<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ستایش نعمت الهی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_96327033</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 23:41:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>ستایش نعمت الهی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_96327033</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روزمرگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96327033/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C-kwkthbp0cvmi</link>
                <description>هر روز صبح شهر از خواب بیدار می‌شود. مردم، روزشان را شروع می‌کنند و مانند روزهای دیگر، کارهای هرروزشان را تکرار می‌کنند. یک زندگی تکراری... آنها هرکدام درحال دویدن برای زندگی خود هستند، آنها کار می‌کنند تا با پولی که از آن به‌ دست می‌آورند، بتوانند زندگی خود را بچرخانند. همه‌ی آنها به سرعت درحال انجام کارهای مختلف هستند، طوری که انگار زندگی یک مسابقه است. ولی واقعیت این است: آنها درحال گذر از چیزهایی هستند که درواقع زندگی خود آنهاست.مردم فکر می‌کنند که با جایگزین ساختمان ها و برج های مرتفع به جای گیاهان، افراد بیشتری می‌توانند زندگی کنند‌. آنها سخت در اشتباهند. آخر چطور می‌شود بدون عطر گل‌ها شاد بود؟ چطور می‌توان نفس کشید درحالی که هیچ درختی وحود ندارد؟ چگونه می‌توان قدم زد درحالی که در کیلومترها آن‌طرف‌تر هم سبزه‌ای وجود ندارد؟ اگر صدای پرندگان نباشد، پس آواز زندگی چیست‌؟ راز زندگی در نمره‌های امتحانات مشخص است یا در جنگل‌ها و دشت‌ها؟ چطور است که به فردی لغب باشخصیت می‌دهند درحالی که گربه‌ای از چندین متر جلوتر با دیدنش پا به فرار می‌گذارد؟این معیارها از کجا آمده‌اند‌؟ آیا خورشید برای کسی که مقامش بالاتر است بیشتر می‌تابد‌؟ غروب خورشید را فقط افرادی که پولدار هستند می‌توانند ببینند؟ غذاها برای کسی که زیباتر باشد خوشمزه‌ترند؟همه‌ی افراد برای رقابت زندگی می‌کنند، درحالی که همه خود زندگی را فراموش کرده‌اند...</description>
                <category>ستایش نعمت الهی</category>
                <author>ستایش نعمت الهی</author>
                <pubDate>Wed, 29 Jan 2025 19:17:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلایل زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96327033/%D8%AF%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%84-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-jmvilvxvqfgj</link>
                <description>چطور آن اتفاق افتاده بود؟صدای بازی بچه ها از پارک به گوش می‌رسید. کودکانی که فارغ از هر آلایش و خستگی، با شور، هیجان و معصومیت کودکانه‌شان مشغول بازی بودند. آنها از خوشحالی جیغ می‌کشیدند و تمام انرژی های نهفته‌ی خود را بروز می‌دادند ...اما من؟ من فقط با حسرت به آنها نگاه می‌کردم. ای کاش من هم می‌توانستم جای آنها باشم. ای کاش می‌توانستم جای پروانه‌ای باشم که آزادانه به هر سویی پرواز می‌کند. یا شاید هم می‌توانستم جای رودخانه باشم و پاک، زلال و خنک، جاری می‌شدم.اما نه...من شاید همه‌ی آنها هستم. شاید هم چیزی اضافه تر . اما چرا زندگی‌ام این‌گونه است؟ من چه کاری را اشتباه انجام دادم‌؟تصمیم گرفتم فرار کنم. تصمیم گرفتم کتاب بخوانم، شاید توانستم بهتر بفهمم که چه اتفاقی افتاده است؛ شاید این بهترین راه گریز بود.سیریل کانلی در یکی از کتاب‌هایش می‌گوید: کلمه‌ها زنده‌اند و ادبیات یک گریز است؛ گریزی نه از زندگی، که به سوی آن.من هم بهتر بود برای فهمیدن علت، فرار می‌کردم. سوال های زیادی در ذهنم بود: چطور میتوانستم مانند قبل باشم؟ چگونه می‌توانستم تغییر کنم؟ شاید با خواندن، همه‌چیز تغییر می‌کرد.بنابراین من شروع کردم به خواندن. طوری به خواندن ادامه می‌دادم که گویا مطمئن بودم تمام جواب هایم را کتاب می‌تواند بدهد.و همین اتفاق هم افتاد‌!من خودم را در کتاب ها غرق کرده بودم... در کتاب ها و نوشتن. گاهی آنقدر غرق آن شده بودم که چندین ساعت گذر زمان را متوجه نشدم. من برای فرار، نوشتم و نوشتم. برای برگشتن به زندگی آنقدر خواندم که بالاخره جواب را یافتم. آن جواب جرقه ای نبود که یک‌لحظه در ذهن ظاهر شود؛ بلکه من آن را با خواندن‌های بسیار به‌دست‌ آوردم.بالاخره من ، کورسوی امید را پیدا کرده بودم. همان نور ضعیفی که منِ زندانی را به وجد آورد.آن کلید، سلول من را باز کرد و حال من دیگر زندانی نیستم.درواقع من با کتاب جواب اصلی را پیدا نکردم؛ بلکه من با استفاده از کتاب‌ها، فهمیدم برای رسیدن به جواب کجا را باید جست‌جو کنم. این جواب، درون خودم بود. باید به ندای درونم گوش می‌دادم. قلبم همیشه درحال سخن گفتن با من بود اما من هیچ‌وقت درکش نکرده بودم. این یعنی تمام این مدت، من این جواب را می‌دانستم اما هیچ‌وقت به آن توجهی نمی‌کردم. جوابی که شاید حتی راز زندگی کردن بود. من با این جواب، افسردگی‌ام را درمان کرده بودم.نسیم خنک بهاری، یک نوشیدنی خنک در تابستان، برگ‌های پاییزی، بوی خاک خیس، بوی کتاب‌ها، رد پای گربه‌ها روی برف و... این‌ها دلیل‌های زندگی هستند. هیچ‌کسی در دنیا تنها نیست، چون همه‌ی انسان‌ها دوستی دارند که از همه‌ی‌ دوست‌ها بهتر است‌. آن دوست کسی است که هرگز تنهایت نمی‌گذارد و حتی وقتی که تو توجهی به او نمی‌کنی، او همچنان حواسش به تو هست و همیشه به تو کمک می‌کند چون بهتر از هرکس دیگری تو را می‌شناسد.او بهترین دوستی است که هرکسی می‌تواند داشته باشد. و همه‌ی افراد هم می‌توانند با او دوست باشند، فقط کافی است به قلب خود رجوع کنند.او کسی است که همه‌چیز و همه‌کس را آفریده است. او همان کورسوی امیدی بود که از پنجره‌ی زندان به داخل می‌تابید. حتی شاید با وجود او من هیچ‌وقت یک زندانی محسوب نشدم.زمانی که احساس تنهایی می‌کردم، او همیشه پیشم بود و من این را نمی‌دانستم. اگر هم گاهی در تنهایی به او فکر می‌کردم، خیلی خوشحال می‌شدم اما این بد بود؛ چون در بقیه‌ی مواقع او را فراموش می‌کردم.من بالاخره، راه حل بسیاری از مشکلات را دانستم. فهمیدم خوشبختی واقعی یعنی چه.خوشبختی یعنی خوشحال بودن در هر شرایطی و با وجود هر مشکلی.  همه‌ی انسان‌ها مشکلاتی را در زندگی خود دارند اما همه‌ی آنها خوشحال نیستند.دیدن کودکان خوشحال درحال بازی، قدم زدن زیر باران، بودن با خانواده، تماشای پرندگان، پروانه ها، کفشدوزک ها، سنجاقک ها، گل ها و...چیزهای بسیار زیبایی در اطرافمان وجود دارند و ما هرروز بدون توجه به آنها می‌گذریم؛ درحالی که آنها دلیل های زندگی هستند...</description>
                <category>ستایش نعمت الهی</category>
                <author>ستایش نعمت الهی</author>
                <pubDate>Wed, 08 Jan 2025 16:21:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96327033/%D8%A7%D9%88-lyp5hbhuvvls</link>
                <description>وقتی نامش را می‌شنوم، روحم به پرواز درمی‌آید. چیز زیادی از او نمی‌دانم اما او از همه‌ی اسرارهای من آگاه است.در هنگام ناراحتی،فکرش مرا سرحال می‌آورد . در کنارش هرگز احساس ناراحتی نمی‌کنم.من همیشه به او بدی میکنم اما او هرروز و هرلحظه، بی وقفه و بدون شرط و منت به من عشق می‌ورزد. من همه‌چیز را به او می‌گویم، بدون اینکه نگران باشم که او چه فکری در موردم می‌کند. او کسی بود که به زندگی تاریک و گمشده من مانند ماه در شبی تاریک، نور امید بخشید. بنابراین هروقت به ماه نگاه می‌کنم ، به یادش میفتم.من به هرچیزی که نگاه می‌کنم،خورشید، گل‌ها، درخت‌ها، کوه‌ها، دشت‌ها، دریاها ... و یا حتی با نوازش نسیم خنک بهاری ،شنیدن صدای بازی بچه‌ها ،دیدن لبخند پدر و مادرم... ، با دیدن هر زیبایی به او فکر می‌کنم.زمانی که خودم را گم کرده‌ام، اوست که به من در یافتن خود حقیقی‌ام کمک می‌کند.او چراغ راهم را روشن می‌کند درحالی که من باز همیشه از این راه منحرف می‌شوم.او عشق را در وجودم زنده کرده و دوستی را بین انسان‌‌ها به وجود آورده است. او همیشه به من کمک می‌کند فقط کافی‌ است صدایش کنم. او مرا بیشتر از خودم می‌شناسد و جز به مصلحت من عمل نمی‌کند.به من نیرو و قدرت می‌دهد که تسلیم نشوم و به سمت جلو حرکت کنم تا بتوانم بر مشکلات غلبه کنم .او همیشه در کنار من است .آری این‌چنین است... کسی که مرا آفریده.ستایش نعمت الهی</description>
                <category>ستایش نعمت الهی</category>
                <author>ستایش نعمت الهی</author>
                <pubDate>Thu, 05 Sep 2024 15:34:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارزش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96327033/%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-u3vnfov7pp0m</link>
                <description>بعضی چیزها تعداد دارند.سه مداد،بیست شاخه گل،دو عدد سیب. برخی هم اندازه.یک کیلو پیاز،یک سبد شکلات،یک قفسه کتاب. و اما بعضی قیمت دارند.گوشت سه میلیونی،گوشی سی میلیونی،ماشین سیصد میلیونی و خانه‌ی سه میلیاردی.ولی شش عدد مهربانی چقدر است؟ یک جعبه بخشش چطور؟قیمت مقداری دلسوزی چند در‌می‌آید؟ یک ساعت بودن در کنار خانواده چند تومان است؟  سه دوست خوب داشتن چقدر است؟ از اینجا می‌فهمیم بعضی چیزها تعداد،اندازه یا قیمت ندارند،بلکه ارزش دارند. چیزی که بیشتر اوقات درک آن برای ما انسان‌ها سخت است. چه چیزی ارزش را تعیین می‌کند؟ اصلا ارزش چیست؟ارزش ها از دل ما ساخته می‌شوند . هرچیزی که همیشه باعث شادی و طراوت قلب انسان می‌شود ارزش بالایی دارد. به کلمه‌ی همیشه دقت کنید.داشتن گوشی گران،ماشین گران، خانه‌ی گران، تلافی و انتقام ،کینه و خالی کردن عصبانیت شاید آدم را خوشحال کند،اما هرگز همیشگی نیست. این خوشحالی‌ها مضرترین چیز برای قلب هستند.قلب را فرسوده ،پر از چیزهای منفی و به مرور آن را نابود می‌کنند.درحالی که عشق ، صداقت ، مهربانی ،گذشت ،همدلی ،دلسوزی ، کمک و درک کردن همیشه قلب را سرزنده و خوشحال نگه می‌دارند.چه امروز،چه فردا،چه سال دیگه ،چه هفتاد سال دیگه، چه بعد مرگ و اون دنیا.  پس چرا ارزش آن امروزه دست‌کم گرفته می‌شود؟ یعنی خوشحال کردن کسی آن‌قدر سخت است؟ مگر کمی وقت گذاشتن برای کسانی که دوستشان داريم چقدر وقتمان می‌گیرد؟اگه ما انسان‌ها مقداری مهربان نباشیم،پس چه‌کار کنیم؟ صبر کنیم تا کینه و  دشمنی بر دنیا حاکم شود و آن را تماشا کنیم و حسرت بخوریم؟اگر ما برای همدیگر زاده نشده‌ایم،پس برای چه پا به این دنیای خاکی گذاشته‌ایم؟ستایش نعمت الهی</description>
                <category>ستایش نعمت الهی</category>
                <author>ستایش نعمت الهی</author>
                <pubDate>Sat, 24 Aug 2024 17:10:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>