<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های باران</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_96256562</link>
        <description>آدما واسه من پر از لحظه ان، از هر کسی جزییاتی درونم جا مونده اونایی که هستن کسایی که رفتن.
 یه تیکه «نشون» به یادگار، از وجودشون همیشه تو قلبم زنده است .</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:25:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/499739/avatar/PQNYWp.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>باران</title>
            <link>https://virgool.io/@m_96256562</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شنبه دوم خرداد ماه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96256562/%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D9%87-ogt5cnamieys</link>
                <description>..من آدم محتاطیمهنوز که هنوزه از خیابون که می‌خوام رد بشم از عابر پیاده میرم .دوم خرداد دم مترو اومدم سوار اوتوبوس بشم که یه پراید سیاه زیرم گرفت هنوز باورم نمیشه من تصادف کردم.اینقدر سرعت راننده بالا بود که شیشه کامل خورد شد و من از این سمت خیابون کامل پرت شدم اون طرف اگه فقط یکم فرمون کوفتی رو کج کرده بود به من نمی‌خورد اگه اینقدر سرعتش زیاد نبود کمتر آسیب دیده بودم .من هیچی از شنبه یادم نمیاد جز اینکه دستامو گرفتم جلوی سرم و سرمو جمع کردم توی پاهام مامانم میگه هزار بار سوال پرسیدی که کجام چی شده راستش هنوزم توی شوکم چون یادم نمیاد هم بدتره هی فکر میکنم بهش که یه چیزی بفهمم ولی خب ...یه نفر که اونجا بوده می‌گفت اینقدر سرعت آمبولانس کم بود که ما گفتیم هرکسی توی این آموبلانسه مرده تا الان :)زانوی پای راستم خورد شده ،پوست کمرم رفته و نقطه به نقطه بدنم کوفته است یه شب تا صبح توی اتاق عمل بودم خود عمل که بیهوش بودم ولی بعدشامان از بعدش تا چهل دقیقه بعد یادشون رفته بود پمپ دردی که بهم وصله رو باز کنن و به خودم میپیچیدم میله تخت رو فشار میدادم و گریه میکردم تازه پرستار از راه رسید که ای وای این چرا بسته است :)از بعدشم حالت تهوع سرگیجه شدید داشتم جوری که به عالم آدم التماس میکردم یه کاری برام بکنن . الانم روزی چند بار از درد گریه میکنم بهونه میگیرم یه کلمه رندوم می‌شنوم و گریه میکنم :)تازگی ها خواب دیدم یه پرنده سیاه مرده توی دستامه غریب بود من همینجوری خواب خوبی نداشتم همیشه کابوس می‌دیدم و فراری بودم از خوابیدن الان خیلی بدتر شده بیشترین زمانی که خوابم یک ساعته بعدش از درد بیدار میشم ،توی بیمارستان که اوضاع عجیب تر هم بود وقتی تازه خوابم برده بود نصفه شب پرستار پشت در اتاق با دوست پسرش دعوا میکرد .سه چهار باری هم با آمبولانس جا به جام کردن از یه بیمارستان به یه بیمارستان دیگه واسه عمل از اونجا به خونه از خونه به پزشک قانونیتجربه عجیبیه از همون تجربه های نخواسته است که متنفرم ازشون .غذا خوردنم درامای خودشو داره فکم سمت راستم کبوده و فشارم پایینه یا نمیتونم چیزی بخورم یا مجبورم توی‌ چند ساعت یه مقدار کمی از غذا رو بخورم .هر روز هم باید آمپول بزنم من کل زندگیم تا میتونستم دکتر نمی‌رفتم که آمپول واسم ننویسه الان هر روز استرسشو دارم نمی‌دونم چرا از بچگی اینقدر از آمپول میترسیدم .زیاد نوشتم امیدوارم اذیت نشید از خوندنش سعی کردم با نوشتن افکارمو آروم کنم .من خیلی از این جمله استفاده نمیکنم ولی دعا کنید برام :)</description>
                <category>باران</category>
                <author>باران</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 09:10:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همنوایی شبانه ارکستر چوب ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96256562/%D9%87%D9%85%D9%86%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%DA%86%D9%88%D8%A8-%D9%87%D8%A7-ybb9kgawwspx</link>
                <description>...کمالگرایی وحشناکه .اخیرا حرف زدن هم واسم ترسناکه هی با خودم کلنجار میرم تا حرف هامو نزنم بیشتر سوکت کنم و فشار روانیش هم به طبع واسم پیچیده تر میشه .نمی‌دونم چرا این چیزا رو به خودم تحمیل میکنم شاید فکر میکنم اینجوری آسون تر بگذره .گریه هم نمی‌کردم ،از تاریخ سی فروردین که یه اتفاقی واسم افتاده بود و باید گریه میکردم جلوی بغضمو گرفتم تا یکی دو روز پیش رسیدم باشگاه و بوم سر یه اتفاق رندوم و مسخره دیگه نمی‌تونستم خودمو کنترل کنم تا چند ساعت چشمام پر از اشک میشد و به لیوان آب و مخفیگاهی پناه می‌بردم که کسی متوجه من نشه .ته دلم بدمم نمیومد بشینم زار زار گریه کنم و چند نفری هم آرومم کنن ولی خب ..سر کلاس موقعه تراشیدن چوب یادم رفت کجام بوی چوب کاج ، اون لحظه ای که داری از یه شکلی به یه شکل دیگه تراشش میدی و هرچند ابتدایی باشه حس خلق داری همه اینا باعث شد فکر کنم چقدر فاصله دارم از دنیایی که دوسش داشتم .در آخر یه قسمت هایی رو سوزوندم وقتی به استادمون گفتم و در جواب گفت سوختن بخشی از این فراینده انگار که بخوای رنگ بهش اضافه کنی :)مایی که از ریشه هم داریم میسوزیم بخشی از فراینده ؟ماهم قشنگ تر میشیم ؟تا ابد به نظرم این تجربه زیسته ما هرچه هم که فراتر از بقیه هم سن و سال هامون توی اطراف دنیا باشه ارزشش رو نداشت :)ما همه حیف شدیم </description>
                <category>باران</category>
                <author>باران</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 20:21:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آواز آبادی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96256562/%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C-lfscjnprqhhz</link>
                <description>...من از سوءتفاهم بیزارم وقتی کتاب میخونم سر این موضوع که برسم چند صفحه رو رد میکنم فیلم هم که میبینم داستان همینه از بچگی همین شکلی بودم میترسیدم توی این موقعیت قرار بگیرم به نظرم حل نشدنی میومددو سه روزی بودبه اشتباه فکر میکردم یک آدمی که واسم عزیزه از دست من ناراحته و کاری کردم که خودم نمی‌دونم تا وقتی دیروز باهاش صحبت کردم و حل شد انگار یه باری از روی دوشم برداشته شدخیلی هم زودرنج شدم تازگی ها یعنی قبلن هم بودم ولی تا این حد روتین زندگیم رو درگیر نمی‌کرد بابت هر اتفاقی کوچیک و بزرگی ساعت ها میتونم از جام تکون نخورم یه موضوعی که تا سر حد مرگ میتونم در موردش فکر کنم زندگیه زندگی همه ما ایران خیابون ها هرچقدر سعی میکنم  خودمو پرت کنم وسط کارهایی که این همه واسشون تلاش کردم هرچی سعی میکنم نرمال بگذرونم نمیشه به نظرم نمیشه روی این خرابه ها روی خون بچه هامون زندگی ساخت ما همه آواریم یه روزی این صبر تموم میشه هرچی زندگی واهی روی این خرابه ها ساختیم فرو میریزه اون روز شاید بشه یه کاری کرد از گفتن این جمله مطمئن نیستم ولی مثل هیشه در هر حال ما ادامه میدیم 🖤</description>
                <category>باران</category>
                <author>باران</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 16:00:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کابوس های درخت پرتقال</title>
                <link>https://virgool.io/SaintGeorge/%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%84-r2o6x7cwvn1m</link>
                <description>... حالم از کابوس های شبانه ام بهم میخوره منو درگیر می‌کنه انگار یه کاغذ باشم که بار ها مچاله شده باشهبیشتر شبا می‌دونم قراره باز تکرار بشه می‌دونم همه اون سایه ها و ترس ها برمی‌گردن و میترسم از خوابیدن بعضی وقتا انگار بین خواب و بیداری ام کاملا متوجه صدای اطراف میشم ولی انگار جسمم صد کیلو بهش اضافه شده اصلا نمیتونم خودمو تکون بدم یا حرف بزنم همش فریاد میزنم تقلا میکنم که نجات پیدا کنم ساعت ها درگیر این موضوع ام دیشب مامانمو صدا میکردم زجه میزدم وقتی بیدار میشم تپش قلب و سرگیجه دارم مات مبهوت به در دیوار اتاقم نگاه میکنم دیگه توان گریه کردن هم ندارم عجیبه که اون خواب باید خستگی مو کم کنه ولی خسته ترم میکنه دلم میخواد برم نمی‌دونم کجا ولی میخوام یه خواب آروم داشته باشم اینقدر طولانی که ماه ها بگذره شاید بعدش بشه امیدوار تر بود :)</description>
                <category>باران</category>
                <author>باران</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 09:13:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوچه ابر های گم شده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96256562/%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-c0oki2gqmw1o</link>
                <description>...من ادم  مهربونیم یعنی بقیه اینجوری میگن نمی‌دونم مهر و محبت با بخشندگی رابطه مستقیم داره یا نه ولی یکی از بزرگترین حس هام کینه ای بودنه چیزی که اذیتم می‌کنه قلبمه قلبم تحمل این حجم از خشم و نفرت رو نداره زیر این همه تنفر داره مچاله میشه به خود میتابه احتمالا به من فحش میده نمی‌دونم شاید هم من یک روز بخشیدم یک روز دور تا اون موقع من وام دار این حسم طلب دارم و چشمام همه اون چیزی که باید رو بیان میکنن ...</description>
                <category>باران</category>
                <author>باران</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 19:20:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست های آلوده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96256562/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%84%D9%88%D8%AF%D9%87-o8f0oz7bpu8x</link>
                <description> برای از خاک برخواستن نوری میخواستمدستی ، راهی ، ریشه ای اما جسد بی جانم را در آغوش گرفتم باری من در آواره ها زیستم خرابه ها آرزوهایم را خوردندو من صبورانه تماشا کردمآخرین رد پا آخرین امیدآخرین فردا همه روزی باز به فرزندم تعلق می‌گیردهمچون ققنوسی از دل آتش همه روزی باز به فرزندم تعلق می‌گیردروزی که من نیستم و ماه از من یاد میکند .</description>
                <category>باران</category>
                <author>باران</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 00:10:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میدان کاج</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96256562/%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%AC-ycrjydrznrvq</link>
                <description>...به آینده فکر میکنم شبیه کدوم از آدمایی که میشناسم میشم لباسای اداری پوشیدم یه گزارش دستمه و دیگه خبری از ذوق شوق واسه هنر ندارم .یا مثلاً مادر شدم شغلمو کنار گزاشتم صبح زود بیدار شدم لقمه واسه دخترم میگیرم که ببره مدرسه .موزیک چی گوش میدم ؟ هنوز کتاب میخونم ؟آرزو هام چی‌میشه ؟ ایران ...به اون موقع فکر میکنم که کمتر امروز حس کنم نامرئی ام کمتر حس کنم هرچی فریاد می‌زنیم صدایی نداریمپر از حرف نزده ام یاداشت های طولانی که منتشر نکردم پر از کار نکرده ام .می‌دونم حتی اگه این شب صبح بشه هیچ کدوم ما مثل قبل نمیشیم .اگه خودمون زیر خاک نباشیم تا همیشه یه قسمت از قلبمون عزادار میمونه .اما به امید روزی که این نیز بگذرد :)</description>
                <category>باران</category>
                <author>باران</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 10:00:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«او»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96256562/%D8%A7%D9%88-xtbaalzrnqzl</link>
                <description>...نوشته ای که در ادامه می‌خونید رو نمی‌دونم چرا نوشتم !حتی میخواستم عنوان کنم که ردش کنید .یادمه بچه بودم یه قسمتی از فیلم آتش بس بود که آتیلا پسیانی در مورد ماتروشکا صحبت میکرد می‌گفت درون ما چندین نفر هست. احتمالا به اون بارون کوچولو احترام گذاشتم که خواستم اینجا این متن رو منتشر کنم خلاصه خواندنش لطف خاصی ندارد و صرفا ادای دینی به خودم هست .دلم میخواهد کسی مرا دوست داشته باشد کسی که برای بودنش قلبم کوچکم تند تر بتپد نگاه های بسیار، بغل های طولانی دلم برای دوست داشته شدن تنگ شده است که او  بفهمد مرا نوری باشد به گیسوان پریشانم مراحمی برای روحه تکه پاره ام لبخندی می‌خوام برای هر دو نفر ما کفشی لنگه به لنگه ،علاقه های مشترک تفاوت های زیاد کشف آدمی جستن شمعی که زنده نگهش داشته باری دستی می‌خواملیوان قهوه ای و جاده مسیر که طولانیست میخواهم فروغی باشم برای شاهی جانم و طلوع ماه را می‌خوام برای ادامه این زندگی...</description>
                <category>باران</category>
                <author>باران</author>
                <pubDate>Thu, 26 Feb 2026 23:45:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم های بی مقدار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96256562/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%A7%D8%B1-ti7vbqyveyo7</link>
                <description>...انگار وسط رمان هایی که خوندم زندگی میکنم یعنی یه نفر هست که آخر قصه به صفحه آخر برسه و کتابو ببنده و ما تا همیشه تموم بشیم ؟روز غریبی بود برای ثبت نام دانشگاه میخواستم راهی بشم که نشد خبر آسیب دیدن استاد موسیقیو دیدم و ساعت ها گریه کردم گیج بودم انگار دنیا روی سرم خراب شد چه حالی داره اون مادری که بچه شو خاک کرد ؟ حتی نمیتونم تصور کنم .وقتی خبر رسید که بهتره ، اون نوتیف صداش باعث شد نفسمو یادم بره الان انگار جون دوباره ای بهم دادن اولین کتابم از هدایت هم تموم شد .سگ ولگرد هفت قصه کوتاه سه تاشو بیشتر از بقیه دوست داشتم به ترتیب بن بست تاریکخانهو خود سگ ولگرد بن بست که تموم شد می‌خواستم  برم سراغ قصه بعدی ولی اینقدر برام عزیزشده بود و توی ذهنم بود نمی‌تونستم به کلمه دیگه ای فکر بکنم .سطر به سطر این کتاب انگار خود صادق هدایت رو توصیف می‌کنه زندگی شخصی شو افکارشو و ...اینجا جایی که دوباره یادم میاد هنر رو نمیشه از هنرمند جدا دونست .نوشته هام خیلی تکه پاره است .امیدوارم چینی بند زنی پیدا بشه روزی تا دل منو نوشته هامو بند بزنه :)✌🏼</description>
                <category>باران</category>
                <author>باران</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 21:53:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ستاره من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96256562/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%85%D9%86-bvdhwxfzrsfk</link>
                <description>قدیما عاشق هیجان بودم .سرعت بالا ،دراما های زیاد، سر صدا و مهمونی های شلوغ .دلم لک میزد با بابام بریم بیرون و تند ترین حالت ممکن رو برهیا با پسر عموهاش کف خیابون کورس بزاره .تازه موتور سنگین سی بی هم جزو آرزوهام بود .یادمه یه فیلمی بود به اسم دیوار نقش اولشو فراهانی بازی می‌کرد ، یه دیواری گردی بود که با موتور ازش میومد بالاته ته عشق حال بود برام ،بارها خودمو جاش تصور کردم و آرزوش کردم حتی .شبا خونه مامان بزرگم لذت می‌بردم از جمع های شلوغ، آخر مهمونی که می‌شد کلی غصه میخورم که دارن میرن آدما .توی مدرسه هم وضعیت همین بود با عالم آدم سلام علیک داشتم .زمان چرخید ولینه اینکه فکر کنی ده سال گذشته ها نه همه اش مال یکی دو سال پیشه.و میرسیم به الان بیشترین چیزی که می‌خوام آرامشه .یه زندگی نرمال می‌خوام .قهوه مو بخورم کتاب مورد علاقه ام رو بخونم .برم باشگاه اگه شد یه سفری برم .می‌دونی ؟معمولی تریم زندگی رو می‌خوام :)نه که من آدم حسودی باشم ها نهولی خب از ته ته قلبم به اونایی که زندگی آرومی دارن و نمیدونن شرقی غمگین کیه حسودی میکنم .امروز سه بار دستمو روی رگ گردنم گزاشتماز خدا خواستم آرومبگیره این درد ها ...</description>
                <category>باران</category>
                <author>باران</author>
                <pubDate>Thu, 19 Feb 2026 23:25:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاصد روزان ابری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96256562/%D9%82%D8%A7%D8%B5%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%DB%8C-ji2ma9zcd9zt</link>
                <description>تمرکز ندارم ،ساعت ها میتونم به یه جا خیره باشم و نفهمم کی زمان می‌گذره .توی اوتوبوس خانومی سوار شد و خواست جا به جا بشم که بتونه بشینه اینقدر حواسم نبود که حتی نمی‌دونستم کجام،اینقدر نگاهش کردم تا بفهمم چی به چیه .وسیله هام رو هم جا می‌زارم .مسیر ها رو هم طولانی تر کردم .شبیه خاکم انگار  رو به آسمون بارها صدا میزنم کی می‌رسد باران ؟کی می‌رسد باران ؟</description>
                <category>باران</category>
                <author>باران</author>
                <pubDate>Wed, 18 Feb 2026 17:00:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درمانگر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96256562/%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B1-oespxelpjyn0</link>
                <description>چند روزی هست بهم ریخته تر از قبل شدم سر گیجه هام شدید تر شده .دیشب خواب دیدم سفر رفتم با یه خانواده غریبه ،غریب بودن برام ولی صمیمیتمون آشنا بود یک نفر دستشو روی چشمام گزاشتگفت درد از چشمات نشأت گرفته .چشمات نیاز به درمان داره .میخواستم بگم چیزهایی رو می‌بینم و تحمل می‌کنم که چشمِ روحم خسته شدهولی نگفتم .خیلی وقته آدمایی که باید اجبارن سکوت کردن و «ما» عبور میکنیم .</description>
                <category>باران</category>
                <author>باران</author>
                <pubDate>Tue, 17 Feb 2026 15:03:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاوان راه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96256562/%D8%AA%D8%A7%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D9%87-krgyoccamphz</link>
                <description>به خواب رفتممن مترسک بودم افتاده بر زمین نای ایستاده جنگیدن نداشتم آنها مرا بلند کردند انگار یادشان رفته بود مرده همیشه مرده استچه در خاک چه در زندگی مزرعه ریشه گندم هارو در جانم فرو می ریخت اما این تن تنی غیر انسانی جز برق دو چشمحسی برای ابراز نداشت پس به خواب رفتم تا شاید روزی چشم باز کنم...به خواب رفتم </description>
                <category>باران</category>
                <author>باران</author>
                <pubDate>Mon, 16 Feb 2026 14:19:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکی مثل من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96256562/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%85%D9%86-log2xwn3qor9</link>
                <description>...وقتی یه اتفاق جدید میوفته ،فکر میکنم همه حواسمو به من جمع شده .همه دارن منو نگاه میکنن تا یه اشتباهی بکنم .یادم میره آدما مدام به من فکر نمیکنن و زندگی خودشونو دارن.کاش منم یکم زندگی رو بلد بشم .(عکسو همین الان خیلی رندوم ثبت کردم خیلی شبیه این روزای منه تیره تار )</description>
                <category>باران</category>
                <author>باران</author>
                <pubDate>Mon, 16 Feb 2026 08:15:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فاقد معنا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96256562/%D9%81%D8%A7%D9%82%D8%AF-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-lc891one3edx</link>
                <description>غریبه آشنا با خودم غریبه شدم کاری رو انجام دادم که نمی‌دونم چرا هی میگم کاش زمان به عقب برمیگشت ولی نه نمیشه حالا که چی ؟گیریم هم که زمان به عقب برمیگشت بازم ترس بند بند وجودمو می‌بلعید خودمو نادید می‌گرفتم بازم همون مسیرو طی میکردم چه سخت شده نوشتنتمرکز ندارم قدیما موقع نوشتن یادم رفت کجام لحظه رو انگار می‌ساختم الان چی ؟ یکی یکی لحظه های ساخته شده رو چال میکنم ...</description>
                <category>باران</category>
                <author>باران</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 09:52:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بارانک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96256562/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%A9-wgl7g9zetu2b</link>
                <description>...برای باران سال دیگه نوشتم ،تو واسه خودت چی می‌نویسی ؟باران سلام احتملا الان مثل همیشه استرس و تپش قلب داری فقط اومدم بگم از یه لحظه هایی مثل نفس کشیدن نقاشی کردن گریه کردن و کلی چیزای دیگه میشه لذت برد .همیشه زمان بهمون یادآوری می‌کنه که می‌گذره غم ها تموم نمیشن و از غمی به غم دیگه تبدیل میشن تو یادبگیر وسطش حال کنی .دلم برای دوست داشتنت تنگ شده؛ حواست به باران کوچولو بیشتر باشه :)اودافظی</description>
                <category>باران</category>
                <author>باران</author>
                <pubDate>Fri, 13 Feb 2026 00:15:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آواز آخر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96256562/%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-h8s7lsvzwsbg</link>
                <description>...هنر نمی‌تواند دنیا را نجات دهد هنر نمی‌تواند توهمات افکار ما رو تسلی دهد تنها کارش تجاوز به واقعیت است عکس ها تاتر ها موسیقی همه و همه مارا سردرگم تر از قبل می‌کند ؛چرا که این دنیا جز خیانت کاری درغگو  بیش نیست .چرا که این دنیا جز خیانت کاری درغگو  بیش نیست .</description>
                <category>باران</category>
                <author>باران</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 19:17:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایرانِ جان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96256562/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AC%D8%A7%D9%86-uoueuvgzj0kj</link>
                <description>این روزها به صادق هدایت فکر‌کنمبه آن لحظه که گفت دیدار به قیامت ما رفتیم و دل شما را شکستیم ، همین . میهن را تصور میکنم  آخ میهن این درد و درمان و خون و خون و خون عاقبت از ما چه می‌ماند.ای کاش اندکی امید باشد .باران زمستان ۴۰۴سستان ۴۰۴</description>
                <category>باران</category>
                <author>باران</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 17:01:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>