<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Sana</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_95534735</link>
        <description>و قلم پر ز سکوت 
چه سخن ها که فریاد میزد</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:37:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3931353/avatar/LZTMZk.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Sana</title>
            <link>https://virgool.io/@m_95534735</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بد ها ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95534735/%D8%A8%D8%AF-%D9%87%D8%A7-jiml89z2lxc5</link>
                <description>آدم‌ها را دوست دارم. از تماشایشان لذت می‌برم، با شادی‌شان شاد می‌شوم و با غم‌شان غمگین. اما آن‌ها چه؟ چرا دوستم ندارند؟ چرا شادی‌ام دلگرمشان نکرد و غمم دل‌شان را نلرزاند؟ چرا موفقیت‌هایم برایشان تهدیدآمیز بود، نه الهام‌بخش؟ و چرا همیشه این احساسات تلخ را از نزدیک‌ترین‌هایم تجربه کردم؟با این‌همه، هنوز می‌خواهم دوستشان داشته باشم؛ می‌خواهم همچنان خوبی را در دل آدم‌های نه‌چندان خوب ببینم... اما این‌بار با فاصله. فاصله‌ای که نه برای من آزاردهنده باشد، نه برای آن‌ها ترسناک. فاصله‌ای امن برای حفظ دوست‌داشتن، بدون رنج کشیدن.</description>
                <category>Sana</category>
                <author>Sana</author>
                <pubDate>Tue, 20 May 2025 17:11:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه پرنده ی مهاجر...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95534735/%DB%8C%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1-ksxwhbdpzts1</link>
                <description>دیروز که خونه نبودم، باد و خاک شدیدی شروع شد. تو جلسه، همه‌ی حواسم پیش پنجره‌های اتاقم بود که باز گذاشته بودم؛ پیش رخت‌های خیسی که از روی بند جمع نکرده بودم؛ پیش چراغی که احتمالاً روشن گذاشته بودم و کلیدی که شاید تو کیفم نبود و جا گذاشته بودم.عادت داشتم… همیشه فراموش می‌کردم.مامان باید همیشه جورِ حواس‌پرتی‌های منو می‌کشید. احتمالاً اگه زودتر از من می‌رسید خونه، حسابی شاکی می‌شد.دو ساعت بعد، خونه بودم. در رو با کلیدی که تو کیفم بود باز کردم.وقتی وارد خونه شدم، یادم اومد درِ پنجره‌ها رو بسته بودم، چراغ‌ها رو خاموش کرده بودم و البته هیچ رخت خیسی هم روی بند نبود.یادم اومد که من، خیلی وقته قبل از خارج شدن از خونه، همه‌چیزو چک می‌کنم و فقط یه چراغو برای احتیاط روشن می‌ذارم.یادم اومد که خیلی وقته مامان از حواس‌پرتی‌های من شاکی نشده…بله، یادم اومد… من خیلی وقته تنها زندگی میکنم.</description>
                <category>Sana</category>
                <author>Sana</author>
                <pubDate>Mon, 07 Apr 2025 18:37:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آماده.... شروع!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95534735/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-i0v3trtazapb</link>
                <description>موضوع زنده بودن نیست، بلکه زندگی کردنه! شاید به همین دلیله که آدم‌ها برای زنده بودن تلاش می‌کنن، به امید اینکه شاید یه روزی، یه جایی، تو یه شرایط ایده‌آل‌تر زندگی کردنشونو شروع کنن. امشب، وقتی عقربه کوچک ساعت روی ۱۲ ثابت بشه و عقربه بزرگ‌تر کمی از ۱۲ بگذره، من ۲۱ ساله می‌شم.کوچیک‌تر که بودم، آرزو می‌کردم زودتر بزرگ بشم، هجده‌ساله بشم. فکر می‌کردم زندگی واقعی همون موقع شروع میشه. اما زندگی کردن من نه با رسیدن به سن هجده، نه حتی با دانشگاه رفتن یا عاشق شدن، شروع نشد. زندگی من با تنها شدن شروع شد. زمانی که یاد گرفتم از تنهایی، از با خودم بودن لذت ببرم. یاد گرفتم امروز رو زندگی کنم و برای لحظه‌اش، چه خوب و چه بد، شاکر باشم.پذیرفتم که آدم‌ها همیشه اونطور نیستن که به نظر می‌رسه و باید از هر کدومشون انتظار هر چیزی رو داشته باشم. اما این به معنی این نیست که دوستشون نداشته باشم. من نیاز دارم به دوست داشتن‌های بی‌قید و شرطی که این روزها کم‌تر و کم‌یاب‌تر از هر زمان دیگه‌ای شده. ولی لازمه دوست داشتن بقیه، عاشق خودت بودنه؛ بدون دلیل و  توقع.</description>
                <category>Sana</category>
                <author>Sana</author>
                <pubDate>Fri, 04 Apr 2025 16:06:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>