزند به بینی ام. هوا انگار خفه است و میخواهد مرا هم با خودش خفه کند. بدنم خیس شده است. لباس هایم خیس شده اند. چشم هایم خیس شده اند. اتاق اما انگار با آن سردرگمی آزاردهنده اش، مرا بلعیده است.پتو را کنار میزنم. از جایم بلند میشوم. لبه ی تخت می نشینم. هیچ چراغی روشن نیست.احتمالا کلید چراغ منتظرِ فشرده شدن است. پنجره شاید منتظر باز شدن است. پرده منتظر کشیده شدن است. آسمان طلوع را انتظار میکشد. عقربه ی کوچکِ ساعت، عقربه ی بزرگ را. من هم منتظرِ... من چیزی را انتظار نمیکشم.اما آرام از روی تخت بلند میشوم. در را بی صدا باز میکنم. از اتاق خارج میشوم. به خانه ی نیمه تاریک قدم میگذارم. چراغ ها را روشن میکنم. پرده ها را کنار میکشم. پنجره ها را باز میکنم. وارد اتاق خواهرم میشوم. کنار تختش می نشینم. انگشت های هر چند سردم را، آرام روی پلک های گرمش قرار میدهم. بیدارش میکنم.و من... و ما هردو، سریع و محکم یکدیگر را در آغوش میکشیم.</description>
                <category>پتریکور</category>
                <author>پتریکور</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 12:43:11 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>