<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پتریکور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_95527060</link>
        <description>پتریکور (petrichor) بوی خاک نم گرفته ای است که بعد از بارش باران به مشام میرسد. اما برای هر فرد یک احساس متفاوت را بیدار میکند. عشق، تنهایی، دل تنگی، و یا حتی آرزوی شانه ای خالی...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 05:28:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4860187/avatar/qCsOz9.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پتریکور</title>
            <link>https://virgool.io/@m_95527060</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شاید بهترین روزم گذشته...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95527060/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-i0yi8ul7pqch</link>
                <description>کل ونک رو چهار بار بالاپایین رفتم تا کافه ای که گفته بودی رو پیدا کنم. انگار اون خورشید لعنتی هم لجش گرفته بود تا اعصاب من رو هر چی بیشتر خرد کنه. اما من با اینکه لباس مشکی آستین بلند هم پوشیده بودم، نه گرمای هوا اعصابم رو بهم میریخت، نه اسم اون کافه ی کوفتی، نه دیر رسیدن تو.برای بار پنجم زنگ زدم بهت. گفتم: به خدا این کافه هه هیچ جا نیستش.صدای غر زدنت از پشت گوشی زیاد واضح نبود اما گفتی: یعنی چی که هیچ جا نیست؟گفتم: نیستش دیگه. همه جا رو گشتم.گفتی: میگم کنار اون عروسک فروشی بزرگه ست.گفتم: من روبروی عروسک گنده ی پو واستادم. اما هیچ کافه ای با این اسم اینجا نیست.گفتی: چشماتو باز کنی میبینیش.گفتم: عزیز من، میگم نیستش.گفتی: سعید خیلی کوری.گفتم: باشه هر چی تو بگی. فقط هر چی زودتر بیا.به من و راننده ای که سفر رو لغو کرده بود فحشی دادی و گوشیو قطع کردی.لبخند کجی زدم. برای بار چندم نقشه رو باز کردم و اسم کافه رو سرچ کردم. تو نقشه هم اسم کافه نبود. توی گوگل شعبه ونک رو سرچ کردم. بالاخره گوگل آورد بالا. آدرسو زده بود دقیقا جایی که ایستادم. اما مغازه ای نبود.این بار تو زنگ زدی بهم. گفتم: الو؟ رسیدی؟گفتی: الو سعید؟پرسیدم: چی شده؟جواب ندادی. صدات نمیومد. همزمان باد به طرز وحشتناکی شروع به وزیدن کرد. پشتم رو به جهت باد کردم تا صدای باد تو میکروفون نیاد که اذیت بشی. اما این تو بودی که صدات نمیومد.ثانیه هفده تماس بود که مردی توی گوشی با عصبانیت فریاد زد: داشتی با کی حرف میزدی؟سه ثانیه گذشت. دوباره اون مرد تکرار کرد: میگم داشتی با کی حرف میزدی؟ نمیدونم چی باعث شد که سکته رو نزدم. شاید به خاطر نسیم خنک بهاری ای بود که داشت میوزید. نمیدونم به هر حال بیست ثانیه دیگه هم تماسو قطع نکردم. اما دیگه نه صدای اون مرد میومد، نه صدای غر زدنای تو. ثانیه چهل و یک تماس بود که قطع کردم.دو سه تا کوچه رو بالا پایین رفتم تا ببینم باید چه غلطی کنم. پنج دقیقه داشتم به همه ی سکانس های فیلمایی فکر میکردم که باباعه دخترشو کتک میزنه. چون دختره با یه پسری قرار میذاره. بعد پنج دقیقه به این نتیجه رسیدم که هر کسی امکان داره تو این دنیا کتک بخوره جز تو. پس بهترین تصمیمی که به ذهنم رسید رو گرفتم تا از این مخمصه بیایم بیرون.برات پیامک زدم &quot;خانوم کوهساری. اگر فرصت کردید لطفا با بنده تماس بگیرید. ممنونم&quot;سه دقیقه بعدش زنگ زدی. گفتی: توی راه پله نشستم و منتظر اسنپم. گفتم : لعنت به اسنپ. تپسی بگیر.گفتی : باشهگفتم: گفته بودی کلا ده دقیقه طول میکشه خودتو از خونه برسونی اینجا.گفتی: وای سعید خفه شو.گفتم : باشه چون تو گفتی.تلفنو قطع کردیم. رفتم روبروی همون عروسک زرد گنده ی پو. روی جدول سبز کنار پیاده رو نشستم. گوشیم رو همونطوری جلوی صورتم گرفته بودم و زل زده بودم به تصویر خودم توی قاب مشکی.من واقعا داشتم چیکار میکردم؟ دیشب که اون پشه ی لعنتی داشت کنار گوشم وز وز میکرد و من با هزارتا فکر و خیال و عذاب وجدان و نگرانی و کوفت و زهر مار داشتم تلاش میکردم خوابم ببره، این ایده به سرم زد. ایده که چه عرض کنم، قبل خواب، رویا بافی کردم. قضیه از این قرار بود که همون شب بهم پیام داده و گفته بودی که حالت بده و خسته ای و فلان. منم برا اینکه حالتو بهتر کنم یا چمیدونم، حواستو پرت کنم، اومدم یه غلطی کردم و باهات شوخی کردم. و تو ناراحت شدی. البته در تمام طول شب که داشتیم حرف میزدیم نمیدونستم که واقعا ناراحت شدی یا تو هم داشتی شوخی میکردی. میدونی که. یکی از سخت ترین کارایی که این چند وقت تلاش میکنم انجام بدم، اینه که بفهمم داری شوخی میکنی یا جدی باهام حرف میزنی. لامسب، حداقل بگو من وقتی از ایموجی استفاده نمیکنم یعنی جدی ام. خلاصه وقتی آخر شب به جای &quot;شب بخیر&quot; گفتی &quot;شب خوش&quot; فهمیدم که واقعا ناراحت شدی.همین فکر و خیال و عذاب وجدان رو میگم که نمیذاشت بخوابم. آخرش هم رو آوردم به خیال بافی و رویا بافی. و گفتم فردا باید یه حرکت انقلابی ای بزنم تا از دلت در بیارم. یه حرکت اونقدر بزرگی که تاحالا انجامش ندادم. یادمه یه بار به مهدیار گفته بودم &quot;اگه یه روزی رسید که من با کسی که عاشقشم، تنها رفتم و تو یه کافه ای نشستم و حرف زدیم باهم، اون موقعس که من هم شدم همون پسر لعنتی ای که با یکی تو رابطه س. پس اینقدر به من نگو حال دوست دخترت چطوره و این خزعبلات&quot; میدونی؟ حتی خیالبافی تنها کافه رفتن با تو هم اونقدر شیرین بود، اونقدر آرامش دهنده بود که من رو به خواب برد. واقعا چرا ما آدما هیچ وقت سمت رویا بافی و خیالبافی نمیریم؟ احتمالا اینقدر از به وقوع نپیوستنش میترسیم که حتی به احتمال به وقوع پیوستنش، فکر هم نمیکنیم. میبینی واقعا؟ به نظرت چند وقت میشه که از این حرفای امیدبخش میزنم؟ نمیدونم. چند وقته هر شب با هم حرف میزنیم و بهم زنگ میزنی؟ &quot;سعید&quot; صدای گرم و پر هیجانی از سمت چپ اسم منو صدا کرد. و ... و تو اونجا بودی. تو اینجا بودی. درست روبروی من. و چقدر تفاوت فاحشی داشت، تصویری که پنج ثانیه قبل داشتم روی صفحه ی سیاه گوشی میدیدم و تصویری که حالا دقیقا روبرویم بود. تو درست روبروی من ایستادی. لبخند دلنشینی زدی و دستت رو جلو آوردی. و من همونجا خشکم زده بود. نمیدونم از عطر گرم و خوشبویی که زده بودی مست شده بودم، یا از زیبایی پیرهن سفیدی که زیر کت صورتیت پوشیده بودی، یا از شیک بودن شلوار جینی بود که داشتی، یا از معصومیت شال سورمه ای ای بود که به سر داشتی، یا از آشنا بودن اون کفش های جردن صورتی ای بود که به پا داشتی. به هر حال، همون طور که دستت رو به سمتم گرفته بودی، دوباره صدام زدی. &quot;سعید&quot; و من چقدر اسم زیبایی دارم. تو دلم از پدرم بابت همچین اسمی که برام انتخاب کرده بود تشکر کردم. و زیر لب به خاطر شنیدن چنین انعکاس گوش نواز اسمی، خدا رو شکر کردم.و بالاخره به خودم آمدم. من هم دستم رو آروم آروم جلو آوردم. اما ترسیدم. که اگه لمست کنم، نکنه ذره ای از معصومیتت کم شه؟ از اون لطافت دست هات. معصومیت وجودت. با خودم گفتم : خفه شو و اینقدر افکار مضحک شاعرانه نکن.با هم دست دادیم. تو خندیدی. من لبخند زدم. نتونستم چشم بردارم از نگاهت. از موهای قهوه ای لختت.گفتی: خب کافه هه دقیقا باید همینجا باشه.چند قدم خیابون رو  پایین تر رفتی. و زل زدی به شیشه های مغازه ی نسبتا بزرگی که داخلش رو تخلیه کرده بودند و در حال بازسازی آن بودن. بعد از چند ثانیه مِن و مِن کنان گفتی: خب سعید راست میگفتی. کافه رو جمع کردند.نیشخندی زدم و گفتم: حالا اشکالی نداره. اینجا دوتا کافه دیگه هم هست.غر زدی و گفتی: آخه هیچ کدوم از این کافه های سیمیت ندارن. من سیمیت میخوام بخورم.گفتم: حالا اشکال نداره. میریم میپرسیم.سرت رو پایین گرفتی و گفتی: خب... باشه.بعد از چند ثانیه گفتی: خب الان کدومشونو بریم؟گفتم: نمیدونم. برا من فرقی نداره. تو بگو.گفتی: من نمیدونم کدومو بریم.گفتم: بگو دیگه. بریم اینور؟ یا بریم اینور؟ با دست به هر دو طرف اشاره کردم.گفتی: وای سعید یه تصمیم بگیر. بگو کدوم گوری بریم.دستتو گرفتم و کشوندمت سمت نان سحر. وارد نان سحر شدیم و یک راست رفتیم سمت صندوق. سلام کردی و پرسیدی: خانوم سیمیت دارید؟صندوقدار گفت: آره سیمیت همون پشتته.پشتمونو نگاه کردیم. نون سیمیت اونجا بود. یادمون افتاد اینجا قبل از اینکه بخواد یه کافه باشه، یه نونوایی و شیرینی فروشیه. گفتی: نه خانوم. منظورم ساندویچ سیمیت بوقلمونه.صندوقدار گفت: آهان. بخش کافه اون سمته.رفتیم به سمت کافه. زن دیگه ای داشت ساندویچ ها رو میچید تو یخچال. از من پرسیدی: به نظرت اگه ازشون بخوایم، این ساندویچا رو گرم هم میکنن؟زنه بدون اینکه سرشو برگردونه جواب داد: اگه قابل گرم کردن باشه، آره گرمشم میکنیم.ازش پرسیدی: ببخشید. ساندویچ سیمیت بوقلمون هم دارید؟زنه مقداری مکث کرد و گفت: ژامبون بوقلمون مون تموم شده. اما ساندویچ ژامبون مرغ داریم.با ناراحتی به من نگاه کردی. نیشخندی زدم. زیر لب ناسزایی گفتی و از من پرسیدی: حالا چی کار کنیم؟خانومه گفت: ژامبون مرغ داریم. ژامبون گوشت هم داریم. اگه بخواید گرمش هم میتونم بکنم.از من پرسیدی: سعید بگو چیکار کنیم دیگه.گفتم: نمیدونم. چیزی که میخوایو ندارن دیگه. اون یکی کافه هه داره به نظرت؟گفتی: اونم فک نکنم داشته باشه.خانومه گفت: به غیر از ساندویچ ژامبون، ساندویچ هات داگ و این ها هم داریم.گفتم: اینجا که سیمیت نداشت. حالا شاید اون یکی کافه هه داشته باشه.گفتی: نمیدونم. من به خاطر سیمیت اومدم از خونه بیرون.به دروغی که گفته بودی نیشخند زدم. فقط به خاطر سیمیت نبود. از خانومه تشکر کردیم و از نان سحر زدیم بیرون. توی پیاده رو به من گفتی: سعید بیا تو از طرف خیابون راه برو، چون احتمال داره بابام الانا از سر کار برای ناهار برگرده خونه و اگه منو ببینه، در واقع اگه ما دوتا رو ببینه پاره م میکنه.اومدم سمت خیابون. گفتم: احتمال اینکه از اینجا رد بشه، ضربدر احتمال اینکه به سمت راست خیابون نگاه کنه، ضربدر احتمال اینکه قیافه تورو تشخیص بده، ضربدر احتمال اینکه بفهمه من و تو به طور غیر تصادفی کنار هم داریم راه میریم، ضربدر...گفتی: سعید خفه شو.گفتم: فقط خیلی احتمالش کمه. نگران نباش.بعد، واقعه ی هولناک چند دقیقه قبل رو یادم افتاد. پرسیدم: راستی اون مرده کی بود که پشت تلفن، گوشیو ازت گرفت؟گفتی: کدوم مرده؟گفتم: همونی که ازت پرسید داشتی با کی حرف میزدیگفتی: داری درباره کِی حرف میزنی؟گفتم: دقیقا قبل اون تماسیت که گفتی رو راه پله نشستی.گفتی: علاوه بر اینکه کوری، توهم هم میزنی.گفتم: حداقل فهمیدی که کور نیستم. چون کافه ای وجود نداشت.چپ چپ نگاهم کردی. گفتی: باشه حالا هر چی.پرسیدی: خب حالا چقدر وقت داریم؟گفتم: من ساعت یه ربع به سه باید خونه باشم. گفتی: منم ساعت سه کلاسم شروع میشه.گفتم: خب پس یک ساعت و ربع وقت داریم.با مکث گفتی: خب... کم هست اما خوبه.پرسیدم: اسم این کافه هه چیه که داریم میریم؟گفتی: فک کنم اسمش لوپتو یا همچین چیزی بود. گفتم: آهان گفتی: دوسال پیش برای تولدم تو این کافه هه سوپرایزم کرده بودن.سرعتمونو بیشتر کردیم. به کافه لوپتو رسیدیم. کافه هه خیلی کوچیک بود. داشتم به این فکر میکردم که چطوری امکان داره اصلا تو همچین کافه ای ده نفر جا بشن، تا اینکه بخوان تولد هم بگیرن. گفتی: سعید چرا نمیای بریم تو.یه بار دیگه از بابام و خدا تشکر کردم و وارد کافه شدیم. بعد از بحث کردن درباره اینکه روی کدوم یکی از پنج تا میز موجود توی اون کافه ی فسقلی بشیینیم، مِنو رو برداشتم و هل دادم طرفت. گفتی: من که معلومه نوشیدنی چی میخورم. اما همونطور که میبینی، اینجا هم سیمیت نداره.مِنو رو از دستت کش رفتم. گفتم: من یه دونه کارامل ماکیاتو میخورم با یه دونه کیک چاکلت براونی.بعد از اینکه تلفظ چاکلت براونی م رو مسخره کردی گفتی: منم از همین میخورم.به مرده گفتم: آقا یه دونه هات چاکلت، یه دونه کارامل ماکیاتو، و با بریتیش ترین لهجه ی در توانم گفتم دوتا هم چاکلت براونی.چهارو نیم ثانیه خندیدی. بعدش گفتی: خب... چه خبر؟گفتم: من که هیچی سلامتی. تو چه خبر؟ حالت دیشب خوب شد؟و سرم رو پایین گرفتم. به انگشت های لطیف و خوش فرمت که با اون لاک های مشکی، گذاشته بودیشون روی کیف سفیدی که به ساده و زیباترین حالت ممکن ساخته و دوخته شده بود، خیره شدم.و من به یک باره، چقدر ترسیدم. ترسیدم از خودم. از تمام این اتفاقات. از همه ی این احساسات. ترسیدم از وابستگی. از وابستگی خودم به تو نه. من نه ماه و بیست و سه روز میشه که وابسته ی تو شدم. و هیچ اهمیتی هم نداره من چقدر بابتش درد میکشیدم و میکشم. اصلا گور بابای وابستگی من. من ترسیدم از اینکه تو وابسته ی من بشی. از اینکه یک درصد، تُو دلت، قلبت، احساست یا هر چیزیت حتی یه ذره گیر کنه پیش من. اون وقت من باید چه غلطی کنم؟ من باید برای درد نکشیدن تو چه غلطی بکنم؟ چون من میدونم که هیچ پایان خوشی وجود نداره. و خودت هم خوب این رو میدونی. مخصوصا توی این موضوع. میدونستم که نباید وابسته م بشی.و میترسیدم. و ترسیدم. و میترسم. چون حدس میزدم که تو وابسته م شدی. مطمئن نبودم. فقط حدس میزدم. چون تو داشتی حرف میزدی. لبخند میزدی. به من خیره میشدی. خیالبافی میکردی. میخندیدی. برنامه ریزی میکردی برای فردا، آخر هفته ای که بتونیم دوباره همدیگه رو ببینیم.اما من از جام بلند نشدم. من روم رو از طرف تو برنگردوندم. سرت داد نزدم. از کافه نزدم بیرون تا جلوی این وابستگی رو بگیرم.من، تنها کاری که کردم، تنها اقدامی که در خصوص این ترسم انجام دادم، این بود که دستام رو آروم بردم به طرف انگشتای روی میزت. اجازه دادم تا صدات غرق بشه و بچسبه روی پرده های گوشم. و دست کوچکت رو آروم توی دستانم گرفتم. تو ثانیه ای سکوت کردی. و بعد زیباترین لبخند روی این کره ی ترسناک رو زدی. و دستان من رو فشردی...</description>
                <category>پتریکور</category>
                <author>پتریکور</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jul 2026 15:37:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از پیشم نرو...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95527060/%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%85-%D9%86%D8%B1%D9%88-xad5x8l1q2se</link>
                <description>تو گفتی:« باورم نمیشه تو این عکسه اینقدر خوب افتادم»سرم را آرام به سمتت چرخاندم و به گوشی توی دستت خیره شدم. گفتم:« چرا انتظار داشتی توی یه عکسی خوب نیفتی؟»لبخندی زدی و گفتی:« البته تو هم اینجا خوب افتادیا» مکثی کردی و آلبوم موبایل را بالا پایین کردی انگار دنبال چیزی میگشتی. اخمی کردی و پرسیدی:« واقعا اولین باری بود که با هم عکس گرفتیم؟»لبخند تلخی زدم و گفتم:« آره اولین عکسی بود که کنار هم گرفتیم»به چشم هایت خیره شدم. لعنتی چقدر زیبایی.از سالن کنسرت خارج شدیم. اولین قدم را که داخل پیاده رو گذاشتیم پرسیدم:« خب پس بریم یه چی بخوریم؟»گفتی:« آره بریم، فقط من زود باید خونه باشم.»گفتم:« بریم شام؟»گفتی:« به نظرم یه آبمیوه ای چیزی بخوریم بهتر باشه»گفتم:« باشه پس بیا بگردیم یه کافه ای چیزی پیدا کنیم.»گفتی:« از همین کنار خیابون یه آبمیوه فروشی ای چیزی پیدا کنیم هم من راضیم»گفتم:« فک کنم تو خیابون پایینی بتونیم چیزی پیدا کنیم»شروع به قدم زدن کردیم. پرسیدم:« خب از این گروهه خوشت اومد؟»گفتی:« به اندازه ی تو قطعا نه.»گفتم:«یعنی چی؟»گفتی:« در کل که بد نیستن. از چندتا آهنگشون خوشم اومد.»پرسیدم:« از کدوما مثلا؟»گفتی:« نمیدونم همونایی که تو خود کنسرت بهت گفتم دیگه»گفتم:« یعنی از چهارتاشون خوشت اومد.»پوزخندی زدی. خودت هم خوب میدانستی که هر حرفی بزنی، یا هر کاری کنی من در خاطرم حک میشود.گفتی:« آره فکر کنم چهارتا بود»همینطور راه میرفتیم و از کنار آدمها رد میشدیم بی آنکه توجهی به آنها کنیم. من به تو نزدیک میشدم و به یک باره از تو دور میشدم و دوباره با سرعت به سمتت بازمیگشتم. خندیدی و پرسیدی:« چرا عین مستا راه میری؟»گفتم:« خب چون مستم دیگه»پرسیدی:« الکل یا مواد؟»گفتم:« مگه فقط با همین دوتا میشه مست کرد؟»چشمانت برقی زد. لبخندی زدی و گفتی:« به خاطر وجود منه که مست شدی؟»خندیدم و گفتم:« از کجا فهمیدی؟»دستانم را پشت شانه ات گذاشتم. بین آدمهای داخل پیاده رو ویراژ میدادیم و راه میرفتیم. ناگهان ایستادی و گفتی:« چرا یه جوری منو گرفتی انگار داری هلم میدی» گفتم:« تو الان به این میگی هل دادن؟»دستت را روی شانه ام گذاشتی و محکم تر هلم دادی. من هم مثل آدم های مست تلو تلو خوردم و هفت هشت قدم دور شدم. پرسیدم:« همه ی زورت همین بود؟»جیغ کشیدی:« اصلا من قهرم.» سرت را چرخاندی و در جهت مخالف حرکت کردی.من به سمتت دویدم. دست هایت را گرفتم و تکه ای از آهنگی که چند دقیقه پیش شنیده بودیم خواندم :«نه از پیشم نرو...»خندیدی و گفتی:« خیلی دیوونه ای»دوباره شروع کردیم به قدم زدن. من دستانم را داخل جیب شلوارم گذاشته بودم و تو کنارم راه میرفتی. مقداری که جلوتر رفتیم، آرام دستانت را از فاصله ی بین آرنج و بدن من رد کردی و خودت را به من چسباندی. من هم سرعت قدم زدنم را کمتر کردم. سرت را به شانه ام چسبانده بودی. چیزی نمیگفتی. چیزی نمیگفتم. من آرام آرام داشتم غرق میشدم. غرق میشدم داخل دست های تو، داخل گرمای تو، داخل معصومیت تو.با صدای آرامی پرسیدی:« راستی چند روز پیش گفته بودی، وقتی همدیگه رو ببینیم باید یه چیزی بهم بگی»به واضح ترین شکل ممکن صدایت را شنیده بودم. تپش قلبم بیشتر شد. پیچیدیم داخل خیابانی تاریک تر. اما من گفتم:« چی؟» دوباره سوالت را پرسیدی. من هنوز هم، هر لحظه آرزو میکنم کاش هیچ وقت آن خواسته ات را یادت نمی آمد.گفتم:« آهان اونو میگی. چیز خاصی نبود بعدا میگم.»گفتی:« نه همین الان بگو»گفتم:« نه آخه الان نمیشه»پرسیدی:« چرا نمیشه؟»گفتم:« چون احتمالا اگه کلا این چیزو الان بگم هم اعصاب تو خرد میشه هم اعصاب من»گفتی:« خب اشکال نداره بگو.»گفتم:« نه نمیشه شرایطش نیست.»گفتی:« شرایطش چجوری باید باشه؟»گفتم:« باید خیلی با آرامش جفتمون بشینیم روبروی هم، با تمرکز و اینها من برات یه مونولوگ طولانی بگم.»دستانت را از حلقه ای که با بازوی من تشکیل داده بودی بیرون آوردی و گفتی:« همینجا بشینیم.»بدون لحظه ای توقف وسط پیاده رو نشستی. گفتی:« حالا تعریف کن.»چاره ی دیگری برایم باقی نمانده بود. من هم نشستم.من همانجا، روی سنگ های آن پیاده روی لعنتی، مغز و زبانم قفل کرده بود. خیره شده بودم به آن لباس خاکی رنگ زیبایی که بر تن داشتی. چند ساعت پای گوشی درباره ی اینکه این لباس برای امشب مناسب تر است یا آن پیراهن سفید با طرح پاپیون های آبی، بحث کرده بودیم؟ به ناخن های زیبایت نگاه کردم که دیشب مجبورم کرده بودی بین بیست و هفت طرحی که از مدل های ناخن برایم فرستاده بودی یکی را انتخاب کنم. به موهای خرمایی ات که به زیباترین شکل ممکن روی شانه هایت پرواز میکردند. به مژه هایت که وقتی تند تند پلک میزدی میگفتی:« الانه که پرواز کنم» و من میخندیدم و در دلم میگفتم:« نه، من همین حالا دارم پرواز میکنم.»من نمیتوانستم هیچ حرفی بزنم. با عصبانیتی ساختگی گفتی:« الووو. بگو دیگه اینقدر لفتش نده.»گفتم:« خودت ایده ای داری که من قراره راجع به چی صحبت کنم؟»گفتی:« نه چونکه اصلا هیچ حدسی نمیتونم بزنم اینقدر دارم بهت گیر میدم.»گفتم:« من واقعا الان نمیخوام درباره ش صحبت کنم. این کار الان اشتباهه.»نفس عمیقی کشیدی. با ناراحتی و خشم گفتی:« باشه هر جور راحتی» از روی زمین بلند شدی. شلوارت را تکاندی و حرکت کردی به سمت سر خیابان. من سرم را تکان دادم، زیر لب ناسزایی گفتم و با عجله به سمتت حرکت کردم. گفتم:« باشه خب میگم»گفتی:« نه نمیخواد دیگه. بیخیالش»گفتم:« نه جدی میگم»گفتی:« خب باشه بگو»نفس عمیقی کشیدم. لب هایم را از هم جدا کردم. و شروع کردم به نابود کردن زندگی خودم...گفتم:« همونطور که میدونی، من خیلی وقتا سختمه که یه چیزاییو بگم. یعنی ترجیح میدم اونا رو بنویسم تا اینکه به زبون بیارم. اما با خودم فکر کردم، اگه این چیزا رو برات تایپ کنم و بفرستم، انگار به تو توهین کردم. و از اونجایی هم که تو قبلا بهم گفتی آدم خودخواهی هستم، کاملا منطقی بود که این چیزا رو بهت پیام بدم.»لبخندی تلخی زدی و گفتی:« خوبه داری پیشرفت میکنی.»ادامه دادم:«من همیشه فکر می‌کردم تو من رو کامل فهمیدی، اما هیچ وقت به روی خودت نیاوردی. من اما هنوز نتونستم تو رو بفهمم. هر بار فکر می‌کنم به نتیجه ای رسیدم، یک حرفت یا یک رفتارت همه چی رو به هم می‌ریزه.»گفتی:« میشه اینقدر مقدمه چینی نکنی و چرت و پرت نگی؟ حرفتو درست بزن.»رسیدیم به سر خیابان. زیر پل عابرین پیاده. مکث کردم:«من نمیدونم چطوری بگمش آخه»گفتی:« وای واقعا داری اعصابمو خرد میکنی»دستانم را با شدت گرفتی و مرا کشاندی به سمت سکویی که کنار خیابان بود. خودت هم نشستی دقیقا روبرویم، روی سکوی کناری. دستور دادی:« حالا حرف بزن وگرنه که من اسنپ بگیرم باید برم.»گفتم:« باشه» اما تا یک دقیقه هیچ حرفی نزدم.تو نفسی از روی عصبانیت کشیدی و شروع کردی به اسنپ گرفتن.گفتم:« اسنپت رو لغو کن. میخوام بگم»اسنپ را لغو کردی. گفتی:« هر حرفی میخوای بزنی رو بزن. به واکنش من فکر نکن. به خدا بعدش کتکت نمیزنم»لبخند تلخی زدم و آرام گفتم:« کاش بزنی.»کاش کتکم میزدی.عمیق ترین نفس ممکن را کشیدم. سرم را بالا آوردم. اولین بار در ده ماه و نیم اخیر بود که نمیخواستم به تو نگاه کنم. نمیتوانستم به تو نگاه کنم.گفتم:« همینطوری که روز ها دارن میگذرن، من میدونم داره یه اتفاقی میفته، اما نمیفهمم این دقیقا چه اتفاقیه. فکر کنم اسمش وابستگیه. یا نمیدونم. دوست داشتنه؟ عشقه؟ هر چی که هست، من نمیدونم که ما دقیقا الان در چه وضعیتی هستیم. خودم رو نمیگما. خودم و خودت رو میگم. ما رو میگم. من نمیدونم این دوست داشتن من، دقیقا چه شکلیه. و آیا تو هم این حس رو داری یا نه»لحظه ای نگاهت کردم. منتظر بودم که تو جواب بدهی. پرسیدی:« خب الان من باید چی بگم؟ نمیفهمم مشکل چیه. واضح تر بگو»گفتم:« میدونی دارم چی میگم»گفتی:« نه فکر نکنم بدونم»گفتم:« دقیقا همین چیزی که الان داری بهش فکر میکنی رو میگم»چند ثانیه گذشت. تو همچنان منتظر نگاهم میکردی.بالاخره از تو پرسیدم:« تمام سوالی که باید جواب بدی اینه که، تو الان من رو به چشم چی نگاه میکنی؟»ثانیه ای سکوت شد. ثانیه هایی سکوت شد. دقیقه ای. بعد دقیقه هایی گذشت و همچنان سکوت برقرار بود.گفتی:« به چشم یک دوست. قبلا هم بهت گفته بودم که ما با هم دوستیم. من همون اول بهت گفتم که من شرایطم کلا معلوم نیست. گفته بودم که من آدم درستی برای رابطه نیستم. من اصلا اهل رابطه و اینها نیستم. منظورت همینه دیگه؟»گفتم:« آره منظورم همینه.»لحظاتی گذشت و دوباره گفتم:« خب... اگه همینطوری ادامه پیدا کنه، من دیگه نمیتونم تو رو به چشم یک دوست فقط نگاه کنم. هر روز که میگذره، من میفهمم که اون وابستگی یا دلبستگی یا هر کوفتی که هست داره بیشتر میشه. من این شکلی دیگه نمیتونم ادامه بدم.»زل زدی دقیقا داخل چشم هایم. و گفتی:« باشه مشکلی نیست» گوشی زنگ خورد. مادرت بود. از سکو بلند شدی و مقداری دور شدی تا با او صحبت کنی. سرم را پایین گرفتم. دست هایم را فشار دادم روی سرم. بغض کردم. اشکم نیامد. از آخرین روزی که گریه کرده ام، احتمالا بیش از شش سال میگذرد. اما کاش در آن لحظه گریه میکردم. فریاد میزدم. میگفتم:« که غلط کردم. هر چیزی گفتم چرت محض بوده» اما نگفتم. من همانجا، جمع شده بودم داخل خودم.تلفنت که تمام شد برگشتی روی سکو نشستی. دوباره اسنپ را زده بودی. گفتی:« چرا این شکلی شدی؟ الان که مشکل حل شد.»گفتم:« چرا فکر کردی مشکل حل شد؟»گفتی:« من از همون اول مگه بهت نگفته بودم همه ی این چیزا رو؟»گفتم:« آره گفته بودی»گفتی:« من بهت گفته بودم و تو باز هم این شکلی فکر کردی. اشتباه کردی. دو ماه هم شد که من دیگه بهت پیام ندادم، و تو خودت بودی که دوباره برگشتی. من فکر میکردم این قضیه کامل مشخص شده برات که ما اون شکلی اصلا نیستیم و نمیتونیم باشیم.»همچنان سرم پایین، روی زانویم بود. نمیدانستم چه بگویم. آرام گفتم:« همه ی این ها رو گفته بودی، اما بعدش، خیلی وقت ها یه مدلی رفتار میکردی که من فکر کردم دیگه اون شکلی نیست. من فکر کردم بعضی چیزا تغییر کرده.»گفتی:« آره این اشتباه من بود ببخشید.»سه دقیقه گذشت. سکوت، باد شبانه ی بهار را هم خفه کرده بود. من بالاخره سرم را بالا آوردم. نگاهت کردم. نگاهم کردی. هیچ لبخندی نزدی. هیچ لبخندی نزدم. تلاش کردم چشم هایت را به خاطرم بسپارم. تلاش کردم رنگ گونه هایت را حفظ کنم. فرم لب هایت. فاصله ی بین ابروهایت. سعی کردم بی نقص ترین چهره ی تاریخ را در ذهنم حک کنم.اسنپت رسید. به سمت ماشین حرکت کردی. لحظه ای ایستادی. برگشتی به سمت من. عطرم را که داده بدوم تا داخل کیفت نگه داری درآوردی و به سمتم گرفتی. آخرین امیدم هم نقش بر آب شد. کاش یادت میرفت که عطرم داخل کیفت جا مانده. تا شاید روز دیگری با من تماس میگرفتی، تا همدیگر را جایی ببینیم، عطرم را به من پس بدهی، من پشیمان شده باشم از تصمیمم، به تو بگویم غلط کردم، و دوباره همه چیز عادی شود.با آرام ترین سرعت ممکن به سمتت حرکت کردم. عطر را گرفتم و داخل جیبم گذاشتم. دستت را با تردید بالا آوردی.من مکث کردم. با بغض پرسیدم:« یعنی این... آخرین خداحافظی مونه؟»گفتی:« آره فکر کنم»برای آخرین بار دست دادیم. گفتی :«خداحافظ. کنسرت هم خوش گذشت»و رفتی.من اما هیچ چیز نگفتم. هیچ خداحافظی ای نکردم.کاش، فقط ای کاش در آن لحظه که به سمت ماشین حرکت میکردی، نامت را صدا میزدم، تو برمیگشتی و فقط، فقط میگفتم:« دلم برات تنگ میشه» و بعد میرفتی. اما نگفتم. تو داخل ماشین نشستی. سرت را تکیه دادی به شیشه ماشین. راننده بعد از ده ثانیه راه افتاد.من ایستادم. بی حرکت. بی هیچ صدایی.خیره شدم به چراغ قرمزی که پشتش مانده بودی.چراغ سبز شد.تو رفتی. دور شدی. برای همیشه.من ماندم. زانو هایم سست شدند.نفس هایم کوتاه شدند. صورتم مچاله شد.خم شدم. کف دستانم را به زانوانم تکیه دادم.و بالاخره، اشک ریختم. بعد از شش سال، به اندازه ی شش سال، گریه کردم...</description>
                <category>پتریکور</category>
                <author>پتریکور</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 17:19:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نماندی پیشم، تا ابد...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95527060/%D9%86%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D8%A8%D8%AF-ni7kjjzxkhsz</link>
                <description>سرامیک ها، سفید و سرد زیر پایم میلغزند. میدوم. می ایستم.با هر نفسم بخار سرد میدهم به آسمان. زانوهایم کف دستانم را لمس میکنند.میدوم. می ایستم. میدوم. می ایستم. میدوم به دنبال تو... ایستادی. برگشتی. نفس نفس زدی و خندیدی. بین خنده هایت نا مفهوم گفتی صبر کنم.میخندیدی و همین کار را برای نفس هایت سخت کرده بود. از دور آرام لبخند زدم. من هم ایستاده بودم. گلوله برف در مشت های مهربانت ذوب میشد. من اما، گلوله را آرام پرتاب کردم به سمتت. جیغ کشیدی و به پشت، دراز کشیدی روی برف های زمین. قدم زدم به سوی تو. وقتی که رسیدم کنارت... نمیرسم. نمیرسم به تو. نمی بینمت. نیستی. نیستی و من دارم آب میشوم روی سرامیک های سرد و سفید. نیستی و من دارم ...واقعا پیدایت نمیکنم. هیچ کجا. آه میکشم. فریاد میزنم... از خواب پریدی. صدایت زده بودم بلند در خواب. گفتی: «چیزی نیست، من اینجا هستم.»انگشتانت قلاب شدند درون دستانم. گرفتمشان. انگار که زندگی ام را با دست هایم محکم چسبیده باشم.گفتم: «میدانم.» لبخند زدیم. پرسیدم: «میدانی من چقدر...؟»گفتی: «من هم.» و چشم هایم را آسوده بستم. چشم هایم را باز میکنم. می بندمشان و دوباره بازشان میکنم. میگردم به دنبالت. میچرخم. سرد است زیر پایم. میدانم که آنها تا الان فهمیده اند که من سر جایم نیستم. به دنبالم می آیند. اما من به دنبال تو ام. دوباره میگردم. میچرخم تا ببینمت. چرخیدم. چشم هایم چرخیدند. اما ناگهان روی تو، به جای یک ثانیه، ثانیه ها ایستادند. نگاهت کردم.نگاهم کردی. دست تکان دادی از آن سمت خیابان شلوغ. چراغ های سرخ ماشین ها روی چهره ات. نور های زرد مغازه ها در تلاطم با چشمانت.دویدم به سمتت. ایستادم روبرویت. باز نگاهت کردم. لب خند زدم. لب هایم خشک شده اند. تشنه ام. می لرزم. سرد است.کنار پنجره ی راهروی تاریک و تنگ ایستاده ام. بادی که از پنجره می آید فریاد میزند که دیر است. نصفه شب است. شهر خاموش است. اما اینجا چراغ ها به احترام من، به احترام فکر تو در وجودم، دانه دانه با قدم هایی که جلو میروم روشن میشوند.لب هایم. لب های تشنه ام. خسته ام. نه آب نمیخواهم. فقط میگردم. دنبال تو میگردم. زیر مبل را نگاه کردم. پرسیدی: «دنبال چه میگردی؟»گفتم: «نمیدانم»لبخند زدی. کشیدی مرا در آغوشت. چانه ام روی شانه ات مقدس شد. عطر آرامت بینی ام را نوازش داد. اما گوش هایم... خواندی آرام لالایی برایم. من فقط گوش دادم. نرم شدم، گرم شدم در آغوشت. اینجا سرد است. من، حالا، اینجا، خسته، آرام ایستاده ام. خمیده ام. دست میکشم به لباس سفیدِ کهنه ام.این لباس دیوانه ام میکند. شاید برای همین این لباس را به من داده اند. آنها نمیفهمند اما میگویند من درک نمیکنم. مسخره است.تار و پود لباس زیر انگشت هایم آرامم میکند. دگمه هایم. دارند باز میشوند دگمه های لباسم. پرسیدم: «میشود دگمه های پیراهنت باشم؟»نگاهت را از غروب آفتاب کنار ساحل کشاندی به سمتم.پرسیدی: «چرا دگمه های پیراهنم؟»رنگ نارنجی غروب با نسیمی که می وزید دست به یکی کرده بود تا تو را هر چه میتوانند زیباتر کنند.گفتم: «کاش دگمه ات شوم تا قلاب باشم برای در آغوش کشیدنت.»نفهمیدی. باز گفتم: «پیراهنت تو را در آغوش میکشد. دگمه اگر نداشته باشد تو را رها میکند. انگار افتاده است از بدنت. من دگمه اگر باشم، سفت میچسبمت. نمیگذارم بروی. هیچگاه نمیگذارم بروی.»لبخند زدی. گفتی:«میدانی من چقدر...؟»گفتم:«من بیشتر.»گفتی:«می مانم پیشت. تا ابد.»اشک ریختی. اشک میریزم. گریه میکنم. من دارم زار میزنم. چون دروغ گفتی آن روز. آن روزها، آن ماه ها. تنهایم گذاشتی با این دیوار ها. با این راهروهای تنگ و خالی. با این سرامیک های سرد و سفید.در این لباس دیوانه کننده. با این آدم های خشک متوهم. در این ساختمان بزرگ سفید.و من اینجا، در این وقت شب، تنها خمیده ام. تنهای تنها...تو دروغ گفتی. چون نماندی پیشم، تا ابد...</description>
                <category>پتریکور</category>
                <author>پتریکور</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 21:25:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نتایج تصمیم خداوند...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95527060/%D9%86%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%AC-%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF-c3iko2p9gmoc</link>
                <description>فرصتی نمانده است.بیا همدیگر را بغل کنیم.فردایا من تو را میکُشمیا تو چاقو را در آب خواهی شست.همین چند سطر،دنیا به همین چند سطر رسیده است.به اینکه انسان،کوچک بماند بهتر استبه دنیا نیاید بهتر است.اصلا،این فیلم را به عقب برگردان.آنقدر که پالتوی پوست پشت ویترین،پلنگی شودکه میدود در دشت های دور.آنقدر که عصا هاپیاده به جنگل برگردندو پرندگاندوباره بر زمین.زمین ...نه!به عقب تر برگرد.بگذار خدادوباره دست هایش را بشوید.در آینه بنگرد.شایدشاید تصمیم دیگری گرفت...&quot;گروس عبدالملکیان&quot;حتی آسمان هم سردرگم است. نمیداند که باید اشک بریزد یا لبخندی گرم بزند. پس فقط باد میوزد.شب است و من به آسفالت کف خیابان مثل آدامسی جویده شده چسبیده ام. چون کفش های کهنه ام نیز سردرگمند. نمیدانند که خیابان را بالا بروند یا پایین. دنبال کسی بگردند یا فقط چرخ بزنند. یا شاید، از پایم در بیایند، گوشه ای کز کنند، بند هایشان را در دهان بجوند، و رفت و آمد آدم ها را تماشا کنند.اگر نظر من را بخواهند، رک به آنها میگویم همچین غلظ بزرگی نکنید. بندهایتان را برای تماشای آدم ها زیر دندان، نخ کش نکنید. ارزشش را ندارند. اصلا ارزشش را ندارند.ناگهان که باد میوزد، کفش ها را هم به حرکت وا میدارد. من هم به کفش هایم اعتماد میکنم و آرام قدم میزنم.چشم هایم را میبندم. امشب هیچ بویی در خیابان نپیچیده و هیچ صدایی در هیچ گوشه ای به چشم نمیخورد. گفتم که، امشب همه سردرگمند.باد اما آرام صورتم را نوازش میکند. دستی به موهایم میکشد و لباسم را صمیمانه میتکاند. در کتابی خوانده بودم عشق مثل باد است. وقتی که باد میوزد، نوازشت که میکند. چه چیزی حس میکنی؟ باد را با تمام وجودت احساس میکنی اما نمیبینی. درست مثل عشق. چند صفحه بعد نوشته بود باد مثل خداوند است. به نظرم آمد که نویسنده ی کتاب تشبیه دیگری بلد نیست. هیچ خلاقیتی ندارد. خب، اشتباه میکردم. آن نویسنده، از هر کسی بیشتر تشبیه می‌دانست.چشم هایم را باز میکنم. خیابان سردرگم، جز من مهمان دیگری ندارد. چراغ ها برای خودشان سبز و قرمز میشوند. عابران پیاده را کنار چهار راه نگه میدارند. فریاد میزنند که داخل ورود ممنوع ها نشوید. من اما آرام خیابان را بالا میروم.ماه درست بالا سرم ایستاده است، یا شاید هم نشسته است و مرا نگاه میکند. پس من هم می ایستم، یا می‌نشینم تا او را نگاه کنم. او را با آن چروک های غم انگیزش. با آن چاله های افسانه وارش.جایی شنیده ام اگر با دقت به ماه نگاه کنی. یعنی اگر یک تلسکوپ بزرگ را برداری و به سمت ماه بگیری، میتوانی جای کفش های نیل آرمسترانگ را ببینی. با خودم فکر میکنم. اگر نیل آرمسترانگ، روی ماه بایستد و دقیق به زمین نگاه کند. یعنی تلسکوپی بزرگ را بردارد و به سمت زمین بگیرد چه چیزی را میبیند؟ مرا که در خیابانی ایستاده ام، یا نشسته ام و با او چشم در چشم شده ام؟احتمالا او از دیدن من غمگین شود. و تلسکوپش را سمت فرد دیگری بگیرد. او را که نگاه کند. خشمگین شود. تلسکوپش را بچرخاند. فرد دیگری را ببیند. بترسد. فرد دیگری ببیند. ناامید شود. فرد دیگر... فرد دیگر... و بعد تلسکوپش را از روی نفرت به سمت دیگری پرتاب کند، و با آن چشم های کوچکش زمین بزرگ ما را نگاه کند.چه چیزی میبیند؟ به نظرتان واقعا اقیانوس های آبی، جنگل های سرسبز و ابرهای سفید روی زمین را میبیند؟ فکر نمیکنم. او چیز های دیگری میبیند. او احتمالا چشم هایش را میبندد. رویش را از روی سطح زمین برمیگرداند. و میدود سمت همان چاله های افسانه ای و خودش را پرت میکند. درست مثل افسانه ها. به هر حال، احتمالا نیل آرمسترانگ دلیل قانع کننده ای داشته که از زمین به مقصد ماه فرار کرده بوده...من اما میترسم. از همه ی چیزهایی که میشود از دست آنها به ماه فرار کرد. از همه ی آدم هایی که روی زمین زندگی میکنند. نه. ناگهان میتوانم اشک بریزم. اشک بریزم برای آدم هایی که میترسند. بی دلیل گریه میکنند. لبخند های واقعی میزنند. کسی را در آغوش میکشند. بی صدا گوش میدهند. من میتوانم اشک بریزم برای آدم های معصوم. و چه کم پیدا میشوند این آدمها. اصلا آنها چه کسانی هستند؟ نمیدانم. اما اگر به یک باره کسی از آنها را ببینم، میدوم به سمتش. بغلش میکنم. دست های نرم یا چروکیده اش را آرام فشار میدهم. و همراه او فرار میکنم. دور میشوم از آدم ها. از بقیه انسان ها.خیابان حالا دیگر خالی نیست. دسته ای از مردم گوشه ای ایستاده و نشسته اند. اسلحه هایشان را روی زمین گذاشته اند. زیر کفش هایشان سرخ است. بوی خون بی مهابا سیلی میزند. صدایشان را نمیشنوم. اما آرام با هم سخن میگویند. نزدیکتر که میشوم، تازه به جمعیت آنها پی میبرم. همه شان با دست هایی خونین، روبروی هم یا کنار هم قرار گرفته اند. میترسم از آنها.باد میوزد. از گفتگویشان نمیترسم. از سکوتشان میترسم. از چیزی که درونشان خفته است. از آن آتشی که درونشان زبانه میکشد. باد صورتم را نوازش میکند. مرا دارد سوق میدهد به طرف آنها. ناگهان او را میبینم. کودکی که آن گوشه نشسته است. و صورتش خونی است. و اشک میریزد. و میلرزد. به سمتش حرکت میکنم. کنارش می ایستم. دست های نرمش را فشار میدهم. او را بلند میکنم. به هم نیم نگاهی کوتاه می اندازیم. و به یک باره میدویم. فرار میکنیم از آن آدمها. میدویم و دور میشویم. صدای قدم ها شدت میگیرد. نمیدانم چند نفر دیگر هم مثل من، دست کسی را گرفته اند و در حال دور شدن هستند. در حال دویدن. در حال فرار کردن. در حال فرار از دست انسان هایی که اسلحه هایشان را زمین گذاشته اند و با یکدیگر حرف میزنند. در حال دور شدن از کسانی که درونشان خشمی است، غضبی است که آتش میزند. که می کُشد.ما اما میدویم. به سمت بهار. در جهت باد. جایی که امیدواریم باد ما را نوازش دهد. و راهنماییمان کند. تا یکدیگر را در آغوش بگیریم.چون امروز احتمالا همان روزی است که کسی روی کره ماه، قبل از پریدن فریاد میکشد:&quot;جنگ تمام شده بود. حالا صلح است که آدم میکُشد...&quot;</description>
                <category>پتریکور</category>
                <author>پتریکور</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 20:21:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تن های تنها...</title>
                <link>https://virgool.io/SaintGeorge/%D8%AA%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-dxgepvv63wml</link>
                <description>تنهایی مثل باران استاز آسمان می آیداما از درون ما بالا میروداز اتاق هایمان بالا میروداز حرف هایی که نزده ماندهاز شب هایی که نگذشت...به قاب عکس ها میریزدروی عکس های نیمه خواندهروی دست های بی انگیزهو در سکوت خانه جا خوش میکند.تنهایی مثل باران استگاهی نرم و آرامگاهی سیلی ویرانگرو ما فقط نگاه میکنیمکه چگونه جهانِ درونمان خیس میشود.The Shawshank Redemption (1994)کسی بیاید چشم هایم را باز کند. انگشتانِ هر چند سردش را روی پلک های گرم و خیسم بگذارد و آرام آنها را باز کند.قول میدهم وقتی که چشم هایم را باز کنی، آرام و صمیمانه به تو نزدیک شوم، دست هایم را به سمتت حرکت دهم، ببوسمت، و سریع و محکم در آغوشت بکشم.میپرسی چرا سریع در آغوشت میکشم؟ چون اول نمیخواهم متوجه شوی که دارم اشک میریزم. اما کمی که شانه ات خیس شد، وقتی که دیگر نتوانستم بی صدا اشک بریزم، وقتی که گریه کردم، فریاد زدم، جیغ کشیدم، دیگر برایم اهمیتی ندارد که کسی صدایم را بشنود یا نشنود.آن لحظه مهم این است که من تو را دارم. تویی که مرا صمیمانه بیدار کرده ای و آغوش مرا پذیرفته ای. تویی که شانه ات را برای سرِ من، خالی کرده بودی.نمیخواهم اوقات تلخی کنم اما هیچ &quot;تو&quot;یی وجود ندارد. از ماه ها پیش که چشم هایم را به امیدِ دیدن رویا بسته بودم، کسی آنها را باز نکرده، کسی در آغوشم نگرفته، کسی به صدای احتمالا گرفته ام گوش نداده.میدانید دیگر... تنهایی است.تنهایی است که توهم می آورد، داستان میسازد و قصه مینویسد. بعد آرام، با لبخندی معصومانه کاغذهای داستانش را پاره پاره میکند و تکه های خرد شده ی آن را فوت میکند داخل پنکه ای که روبرویش روشن است.چشم هایم را به سختی باز میکنم. نفس عمیقی میکشم. بوی نم گرفتگی محکم میزند به بینی ام. هوا انگار خفه است و میخواهد مرا هم با خودش خفه کند. بدنم خیس شده است. لباس هایم خیس شده اند. چشم هایم خیس شده اند. اتاق اما انگار با آن سردرگمی آزاردهنده اش، مرا بلعیده است.پتو را کنار میزنم. از جایم بلند میشوم. لبه ی تخت می نشینم. هیچ چراغی روشن نیست.احتمالا کلید چراغ منتظرِ فشرده شدن است. پنجره شاید منتظر باز شدن است. پرده منتظر کشیده شدن است. آسمان طلوع را انتظار میکشد. عقربه ی کوچکِ ساعت، عقربه ی بزرگ را. من هم منتظرِ... من چیزی را انتظار نمیکشم.اما آرام از روی تخت بلند میشوم. در را بی صدا باز میکنم. از اتاق خارج میشوم. به خانه ی نیمه تاریک قدم میگذارم. چراغ ها را روشن میکنم. پرده ها را کنار میکشم. پنجره ها را باز میکنم. وارد اتاق خواهرم میشوم. کنار تختش می نشینم. انگشت های هر چند سردم را، آرام روی پلک های گرمش قرار میدهم. بیدارش میکنم.و من... و ما هردو، سریع و محکم یکدیگر را در آغوش میکشیم.</description>
                <category>پتریکور</category>
                <author>پتریکور</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 12:43:11 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>