<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زاگرس نشین</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_95713192</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-29 09:35:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1864283/avatar/nwmlH3.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زاگرس نشین</title>
            <link>https://virgool.io/@m_95713192</link>
        </image>

                    <item>
                <title>وقتی زنی ساز می نوازد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95713192/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%B2%D9%86%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF-gji7btueu1mt</link>
                <description>خشک چوبی خشک سیمی خشک پوستاز چه می آید این آوای دوستوقتی زنی ساز می نوازد ،وقتی زنی ساز مینوازددنیا در سکوت فرو میرود وکنجکاوانه گوش می‌دهد تا ببیند او چه خواهد نواختساز زدن زنها ، مثل فلسفی فکر کردن آنهاست! گاهی دنیا در دایره ای به قطر یک دف کوچک می‌شود و یا به اندازه تار تنبوری نازکو در دستان و انگشتانی که با ناخن هایی که به رنگ سرخ آتشی نقاشی شده اند ،به بازی گرفته میشودرقصان میشودو شاید هر ضربه ای به دف زلزله ای در آن طرف دنیا بپا کندطوفانی شود در اقیانوسسیلابی در دشتسونامی شود در خلیج جزیره ای دورکه ساکنانش از علت آن بی خبرندو از خدایی که از ههمه چیز بی خبراست گلایه میکنند !! پس ای نگارای زیبای منانگشتان خویش رابر دل دف عاشقانه بزن تا از مرجانهای رنگارنگ کف دریاتا لاله های واژگون در دامنه دشت هادر نوازش نسیم کوهسارمستانه به رقص آیند ...</description>
                <category>زاگرس نشین</category>
                <author>زاگرس نشین</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jun 2026 09:50:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فردا خواهم آمد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_95713192/%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%A2%D9%85%D8%AF-wvruerfaympb-wvruerfaympb-wvruerfaympb</link>
                <description>فردا خواهم آمدآری فردا خواهم آمدفردای شبی که با مهتاب به سحر رسیده باشیمفردا خواهم آمدفردای شبی که بوی خاک نمناک از نم نم باران تمام تابستان را پر کرده باشدآریفردا خواهم آمدفردای شبی که فریاد یک عاشق در سکوت سیاهش خاموش شده باشد .فردای شبی که از دفتر شعرت تنها یک برگ مانده باشد و آن برگ آغاز فصل تازه ای از عشق باشدنه فصل پاییز که بهاری دل انگیزو چون خاک خواهم شد برای یک دانه بذر ، بذری که بی تاب روئیدن است .چون آب خواهم شد برای نیلوفرتشنه دریایی خواهم شد برای یک کشتیساحلی خواهم شد برای دریایی خروشانآری فردا خواهم آمدفردای شبی که تا صبحش در رویا باشیماگر فردا هم یک رویا باشد !من در رویا هم بسوی تو خواهم آمدوو آغوشم را برویت می گشایم و تمام دلتنگی هایت را به جان می آمیزم و در خود غرق خواهم کرد و آنگونه این قلب بی تاب را به تنور سینه ام خواهم فشرد ، چون آن موجی خروشان که به ساحل رسیده باشد .آری فردا خواهم آمدو بگذار وبگذار یکی شویم بگذار آفتاب بر ما بتابد و بسوزاند و بگریدبگذار زمین و آسمان ، دشت و درختان و سبزه ها همه بگریندو آنها تنها شاهدان اشکهایمان باشند !بگذاربگذار ضیافتی از اشکها بر پا کنیم وآسمان بباردباران بیایدو ما زیر باران باشیم ،دستی در دست همو دستی در تمنای باران و چشمانی که فقط به چشمهای تو دوخته شده باشدو لبهایی که جرعه جرعه سیرابت گردانند ،همان لبهایآغشته به باران را آری فردا خواهم آمدو تا آن روز پرواز گنجشکها را بخاطر بسپار...و تا آن روز پرواز گنجشکها را بخاطر بسپار.....</description>
                <category>زاگرس نشین</category>
                <author>زاگرس نشین</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 12:30:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>