<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Bad news</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_96259780</link>
        <description>انسان خسته ای که فقط برای خودش می نویسد و در انتها خودش هم نوشته هایش را نمی خواند</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 09:49:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4578486/avatar/sSz2vi.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Bad news</title>
            <link>https://virgool.io/@m_96259780</link>
        </image>

                    <item>
                <title>واقعیت و حقیقت دنیا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96259780/%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-pvljme3mvmr7</link>
                <description>راستش من هوش کافی برای تعیین درست و غلط را ندارم اما اینقدر کتاب خواندم که فرق مضخرفات روشن فکرانه با حقیقت را بفهمم و من امروز می‌خوام با شما راجب حقیقت این دنیا صحبت کنم.اینکه شما خوشبختید به معنای اینه که فرصت زندگی رو از یه آدم دیگه گرفتید اینکه شما از وسایل گرمایشی استفاده می کنید و غذا می خورید به این دلیل است که آدم های زیادی در آفریقا از گرسنگی جان می دهند پدر شما با مادر شما ازدواج کرد و آدم های دیگه ای مجرد موندن و هیچوقت صاحب خانواده نشدن واقعیت اینه که در این دنیا هیچ انصافی وجود نداره و اینکه بیایم برای کل دنیا یه داستان منسجم بسازیم فقط توجیه کردن منطقی دنیاست اون هم در صورتی که دنیا از منطق پیروی نمی کنه عوامل زیادی ان که به تصمیمات انسان ها و چرخش دنیا اثر گذارند و منطق فقط یک متغیر کوچک است.آدم های تاثیر گذار جریان پول را دنبال می کنند و با داستان سرایی و ایجاد مفاهیم توده ها را کنترل می کنند و به زندگی معنایی می دهند تا قابل کنترلش کنند کل دنیا یک دروغ بزرگ است و تنها راه نجات شما این است که از کوچک ترین تا بزرگ ترین مفاهیم را برای خود از نو تعریف کنید با عینک خودتان به دنیا نگاه کنید و مفاهیم را به شکلی تعریف کنید که در زندگی تان اثر مثبت بگذارند دنیا را به شکلی تعریف کنید که بتوانید از آن نهایت استفاده را ببرید چون فقط خودتان هستید که اهمیت دارید در پایان روز هیچکس جز خودتان به شما اهمیت نمی دهد.  عدالتی که بی گناه را می کشد هیچ تفاوتی با بی عدالتی ندارد و نابرابری که زندگی می آفریند به مراتب بهتر از برابری ای است که باعث می شود همه ی آدم های دنیا با هم رنج بکشند و هرگز چنین مفهومی نباید مجال زندگی کردن بیابد آخرین باری که برابری فرصت پیدا کرد تا خودش را نشان دهد حکومت های کمونیستی به وجود آمدند که هنوز فجایعی که آفریدند را کسی فراموش نکرده است‌ ایجاد برابری خودش نابرابری های غیرقابل تصوری ایجاد می کند. صحبت کردن راجب مضخرفاتی مثل عدالت و آزادی که بیهوده است هیچ دو آدمی وجود ندارند که راجب مفهوم این کلمات توافق داشته باشند و اگر هم باشند صرفاً دروغی را باور کرده اند تا کسی کنترلشان کند.شما مجال زندگی یافتید چون نوزاد های دیگری مرده متولد شدند حرام و حلال را به خوردمان داده اند تا خودشان شکمشان را سیر کنند حقیقت دنیا این است که برای اینکه کسانی که دوستشان دارید را خوشبخت کنید باید فرصت های دیگران و لبخندشان را از آنها بگیرید پس حرف زدن را تمام کنید و بجنگید برای اینکه زنده بمانید و شاید اگر خوش شانس باشید به رهایی برسید رهایی از مضخرفات و محدودیت هایی که برایتان ایجاد کرده اند با اینکه ما پیش از اینکه بازی کنیم بازنده بودیم و حتی اگر ببریم هم از بچه پولدارهایی که باخته اند زندگی بدتری خواهیم داشت اما این دلیلی برای تسلیم شدن ما نیست ما باید قمار کنیم تا جایی که یا از بی پولی بمیریم یا بالاخره برنده شویم شاید بازی زندگی  ناعادلانه باشد اما چاره ای نیست باید در این بازی شرکت کنید و گرنه بازنده خواهید ماند و در آخر بدانید که خوشبختی شما روی بدبختی دیگران ساخته خواهد شد و حتی اگر ببازید از خیلی از آدم هایی که بدشانس تر از شما بودند زندگی بهتری خواهید داشت.پس تا خبر بد بعدی بدرود به چرت و پرت های روشن فکرانه توجهی نکنید و فقط آن چیزی را قبول کنید که منطق شما اجازه اش را می دهد بای باییییی.</description>
                <category>Bad news</category>
                <author>Bad news</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 01:14:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای از گور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96259780/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D9%88%D8%B1-nqjfg3fuf9yi</link>
                <description>  باز هم دیشب نخوابیدم و دوباره او را دیدم که لب پنجره نشسته بود از همیشه زیباتر شده بود و آن لبخند روی لب هایش نقش بسته بود هیچوقت نمی‌توانم آن لبخند را فراموش کنم اصلا هیچ انسانی وجود ندارد که بتواند چنین لبخند زیبایی را از ذهنش پاک کند بدون هیچ اغراقی.او به سمت من برگشت و چشم هایش پر اشک شد و با لحنی طلبکارانه شروع به صحبت کرد: - تا وقتی که زنده بودم تلفنم را جواب نمی دادی و رهایم کردی ولی حالا که مردم نمی تونی از فکر کردن بهم دست بکشی تو آدم نفرت انگیزی هستی.- بابت اینکه چیزایی رو بهم گفتی که ازشون خبر دارم ازت ممنونم.- می دونم که لحنم کمی تنده اما نگرانت هستم این ششمین ماهی است که تو خودت را در اتاقت حبس کردی و با کسی صحبت نمی کنی اگر این روند را ادامه بدهی ممکن است هرگز نتوانی به اجتماع برگردی حداقل از رختخوابت بیرون بیا ریش هایت را اصلاح کن این قیافه ات مرا هم افسرده می کند برو و قدم بزن از هوای پاییزی لذت ببر راستش من کسی هستم که جان خودش را گرفته است اما انگار تو از من هم مرده تری.-راستش کسی نمونده که تلفنام رو جواب بده بعد از این که رفتی دیگه هیچ چیز لذت قبلا رو نداره  تو زندگی رو برام قابل تحمل می کردی و دیگه زندگی بدون تو رو نمی خوام.-امیرحسین راستش کلی آدم خوشگل تر از من اون بیرون هست فقط لباس جدید بپوش یکم به خودت برس و اون موقع دوباره عاشق شو نمی خواهم من را بهانه ای کنی که دیگر عشق را تجربه نکنی یه جوری رفتار نکن که انگاری همسرت رو بعد از سالها زندگی مشترک از دست دادی.-فکر نمی کردم این قدر کوته فکر باشی تو برایم فراتر از هر عشق و ازدواج هستی می دانم حرف هایی که قرار است بزنم هرگز مرا رها نمی کند اما چاره ی دیگری ندارم تو بهترین دوست من بودی من قبل از اینکه تو را ببینم  یک پوسته ی توخالی بودم و بعد تو را دیدم به من آموختی که شعر را بفهمم تو برای اولین بار مرا دیدی اگر تو نبودی هرگز موسیقی را درک نمی کردم تو باعث شدی که نفس بکشم و عاشق زندگی باشم و حالا که رفتی همه چیز مرا به یاد تو می اندازد من تمام زندگی ام را با تو زیستم و حالا بدون تو نمی دانم اصلا زندگی چه معنایی دارد انگار به همان روز اول برگشتم پوچی درونم ذره ذره همه چیز را بلعیده است و هیچ دستاویزی برای ادامه دادن ندارم و درد نبودنت فقط اوضاع را سخت تر می کند پس بهتر است بروی و تنهایم بگذاری تا بخوابم.-راستش از بچگی در فلسفه بافی ماهر بودی و علاقه ای به ادامه بحث با تو ندارم درسته که من رفتم اما تو باید زنده بمونی با این وضع دووم نمیآری اینکه رفتنم این بلا را سرت آورده باعث می شود از خودم متنفر شوم میشه به خاطر من ادامه بدی.-دارم به شیوه ی خودم ادامه میدم تو هم فرقی با دیگران نداری انگار تصویری که از تو در ذهنم ساختم قادر به دیدن کارهایی که می کنم نیست من روزی سی صفحه می نویسم که واقعا کار سختیه تو فقط باید منو‌ تشویق کنی یا در نوشتنم کمک کنی این سرزدن های بی دلیلت فقط باعث آزارمه.-آها پس تو خودت رو نویسنده می دونی و این بهانه ای شده که تو خونه بمونی پشت دفتر و قلمت پنهان بشی عزیزم میشه بگی چند نفر کارات رو می خونن.- هیچ نفر.-پس چطور خودت رو نویسنده می دونی حداقل نوشته هات رو تو فضای مجازی بذار تا کسی اونا رو بخونه.- اینها حرف های من راجب توعه و متعلق به منه دوست دارم تا ابد بین برگه های کاغذ تو را برای خودم نگه دارم و بعدشم دوست ندارم اتفاقات دفعه ی پیش تکرار بشه.- مگه دفعه ی پیش چی شد؟- پدرم وقتی دفترهایی که در آن می نوشتم را دید همه را پاره کرد و دور ریخت شعار پدرم همیشه این بود که تا وقتی که درست را بخوانی و نتیجه خوبی بیاوری مهم نیست چیکار می کنی اما از وقتی که تو رفتی دیگه توان درگیری با درسا رو نداشتم و اون هم ازم ناامید شده و حس می کنه همه ی این ها تقصیر چیزهایی که می نویسم  اینکه نمی دونه این نوشته ها تبدیل به تنها دلیل زنده موندنم شده ناراحتم می کنه.-پس خودکشی کن.- راستش نمی تونم چون جرئتش رو ندارم.- برای اولین باره که از این که اینقدر ترسویی خوشحالم اصلا بذار اینو ازت بپرسم چرا زندگی نمی کنی؟- راستش به نظرم این یه انتخاب نیست فقط باید در جریان زندگی قرار بگیریم و من کنار گذاشته شدم وجودم برای دنیا هیچ اهمیتی نداره این آزارم نمی‌ده پس منم تصمیم گرفتم از دنیا دور بشم و تنها بمونم دیگر بعد تو نمی خواهم به کسی آسیب بزنم باید از دنیا دور بمانم تا دنیا از من در امان باشد و البته دلیل بهتری هم دارم من دیگر توان آسیب دیدن را ندارم ممکن است بی اهمیت ترین  جملات مرا تا لبه ی پرتگاه بکشاند.-می دونم الان بهترین و تنها راه اینه که تو اتاقت پنهان بشی و شاید امروز کار درست همین باشد دنیا تو را رها کرده چون می خواهد که ترمیم شوی او فقط به تو استراحتی داده تا به یک زندگی خارق العاده برسی و شاید تصورش برایت سخت باشد اما روزی از این اتاق بیرون می روی زیر باران قدم می زنی دوباره عاشق می شوی و قلبت می شکند اما تو مصمم تر از همیشه به سمت آرزوهایت حرکت می کنی شاید لحظاتی باشد که حس کنی همه چیز از دست رفته اما آن قدر قوی خواهی بود که همه را تحمل می کنی و شاید در انتها تنها باشی اما زندگی ای را زندگی می کنی که هر کسی آرزو دارد تجربه اش کند فقط به من قول بده که اگر زندگی به تو فرصتی داد به آن نه نگویی می دونی اگه این حرف ها رو قبل از مرگم می دونستم تمام تلاشم رو می کردم که زنده بمونم تا زندگی رو تجربه کنم اما یک احمق ترسو مثل تو بودم اما تو مثل من یک مرده نباش و یک مرده نمان.به او قول دادم که وقتی زمانش فرا رسید مثل او نباشم راستش این حرفش کمی مرا آزرده کرد.و بعد از طاقچه به پایین پرید و از اتاق بیرون رفت نور وارد اتاق شد و انگار می خواست راه فرار را به من بیاموزد وقتی حرف هایش را شنیدم به نظرم مسخره می آمد اما یک سال بعد بالاخره از اتاق بیرون زدم زندگی به من فرصت دوباره ای داد و به خاطر قولی که به او داده بودم مجبور به پذیرفتنش بودم و شاید او امروز اینجا نباشد  اما من به جای او هم زندگی خواهم کرد زندگی برعکس میلیون ها نفر به من فرصت دوباره ای داد و من تصمیم گرفتم برای تمام کسانی که نمی توانند زندگی کنند ادامه دهم و لبخند بزنم و باعث لبخند دیگران باشم.:)</description>
                <category>Bad news</category>
                <author>Bad news</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 03:54:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعتراف نامه ی یک قاتل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96259780/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84-ckjfxyowoavf</link>
                <description> س راستش دوست دارم اعتراف کنم به قتلی که سالها پیش مرتکب شده ام  تا کمی دردم تسکین پیدا کند البته که نوشتن را بارها امتحان کرده ام و تا الان هیچ تاثیری نداشته است او بهترین دوستم بود و مرگش زندگی ام را متوقف کرد مهم نیست چند بار خودم را قانع کنم که مرگ او تقصیر من نبوده است هیچ اهمیتی ندارد که صدها کتاب راجب مضخرفاتی مثل سوگواری و فراموش کردن و بخشیدن خود بخوانم مهم نیست چند بار داستان آن روزها رو برای خودم بازتعریف کنم فارغ از هرکاری که انجام دهم وقتی که خورشید غروب کند او به سراغم می آید.او پا به رختخوابم می گذارد و تا طلوع صبح مرا در آغوش می کشد و در گوشم زمزمه می کند من تنها کسی بودم که می توانستی دوستش بداری و مرا به راحتی از دست دادی و حالا محکوم به این هستی که تنها بمیری تو حق عاشق شدن و عاشق ماندن را از دست داده ای.او روحم را لمس کرده بود او می دانست چطور صحبت و رفتار کند که عمیق ترین تاثیر را بر من بگذارد و در آخر به من آموخت که چگونه از انسانیت متنفر باشم.وقتی راجب او می نویسم بغض راه گلویم را می بندد و نفس کشیدن برایم ناممکن می شود اما چاره ای جز نوشتن این اعتراف نامه ندارم سالهاست که دیگر اینجا نیست اما مجبورم که ساعتها با او گپ بزنم.-امیرحسین از چه زمانی عاشقم شدی؟- می دونی به عشق در نگاه اول اعتقادی ندارم اما همون لحظه ی اولی که دیدمت عاشقت شدم اون روز رو صندلی دوم تو سالن مطالعه ی عمومی کتابخانه بین کتاب های مرجع نشسته بودی و من سرسری یک کتاب برداشتم تا یه بهانه داشته باشم که رو به روت بشینم و یواشکی در حال خوندن کتاب تماشا کنم چندین هفته بدون هیچ حرفی رو به روی هم می نشستیم و من شروع به خواندن کتابهایی کردم که تو می خونی و تو هم شروع به خوندن کتابایی کردی که من می خوندم تا روزی که سر صحبت بینمون باز شد و دیگه نتونستیم حرف زدن رو متوقف کنیم.- می دونستی بارها بهت فرصت دادم که عشقتو بهم اعتراف کنی؟ بابت تمام فرصت هایی که از دستشون دادی می بخشمت آخه یه ترسوی احمق بیشتر نیستی اما دفعه ی آخری که همو دیدیم هنوز آزارم میده جلوی کتابخونه یک ساعت منتظرت بودم و وقتی رسیدی فقط چند دقیقه باهام حرف زدی از مضخرفاتی که گفتی چیزی یادم نمیاد اما جملات آخرت رو هیچوقت از یاد نمی برم تو به من گفتی که امیدوارم بدون من خوشبخت بشی و هیچوقت به این شهر بر نگردی اگه اون روز حرف دیگه ای زده بودی شاید من الان زنده بودم.- می دونم و بابتش هر روز خودمو لعنت می کنم اما انتظار داشتی که چیکار کنم راه دیگه ای برام نمونده بود جز اینکه از زندگیت برم تا یه زندگی جدید بهتر رو بدون من شروع کنی تو هیچ تلاشی نکردی که اینجا بمونی و من ناامید شده بودم من یه نوجوون احمق عاشق بیشتر نبودم.  - اینکه تو جنگیدنم رو ندیده باشی دلیل نمیشه که برای پیشت موندن نجنگیده باشم من لعنتی بدون تو تنها ترین آدم دنیا بودم و تو حتی زحمت اینکه تلفنمو جواب بدی هم به خودت ندادی حتی اگه تلفنت زنگ می خورد هم می تونست آرامش خاطری برام باشه ولی تو  تلفن لعنتی رو خاموش کرده بودی می دونم از این عادت های مسخره ی دوری از تکنولوژی داشتی اما این حس رو به من دادی که تنها کسی ام که از اینکه کنار هم نیستیم رنج می کشم و توی عوضی منو به راحتی کنار گذاشتی انگاری که هیچوقت وجود نداشتم.مشکلم باهات اینه که تو همه چیز رو می دونستی تو نوشته هام رو خونده بودی و می دونستی که دارم نفسای آخرم رو می کشم و لبه ی پرتگاه ام تو از اینکه خانواده ام زندگیم رو جهنم کرده بودن خبر داشتی تو تنها کسی بودی که بهش گفته بودم تو بچگی چه بلایی سرم اومده و چقدر از خودم بابت اون اتفاق متنفرم و با این همه باز هم ولم کردی و اینه که تو رو به قاتل من تبدیل می کنه تو بیشتر از همه مقصر بودی و من هرگز تو رو نمی بخشم.- آره حق با توعه اون موقع کنارت نبودم و حالا تا ابد باید خفه شم هیچ حقی برای حرف زدن ندارم و اگه هم داشتم دیگه توانی برام باقی نمونده.- هر بار که می خواستم به تو نزدیک بشم تو ده قدم از من دور می شدی نمی خواهم برای اینکه عاشق نبودی سرزنشت کنم اما رابطه ای که من و تو داشتیم خاص بود چطور دلت اومد همه چیز رو رها کنی؟-من فقط وانمود کردم که رهات کردم واقعیت اینه که من توان اینکه فراموشت کنم رو ندارم من آدم خوبی نبودم و انتخاب های درستی هم نداشتم اما تو حق نداری راجب این قضایا حرف بزنی وقتی تو بودی که اون قرصای لعنتی رو خوردی و تو تنهایی جون دادی تو هم هیچ فرقی با من نداری.-همه این ها اهمیتی ندارد چرا وقتی مرا دفن می کردند تو آنجا نبودی؟- منی که تا اون روز تا سر کوچه مون هم نرفته بودم اتوبوس سوار شدم و سه روز تو راه بودم چون می خواستم حداقل برای آخرین بار حس کنم که در کنارتم اما وقتی می خواستم نزدیک تر بیایم پدرت را دیدم که از من پرسید با تو چه نسبتی داشته ام و راستش خشکم زده بود هیچ حرفی برای گفتن نداشتم من برایت هیچ نبودم هیچ کلمه ای نبود که بتواند رابطه ی ما را توصیف کند فقط سکوت کردم و فاصله گرفتم من نباید آن روز به آنجا می رفتم من برای تو هیچکسی نبودم و هیچ تلاشی هم برای تغییر این موضوع نکرده بودم. اشکم در آمده بود و سرم گیج می رفت نمی توانستم روی پاهایم بایستم فقط سرم  را بین پاهایم گرفتم و چشم هایم را بستم.او با لطافت تمام مرا در آغوش کشید و گفت معذرت می خواهم که ناراحتت کردم می دانم این شرایط برای هر دویمان غیر قابل تحمل است اما وقتی به آینده ای فکر می کنم که می توانستیم کنار هم تجربه کنیم فکر می کنم کمی بدجنس می شوم و این حرف ها را می زنم من خیلی متاسفم دلم نمی خواهد که فراموشم کنی دوست دارم که تا ابد به یادم باشی اینکه هنوز هم نبودم آزارت می دهد کمی خوشحالم می کند قول می دی که تا ابد کنارم بمونی.-راستش چاره ای ندارم و به هر حال زندگی بدون تو هیچ ارزشی نداره صحبت کردن با تو رو به تمام خوشیای زندگی ترجیح میدم دوست دارم تا ابد با فکر کردن به تو تنها باشم و  می خوام با یاد تو زندگی کنم می خواهم قاتلی باشم که مقتولش را بیشتر از هر عاشق و معشوقی دوست می دارد در این دنیایی که هیچ معنایی ندارد دوست دارم تو را تا ابد در کنار خودم نگه دارم من بدون تو هیچ نیستم.دوست داشتم که بیشتر بنویسم اما دیگه توان نوشتن ندارم و این بود اعتراف نامه ی من راجب اولین قتلی که مرتکب شدم من کسی را کشتم که تنها کس من بود.</description>
                <category>Bad news</category>
                <author>Bad news</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jan 2026 05:57:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراتر از خود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96259780/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF-lcefjf0ncryz</link>
                <description>راستش می خواهم این را بگویم که ما انسان ها میل داریم فراتر از خود باشیم و اصلا به همین خاطر است که بزرگ ترین فجایع انسانی روی می دهد و اصلا فراتر از خود بودن به چه معناست ما میل داریم که به این فکر کنیم بخش کوچکی از یک داستان بزرگ هستیم و این به ما معنا می دهد اصلا به همین خاطر است که متمدن شدیم اما فراتر از خود بودن اصلا خوب است یا بد.ارسطو راجب این صحبت کرده است که بعضی از موضوعات وجود دارند که به خودی خود نه خوبند و نه بد و فراتر از خود بودن هم در این دسته جای می گیرد بسیاری از پیشرفت های بشر برای فراتر از خود بودن ریاضی دانان و بقیه اندیشمندان شکل گرفته است اما همین مفهومی که گاهی اینقدر خوب به نظر می رسد امروزه فجایع بسیاری می آفریند پدران ما می خواستند بدون بینش کافی جزو جریان هایی باشند که حتی به طور کامل آن ها را نمی فهمیدند امروزه ما باید به خاطرشان سختی بکشیم اما اصلا چطور می شود که فراتر از خود بودن می تواند برایمان سودمند باشد واقعیت این است که ما انسان ها کمی عجولیم ما اول خط فکری انتخاب می کنیم جزو گروهی خاص از افراد می شویم و از بینشی خاص شروع به دیدن مسائل و شناخت خود و اجتماع می کنیم که این باعث می شود در فهم دنیا دچار خطاهای غیر قابل انکاری شویم می دانم حرفی که می زنم عمل به آن کار ساده ای نیست اما ابتدا باید خودمان و ارزش هایمان را بشناسیم و بعد  فراتر از خود را مال خود کنیم و فقط در آن زمان است که می توانیم در دنیایی زندگی کنیم که خودمان آن را ساخته ایم آدم های زیادی را دیده ام که در توهماتی که دیگران ساخته‌اند زندگی می کنند و این قلبم را به درد می آورد.اگر نمی خواهیم به بلایی که سر پدرانمان آمد دچار شویم باید دنیا را از نگاه خودمان ببینیم در آن زندگی کنیم و فقط در آن زمان است که می توانیم آگاهی بدهیم و تغییر ایجاد کنیم باشد که نوشته هایم‌ چراغ راه دیگران شودبا شما تا خبر بد بعدی خداحافظی می کنم امیدوارم فراتر از خود باشید و به دیگران کمک کنید تا دنیا را واضح تر ببیند .</description>
                <category>Bad news</category>
                <author>Bad news</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 20:58:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی عجیب است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96259780/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ykb784mmiqq7</link>
                <description>واقعیت این است که زندگی کردن به این سادگی ها هم نیست زندگی به شما اجازه نمی دهد که به طور کامل آن را تجربه کنید باید صبور باشید و بی وقفه تلاش کنید تا بتوانید زندگی را با تمام وجود زیست کنید و اگر زودتر از موعد فراتر از چیزی که باید بخواهید زندگی شما را مجازات می کند و این مرا همواره می آزارد.اگر می خواهید عاشق شوید در خوش بینانه ترین حالت حداقلش باید خودتان را دوست بدارید که این برای من ناممکن است البته اگر بخواهیم بحث های مالی و اقتصادی را نادیده بگیریم اگر بخواهید روابط دوستانه ی دانشجویی را تجربه کنید که البته می توانند آسیب زننده و هم خوب باشند باید ساعت ها مطالعه کنید و چند میلیون کتاب بخرید و قسمت جالب ماجرا اینجاست وقتی به موقعیتی که سالها آرزویش را داشتی می رسید می فهمید آن قدر ها هم آن اتفاق خاص نبوده است و بعد از مدتی در زندگی تان تکراری می شود و اگر هم خیلی خاص باشد فقط اینقدر مشغولتان می کند که در زندگی عقب می افتید و به هدف های بعدی تان نمی رسید.زندگی نه خوب است و نه بد بلکه عجیب است بعضی روزها حسی به شما می دهد که انگار هیچوقت نخواهید مرد و بعضی مواقع تمام تلاشتان را می کنید که از خودکشی دوری کنید.زندگی ناامید کننده است گاهی اوقات بهتر از چیزی است که باید باشد و گاهی مسخره تر از هر چیزی که تا به حال خلق شده.در دوران زیبای کرونا که انگار دنیا به آخر رسیده بود گوشه ی خانه افتاده بودم و با نفسی که بالا نمی آمد بی وقفه می نوشتم و با خود گفتم اگر دنیا به حالت قبل برگردد به دانشگاه می روم و نیمه ی گمشده ام را پیدا می کنم یک زندگی جدید می سازم بعد از اینکه دنیا به روال روزمره ی مسخره اش برگشت به دانشگاه رفتم در رشته ای که عاشقش بودم و همه چیز عالی بود تا اینکه نیمه ی گمشده ام را پیدا کردم او هر حرفی را از چشمانم می خواند او خود من بود که از وجودم جدا شده بود قیافه اش علایقش آهنگ هایی که گوش می داد کتاب هایش همه چیز هیچ فرقی با من نداشت و بعد همان روز بود که فهمیدم که بودن با نیمه ی گمشده تان چقدر وحشتناک است واقعیت این است ما همه از جنبه های زیادی از وجودمان نفرت داریم و نیمه ی گمشده ی ما در آن بخش های نفرت انگیز وجودتان به کمال رسیده پس چاره ای جز دوری از نیمه گمشده تان نخواهید داشت حتی اگر پیدایش کنید.زندگی ملال آور است اما در این بین زیبایی های کوچکی دارد که واقعا می ارزد سالها بی حوصلگی و از خواب بیدار شدن های بی دلیل را تحمل کنی تا به آن قسمت ها برسیوقتی آهنگی خیال انگیز گوش می کنم وقتی در پاییز باران می بارد و در کوچه های شهر قدم می زنم وقتی عابری را می بینم که به من لبخند می زنم وقتی قهوه ای می نوشم که مزه اش از تمام قهوه هایی که نوشیده ام شگفت انگیز تر است به یاد می آورم زندگی همین اتفاقات کوچک است زندگی همان بوسه ی کوتاهی است که قلبت را بعد از سالها به تپش می اندازد برای زندگی کردن به دنبال فرصت های بزرگ نباشید فرصت های بزرگ توهماتی بیش نیستند که شاید هیچوقت از راه نرسند این بار که از خواب بلند شدید و شروع به خواندن کتاب و نوشیدن قهوه کردید یا زمانی که از گروهی از غریبه ها در کوچه ای تاریک کتک خوردید بدانید که دارید طعم زندگی را می چشید در هر موقعیتی که هستید قدرش را بدانید چه مثل من در یک جهنم دائمی باشید چه در بهشت برین چون در زمانی که انتظارش را ندارید همین زندگی عجیب جایش را به پوچی ابدی می دهد پس نفس بکشید و مثل من زندگی را با تمام وجود بچشید.</description>
                <category>Bad news</category>
                <author>Bad news</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 20:32:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در تنفر از خود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96259780/%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF-ogqtuug0o7sg</link>
                <description>اینکه کشور به تباهی می رود و من اینقدر شکسته و تباهم که فقط می خواهم راجب حال دلم بنویسم آزارم می دهد تا به امروز فقط زنده مانده ام و هرگز زندگی نکردم چون توانش را ندارم و چون هیچوقت این فرصت به من داده نشده است هرگز از انسان ها خوشم نیامده است آدم های اطرافم هیچ چیز جز تنفر به من نیاموخته اند و شاید بزرگ ترین مشکل ما همین است ما همه چیز را صفر و صدی می بینیم دنیا خاکستری است و ما به دنبال اینیم که چه کسی چه سیاستی چه فردی چه ساختاری خوب است یا بد هرگز نیاموختیم انسانیت ترکیبی است از بدی ها و خوبی ها هرگز صحبت نکردیم صرفا خط فکری ای را انتخاب کردیم و شروع کردیم به تنفر از هر کس که حقیقتی می بیند متفاوت از ما در صورتی که هر تمایز فکری و تفاوت فرصتی است برای آموختن اصلاح کردن و شکوفایی افکاری که داریم .توان صحبت راجب مسائل اجتماعی و کلان را ندارم من حتی نمی دانم چه اتفاقاتی داخل سرم می افتد دیوانگی و جنون از بچگی همراهم بوده و همین کنترلش تمام توان و انرژی ام را فرسوده می کند.دوست دارم به خواب عمیقی فرو بروم و هرگز از خواب بیدار نشوم.ای کاش می‌توانستم افکارم را تا جایی متمرکز کنم که متنی قابل خواندن بنویسم اما انگار بهترین چیزی که از من بر می آید همین مضخرفاتی است که نوشته ام.یاد بگیری</description>
                <category>Bad news</category>
                <author>Bad news</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jan 2026 02:23:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در مذمت شعر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96259780/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B0%D9%85%D8%AA-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-jn0sojc1gulj</link>
                <description>می دانید او هم شعر می نوشت از شعر نوشتن متنفرم برای من نوشتن شعر مثل درگیر شدن با طوفان کلمات و احساساتی است که مرا به در و دیوار می کوبند اما راستش آن قدرها ادعایی ندارم شعرهایم زیبا نیست هیچوقت سواد کافی برای خواندن کتاب های شعر کهن نداشته ام اما به آنها حسودی می کردم چطور می شود هزاران بار خود را در صفحات یک کتاب عریان کرد و به این فکر می‌کنم یک انسان تا چه حد می تواند رها شود شاید دنیا رو پوچ بدانم اما به این راحتی ها قصد دل کندن از آن را ندارم مصخرفات آهنگین او را دوست داشتم راستش آن قدر به من اهمیت نمی داد که نوشته هایش را برایم بخواند اما از هر چیزی که خواندم خوشم آمد می دانی شعرها پریشانم می کنند آشفته ام می کنند از خود بی خودم می کنند و مرا تا لبه ی پرتگاه پوچی می کشاندند می ترسم روزی شعری بخوانم و در یک چشم به هم زدن نیست و نابود شوم در مقابل آن داستان نوشتن مثل ساختن یک دنیای جدید است مثل استخدام شدن در وزارتخانه است هر روز صبح باید از خواب بیدار شوی و طراحی کنی و روی کاغذ بیاوری می‌توانی خودت نباشی می توانی وقایع زندگی ات را به شیوه ای نو تحریف کنی و آنها را دوباره بنویسی می‌توانی در پشت کلمات داستانت پنهان شوی در دل یک داستان می‌توانی انتخاب کنی که عشق بورزی یا تنفر تخم پوچی را در دل مردم بکاری یا عدالت جویی می توانی کلمات را آن قدر بیارایی که همگی عاشق کلماتت شوند و برای متخصصان هم فلسفه بافی کنی نوشتن داستان روندی طولانی است برای پختن ایده ای که آن قدر فریبنده باشد که همه دوستش بدارند پس شعر نمی نویسم چون نوشتن شعر نشان دادن سیرت عریان ات است به جهانیان و من نمی‌خواهم کسی مرا بفهمد البته همه ی ما همین طوریم مصخرفات ام را با یک جمله از سارتر به پایان می برم انسان نه می‌خواهد بشناسد و نه شناخته شود .شعرهایم او را آشفته کرد و فراری داد شاید اگر او مرا می پذیرفت مجبور نبودم در یک شب هزاران شعری که در وصفش نوشتم را بسوزانم شاید امروز من هم یک شاعر بودم .شاید ....</description>
                <category>Bad news</category>
                <author>Bad news</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 11:00:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خسته ام از آرایش کلمات</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96259780/%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-t7yckzunzwha</link>
                <description>نوشته هایم را پنهان کردم تا کسی آنها را نخواند راجبش نوشتم اما هیچوقت آنها را به او نشان ندادم شاید اگر آنها را می دید حرف هایم را باور می کرد شاید مسخره باشد اما نویسنده ای ام که خسته شده از آرایش کلمات و بیان آنها به شیوه ی ادبی از امروز به بعد فقط می خواهم برای دل خودم مضخرف بنویسم مصخرفاتی که دوستشان دارم زندگی پست است پس هیچوقت از تکراری و مسخره بودنش ننالیده ام پذیرفته ام که زندگی رنج کشیدنی بی معناست برعکس افسانه هایی که برایمان گفته اند زندگی هیچ انسجام و معنایی ندارد زندگی مجموعه ی بزرگی از اتفاقات است که شما هیچ نقشی در آن بازی نمی کنید برعکس چیزی که خانواده و دین و کتاب ها و فیلم ها به شما نشان می دهند دنیا مجموعه ای از مکانیسم های پیچیده است که در بسیاری وقایع شما متغیری بی اهمیت اید باید بپذیرید که ما هیچ نقشی نداریم و این تنها راه آزادی است از توهم سرنوشت خودتان را برهانید نمی خواهم شروع به زدن حرف هایی کنم که بارها آنها را شنیده ایم راستش زمانی بود که نوشتن تنها انگیزه ای بود که برای بیدار شدن از خواب داشتم اما این روزها حتی نوشتن یک صفحه برایم سخت ترین کار دنیاست و این دیگر اذیتم نمی کند زندگی همین است خسته ام از اینکه فقط می‌توانم از دورترین نقطه ی ممکن تماشایش کنم از اینکه کتاب خواندن برایم تبدیل به یک فعالیت طاقت فرسا شده متنفرم از هضم و تحلیل کردن متنفرم نباید مجبور می شدیم که خیلی چیزها را بفهمیم دوست دارم که دوباره به عشق باور پیدا کنم می خواهم خودم را در آغوش بگیرم می خواهم آزاد باشم یک زندگی عادی می‌خواهم آرامش می خواهم از نوشته های دیگران که با دقت آرایش شده اند خسته ام ای کاش دنیای بی آرایش آدم ها را می دیدم و می شناختم شاید در آن دنیا همه چیز به شکل دیگری پیش می رفت شاید آن دنیا جای زیباتری می توانست باشد از تاریکی درونم که هر روز بخش بیشتری از وجودم را می بلعد متنفرم از فوران احساسات ناگهانی ام و غیب شدن چند ماهه شان متنفرم ای کاش خستگی ام برطرف شود ای کاش روزی برسد که او دوباره مرا ببیند ای کاش بتوانم دوباره زندگی کنم و نفس بکشم ای کاش مجبور نبودیم هیچوقت از کلمه ی ای کاش استفاده کنیم.</description>
                <category>Bad news</category>
                <author>Bad news</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 01:44:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مصخرفات ذهن من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96259780/%D9%85%D8%B5%D8%AE%D8%B1%D9%81%D8%A7%D8%AA-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D9%85%D9%86-m6ki6qehpopt</link>
                <description>ای کاش همان طور که هر جوابی می تواند به راحتی سوالی داشته باشد هر سوالی هم جواب داشت آن وقت لازم نبود بمیریم و بسوزیم و غرق شویم و در حسرت بمانیم آن وقت دنیا هم متفاوت بود</description>
                <category>Bad news</category>
                <author>Bad news</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 23:41:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش پوچی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96259780/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%BE%D9%88%DA%86%DB%8C-ivdhhia8xorq</link>
                <description>اگر به عشق اعتقاد داشتم تنها چیزی که آن را شایسته اش می دانستم پوچی است می توانم در وصف کمالات پوچی برایتان هزاران صفحه بنویسم اما فقط اتلاف وقت است فقط می خواهم به شما بفهمانم بدون پوچی نمی توانید زنده بمانید. در کودکی جزو معدود کسانی بودم که دنیا را از همان روز اول پوچ می دانستم من هیچ نیستم و دنیا هیچ نیست پس چرا باید در چهارچوب هایتان جای بگیرم من همه کس بودم و هیچ کس نبودم هیچ ارزشی برای پنهان کردن حقیقت قائل نیستم اما آموختم چیزی را به دیگران بگویم و نشان دهم که دوست دارند آن را بشنوند و بینند و گرنه آسیب می بینم.دنیا برایم مثل جنگلی بی پایان است و سالهاست در آن گمشده ام گاهی دیگران را می بینم که دور هم جمع شده و آتشی روشن کرده اند اما به تجربه آموخته ام که هنوز صبح نشده آتش دورهمی شان خاموش می شود و همدیگر را تکه تکه می کنند دلم می سوزد برای بحث کردن هایشان راجب سیاست اقتصاد و خدا و مسائل مختلف با کلماتی که سال هاست ارزششان را از دست داده اند عاشق بحث کردنم اما نه برای ثابت کردن بلکه برای آموختن هیچوقت حرف هیچکس را بیهوده نمی دانم.باید در ستایش پوچی بنویسم اصلا تیتر همین است اما خب چه اهمیتی دارد کلمات تو خالی ام که از پوچی درونم سرچشمه می گیرند اصلا چه اهمیتی دارند اصلا چه کسی آنها را می خواند همیشه سعادتی که از کتاب ها می گیرم را پوچی درونم قطره قطره تبخیر می کند دوستی هایتان را تجربه کرده ام صرفا یک سری حرف های توخالی است عشق که از دوستی هم کم ارزش تر است با اینکه آن را تنها واقعیت در این دنیای بی معنا می دانم مسائلی که برایشان خودکشی می کنید فقط ارزش دارند چون به آنها ارزش دادید احساساتتان کنترل تان می کنند چون به آنها اجازه می دهید شغل هایتان که با هزاران دلیل منطقی آنها را بهترین شغل ممکن می دانید شما را بلعیده اند و به آنها بدل شده اید فقط و فقط نقابی است برای اینکه کسی واقعیت وجودی تان را نبینید پولی که زندگی همه را تحت شعاع قرار می دهد صرفا اعدادی هستند که واقعیت ندارند من سالهاست حجم بالایی اسکناس ندیده ام می خواهم خلاصه اش کنم اینقدر به آدم ها ارزشها و باورها و مضخرفات و سیاست و ... اعتبار داده اید که قدرتتان را از شما گرفته اند و من روانشناس نیستم نمی توانید چیزی را از این دنیای بی رحم پس بگیرید فقط از شما می خواهم بفهمید این دنیا پوچ و بی ارزش است و فقط به چیزی ارزش دهید که برایتان ارزش دارد پس فانوس ارزش تان را بردارید و هر جای این دنیای بی ارزش را که می خواهید ببینید روشن کنید به امید اینکه از دل دنیای پوچ به معنای تان برسید خدا نگهدار.</description>
                <category>Bad news</category>
                <author>Bad news</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 23:29:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایران حال خوشی ندارد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96259780/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-ebjlii297wno</link>
                <description>این اولین متنی است که اینجا می نویسم راستش هیچوقت آن قدرها نویسنده ی خوبی نیستم اما دلم گرفته است دلم از کسانی گرفته که مشق هایشان را نمی نویسند از کسانی که در صف نانوایی خودشان را جلوتر جا زدند دلم می خواهد رویا پردازی کنم دلم می خواهد عاشق باشم نبینم نشناسم و نفهمم که تمام دردمان از فهمیدن است دل خورم از کسانی که قلبمان را شکستند آنهایی که قرار بود به ما خدمت کنند و فقط هر روز دردی به دردهایمان اضافه کردند و رویاهایمان را دزدیدند هیچوقت نتوانستم خالصانه عاشق شوم یا حداقل عاشق بمانم اما حسرتی نمی خورم پدرهایی را می بینم که جلوی خانواده شان شرمنده شده اند خودشان را به هزار در می زنند و بچه هایشان با هزاران حسرت هر شب به خواب می روند درد را در چهره ی عاشقانی دیده‌ام که معشوقه شان را در هیاهوی دغدغه های مالی گم کرده اند شاید یک افسرده ی مجنون باشم و این وضع بد زاییده توهماتم باشد حداقل تلویزیون چنین می گوید</description>
                <category>Bad news</category>
                <author>Bad news</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 21:49:09 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>