<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هانیه عدالتی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_95564839</link>
        <description>یادداشت و معرفی کتاب</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 19:53:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3111934/avatar/UGrwin.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هانیه عدالتی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_95564839</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قیدار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95564839/%D9%82%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-r6r7byu7muba</link>
                <description>به نام خداکتاب قیدار  داستان پهلوانی به همین نام است که گاراژ بزرگی در تهران دارد. داستان در تهران قدیم روایت می شود و کل داستان شرح جز به جز سبک زندگی قیدار است. قیدار جوانمردی است که در پی گمنامی است. او نماینده ی اسطوره های مثل پوریای ولی و جهان پهلوان تختی است.داستان کند پیش می رود و هدف اصلی آن بیان و زنده کردن ارزش های اخلاقی است.قیدارِ پهلوان، مرید روحانی صاحب نفسی به نام سید گلپا ست.  سخنان حکمت آمیز او در داستان زیاد نقل شده است. به عنوان نمونه؛ قیدار گوسفند ذبح شده ای را برای هدیه به او می‌دهد. اما او آن را به مسجد می فرستد تا بین مردم تقسیم کنند و به قیدار می گوید:«به همان قیاس که سفره قیدار باید کباب داشته باشد، سفره آخوند نباید کباب داشته باشد! کباب به سفره آخوند نمی خورد...خود کباب ایراد ندارد، لاکن بوی کباب از خانه آخوند ایراد دارد، برادر جان.» مرام قیدار این است که از آدم های طرد شده حمایت کند، در جایی از کتاب آمده؛ «آدمی که یک بار خطا کرده باشد و پاش لغزیده باشد و بعد هم پشیمان شده باشد، مطمئن تر است از آدمی که تا به حال پاش نلغزیده ... .... از آدم بی خطا می ترسم، از آدم دو خطا دوری می کنم، اما پای آدم تک خطا می ایستم. آدمی که یک بار خطا کرده باشد و پاش لغزیده باشد و بعد هم پشیمان شده باشد، مطمئن تر است از آدمی که تا به حال پاش نلغزیده ... .... از آدم بی خظا می ترسم، از آدم دو خطا دوری می کنم، اما پای آدم تک خطا می ایستم.آدمی که یک بار خطا کرده باشد و پاش لغزیده باشد و بعد هم پشیمان شده باشد، مطمئن تر است از آدمی که تا به حال پاش نلغزیده ... .... از آدم بی خظا می ترسم، از آدم دو خطا دوری می کنم، اما پای آدم تک خطا می ایستم.»این کتاب، برگزیده بخش داستان، بیست و یکمین دوره جایزه کتاب فصل در سال 1391 است.این معرفی را برای چالش مرورنویسی فراکتاب نوشته ام.</description>
                <category>هانیه عدالتی</category>
                <author>هانیه عدالتی</author>
                <pubDate>Wed, 14 Feb 2024 15:24:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چراغها را من خاموش می‌کنم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95564839/%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%BA%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-ccp6gwx8uxaa</link>
                <description>به نام خدااز همان شروع زندگی متأهلی، در خانه بودن و به قول خودم، آزاد بودن را انتخاب کردم. تا الان که پانزده سالی می گذرد، از انتخاب خودم راضی بوده ام. ولی گاهی پیش آمده که تردید کرده ام، خسته شده ام، خودم را در گرداب روزمرگی ها دیده ام. در نهایت گوشه ای نشسته ام و خودم را از بیرون نگاه کرده ام و دوباره مصمم تر از قبل در خانه مانده ام و بزرگ شدن بچه هایم را لحظه لحظه رصد کرده ام و از ثانیه های با هم بودنمان لذت برده ام. هیچ وقت عنوان زن خانه دار را دوست ندارم و در برگه های معرفی نامه، روبروی شغل، گزینه ی خانه دار را خط می زنم و به جای آن می نویسم؛ مادر! اگر شما هم چنین حسی دارید و اگر شب ها، قبل از خواب سری به آشپزخانه می زنید و بعد به اتاق خواب بچه ها می روید و روانداز آنها را چک می کنید و بعد چراغ ها را خاموش می کنید؛ خواندن کتاب «چراغ ها را من خاموش می‌کنم » برایتان جذاب خواهد بود.  داستان زن ارمنی به نام کلاریس در دهه ی چهل شمسی در شهر آبادان...بریده کتابچرا کسی به فکر من نيست؟ چرا کسی ازم نمی پرسه تو چی میخواهی؟” ور مهربان ذهنم پرسید “تو چی میخواهی؟” جواب دادم “میخواهم چند ساعت در روز تنها باشم، میخواهم با کسی از چيزهايی که دوست دارم حرف بزنم.” ور ایرادگیر مچ گرفت. “تنها باشی يا با کسی حرف بزنی؟”...!... پشه ای را که داشت می رفت توی دماغم تاراندم. اصلا چرا آمدم؟ چرا تهران نماندم؟ چون آرتوش استخدام شرکت نفت شد. چون آلیس در بیمارستان شرکت نفت کار گر...فت و چون مادر با آلیس آمد آبادان . مادر برای اینکه با آلیس باشد آمد آبادان یا برای این‌ که نزدیک من باشد؟ تا حالا چه کسی کاری را فقط برای من کرده؟ خودم در سی و هشت سالگی چه کاری را فقط برای خودم کردم؟ ... هوا داشت تاریک می شد. نه کسی می آمد نه کسی می رفت. سر چرخاندم طرف خیابان خودمان. باید بر می گشتم. از لا به لای شمشاد های دور حیاط ها چراغ های خانه ها را می دیدم که تک تک روشن می شدند. از تصور کارهایی که باید می کردم دلم گرفت. درست کردن شام، برنامه ریزی برای مهمانی پنجشنبه، بحث با آرمن که حتمًا جِد می کرد تا پنجشنبه شلواری را که مدت ها بود نشان کرده بود بخرم و از همه مهمتر دعوت از خانم سیمونیان . توی دلم گفتم: &quot;زنکه خودخواه متوقع . خیال می کند همه کلفت و نوکرش اند.&quot; کاش می شد به جای این همه که دوست نداشتم بکنم و باید می کردم، لم می دادم توی راحتی سبز و می فهمیدم مرد قصه ی « ساردو» بالاخره بین عشق و تعهد کدام را انتخاب می‌کند؟...! نویسندهزویا پیرزاد،  نویسنده ارمنی‌تبار اهل ایران است که سال ۱۳۸۰ با رمان چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم جوایزی همچون بهترین رمان سال پکا، بهترین رمان سال بنیاد هوشنگ گلشیری، کتاب سال وزارت ارشاد جمهوری اسلامی و لوح تقدیر جایزه ادبی یلدا را به دست آورد.این یادداشت را برای چالش مرورنویسی فراکتاب نوشته ام.</description>
                <category>هانیه عدالتی</category>
                <author>هانیه عدالتی</author>
                <pubDate>Tue, 13 Feb 2024 23:13:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب استانبولی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95564839/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%A8%D9%88%D9%84%DB%8C-gla8uyjglvs9</link>
                <description>به نام خدا نمی دانم دلیل اینکه من تاریخ و جغرافیا و اجتماعی را دوست نداشتم را گردن کسی بگذارم یا نه!؟ شاید درس ها جذاب بیان نمی شدند، شاید هم در راستای استعداد و علاقه مندی من نبودند. هر چه بود من و بیشتر همکلاسی هایم حس خوبی نداشتیم و اطلاعات ماندگاری به دست نیاوردیم‌. این روزها؛ کمبود اطلاعات عمومیِ من در برابر پسر نوجوانم بیشتر به چشم می آید. آن هم پسری که همیشه اطلس جغرافیا در دست دارد. مدتی است که با سفرنامه خوانی این جای خالی را پر می کنم. علاوه بر آن آشنایی با دنیای آدم های دیگر، برایم جذاب است‌‌. همراه با حلقه کتابخوانی مبنا، سراغ کتاب استامبولی منصور ضابطیان رفتم و بعد از پایان جمع خوانی، دیدار مجازی با آقای نویسنده داشتیم. مردی که زیاد سفر می رود و زیاد می نویسد. نویسنده، در این کتاب از استانبول می گوید و اطلاعات گزینشی از آن می دهد. اطلاعاتی که شاید با موتور جستجوی گوگل و حتی سفر به استانبول به دست نیاید. او در میان مردم ترکیه رفته و مدتی با آنها معاشرت داشته است‌. از سبک زندگی و تغذیه و تفریح و اعتقادات گرفته تا معماری شهر و تاریخ بعضی از مکانها که به ندرت در سفرهای توریستی به آنها پرداخته می شود؛ می گوید. منصور ضابطیان، استانبول را شهری میان سنتی چندهزارساله و مدرنیسمی اغراق شده، که گاهی در اروپای غربی هم نمی شود نمونه اش را دید، توصیف می کند‌. همچنین او زندگی نامه ی مختصری از آتاترک ارائه می دهد که برای من جالب بود.بریده کتاب”من یک کتاب به استانبول بدهکار بودم. استانبول نخستین شهری بود که مرا با جهانی فراتر از سرزمین خودم آشنا کرد و با من وارد مکالمه ای شد که به زندگی امروزم که با سفر معنا می شود، منتهی شده است. استانبول در بیست و هفت سالگی ام مرا به سوی خود فراخواند و نشانم داد که جهان شکل دیگری است. شرح آن نخستین سفر را در کتاب مارک و پلو مفصل نوشته ام و نمی خواهم دوباره آن قصه را تکرار کنم. از آن سال ها تا این سفر، بارها و بارها به استانبول سفر کردم اما هیچ وقت سفرم آن قدر طولانی یا آن قدر با فراغ بر بال نبود که بتوانم کتابی درباره آن بنویسم. درباره شهری که تصور میکنم ایرانی ها بیش از هر شهر دیگری ، خارج از مرزهایشان، به آنجا می روند و حتی کسانی که سفرروهای حرفه ای نیستند هم خاطره ای از آن را در کوله بار زندگی ذخیره کرده اند.با بهتر شدن اوضاع سفر پس از پاندمی کرونا، ترکیه جزو نخستین کشورهایی بود که مرزهایش را گشود و برای من که از آخرین سفر برون مرزی ام، دو سال میگذشت، بهترین زمان بود تا دینی را که بر گردن داشتم، در قالب این کتاب ادا کنم.اگر نگویم استانبول عجیب ترین شهری است که در زندگی دیده ام ، دستکم می توانم ادعا کنم که یکی از عجیب ترین شهرهایی است که به آن سفر کرده ام. شهری بینابین سنتی چندهزارساله و مدرنیسمی اغراق شده که گاهی در اروپای غربی هم نمی شود نمونه اش را دید. استانبول برآمده از تاریخی چندهزارساله است. تاریخی که در مقاطعی طولانی یک شکوه جهانی را نمایندگی میکرده و نشانه هایش را می توان در کوچه پس کوچه های امروز آن به راحتی دید.دروازه ای که فقط یک ارتباط جغرافیایی میان شرق و غرب نیست، آخرین ایستگاه فرهنگی تفکر شرق در ورود به اندیشه غربی هم هست و البته می توان در این جملات، جای شرق و غرب را هم باهم جابه جا کرد.&quot;این معرفی را برای چالش مرورنویسی فراکتاب نوشته ام.</description>
                <category>هانیه عدالتی</category>
                <author>هانیه عدالتی</author>
                <pubDate>Tue, 13 Feb 2024 22:57:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب ساحل تهران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95564839/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D8%A7%D8%AD%D9%84-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-yu2jjxio3jwj</link>
                <description>به نام خدا«ساحل تهران»، مجموعه ی پنج داستان کوتاه است. مجید قیصری در این داستانها به شیوه ای هنرمندانه، بدون شعار زدگی و حرفهای تکراری، به بازماندگان جنگ اشاره کرده است. در شرایطی که بیش از سی سال از جنگ گذشته و آنها در جامعه ی خود غریبه اند.در «ساحل تهران» مجید قیصری برای یادآوری جنگ و بازماندگان آن راه های حاشیه را انتخاب کرده است، همانطور که در کتاب «شمّاس شامی»، با بیان داستانی از زبان خدمتکار امپراطوری روم؛ به حقانیت عاشورا می رسد و در کتاب «سه کاهن» به ماجرای بعثت پیامبر اکرم(ص) می پردازد.از جذابیت های دیگر این مجموعه داستان، نقش پررنگ کودکان است. مجید قیصری با معصومیت و نگاه پاک و دقیق کودکان به ماجراها نگریسته است و نفوذ جنگ را در لایه ها و نسل های بعد نشان می دهد.عنوان کتاب، ساحل تهران است، اشاره به جایی در تهران نزدیک بهشت زهرا دارد که مرغان دریایی پرواز می کنند. خیلی ها این مرغان را دیده اند. مرغ هایی که از دریا جدا مانده اند، همچون نی هایی که از نیستان دور شده اند و جانبازی که از دوستان شهیدش و روزهای جنگ جدا شده است... .مجید قیصری نویسنده‌ی ایرانی است که داستان‌هایش را در موقعیت جنگ ایران و عراق روایت می‌کند. او موفق به دریافت جوایز معتبری چون جایزه‌ی مهرگان شده است.قیصری تجربه‌ی جنگ را مهم‌ترین دلیل نویسندگی‌اش می‌داند و در کتاب‌های خود از خاطراتش استفاده می‌کند.این معرفی را برای چالش مرورنویسی فراکتاب نوشته ام.</description>
                <category>هانیه عدالتی</category>
                <author>هانیه عدالتی</author>
                <pubDate>Mon, 12 Feb 2024 22:33:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب خمره</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95564839/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%85%D8%B1%D9%87-n98dkyreo8ea</link>
                <description>به نام خداهوشنگ مرادی کرمانی را به مجیدِ روزهای کودکی می شناختم. ولی چند ماهی است که پسر یازده ساله ام از مشتری های پر و پا قرص کتابهایش شده است. کتاب «خمره» را حسین قبل از من خوانده بود و هر وقت کتاب را دست من میدید به خودش افتخار می کرد! 😀داستان کتاب مربوط به جریان آب خوردن بچه های مدرسه ای در روستاست. این مسئله آنقدر برای ما ساده و پیش پا افتاده است که باور نمی کنیم اهالی روستایی چندین ماه درگیر آن بوده اند. روایت کتاب، ساده و دلنشین است. هنر نویسندگی هوشنگ مرادی کرمانی در این است که وقتی متن را می خوانی تمام تصاویر داستان در ذهنت زنده می شود. مدرسه ای را در دل یک روستای کوهستانی در سی، چهل سال پیش می بینی، همراه بچه ها مسیر طولانی خانه تا مدرسه را میروی و احساس می کنی که دست های تو هم از سرما دارد ترک می خورد. داستان از فقر و محرومیت  روستا می گوید، ولی در کنارش شیرینی های زندگی را هم نشان می دهد؛ در نتیجه بعد از نگرانی ها و غصه خوردن ها برای مدیر مدرسه و بچه ها و روستایی ها کتاب را با خیال راحت می بندی و احساس بدی نداری.این کتاب مناسب همه ی اعضای خانواده است از نوجوان تا بزرگسال می توانند کتاب را بخوانند و متناسب با خودشان برداشت متفاوتی داشته باشند.«خمره» موفق به دریافت جایزه‌ های بسیاری شده است و به زبان‌ های مختلف مانند انگلیسی، آلمانی، اسپانیایی، هلندی، فرانسوی، آلبانیایی، عربی و ترکی استانبولی ترجمه شده است.بریده کتابخمره شیر نداشت. لیوانی حلبی را سوراخ کرده بودند و نخ بلند و محکمی بسته بودند به آن. بچه ها لیوان را پایین می فرستادند، پر آب که می شد، بالا می کشیدند و می خوردند؛ مثل چاه و سطل. بچه هایی که قدشان بلندتر بود، برای بچه های کوچولو و قد کوتاه لیوان را آب می کردند. زنگ های تفریح دور خمره غوغایی بود. بچه ها از سر و کول هم بالا می رفتند. جیغ و ویغ و داد و قال می کردند و می خندیدند و لیوان را از دست هم می قاپیدند. آب می ریخت روی سر و صورت و رخت و لباسشان. گریه کوچولوها در می آمد، و سر شکایت ها باز می شد: -آقا..... آقا، اسماعیلی آب ریخت تو یقه من. آقا، احمدی نمی گذارد ما آب بخوریم. آقا.... این دارد نخ آبخوری ما را می کشد، می خواهد پاره اش کند.درباره‌ی نویسندههوشنگ مرادی کرمانی ،در سال 1323 در کرمان متولد شد. او در کودکی مادرش را از دست داد و پدرش نیز به دلیل بیماری عصبی امکان نگهداری از او را نداشت و مادربزرگ و پدربزرگش از او نگهداری کردند. او پس از اتمام تحصیلات ابتدایی و دبیرستان به تهران مهاجرت کرد و در رشتهٔ ترجمهٔ زبان انگلیسی تحصیلات خود را ادامه داد.همکاری با رادیو محلی کرمان آغاز فعالیت ادبی و شروع نویسندگی وی بود. تا زمانی که در سال 1353 کتاب قصه‌های مجید به چاپ رسید و با استقبال زیادی از جانب مخاطبین و منتقدین مواجه شد.این معرفی برای چالش مرورنویسی فراکتاب نوشته شده است.</description>
                <category>هانیه عدالتی</category>
                <author>هانیه عدالتی</author>
                <pubDate>Sun, 11 Feb 2024 15:29:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترجمه الغارات</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95564839/%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D8%A7%D9%84%D8%BA%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-rznadzt2tqak</link>
                <description>به نام خداحکومت امیرالمؤمنین «ع»  چهار سال و نه ماه طول کشید. در نیمه اول حکومت سه جنگ جمل و صفین و نهروان اتفاق افتاده است. بعد از جنگ نهروان تا زمان شهادت حضرت، بیش از دو سال و نیم طول کشیده است. این دوران به «غارات» معروف است. در این دوره معاویه تمام تلاش خود را برای گرفتن خلافت به کار بست. از شبیخون ها و غارت های مکرر گرفته تا جذب یاران امام با وعده ی پول و مقام. در این مدت امام همواره مردم را به جهاد فرا می خواندند و از آنها میخواستند پیش از آنکه دشمن به پشت در خانه هایشان بیاید با او بجنگند ولی مردم کوفه یا در برابر ایشان سکوت می کردند یا بهانه می آوردند و می خواستند جهاد را عقب بیندازند. ابراهیم بن محمد ثقفی کوفی از علمای بنام دوران غیبت صغری است. او رویدادهای این دو سال سخت را در کتابی با عنوان الغارات گردآوری کرده است.کتاب حاضر ترجمه ای روان و منسجم بر آن کتاب است.«الغارات»کتاب سختی است، نمی شود یک نفس خواند. گاهی باید کتاب را بست و آه کشید تا آتشی که غم غربت مولا بر جانت میندازد سبک شود. غمی که امیرالمؤمنین می گوید؛ «ای کاش مرگ من فرا رسد _که فرا خواهد رسید_ و میان من و شما جدایی بیبفتد، که من از همراهی با شما بیزارم.» گاهی باید کتاب را بست و ساعت ها  فکر کرد، به امام و انتظارشان از مردم، به مردم کوفه؛ مردمی که دو سالشان در جنگ گذشته و سختی زندگی و وعده ها و تهدید های معاویه اراده شان را سست کرده است.  مردمانی که گرفتار فتنه ی عظیمی شده اند و میانه ی حق و باطل سرگردانند. دسیسه های معاویه و منافقین بعضی از آنها را تا جایی می برد که قرآن ناطق را نمی بینند و کلام پیامبرشان که علی و حق همواره با هم اند را فراموش می کنند و امامشان را رها می کنند. گاهی باید کتاب را بست و دست ها را به آسمان بلند کرد و یا لیتنا کنا معک را زیر لب تکرار کرد و از شر فتنه ها به خدا پناه برد.بریده کتاب «ابوذر از رسول خدا (ص) نقل کرده است که آن حضرت فرمود: «مَنْ فَارَقَنِی فَقَدْ فَارَقَ اللَّهَ وَ مَنْ فَارَقَ عَلِیاً فَقَدْ فَارَقَنِی؛ هرکس از من جدا شود از خدا جدا شده است و هرکس از علی (ع) جدا شود از من جدا شده است.»«علی (ع) مُنذِر بن جارود را حاکم فارس قرار داد. او چهارصد هزار درهم مالیات از مردم جمع‌آوری کرد و آنها را برای خودش برداشت. امیرالمؤمنین (ع) او را به زندان انداخت. صعصعة بن صوحان پیش امام (ع) شفاعت کرد و در کار او به جد ایستاد تا توانست او را از زندان آزاد کند.»بعضی به این کتاب عنوان مقتلِ الغارات داده اند و توصیه کرده اند به یک بار خواندن اکتفا نکنید.این معرفی برای چالش مرورنویسی فراکتاب نوشته شده است.</description>
                <category>هانیه عدالتی</category>
                <author>هانیه عدالتی</author>
                <pubDate>Sun, 11 Feb 2024 12:14:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب پیامبر بی معجزه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95564839/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D9%87-qlcizbd6qpdz</link>
                <description>به نام خدا« پیامبر بی معجزه » نوشته محمد علی رکنی؛ داستان سید حمید، طلبه جوانی است که به همراه همسرش برای روضه خوانی راهی روستایی در سیستان می شوند که در راه توسط اشرار دزدیده می شود. او مدتی در دست آنها گرفتار است. در این موقعیت او مدام با خودش و شک و تردیدهایش درگیر است. « پیامبر بی معجزه » نوشته محمد علی رکنی؛داستان سید حمید، طلبه جوانی است که به همراه همسرش برای روضه خوانی راهی روستایی در سیستان می شوند که در راه توسط اشرار دزدیده می شود. او مدتی در دست آنها گرفتار است. در این موقعیت او مدام با خودش و شک و تردیدهایش درگیر است. راه همسرش برای روضه خوانی راهی روستایی در سیستان می شوند که در راه توسط اشرار دزدیده می شود. او مدتی در دست آنها گرفتار است. در این موقعیت او مدام با خودش و شک و تردیدهایش درگیر است. ابتلائات و خصوصیات اخلاقی حمید به صورتی بیان شده بود که مدام دلت میخواهد خودت را جای سید حمید بگذاری و گویی با او همزاد پنداری داری. پیش از این اتفاق، سید حمید همیشه به دنبال «راه» می گشته و تلاش می کرد راه درست را پیدا کند. شاید به همین دلیل طلبگی را انتخاب کرده بود. سید حمید در این مسیر گرفتار موانعی بود مثل همه ی ما... موانعی مثل عجب و ریا و تکبر و ترس...دزدیده شدن توسط اشرار  به همراه خوف و وحشتی که در ذهن همه ما از عبدالمالک ریگی و داعش و...  وجود دارد، او را به عمیق ترین نقطه ی ترس می اندازد و این افتادن باعث می شود که او بلند شود و بر ترس هایش غلبه کند. اتفاقات دیگری نیز در این مسیر می افتد، یک به یک موانع را از سر راه او بر می دارد و باعث خودشناسی او می شود. سید حمید، قبلاً مرید استادی بوده است،  که در این شرایط، مدام حرف ها و رفتار او را به یاد می آورد.در نهایت سید حمیدِطلبه ی جوان، در مسیر هدایت قرار می گیرد.«الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا»شیوه ی نگارش نویسنده که همزمان از حال و آینده، از حالت درونی و حالت بیرونی شخصیت اصلی می نویسد بسیار جذاب است. این شیوه در  کتاب «سنگی که نیفتاد» آقای رکنی بیشتر است.نویسنده، فلسفه دین و ادبیات نمایشی خوانده است و با آیات و روایات و مثنوی معنوی آشنایی دارد که این مسئله در متن کتاب محسوس است. او در مصاحبه ای گفته بود که «پیامبر بی معجزه» کلنجاری با مقوله ی ترس و ایمان است.بریده کتاب_ کاش مانتوِ آبی نپوشیده بود.ادامه حرفش را فکر می‌کند که کاش لعیا زشت بود. کاش پیر بود.لعیا دمِ حرکت خودش را در آینه پشت آفتابگیر ماشین برانداز کرد. لب‌ها را کمی به هم مالید و گفت: «نمی‌خواد با عبا و عمامه پشت ماشین بشینی.»گوش نکرد. حالا فکر می‌کند اگر نپوشیده بودم از ریشم می‌فهمیدند؛ از یقه پیراهنم. یا درِ صندوق‌عقب را که باز می‌کردند، عبا و عمامه را می‌دیدند.همین‌که پا روی ترمز گذاشت، ماشین شد تله و سیّد و لعیا شدند دو صید مفت و مجانی افتاده در دام. جرئت تکان‌خوردن نداشتند. خیره مرد غول‌پیکری بودند که با سینه‌ای ستبر، فاصله بغل جاده تا ماشین را تند قدم برداشت و با تحکّم گفت: «پیاده شین.»سیّد که پیاده شد مرد از زیر پارچه سفید داد زد: «هوی قادر، از بخت روزگار ببین چی گیرمان آمده!»قادر که تمام حواسش به جاده بود، زیرچشمی نگاهی به عمامه سیاه حمید کرد و گفت: «بندازش بالای ماشین.»این معرفی برای چالش مرورنویسی نویسی فراکتاب نوشته شده است.</description>
                <category>هانیه عدالتی</category>
                <author>هانیه عدالتی</author>
                <pubDate>Sun, 11 Feb 2024 00:22:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب ویولون زن روی پل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95564839/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%88%DB%8C%D9%88%D9%84%D9%88%D9%86-%D8%B2%D9%86-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%BE%D9%84-dejyyaxzaf4w</link>
                <description>.به نام خداکتاب که به دستم رسید، از روی اسم کتاب «ویولون زن روی پل» اصلا نمی توانستم حدس بزنم کتاب در مورد چیست، وقتی دیدم روی جلد کتاب، بالای نام نویسنده، آقای خسرو باباخانی، نوشته روایت سفری از ظلمت به نور، با خودم گفتم احتمالا داستانی با درون مایه ی دفاع مقدس هست.صفحه اول، پیش از شروع روایت کادری با عبارتِ دست‌نویس از نویسنده بود. خلاصه ی آن این بود که نویسنده‌ی کتاب، برای نجات افرادی که مثل خودش گرفتار مواد مخدر هستند از آبرویش گذشته و تجربه خود را نوشته است. باورم نمی شد، راستش کتابی از آقای باباخانی نخوانده ام ولی ایشان را به عنوان نویسنده ی معروف می شناسم، حتی می توانم چهره شان را هم در ذهنم مجسم کنم. با خودم می گویم احتمالا برای ملموس شدن داستان این را گفته اند. چند صفحه ای می خوانم، خیلی واقعی نوشته شده است. با کنجکاوی زیاد سراغ گوگل می روم و میبینم جلسه رونمایی کتاب برگزار شده و او در جلسه به همراه، همسرش، حضور داشته و انگار کتاب رمان و داستان نیست، بلکه روایتی از حقیقت تلخ است.کتاب را جدی تر شروع می کنم، توصیفات ناب و ملموس من را با راوی همراه می کند، به گونه ای که با او بغض می کنم و درد می کشم، احساس می کنم قلبم از خواندن حجم زیاد درد و غم انسانی مچاله شده است.خسروِ روایت، انسانی فرهیخته است، مهربان است و درد را می فهمد. مهمتر از همه رابطه ی زیبای او با همسرش طاووس است که او را ماه طاووس صدا می زند و در مکالمات روزمره شان، دورت بگردم و دردت به سرم تکرار می شود. ماه طاووس، خسروِ بدون اعتیاد را می بیند و اعتیاد را تنها لکه ای بر دامن پاک و مهربان خسرو می داند و با فداکاری و مهربانی اش،  تلاش می کند تا آن لکه پاک شود. در کتاب از سیاست های غلط دولت برای ترک اعتیاد و آزارِ مأمورانِ آموزش ندیده ای که شأن انسانی این افراد را نادیده گرفته اند و پزشکانِ سودجو، هم مثال های تاسف بار زیادی آورده شده است. در نهایت خسرو به کمک گروه های مردمی و  NGO موفق به رهایی می شود. پس از آن خسرو با خود و خدایش عهد می کند تا چهل نفر را مانند خودش به رهایی برساند که شرح حال چند نفر از آن آنها را در ادامه کتاب می آورد.قلم زیبا و توانمند آقای باباخانی، آن را از روایت مستند تبدیل به داستان جذابی کرده که خواننده را مشتاق خواندن و پیگیری کتاب می کند.اولین دستاورد من با خواندن کتاب، تغییر نگاهم نسبت به انسان های گرفتارِ اعتیاد است. پیش از این، آنها را انسان های خودخواهی می‌دیدم که با دست خویش، خود و خانواده و اطرافیانشان را  به سمت بدبختی می کشند. ولی امروز می دانم که شاید اگر چند قدم اول را به اختیار رفته اند ولی دیگر توان بیرون آمدن از این باتلاق را ندارند. و برای رهایی از اعتیاد اراده ای فراتر از آنچه ما آن را اراده می دانیم نیاز است.شاید به نظر برسد که کتاب « ویولون زن روی پل» مناسب افرادی است که به گونه ای سر و کار با اعتیاد دارند. ولی به نظر من، این کتاب مناسب همه ی انسانهاست تا به شناخت بهتری از انسان و رنجِ او و ظرفیت های او برسند.حلقه کتابخوانی مبنا، جلسه ای با آقای باباخانی داشتند. او می گفت تا الان که حدود شش ماه از چاپ کتاب گذشته، بیش از سیصد نفر از او درخواست کرده اند که برای ترک اعتیاد آن ها را راهنمایی کند.این معرفی را برای چالش مرور نویسی فراکتاب نوشته ام.</description>
                <category>هانیه عدالتی</category>
                <author>هانیه عدالتی</author>
                <pubDate>Sat, 10 Feb 2024 23:58:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب خاتون و قوماندان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95564839/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%86-%D9%88-%D9%82%D9%88%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-mgexokedi65m</link>
                <description>کتاب خاتون و قوماندانمأمورهای حکومتی به خانه ی ملا توسلی می ریزند و ویکی از پسرانش، به نام محمد امین توسلی را کتک می زنند و با خودشان می برند. بدون هیچ دلیل و جرمی. بدون هیچ نشانه و مدرکی. علیرضا آن زمان پنج شش ساله بوده. محمد امین مثل همه ی مردان افغان کار می کرده و زن و زندگی داشته و سه بچه. پدر و مادر پیرش به هر دری می زنند،  ولی بی جواب می مانند. مردم روستا هم انها را به باد طعنه و و تهمت می گیرند که معلوم نیست پسرتان چه بی ناموسی و خلافی کرده که این جوری بندی اش کردند و بردند و اثری از اثارش نیست. مردم روستا ارتباطشان را با توسلی ها قطع کردند و خانواده ی محمد امین آواره شدند. توسلی ها با این زخم زبان ها و طعن ها تا سال ها درگیر بودند. تا اینکه بعد از سی و چند سال، اواخر پاییز 93، خبری در فیس بوک پیچید و خانواده ی مهاجران را به هم ریخت. زنی که در زندان کابل، زندان بان بوده و اکنون در اروپا به سر می برد؛ لیستی از افرادی که زنده به گور شده بود را منتشر کرد. یکی از افراد لیست، محمد امین توسلی ولد محمد حسین بود و چند ستون بعد جرمش را نوشته بود: خُمِینیست! نور به قلب توسلی ها ریخت و خون تازه در رگ هایشان دویده بود. محمد امین به خاطر تعلق به امام خمینی ربوده شده و در یک گور دسته جمعی به شهادت رسیده بود.&quot;کتاب «خاتون و قوماندان» از شهید علیرضا توسلی می گوید. او یکی از سربازان خمینی است که با رویکرد جهان وطنی همیشه در آرزوی مبارزه با استکبار و کمک به مستضعفان جهان است. قوماندان در زبان افغانستان به معنی فرمانده است. علیرضا از وقتی که خود را می شناسد در جبهه ی جهاد است. زمانی در لباس مجاهد در برابر روس ها می ایستد و از خاک خویش دفاع می کند؛ بعد از آن همپای رزمندگان ایرانی به دفاع از انقلاب اسلامی در برابر بعثی ها بر میخیزد. آخرین جبهه ی او سوریه است؛ در لباس مدافعان حرم و قوماندان تیپ فاطمیون.  در این کتاب، مریم قربان زاده ما را پای خاطرات ام البنین حسینی که همسرش او را خاتون می نامد می نشاند. در همان صفحه ی اول کتاب، اولین تلخی زندگی او را می چشیم. زمانی که خانواده و هم ولایتی هایشان به خاطر حمله ی روس ها و نا امنی مجبور می شوند زندگی شان را در بقچه ای بپیچند و از سرزمین مادریشان دل بکنند. خاتون با سختی های زندگی مهاجران بزرگ می شود. کودکی اش با ترس بازگردانده شدن به کشور ناامنشان در کنار تنگدستی وفقر می گذرد و نوجوانی اش را با حسرت ادامه تحصیل می میگذراند.زمانی که با علیرضا توسلی ازدواج می کند، جلوه های دیگری از زندگی پر از فراز و نشیب به آنها رخ نشان می دهد  علیرضا، مرد کاملی است و خاتون در کنار او رشد می کند ولی او مرد خانه نشستن نیست و بیشتر زندگی اش را در جهاد می گذراند و در این مدت بار زندگی بر دوش خاتون است.  خاتون، قوماندان را بدون هیچ فیلتری به ما نشان می دهد. ازدغدغه ها و اعتقادات قوی و محکمش می گوید. خاتون از همسرش یک موجود مقدس نمی سازد و همه ی جزئیات را بدون هیچ پرده پوشی می گوید. شهید توسلی بعد از ماجرای یازده سپتامبر و تشکیل حکومت جدید در افغانستان، از آنجا کناره می گیرد. به ایران می آید و کارگری می کند. او که در میدان نبرد خستگی ناپذیر است به دلیل مشکلات تنفسی و ترکش هایی که در بدنش دارد، به راحتی از پس این کار بر نمی آید. حتی مدتی به امید شرایط بهتر به افغانستان می روند ولی اوضاعشان بهتر نمی شود. گاهی چنان عرصه بر آنها تنگ می شود که همراه خاتون پشت چرخ خیاطی می نشیند. این دوره هرچند برایشان سخت و ملال آور است ولی خاتون خوشحال است که قوماندان را در کنار خود دارد.هنوز خبر نا امنی های سوریه به همه جا نرسیده که قوماندان دست به کار می شود. رفقای قدیمی اش راجمع می کند و گردان فاطمیون را تشکیل می دهد. علیرضا که حالا به ابوحامد معروف شده به سوریه می رود و باب جدیدی از سختی ها به روی آنها گشوده می شود. نبودن همسر و زخم زبان ها و کنایه های اطرافیان. در جایی از کتاب از زبان خاتون چنین می خوانیم. &quot;بارها این سخن علیرضا را برای خودم و آنها تکرار می‌کردم که ما در سه جبهه می‌جنگیم: «جنگ اول با خودمان است که هوای نفس را بکشیم و از تعلقات دنیا دل بکنیم؛ جبهه ی دوم جنگ با مزدوران اسرائیل و آمریکاست و جبهه ی سوم اینجاست؛ در شهر و کوچه و خانه‌های خودمان که به مردم ثابت کنیم ما برحقّیم و برای خدا می‌رویم». تأکید علیرضا این بود: «قِسم سوم جنگ، سخت‌تر است». من داشتم در جبهه ی سوم می‌جنگیدم، بدون آنکه فَیر کنم یا جراحت بردارم.»&quot;در کنار داستان کتاب، اندکی با شرایط افغانستان و کلمات دری و رسومات زیبایشان آشنا می شویم. از جمله پر کردن کفش عروس از گندم و برنج برای برکت زندگی، آش کُچه و رد کردن نوزاد از ریسمانی که چهل دانه ی نخود و گندم دارد؛ زمانی که برای اولین بار پا به کوچه می گذارد. سنت زیبای «راه خانه» که شبیه پاگشا کردن نوعروسان است ولی برای مسافران و خانواده های عزادار است و فامیل به نوبت آنها را دعوت می کنند. این رسم زیبا که بر اساس سنت نبوی است، دقیقا بر خلاف آن چیزی است که امروزه بر آن پایبندیم. حسن سلیقه ی نویسنده در آوردن نامه ها و خاطره ها در جای جای کتاب ستودنی است.  هرچند مهاجرت و سختی های معاش شرایط تحصیل را برای خاتون و قوماندان محدود می کند؛ ولی قلم زیبا و تسلط به شعر گاهی خواننده را متحیر می کند که این، نشان از استعداد بالای آنها و فرهنگ غنی افغانستان دارد.نکته ی دیگری در یکی از نامه های شهید در سال هشتاد، توجه مرا به خود جلب کرد. این نامه مربوط به زمانی است که او در افغانستان درگیر جنگ بوده است. عِرق و تعصب این غیور مردمان به ایران و ایرانی را اینجا به وضوح می توان دید. در این ابتدای نامه چنین آمده است: &quot;ساعت دوازده شب است. بازی تیم ایران و بحرین را همین الان از رادیو گوش می کنم. ایران یک بر سه از بحرین عقب مانده که این باعث اختلال حواس من شده است.&quot; کتاب «خاتون و قوماندان»، شهید علیرضا توسلی را از منظر همسرش به ما معرفی می کند و سبک زندگی اش را می گوید. قطعا ابعاد دیگری از شهید برای ما نا شناخته است. خواندن این کتاب ما را مشتاق تر می کند تا او را بیشتر بشناسیم.این معرفی برای چالش مرورنویسی فراکتاب نوشته شده است.</description>
                <category>هانیه عدالتی</category>
                <author>هانیه عدالتی</author>
                <pubDate>Sat, 10 Feb 2024 00:02:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنایت و مکافات</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95564839/%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%81%D8%A7%D8%AA-eo8lftfedyho</link>
                <description>کتاب جنایت و مکافاتکتاب جنایت و مکافاتبه نام خدا«جنایت و مکافات» اولین کتابی است که از داستایوفسکی خوانده ام. کتاب قطور بود، خواندنش صبوری می خواست؛ اوایلش جذاب نبود، از سر اجباری که برای خودم گذاشته بودم که نباید نیمه کاره رهایش کنم تا آخر خواندم. گاهی کتاب را می خواندم و گاهی در حین کارها صوتی اش را گوش می دادم. ظاهر داستان یک ماجرای تکراری بود، پسر دانشجویی به خاطر فقر پیرزن نزولخواری را می کشد. ولی داستایوفسکی با قدرت قلمش و تسلطش به روانشناسی، لایه های زیرین ماجرا را نشان می دهد. تا نیمه‌ی اول آدم های زیادی وارد داستان می شوند و هر کدام قصه ای دارند، در ظاهر به نظر می آید که ارتباطی با جریان اصلی ندارند ولی در آخر خیلی هنرمندانه همه وارد ماجرا می شوند. کتاب که تمام می شود احساس می کردم شخصیت ها را سالهاست که می شناسم.فئودور داستایوفسکی از جمله مهم‌ترین نویسندگان قرن نوزدهم بود که با کتاب‌هایش تأثیری ژرف بر ادبیات روسیه و جهان گذاشت. کتاب «جنایت و مکافات» نخستین اثری بود که نام داستایوفسکی را در مقام یکی از نویسندگان بزرگ ادبیات روسیه بر سر زبان‌ها انداخت. پس از آن هر چه از او به انتشار رسید با استقبال فراوان و واکنش‌های متعدد مواجه شد.او فرزند دوم خانواده داستایوفسکی در ۱۱ نوامبر۱۸۲۱ به دنیا آمد. پدرش پزشک بود. در ۱۸۳۴ همراه با برادرش به مدرسهٔ شبانه‌روزی منتقل شدند و سه سال آنجا ماندند. امتحانات ورودی دانشکدهٔ مهندسی نظامی را درسن پترزبورگ با موفقیت پشت سر گذاشت و در ژانویهٔ ۱۸۳۸ وارد دانشکده شد.در ۱۸۴۳ با درجهٔ افسری از دانشکدهٔ نظامی فارغ‌التحصیل شد و شغلی در ادارهٔ مهندسی وزارت جنگ به دست آورد. تا تابستان ۱۸۴۴ سهم ارث پدری‌اش به خاطر ولخرجی‌های مختلف به اتمام رسید. اوژنی گرانده اثر بالزاک را ترجمه کرد و در همین سال از ارتش استعفا کرد. در زمستان ۱۸۴۴–۱۸۴۵ رمان کوتاه بیچارگان را نوشت که بدین وسیله وارد محافل نویسندگان رادیکال و ساختارشکن بزرگ در سن پترزبورگ شد و برای خود شهرتی کسب کرد.جنایت و مکافات بارها به فارسی ترجمه و منتشر شده‌است. ا. لال‍ه‌زاری، مهری آهی ، پرویز شهدی ، اصغر رستگار، احد علیقلیان ، حمیدرضا آتش‌برآب، احمد بانپور و لوبا روایی‌نیا از جمله مترجمان این رمان به فارسی بوده‌اند. ترجمه ی اصغر رستگار از ترجمه های معروف است.این معرفی برای چالش مرورنویسی فراکتاب نوشته شده است.</description>
                <category>هانیه عدالتی</category>
                <author>هانیه عدالتی</author>
                <pubDate>Fri, 09 Feb 2024 21:18:02 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>