<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mah</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_96278651</link>
        <description>بنشین صوفی و از ما تو گذر کن، من اگر اهلِ عذابم، به تو چه؟</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 04:26:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4885802/avatar/fPzzsw.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mah</title>
            <link>https://virgool.io/@m_96278651</link>
        </image>

                    <item>
                <title>این روزها..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96278651/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-gejfpyazxcsz</link>
                <description>سه‌شنبه بود، فکر کنم.از آن روزهایی که هیچ اتفاق مهمی در آن نمی‌افتد، اما شب که می‌شود دلت نمی‌آید تمامش کنی.عصر، پنجره را باز گذاشته بودم. باد، پرده را آرام تکان می‌داد و صدای بچه‌هایی که پایین بازی می‌کردند تا اتاقم می‌آمد.برای چند دقیقه فقط نگاهشان کردم. یادم نیست آخرین بار کی دویدن را فقط برای خوشحالی تجربه کرده بودم، نه برای رسیدن.اَه، چایم سرد شد. مثل همیشه.چند وقت است بیشتر از آنکه زندگی کنم، به زندگی فکر می‌کنم. نمی‌دانم این نشانه‌ی بزرگ شدن است یا فقط خسته شدن.امشب موقع خاموش کردن چراغ، سوالی بی‌دلیل به ذهنم آمد؛ اگر ده سال دیگر، دختری که آن موقع خواهم بود این صفحه را بخواند، دلش برای من می‌سوزد یا دلتنگم می‌شود؟جوابش را نمی‌دانم.فقط امیدوارم اگر روزی این دفتر را دوباره باز کردم، یادم باشد که یک شب معمولیِ تابستان، دختری بود که با یک فنجان چای سرد، یک پنجره‌ی نیمه‌باز و چند سؤال بی‌جواب، احساس می‌کرد تمام جهان را روی دوشش حمل می‌کند.</description>
                <category>Mah</category>
                <author>Mah</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jul 2026 03:05:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه سود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96278651/%DA%86%D9%87-%D8%B3%D9%88%D8%AF-lxzsqpmkky8r</link>
                <description>گر نگفتی دوستم داری به وقتِ بودنمروی سنگِ سردِ قبرم گل نشاندن، چه سود؟گر نپرسیدی ز احوالم میانِ روزگاراشکِ حسرت بعدِ مرگم چکاندن، چه سود؟یک سلامِ گرم را از من دریغ انگاشتیبعد مرگم نام من را بازگو کردن، چه سود؟زنده بودم، می‌شد آغوشی شوی وقتِ نیازبر سرِ تابوتِ من دستِ نوازش را، چه سود؟چون که رفتم بی‌صدا روزی ز دهربر سرِ گورم نشستن، گریه کردن را چه سود؟-مهدیس</description>
                <category>Mah</category>
                <author>Mah</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 05:19:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96278651/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-jken9bx0la9m</link>
                <description>زندگی شطرنجی‌ست که بدون رضایت ما آغاز شده، صفحه را از پیش چیده‌اند، مهره‌ها نام ما را دارند و قواعد را کسانی نوشته‌اند که خودشان هرگز باخت نداده‌اند.ما حرکت می‌کنیم نه از روی انتخاب، بلکه چون نوبت رسیده؛ هر فکر فقط تعویق یک حذف است.سرباز با توهم معنا جلو می‌رود، شاه با وحشت بقا عقب می‌کشد، وزیر خیال می‌کند آزادی دارد، اما همه در نهایت به یک اندازه مصرف می‌شوند.برد اتفاقی‌ست بی‌ارزش و باخت تفاوتی با آن ندارد، چون تخته بعد از آخرین حرکت جمع می‌شود و هیچ‌کس نمی‌پرسد چه‌کسی بهتر بازی کرد.مات شدن فاجعه نیست؛ پایان طبیعیِ بازی‌ای‌ست که از ابتدا هم قرار نبود معنایی داشته باشد. پوچی همین است..ادامه می‌دهیم نه برای پیروزی، نه حتی برای امید، فقط چون ترک بازی حرکتی تعریف‌نشده و نبودن، تنها انتخابی‌ست که اجازه‌اش را نداریم.</description>
                <category>Mah</category>
                <author>Mah</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 03:14:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب دوباره آمده..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96278651/%D8%B4%D8%A8-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%87-ebm07us1prsq</link>
                <description>شب دوباره آمده و من با خودم فکر می‌کنم چطور همه‌چیز می‌تواند تمام شود، بی‌صدا، بی‌هیاهو.. درست مثل چراغی که قبل از خاموش شدن حتی آخرین جرقه‌اش را هم به یاد نمی‌آوری.فهمیده‌ام دلتنگی همیشه صدا ندارد.گاهی فقط به شکل وزنی روی سینه می‌نشیند و نمی‌گذارد کامل نفس بکشی. ما شکست نخوردیم، تمام شدیم .. و پایان همیشه شکست نیست.گاهی فقط رسیدن به جایی‌ست که دیگر نمی‌شود جلوتر رفت.تو رفتی، یا من رفتم؛ فرقی نمی‌کند.آنچه مانده، سکوتی‌ست که مثل گردوغبار روی تمام جمله‌های ناتمام نشسته. واقعیت این است که هرکس از ما چیزی برداشت و چیزی جا گذاشت؛تو شاید آرامش، من شاید بخشی از خودم.می‌گویند زمان همه‌چیز را حل می‌کند اما من فکر می‌کنم زمان فقط یاد می‌دهد بدون جواب زندگی کنیم و من حالا با همین بی‌جوابی کنار آمده‌ام.نه قوی‌تر شده‌ام، نه بهتر. فقط ادامه داده‌ام.</description>
                <category>Mah</category>
                <author>Mah</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 16:27:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>