<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمدرضا نساجان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_96330971</link>
        <description>قسم به قلم و آنچه می نویسد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:37:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/572484/avatar/AFQ19N.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمدرضا نساجان</title>
            <link>https://virgool.io/@m_96330971</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شوق پرواز</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%B4%D9%88%D9%82-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-oue01dumlpn3</link>
                <description>گاهی فقط نگاه میکنم، اندکی هم فکر میکنم. درست در آن لحظه همه چیز برایم پوچ میشود. گویی اصلا وجود نداشتند. آنقدر زندگی بیمعنا میشود که دیگر دوست نداری آنطور ادامه اش دهی. مدتی بعد حواست پرت میشود ،وقتی توجه را از پوچی گرفتی، روشنایی دوباره در ظلمات رخنه میکند، زندگی دوباره معنا و هدفی پیدا میکند و به سمتی کشیده میشود. بال شکسته ات به طرز معجزه واری خوب میشود و شوق پرواز پیدا میکند. حال که آماده پروازی و همه چیز را مهیا میبینی؛ باز در آسمان ذهنت، ابر ها در هم میرود؛ بادی میوزد و توفانی شکل میگیرد .مجبوری منتظر بمانی تا توفان تمام شود، شاید فکر میکنی پرواز در آن مکان و  زمان فکری بس اشتباه هست و تو را دوباره در ژرفای تاریکی و پوچی فرو میبرد؛ پس صبر میکنی . ساعت ها، روز  ها، گاهی ماه ها ولی توفان تمام نمیشود. با این فکر و این ترس، زیر آسمان خانه ای بنا میکنی و زیر همان ابر ها مسیری میسازی، در جهت باد مقصدی تعیین و شروع به حرکت میکنی. پیش میروی؛ به هر مقصدی که میرسی؛ سرمنزلی دیگر به چشمت میآید و باز پیش میروی. شاید مقصد های زیادی را فتح کنی شاید هم در موانع راه سخت بمانی ولی در هر حال مسیر تمام نمیشود .خسته میشوی و به زمین و زمان ناسزا میدهی، حواست باشد ناخدا جاده ذهن هیچوقت خطا فرمان نیمدهد. اشتباه نکن!. این تو هستی که مسیر آسمان را میخواهی روی زمین طی کنی. هر چقدر هم بروی و هر چند قله ای که فتح کنی؛ باز آن آسمان است که به تو از دور چشمک میزند. اما تو هیچ نمیبنی؛ گویی هنوز میپنداری آسمان توفانی است.سرت روی زمین و به دنبال  پیچ بعدی است. غافل از اینکه توفان خیلی وقت است تمام شده. ابر ها کنار رفته اند و خورشید مسیرت را بیش از پیش روشن کرده!. شاید وقتی جسمت فرتوت و ذهنت خاک خورده شد؛ نگاهی به آسمان انداختی و حقیقت را فهمیدی. اما آن موقع خیلی دیر است. پرسی چرا؟ چون بال هایت را سال ها پیش به زمین فروخته ای....</description>
                <category>محمدرضا نساجان</category>
                <author>محمدرضا نساجان</author>
                <pubDate>Sat, 14 Sep 2024 16:33:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حیوانکده</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%AD%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%AF%D9%87-ut8g2b2be45b</link>
                <description>ورای روی ماه و روح زلالش، شد آشکار اندرون آن جادوی نگاهش، هیچکس ندانست حد قدرتش را، هیچ عالم نیافت راز حکمتش را. همه ماندند در اعجاز هستی، همه بار ها گشودن لب به تحسین. لاکن این شگفت جهان ها، این بزرگ هفت عالم و هفت دریا، شد خود منکر از توانش، کرد انکار آن ورای روح زلالش. برد قیاس غلط در کار و زیست همچو دگر چهارپایان بسیار .در دهکدی جوانکی آبخورکی داشت، بامدادان سر به بیابان میبرد؛ توشه جمع میکرد و فردا اندر بازار میفروخت. جوان به زندگی بسا حقیر خود قانع نبود. سودای بزرگان را داشت و همت بسیار. میگفت روزی حجره ای در بازار خرم و فردا ها تاجری بزرگ شوم و دنیا را سرار گشت کنم و صفای روزگار را برم. روزکی زیر درختکی سفره عیش بر پا کرد و بعد در پناه سایه تک نهال دشت سخت بخسپید. در نهان، خواب صفا و تجارت میدید که ناگهان صدایی برآمد: به من آب دهید. بیدار شد و سری چرخاند؛ چیزی ندید.سر بر بالین گذاشت و به خواب رفت. مجدد ندا آمد: به من آب دهید. جوان چو هشیار گشت بلند گفت کیستی بیرون بیا من آب در جامه دارم. اینجام ام رو به رویت. چو گردن خم کرد؛ الاغی سیاه پیک با هیکلی درشت خیره در نگاهش یافت. جستی زد و مبهوت در الاغ ماند. الاغ گفت : مگر نگفتی آب میدهی؟ خوف نکن من الاغ سخنورم. جوان حیران گشت. تو چطور الاغی هستی که حرف میزنی؟الاغ) مرا ازهمان تولد این موهبت بوده که با آدمان گفت و گو کنم.جوان) حال اینجا چه میکنی؟الاغ) گشت روزگار میکنم و صفا آسمان را میبرم.جوان) اینجا در بیابان؟!الاغ) بوستان زیاد دیده ام. خواستم از گرمای شن ها غافل نشوم.جوان چو آسوده شد بر درخت تکیه کرد و گفت: خوب ای الاغ سخنور، من هنوز بر سر ماجرا خبر نیافته ام. ممکن است رویا باشی. ولی حال که تا اینجا آمدی بنشین با هم اختلاط کنیم.الاغ سربرگریبان برد. چه میگویی من با انسان ها یکجا اقامت کنم؟ این الطاف را در حق من نکنید که نمیشود.جوان) کدام لطف؟ کدام بذل؟الاغ) نگویید شما که عزیز آسمان ها هستید کسر شأنتان نمیشود تا با یک الاغ به صحبت بنشینید؟جوان) چه فرقی میکند. هر دو چهارپاییم و سخنور .الاغ) میان من و خودتان فرق بگذارید. من تنها چهار پایی پستم که روز را به دنبال ارضا نیازهای خود شب میکنم. دنبال خوراک میروم  و گشت میکنم. شما ورای این صحبت ها هستید.جوان متعجب از پاسخ الاغ سری تکان داد و گفت: ولی من نیز همچو تو ام؛ صبح را در پی درآوردن نانی که بر سفره بگذارم شب میکنم. به امید امیال و آروزهایم سخت کار میکنم؛ مثل تو که هر روز خود را به امید غذا، سخت گشت میکنی.الاغ بانگ برآورد: چه میگویی این دو که یکسان نیست. من در پی نیازهای جسمم گشت میکنم و تو خوراک جسمت را توان روحت میکنی!جوان تأنی ای کرد. توان روح از برای چه ؟الاغ) برای رسیدن به کمال!جوان) کمال دیگر چیست؟ اولین بار است که میشنوم . هنوز معتقدم من و تو یکی هستیم. همان امیال و آروز که تو داری من هم به نحو دیگر دارم و ما هر دو در رسیدن به آنها کوشش میکنیم.الاغ) چرا قیاس مع الفارق میکنی؟. امیال من از بستر زمینی است؛ از جنس خوراک و لذت و... ولی مال تو ریشه آسمانی دارد!.جوان شتاب زده گفت: آرزو من این است که تاجری بزرگ شوم و دنیا را بگردم. گذر عمر ببینم و در عیش و نوش باشم. میخواهم به جایگاهی والا میان مردم برسم و زبانزد خاص و عام شوم. همه جلویم خم و راست شوند و عزت بگذارند. اینها همه مگر ریشه در امیال زمینی ندارند؟الاغ سخت منکر شد .الاغ) نگاه کن تو عالم را از برای چه میگردی؟ تا از عظمت دنیا شگفت زده شوی و سپاس خالقش را به جا آری. تو تاجر به سبب چه میشوی؟ تا به خلق خدمت کنی و رسالتت را ادا کنی. تو سرشناس به قصد چه میشوی؟  تا به نیک نامی از دنیا روی. اینها همه ریشه آسمانی دارند.جوان خندید. کدام رسالت ؟ کدام خدمت؟!. اینها را همه برای اقناع امیال خود میکنم. گشت دنیا برای لذت بیشتر، جایگاه والا به خاطر غرور بیشتر و شهرت از برای توجه بیشتر. تو از چه روزنه ای به این دنیا چشم دوختی ای الاغ؟! چشم هایت را بگشا، وسیع تر ببین. این منم یک انسان، همچو تو چهارپا و در پی امیال و دیگر هیچ.....!درست وسط ظهر بود، هوا گرم و تابستانی،  نرمک بادی هم از کران می وزید. خشم خورشید بر چشمان جوان افتاد؛ سراسیمه بیدار شد و اطرافش را نگاه کرد؛ خبری از الاغ نبود. تمام این مدت را خواب میدید. با خود خنده ای کرد: عجب گفت و گو ای بود حیف که تمام نشد. بله آن بحث تمام نشد ولی همه میدانند پایانش چیست. فرجامش یک الاغ سخنور است که تا انتها افق سردرگم میرود تا به جواب یک سوال رسد: به راستی انسان کیست؟.....................</description>
                <category>محمدرضا نساجان</category>
                <author>محمدرضا نساجان</author>
                <pubDate>Thu, 01 Feb 2024 20:06:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گمگشته در زمان و مکان(چالش ازکی)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96330971/%DA%AF%D9%85%DA%AF%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%A7%D8%B2%DA%A9%DB%8C-vwvmd0okggxb</link>
                <description>هول هولکی کیفم را از روی نوار نقاله برداشتم و به سمت خروجی رفتم.سفر خوبی بود؛ گرچه کاری ولی بالاخره از بند آلودگی و ترافیک چند ساعتی خلاص شده بودم.تاکسی گرفتم. شهر به همان سوت و کوری قبل ماقی مانده بود. خودمانیم مگر تغییر هم میکند؟! دم خیابان ایستاد. میخواستم چند قدمی فقط راه برم و فکر کنم. راه رفتن بدجوری ذهنم را به کار میانداخت. به کوچه که رسیدم حسابی شلوغ بود. گمان کردم عروسی ای مراسم ترحیمی چیزی است. خودم را داخل جمعیت کردم در آن بحبوحه ماشین آتش نشانی را دیدم و خانه ام را در حالیکه انبوهی دود از پنجره آشپزخانه و اتاق خوابم و... بیرون میامد، آهی کشیدم:عه پس این اتفاقات هم میافتند...خانه نقلی کوچکم در زبانه های آتش میسوخت. کفش های اسپورت، میز های شیک، کتاب های کمیاب همه همه به خاطره میپوستند و من تمام آن خاطرات را فقط در ذرات خاکستر رو به هوا تماشا میکردم. دستانم یخ کرده بود؛ سنگینی نگاه همسایه ها را بر خود حس میکردم؛ آتش نشان به سمت آمد:آقا کسی را دارید که باهاش تماس بگیرید؟و من همچنان محو تماشای سمفونی پر نوری بودم که تمام زندگی ام در آن خلاصه میشدبعد برایم توضیح داد:گویا مدتی که نبودید پیلوت باز شده و گاز آرام آرام کل خانه را فراگرفته، بعد احتمالا کمپرسور یخچال در رفته و جرقه ای باعث ...نزاشتم حرفش ادامه پیدا کند. به سمت خیابان راه افتادم فقط میخواستم برم. ذهنم گنجایش اینهمه اتفاق را نداشت،اصلا نداشت... در همان هاج و واجی محض  یک شیء کوچک براق توجهم را جلب کرد، شبیه ساعت بود. میخواستم همانجا رهایش کنم که بعد به خودم یادآور شدم همین چند لحظه پیش تقریبا تمام دارایی زندگی ام را باختم. دستم را داخل جیبم کردم. همراه با گوشی کارتی روی زمین افتاد که رویش نوشته بود:اگر میخواهی..صدای زنگی آمد. گوشیم زنگ نمیخورد، اطراف را بررسی کردم و در آخر نگاهم به همان ساعت جلب شد. صفحه اش تند تند روشن و خاموش میشد و دیجیتالش ارقام عجیب و غریب نشان میداد. کمی که دقت کردم دیدم تاریخ دیروز است.بعد برقی زد و همه جا لحظه ای تاریک شد، چیزی مرا به عقب کشید ، گویی از پرتگاهی پرت شدم. چند لحظه ای به همین منوال گذشت...به خودم که آمدم دیدم  روی صندلی فرودگاه نشستم، با تعجب نگاهی به دور و بر انداختم چطور ممکن بود؟!!ولی یه چیز دیگه هم بود. نمایشگر سالن تاریخ دیروز را نشان میداد. به راستی چه شده آیا من واقعا به گذشته برگشته بودم؟!!جسمم بی جان و سراسر سرد و حیران و ذهنم فلج و سردرگم، در آن لحظه فقط به یک چیز فکر میکردم:چطور اینهمه اتفاق با هم؟!وقتی غرق دریا افکار بی نتیجه بودم، ناگهان یادی از خاکستر های سوخته خانه ام کردم، چیزی به من انرژی بخشید ، فرودگاه را ترک کردم و سراسیمه خود را به خانه رساندم، آه خدای من.............نه خبری از جمعت است نه آتش نشان سالم بود.در را باز کردم و به بالا رفتم . آتش نشان چی میگفت؟ آها باز شدت پیلوت و در رفتن کمپرسور ،گاز منزل را قطع و یخچال را از برق کشیدم، مواد غذایی را تند تند درآوردم و رویشان یخ ریختم ،نگاهی به اطرف انداختم و عرق از پیشانی ام پاک نمودم،ب الاخره نفس راحت بعد اینهمه اتفاق، ارزشش را داشت واقعا...به فرودگاه  رفتم و  روز را همانند دیروز سپری کردم ! گرچه زمان و مکان هر دو در من من گمشده بود...از سفر که برگشتم تا دم در خانه تاکسی گرفتم؛ موقع بازگشت به خودم یادآور شدم این ساعت مثل یک معجزه بوده و با اینکه باور کردنی نیست ، زندگی من را نجات داده !به منزل که رسیدم، قلبم فروریخت؛ اینبار دیگر چه شده؟ باز همان آش و همان کاسه. من من کنان گفتم:من که شیر گاز را بسته بودم پس چطور؟آتش نشان:آقا کسی را دارید..حرفش را قطع کردم:اینبار چه شده؟برایم توضیح داد عامل اصلی را نمیتوان تشخیص داد ولی حدس میزنیم برق درون تقسیم اتصالی کرده و گویی اطرافش پر از مواد آتش زا مانند دستمال کاغذی،کاغد پاره بوده که با همان جرقه کوچک  شعله ور شدن و ...در ذهنم مدام تکرار میشد:چرا ،مگه من چه گناهی کردم؟!ساعت دیجیتال باز شروع به چشمک زدن کرد؛ خودم را جمع و جور کردم؛ آب دماغم را بالا کشیدم.این فرصت را دیگه هرگز از دست نمیدم.دوباره صندلی فرودگاه&gt;&gt;رفتن به خانه&gt;&gt;خاموش کردن تمام وسایل برقی&gt;&gt;جمع کردن تمام کاغذ پاره ها&gt;&gt;قطع گاز و آب و...&gt;&gt;برای سومین بار رفتن به ماموریت کاری&gt;&gt;بازگشت به خانهخسته شده بودم.نمیدانی تجربه آدم های تکرارای حرف های تکراری و اتفاق های تکراری چقدر ازم انرژی میگرفت مخواستم بالاخره تموم بشه.ولی نه انگار... همان آش و همان کاسه...اینبار جمعیت را کنار نزدم،حوصله آتش نشان را نداشتم؛ یکی از همسایه ها را کنار کشیدم:باز چی شده؟گاز ،اتصالی برق،چی؟او در حالیکه با تعجب به من خیره شده بود،آرام گفت:شما خیلی بد شانسید و به دودکش اشاره کرد.رعد و برق زده؟و من در همان هاج و واجی فقط نگاه میکردم، احتمال اینکه درست در همان روزی که میرم ماموریت، رعد و برق بزنه در همان منطقه ای که من زندگی میکنم و درست روی سر خانه ام چقدر بود؟اصلا میشد حساب کرد؟خانه در شعله های آتش میسوخت درست مانند دو دفعه قبل و من در فکر این بودم که چرا و چطور؟مسلما این یک رقابت بین من و سرنوشت بود و من باید پیروز میشدم به هر قیمتی.............دوبارههمان فرودگاه،همان صندلی،همان ساعتبا جست و جویی سریع در اینترنت تمامی علل آتش سوزی را مطالعه کردم، سری به فروشگاه زدم و با چند متخصص تماس گرفتم و بعد با رئیسم برای به عقب انداختن ماموریت.ساعت ها به آماده سازی منزل گذشت. درست قبل از ساعت وقوع همه چیز آماده بودآب،برق و گاز قطع شده بودند، سقف خانه به برق گیر مجهز شده و سیستم اطفای حریق در آشپزخانه نصب شده بود.همانجا ماندم،به دیواره های بتنی خانه زل زدم و منتظر شدم تا سرنوشت شعبده بازی تازه اش را شروع کند،البته اگر میتوانست آن را به نتیجه برساند...ساعت از 22 رد شد هیچ خبری نبود؛ نه رعد و برقی نه احتمالا اتصالی ای هیچی...هوا هوای پیروزی بود، خوشحال از اینکه بالاخره زحماتم نتیجه داده مغرورانه به آسمانی که این چند روز حسابی بر من سخت گرفته بود نگاه میکردم.به کافه رستوران پایین خیابان رفتم،ساندویچ محبوبم با سیب و قارچ سفارش دادم ،بالاخره باید جشن میگرفتم.خالی خالی که نمیشد...گاز اول را که خواستم بزنم حس کردم چیزی تکان خورد، اول نمک دان بعد میز بعد کل ساختمانچند ثانیه ای به همین منوال گذشتزلزله؟ مگر میشود؟ مگه اصلا این شهر زلزله به خودش تا به حال دیده؟!در همان حال و هوا یادی از خانه کردم؛ به سرعت دویدم. نه نه امکان  نداره...از دور دودی دیدم و از نزدیک همان آش و همان کاسهاینبار شلوغ نشد؛ همه از ترس زلزله پناه گرفته  بودند،فقط من بودم و خانه سوخته  و سرنوشت که احتمالا داشت بهمان میخندید. آخه خنده هم داشت، دکل برق فرسوده کنار خانه با تکان زلزله درست روی خانه ام افتاده بود و سقف آشپزخانه و احتمالا سیستم اطفای حریق را شکسته و کل خانه را در حیران زبانه های آتش خود فرو برده بود.مثل دیوانه ها هق هق شروع به خندیدن کردم،شرط میبندم احتمال این را دیگه اصلا نمیشه حساب کرد...زمان همیشه یک قدم از من جلوتر بود و کاریش نمیشد کردآیا باز هم شانسی داشتم؟البته که شانسی هست مشتم را محکم روی آسفالت زمین زدم و فریاد کشیدم:دوباره دوباره دوباره...زمان در فرودگاه به سرعت سپری میشد، و من در فکر این بودم که کجا کار را اشتباه کرده ام. وجه اشتراک هر بار در این بود که من در زمان وقوع حادثه در خانه نبودم؛ پس شاید همین کلید اسرار این بازی باشه .سری تکان دادم.آره آره همینه چرا که نه؟در خانه میمانم و از وقوع آتش سوزی جلوگیری میکنم، حالا میخواد زلزله بیاد،برق اتصالی بکنه،یا حتی گاز نشت کنه.12 ساعت بعد...چراغ ها خاموش است، چشم جشم را نمیبیند. همانطور که شمع را با دقت روشن میکنم حواسم هست دستم به کپسول های CO2  یا سطل شنی که همان بغل گذاشتم نخورد ،گرد و خاک را از لباس آتش نشانی ام حسابی میتکانم، باید همه چیز ایمن باشد.هوا حسابی گرم شده بود؛ خواستم عرق پیشانی ام را پاک کنم که دستم به شیشه محافظ کلاه ایمنی خورد؛ باز تکرار کردم: باید همه چیز ایمن باشد. تمام وسایل برقی اعم از یخچال، تقسیم برق و... خاموش بودند. خانه در سکوتی هراس انگیز فرو رفته بود که هر از چند گاهی با غار و غور شکم چموشم شکسته میشد،نمیتوانستم چیزی بپزم چون اگر به من باشه همه چیز دست به دست هم میداد تا از یک تکه نان هم آتش بازی راه بیندازه.چند لحظه ای به همین منوال گذشت.گوشیم زنگ خورد.بالاخره غذا را آورده بودند.کورمال کورمال با همان لباس به پایین پله ها رفتم.موتوری در انتها کوچه پارک کرده بود با دست بهش اشاره رفتم.نباید حتی یک قدم از خانه دور میشدم.در حال تحویل گرفتن غذا و حساب و کتاب بودیم که صدایی آمد...همانطور که عرق از پیشانی ام میچکید و نفسم بند آمده بود به صورت پیک موتوری خیره شدم که هاج و واج به بالا نگاه میکرد؛ جرئت نداشتم سرم را بچرخانم؛ از پنجره ماشین زبانه های آتش مخوف را دیدم.همسایه ها آمدند چند نفری به داخل شتافتند ولی دیگر کار از کار گذشته بود..ولی چطور؟زانو هایم سست شد و روی زمین غش کردمآسمان و زمین به دورم میچرخیدندنگاه های زمان را با پوزخند پیروزمندانه اش بر خود حس میکردم؛ این مغلوبیت توان از جسمم گرفته بود.خواستم چیزی بگویم، کاری کنم ولی...چاره چه بود؟هیچ هیچساعت چشمک زد.بی درنگ در آوردم و پرتش کردم.شانس با هام یار نبودیک نفر لیوان آبی داد.یک نفر رویم پتو انداخت و چند نفری هم دستشان را روی شانه ام تند تند فشار میدادند.آنها فکر میکردند درد من دیدین خاکستر های خانه ام است؛ اما زخم من زخم کاری ای بود از واقعیتی که هرگز تغییر نمیافت؛ مهم نبود چقدر تلاش میکنم...در همان حین صدایی آمد: چند باره؟به عقب برگشتم و در گردی صورتش خیره شدم.مردی با لبخند شیرین و نگاهی نصیحت گونه ، در این میان چیزی تازگی داشت..... ناگهان هاج واج شدم، او خود من بود ولی چطور ممکن است؟!چند لحظه ای طول کشید تا از ریش و پشم  صورتش چهره خودم را که حسابی شکسته بود پیدا کنمچی چند بار؟(به مرد گفتم)مرد:اینکه به خیالت به گذشته برمیگردی تا از وقوع اتفاقی جلوگیری  کنی که اصلا اصلاح پذیر نیست.5 بارمرد:فقط 5 بار ؟!مگه تو..مرد:من عمری را صرف جلوگیری از این اتفاق کردم.چند صد بار. از یادگیری اصول آتش نشانی بگیر و برو تا اختراع سیستم های اطفای حریق نوین ولی هیچکدام از چنگال سرنوشت در امان نبودند و هربار به یک صورت زخم دیدند. انرژی و وقت زیادی را هدر دادم تا به راه حل برسم.خیلی زیاد!در دم گفتم:راه حل چی بود؟!مرد: راه حل داخل جیبت است،  نوشته ای که  برایت نوشته بودم تا تو به سرنوشت من دچار نشی.دستم را داخل جیبم کردمهمان کارتی بود که بار اول برداشته بودمرویش نوشته بود:اگر میخواهی خانه ات را نجات بدی بیا اینجا...منی مبهوت و گم گشته در زمان و مکان و راه حلی که تمام این مدت در جیبم بود و انرژی ای که الکی هدر رفتمحکم به پیشانی ام زدم:وای چه وقتی تلف کردم...فردا آن روز از فرودگاه برگشتمتاکسی گرفتممثل همیشه تا سر خیابانمیخواستم راه برم، پیاده روی ذهنم را بدجوری به کار میانداخت.در آن شهر سوت و کور و درآن کوچه پر هیاهو، جمعیتی را میدیدم  که به من خیره شده اند و آتش نشانی که میخواهد احتمالا یادی از کمپرسور در رفته یخچال بکند و منی که مغرورانه به خاطراتی چشم میدوزم که آرام آرام خاکستر میشوند و بیرون میآیند تا فردا با بیمه دوباره به آغوش گرم  زندگی جدیدم باز گردند.متشکر از بیمه خانه   از کی</description>
                <category>محمدرضا نساجان</category>
                <author>محمدرضا نساجان</author>
                <pubDate>Tue, 05 Dec 2023 21:16:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرمنزل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96330971/%D8%B3%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%B2%D9%84-vxuqlrujridd</link>
                <description>کودکی را چه خوب به یاد می آورم، آن روز های قصیر ،کودکی جاهل آمیخته با  شور و گداخته با زور  و ملبانی غرق در گشت ناشناخته ها بودم.موج های سرکش را جسورانه میشکافتم و پیش میرفتم و هیچ چیز جلو دارم نبود.لاکن گردش روزگار به این حال باقی نماند و گرفتارم کرد.ناگه کشتی بی پروام تایتانیکی شد که در صخره های  یخی تحیر غرق گشت و مرا با خود به قعر دریا برد.سردرگم شدم ! خورشید تابانم یکباره خاموش گشت و دریا پهناورم ناپدید شد. یک آن همه چیز تاریک گشت.خود را گم کردم و این گمشدگی مدت مدیدی به طول انجامید.من در خود و خود در من فقط در تلاش بودیم،در تلاش برای کنار زدن آن صخره بزرگ که نور را به شدت مستور کرده بود.و آن صخره جز سوال نبود!                                                                 من کیستم؟به راستی من  کیستم؟  این من به کدامین سو میرود؟ و از برای چه میرود؟پوچ گشته بودم،بی هدف و کاملا مستاصل. ناگهان ندایی از درونم برآمد:دگر بس است؛وقت تغییر است!تصمیم خود را گرفتم. با آنچه از خود مانده بود قایقی از جنس امید ساختم و در همان ظلمت تاختم. اما اینبار نه برای گشت،برای کشف، کشف خود!در میان کوه ها و سنگ ها و سواحل زیادی گشتم؛ از اعماق اقیانوس تا ابر های آسمان، از تاریکی معادن تا روشنی چمنزار ها،همه جا...اسبی شده بودم که افسار خود را در بیابان ها رها کرده بود و در جست و جوی سرمنزل خود بی اراده میراند.در آن سفر، یکبار سنگی را دیدم که فردا او را خاکی بود، بر آن خاک جوانه ای دیدم که فردا او را درختی بود و بر آن درخت میوه ای دیدم که فردا او را دانه ای بود و فردا ها بوستانی سرسبز دیدم که بر آن سنگ هایی بود.  بخاری دیدم که بالا رفت و آبی دیدم که پایین آمد و برفی که بر کوه نشست؛ آب جاری شد و به سرمنزل خود بازگشت.در تامل در اینهمه شگفتی یک چیز را از طبیعت آموختم: هر چیز را خاصیتی باشد و بر کشف آن خاصیت، تعهدی و بر آن تعهد کمالی و چون آن وظیفه را به تمام انجام دهد به کمال رسد.مانند آن جوانه که فهمید خاصیتش رشد است و کمالش در میوه و تعهدش در باروی،یا آن آبی که دریافت خاصیتش حیات است و کمالش در جاری شدن و تعهدش در بودن...اما کمال من در چه بود؟ اصلا خاصیت من چه بود؟ قایق را رها کردم؛ دگر اکتشاف بس بود. باید خود را می آزمودم .در کنار چمنزار به خاک افتادم اما نه خاک شدم نه جوانه، خود را بر دامنه کوه انداختم اما نه بخار شدم و نه آب،کوشیدم چو باد ابر ها را تکان دهم ولی دستم به آنها نرسید،خواستم خانه ها را روشن کنم ولی آتشی از درونم جوانه نزد.هر چه کردم نشد و این خود،خود را شکوفا نکرد.تکیه بر ساحل به دریا خیره شدم، سردرگم و نگران و غرق در افکار؛ نکند این من، همین پوچ است و او را خاصیتی نیست؟ناگهان صدای مهیبی از کران آمد، کوهی دیدم همچو خورشید پر نور و همچو آتش پر خروش؛میجوشید و از دهانه اش دود بلند میشد.نمیدانم چه شد... ولی منی از من های درون طلب کوه را کرد. بی اختیار به طرف او شتافتم  و به سمت دهانه اش رفتم، ندایی آمد: خود را در من بنداز ! کشف تو اندرون من است. آنگه ناگزیر پروانه ای شدم که  چو شمع دید حریصانه خود را غرق او کرد  و من نیز غرق او شدم....چند لحظه بعد به خود آمدم و دنیا را  سراسر نور دیدم!اما صبر کنید من فقط نور ندیدم خود نیز جزئی از او شده بودم! احساس عجیبی بود ،وجودم را سرار نشاط غریبی فرا گرفته بود گویی گمشده چندین ساله ام را یافته ام.چیزی که از همان کودکی برایش خلق شده بودم و خاصیتی که در وجودم ناشناخته بود و رسالتی که حالا برای انجامش آماده ام!بله حال پاسخ پرسش را میدانم،من کیستم؟ من آهنم متنی که خواندین داستان نمادین از  یک سنگ معدن بود که در مسیر پیدا کردن رسالت خود پیش رفت و در نهایت به کمال رسید.</description>
                <category>محمدرضا نساجان</category>
                <author>محمدرضا نساجان</author>
                <pubDate>Sat, 11 Nov 2023 23:04:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازجویی(مسابقه دست انداز)</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AC%D9%88%DB%8C%DB%8C%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%82%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2-ihec6fybwaka</link>
                <description>اتاقی کوچک زیر انبوه برف زمستانلامپی روشن میان دو نگاهجوی سنگین حاکم بودمردی کلاه مشکی با صورتی تراشیده مشتش را بالا می آورد و محکم به میز میکوبد:این حرف ها چیست که تحویلمان می دهی، بدهم گردنت را جلاد بزند تا درسی عبرتی شود برای آیندگاناما آن طرف، مردکی سر به زیر که نگاهش در میان ریش پشم صورتش گم میشد. نیشش تا بنا گوش باز و خیره به چهره بازپرس.آب دهانش را قورت میدهد و با همان چهره بشاش،چند کلمه ای در هوا میپراند که بعید میدانم خودش هم فهمیده باشد.بازپرس لا اله الا الله گویان پرونده را برای هزارمین بار باز میکند و بی حوصله چند عکس بر میدارد و جلوی مجرم می اندازد:نگاه کن به این چهره های خندان و امیدوار، نگاه کن به این فرشته ها! وای بر تو، آه بر تو ،اینها به تو امید داشتن مردک!، خدا خودش تو را در قعر جهنم بسوزاند...لحظه ای خنده مرد در میان عکس ها گم شد.گویا که چیزی یادش آمده باشد، محکم به سرش میزند و چنان آه و ناله ای راه می اندازد گویی طفل دو ساله خود را از کف داده است.ناله میکنی؟ باید هم ناله کنی. از این عکس ها هزار تا دیگر دارم که نشانت بدهم، وای بر تو آه بر تو!بالاخره ناله مرد لحظه ای بند می آید، با صدایی بغض آلود و آرام میگوید:به خدا تقصیر من نبود،آنها خودشان انتظارات واهی داشتن بازپرس:داشتن که داشتن! مگر هر که از تو بیشتر از توانت بخواهد، حکم آمده که از تلاش دست بکشی؟!! اینطور جواب زحماتشان را میدهی!باز سکوتی سنگین حکم فرما میشود.مرد مشت هایش را در هم میکوبد، گویا واپسین همت خود را برا دفاع جمع کردهآهی میکشد :همه چیز در یک لحظه خراب شد، حتی یادم نمیاد چه شد و چه کردم ولی آخرین آجر کج را آن لحظه گذاشتم که وضعم به اینجا کشید...آب دماغش را بالا میکشد و سرش را زیر می اندازد.بازپرس نگاهی وسواس گونه به مجرم می اندازد و چهره اش را بادقت وارسی میکند.بازپرس: حسینی، شاهد را بیار.در باز می شود، مردی کم سن و سال با نگاهی پرسشگر و مبهوت وارد میشود و در جای بازپرس رو به رو مرد مینشیند.مجرم که سنگینی نگاه شخص را بر خودش احساس  میکند، آرام سرش را بالا می آورد، ناگهان چشم هایش گرد میشود و هاج واج میماند.لحظاتی به همین منوال میگذردشاهد آب دهانش را قورت میدهد و با صدایی نازک میگوید:تو چرا شبیه منی؟!!!!هر دو مرد درحالیکه زمان و مکان خود را گم کرده اند خیره در هم به نگاه های وارسی گونه ادامه می دهند.بازپرس سکوت را میشکند:این مرد که میبینی رو به رویت نشسته خود گذشته توست، در واقع خود الان تو  از آینده آمدی و این شخص در حال زندگی میکند؛ پس تو (مجرم)آینده او (شاهد)هستی.(مجرم از آینده آمده و شاهد برای زمان حال است)باز لحظاتی به تحلیل حرف های بازپرس به سکوت میگذرد.ناگهان شاهد صندلی اش را جلو میکشد: مرد تو با خود چه کردی ؟تو با من چه کردی؟چرا اینطور شدی؟!!مجرم که انگار بردار دوقلو خود را یافته باشد، با چشمانی پر از اشک دست شاهد را میگیرد و محکم فشار میدهد:به خاطر تو اینطور شدم برادرشاهد:مگه من چی کار کردم؟مجرم: تو با من؟ تو با خود چه کردی! این سوال است یا جواب!.تو گند زدی، بد هم گند زدی،تو از همان روزی که خواستی با کمال گرایی همه قله ها را فتح کنی گند زدی...شاهد محکم به میز میکوبد: حرف دهنت را بفهم، حال روز خود را اصلا دیدی ؟!!!!!مجرم: نگاه کن تو با همین غرورت میخواستی در همه جا و همه کس بهترین باشی ،حالا ببین وضع من را ! سرافکنده شدم،خسته شدم از دویدن ،خسته شدم از نرسیدن،برییییدم!!برادر ببین مقصد آن همه کمال گرای ات چه شد...مردی خسته و افسردهشاهد شتابزده میگوید:تو جا زدی،من تمام تلاشم را می کردم ولی تو خرابش کردی! حاصل اینهمه خونه دل و رنج شبانه روزی ام را تو با فندک بی همتی خود سوزاندی!!!!مجرم: من آتیش زدم ؟!اگر بنا بر آتش بازی باشد که تو با زیاد خواهی هات انفجار راه انداختی!،مگر من چقدر میتوانم در همه جا و همه زمان بهترین باشم؟!مگر اصلا این 24 ساعت شبانه روز کفاف خواسته های جناب عالی را میدهد!!شاهد بی هوا صورت مجرم را هدف میگیرد و مشتی نثارش میکندمجرم دست به یقه میشود:ای مردک مغرور،میزنی !!حسینی از پشت او را میگیرد و عقب میکشد.مجرم: ولم کنید!بزارین به این احمق بفهمانم معنی واقعی زندگی چیه! معنی درد چیه! این مرد هنوز در هوا سیر میکند!شاهد چشمانش را در هم میکشد:تو جا میزنی بعد من باید تاوان پس بدهم!.سال ها تلاش کن، زحمت بکش. بعد بیا ببین آینده ات همچین آدم بی همت و آشفته و مستاصلی شده!مقاومت بی فایده بود،هر دو مرد به سمت هم خیز برمیدارن و مشت و لگد حواله هم میکنند، چنان زد و خوردی راه می افتد که حتی نیرو های بازداشتگاه هم از جدا کردنشان عاجز اند.بعد از چند دقیقه دو مرد بی جان و بی حال با صورت های خونین و مالین یک گوشه دراز میکشند .حتی خودشان هم دیگر نمیدانند این دعوا اصلا برای چه بوده...شاهد جسم نحیف بی جان خود را تکان میدهد و دست بر شانه  آینده خود میگذارد :حتی اگر من اشتباهی کرده باشم که میدانم نکردم ولی تو یادت رفته توقعاتشان با ما چه کرد؟چه بلای سرمان آورد ؟! آنها باعث کمال گرایی مان شدند، آنقدر غرق در بهترین بودنمان کردند که اصلا یادمان رفت چه کاری را برای چه انجام میدهیم!مجرم: تو را که نگاه میکنم بردار تازه میفهمم همه ی آن  کار ها به هیچ پوچ گذشت،فقط به هیچ  و پوچ................دو مرد با چشمانی سراسر اشک،خیره بر هم، مجرم به اندوخته خود نگاه میکند و شاهد به ثمره خود چشم میدوزداتاق لحظاتی احساسی را پشت سر میگذاشتبازپرس که غرق در کلمات آنها شده بود، نگاهش را از لامپ دزدید :همه مثل شما نعمت رویارویی با آینده و گذشته خود را ندارند دوستاناگر اشتباهی کرده اید بهتر است از آن درس بگیرید اگر هم تصمیماتی نامعقول گرفته اید آنها را اصلاح کنیدولی هرگز فراموش نکنید ما محصول اشتباهات خود هستیم اگر آینده من بد باشد دست از اشتباه کردن نمیکشم؛ چون همین راه های کج منحرف شده است که من را من میکند و شما را شمامن در پرتو توقعات زندیگی نمیکنم!. من فقط برای خود زندگی میکنم؛ هر چه خوب کردم سودش را میبرم و هر کجا بد کردم جزا اش را تحمل میکنم.پس بیایید به جای شتافتن به سوی گذشته ناکارآمد یا آینده نامقبول، حال را بسازیم...جملات فلسفی بازپرس هر دو مرد را به فکر فرو برد؛ آنقدر غرق در اندیشه شدند که خود را در رخت خوابی گرم و نرم در زمان خود احساس کردندحال هر دو بیدار شده اندهم از خواب و هم از غفلت دیگر هر دو میدانند چگونه روز خود را آغاز کنندپایان</description>
                <category>محمدرضا نساجان</category>
                <author>محمدرضا نساجان</author>
                <pubDate>Fri, 06 Oct 2023 01:31:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوخته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96330971/%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%87-fzwssq1bdr2p</link>
                <description>تو را نمیدانم اما من سخت گرفتار شدمروزگار هر چه کرد با ما نکرد، با تو کرداما من جانسوزش شدمگفتی دیروز، فردا به یادت می آورمگذشت فردا ها و من هنوزسخت فراموشت شدمنمیدانم این چه رسم روزگار استکه هر چه کردی با کسیناگهان برگردد به سویت در موقع دلواپسیکتاب زندگی را گشودم تا ته خواندمبارها بارها نیافتم هیچ سرنخی از بد به کسیگویا این رسم استثنا هم داردکه گاه تو میسوزی در پرتو اشتباهات کسیسوختن را ساختم تا تو آیی روزیلاکن فراموشم شد، سوخته ندارد هیچ کسیزندگی بر ما اینگونه گذشت دیگر چه کنیمراضییم که بودیم شعله ای در  برهه ای از این روزگار عسیر</description>
                <category>محمدرضا نساجان</category>
                <author>محمدرضا نساجان</author>
                <pubDate>Wed, 20 Sep 2023 21:43:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آسمان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96330971/%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-m1kn4c2ilkje</link>
                <description>این متن، نوشته ای نمادین است.وقتی به آسمان نگاه میکنم؛ آسمان را نمیبینم؛ فقط مشتی ابر،اندکی ستاره و اگر شانس بیاورم خورشید را خواهم دید.اسم اینها را که آسمان نمیگذارند... زمان ما وقتی بالا را نگاه میکردی چیزی بیشتر از خط خطی های بی حوصله و رنگ پاشی های شتاب زده می دیدی! یه چیز شبیه روشنایی،آن هم نه در چشم! در ذهن، در قلب، در روح!. آنها بودند که آسمان ما را میساختند و چقدر هم زیبا بود...این زیبایی را با هیچ چیز عوض نمیکردیم.جایی در کنج دل، گرم نگهش میداشتیم تا یادمان نرود آسمان ما چه شکلی بوده است.اما حالا زمانه حسابی عوض شده.آسمان را به هر دست فروش تازه به دوران رسیده ای میفروشند.بعضی ها هم به آن چوب حراج میزنند؛ گاهی هم نذری میدهند آن هم حلوا حلوا!.دیگر خود ابر ها هم شرمشان میشود؛ تند تند می آیند تا فقط بروند.ستارگان هم دیگر آن جلا سابق را ندارند.اما خورشید، اینبار گرم تر از همیشه، صرفا دنبال تلافی است!هنوز اوضاع خیلی خراب نشده؛ کورسویی امید از آسمان در دل کویر میتوان پیدا کرد؛ آن شب های سرد نورانی... اما چه فایده؟ دیگر کسی بالا را نگاه نمیکند؛ چشمش پایین دنبال زمین است. اگر هم نگاه میکند،حداقل آسمان را نمیبیند فقط مشتی ...شنیدم از مرغان هوا که باد صبا در خفا بهشان گفته بود:آسمان از شما گله دارد که چرا در زمین دنبال غذا میگردید؛ مگر در من قحطی آمده است! بعد ها زمین در پاسخ گفته بود:نه قحطی نیامده؛ فقط چشم ها و گوش هایشان به قولی مدرنیزه شده پس تو را نمیبینند فقط صدایت را میشنوند ...  نوشته های دیگر بنده:نوشته ادبی: https://vrgl.ir/1yrTr نوشته داستانی: https://vrgl.ir/BF7ic نوشته خبری: https://vrgl.ir/uQlTB  </description>
                <category>محمدرضا نساجان</category>
                <author>محمدرضا نساجان</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jun 2023 18:29:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هوش مصنوعی اینجا،آنجا،همه جا!!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96330971/%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%A2%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AC%D8%A7-vllftieecgrd</link>
                <description>سلام در این نوشته قصد داریم به 8 تا از ورود های اعجاب انگیز هوش مصنوعی به دنیامون بپردازیم و ببینیم چه بر سر آینده خواهد آمد.نکته:این نوشته بروز خواهد شد.1.هوش مصنوعی همه کاره!خوب با این رفیقمون که همه آشنایی دارید و نسخه بروز تر و خفن ترش یعنی (GPT4).از این هوش مصنوعی هر کاری که فکرشو بکنید برمیاد:نویسندگی،شاعری،برنامه نویسی،تحلیل عکس،حساب و کتاب،معلمی، مشاوره شطرنج و حتی درد و دل!خلاصه که بدجوری بدردبخور و البته خطرناکه(برای امتحان های آنلاین!)یک نمونه از نویسندگی های استاد را در این نوشته ببینید: https://vrgl.ir/sXo0o 2.هوش مصنوعی نقاش!بله درست شنیدید هوش مصنوعی وجود داره که با توجه به نقاشی شما براتون هنرنمایی میکنه:و اصلا براش مهم نیست که چقدر نقاشی شما داغونه:3.هوش مصنوعی خواننده!این هوش مصنوعی میتونه ریتم و لحن صدای دیگران را تقلید کنه و به جاشون آهنگ بگه(آخه از این خفن تر!)یه آهنگ جدید از دریک و ویکند منتشر شده که کلی هم وایرال شده،روز بعد این دو تا خواننده گفتن اصلا ما همچین آهنگی نخوندیم! بعد متوجه شدن یکی با هوش مصنوعی از رو صداشون کپی کرده و باهاش آهنگ ساخته!(منبع:کانال فناوری فوری)4.هوش مصنوعی دکوراتور!این هوش مصنوعی میاد و دکوراسیون خانه و شرکت شما را تغییر میده(هر جور که بخواید!).تصویری  سه بعدی از شرکتی فرضیبیزحمت پشت این دیوار یه اتاق بزرگ و پرنور با در شیشه ای و پنجره های بزرگ و رنگی برام تصویر کن:دمت گرم.این اتاق را به یک اتاق کنفرانس با چند ردیف صندلی و یه سکو و یک صفحه نمایش پرژیکتور تبدیل کن:5.هوش مصنوعی مجری خبری!بله چند وقت دیگه به جای انسان ها هوش مصنوعی انسان نما میان و برامون اخبار میگن(بدون تپق!).به شرح تصویر اولین مجری خبری مبتنی بر هوش مصنوعی کویت:منبع:فناوری فوریلینک صحبت این هوش مصنوعی: https://www.aparat.com/v/eruk4 https://www.aparat.com/v/eruk46.هوش مصنوعی کارگردان!این بزرگواران یعنی (برادران روسو) اعلام کردن تا کمتر از 2 سال دیگه فیلمی منتشر میکنند به نویسندگی و کارگردانی یه هوش مصنوعی !یعنی ایده ها را بهش میدن و خودش داستان را مینویسه و البته زاویه های فیلم برداری و نوع تصویر را هم خود این هوش تعیین میکنه.7.هوش مصنوعی عکاس:این تصاویر را یه هوش مصنوعی با توجه به داده هایی که بهش دادن خلق کرده!(در واقع انگار عکس گرفته):8.هوش مصنوعی دوست!یکی از حوزه هایی که هوش مصنوعی در حال حاضر در اون انقلابی به پا کرده روابط شخصی هست.آدام مینتر ستون نویس بلومبرگ میگه در پنج سال گذشته تعداد تکان دهنده ای از شهروندان چینی از لحاظ عاطفی به همراهان چت بات وابسته شدند!خلاصه که مراقب باشید دوستاتون را از دست ندید...خوب ممنون از اینکه تا اینجا همراه بودید؛ همانطور که گفتم این نوشته بروز خواهد شد و شاهد ورود های اعجاب انگیز دیگری از هوش مصنوعی در دنیای خود خواهیم بود....برای خواندن نوشته های دیگر بنده به این لینک ها مراجعه فرمایید:نوشته ادبی: https://vrgl.ir/1yrTr نوشته داستانی: https://vrgl.ir/BF7ic نوشته روانشناسی: https://vrgl.ir/0GOH7 </description>
                <category>محمدرضا نساجان</category>
                <author>محمدرضا نساجان</author>
                <pubDate>Mon, 01 May 2023 13:05:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محفل</title>
                <link>https://virgool.io/good-mood/%D9%85%D8%AD%D9%81%D9%84-acenpetr9lqe</link>
                <description>بادی سرد از نیم نگاه روزنه بر رخساره سپیدم میتابد و برودت خود را در دل منافذم جا میکند؛ گویی چشمه منزلش از یخچالی بزرگ بیرون آمده و از دامنه پهلوهای ابر ها سرازیر میشود؛ از آنجا جدار های فرسوده گونه هایم و نگاره های موه هایم او را تا نزدیکی مدخل بدرقه میکنند.راست گویی محفل گرمیست و عشق بازار دل انگیزی است.همگان دانند و میخوانند: اگر من نبودم دیگر دستی نبود که دورت حلقه چهارگوش زند و شیره وجودش را گوارای وجودت کند تا تو لیلی بازارش شوی و او مجنون محفل تو گردد.آمدم و دلباخته ات شدم اما عشق من و تو هرگز سالیان سال بر همان مهر و نشاط طفولیت خود باقی نماند.دم از سازش زدی؟ مگر من نساختم؟ بنگر چگونه در روزگاران شادمانی ات قلب خود را بر محبوبان فقیر و غنی ات گشودم و  مهر خود را از آنها دریغ نکردم تا همچون بینوایانی خسته دل سر بر سینه من بسپارند و آرام گیرند .بنگر چگونه در دوران اندوه چشم هایت، درب دلم را بستم و غم خانه ات شدم تا محبت خود را یکباره فقط معطوف تو کنم .نکند از یاد برده ای وقتی درخت جوانی ام را به پایت ریختم و در آستانه میوه دادن بودم؛ بغتتا کلید خانه ات را از من گرفتی و مرا بیرون راندی تا تنهایی را شریک منزل خود کنی.تو با این کار مرا آواره افکارم کردی و چنگی بر وجودم زدی که هنوز آثارش را میتوانی بر ترک جدار هایم و جیر جیر درهایم نظاره گر باشی.اما من چشم بر اینهمه رنج و بی مهری، بی مبالاتی تو بستم و سازش کردم؛ باز لانه ات شدم تا تو گنجشکی باشی که دستی بر چهره بی روح گریه آلودش میکشم و با آواز باد سرد برایش لالایی میگویم تا  باز در آغوشم آرام گیرد و بخوابد.همدم تو   اتاق</description>
                <category>محمدرضا نساجان</category>
                <author>محمدرضا نساجان</author>
                <pubDate>Mon, 10 Apr 2023 11:44:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهنمای خودکشی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96330971/%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-yujbpafgouzy</link>
                <description>امروز صبح یک بسته پستی به دستم رسید که انتظارش را نداشتم.روش هیچ مشخصاتی از ارسال کننده ننوشته بود و گویی پستچی هم خبری نداشت! بسته کمی از جعبه کفش بزرگتر میزد و حسابی باندپیچی شده بود.وزن زیادی نداشت و این بیشتر از همه مرا متعجب میکرد؛ گویی از شیطنت دوستان قدیمی ام هست.با بی ملاحظگی تمام در جعبه را باز کردم(عملا چیزی از کارتن باقی نزاشتم)یک تکه طناب و یک بسته قرص!یعنی من خواب جمعه ام را برای اینها خراب کرده ام؟صبر کنید ...  یک دفترچه هم ته کارتن هست؛ دفترچه ای کم قطر مثل دفترچه راهنما ، روش با خطی دست نویس و کم حاشیه نوشته بود: راهنمای خودکشیبا خودم گمان میکردم یکی از شر و شیطان ترین دوستانم نظر بر استراحت جمعه من دوخته و نقشه شومی کشیده که باقی روز هم خواب به چشمانم نیاید.از کجا معلوم شاید پستچی هم از خودشان باشد ...لعنت بر شیطان آخر این دیگر چیستیک تکه طناب،یک بسته قرص و راهنمای خودکشی؟!دل به دریا زدم و شروع به خواندن کردم:همه چیز مهیاست؛ امیدوارم تصمیم خود را گرفته باشید.طناب دار و قرصمرگ با طناب کمی خشن تر است ولی با قرص آهسته میمیریدطناب خودکشی شما را آشکارانه به بقیه نشان میدهد ولی با قرص بعد ها مشخص خواهد شدشاید هنوز مردد باشید ولی بهتان قول میدهم این عاقلانه ترین راه حل است، از شر مشکلاتتان راحت میشوید و خیلی سریع خوابی آسوده خواهید داشت.بی دغدغه و بدون فکر ...این بهترین راه برای پاک کردن تمامی سیاهی هایی هست که بر پنجره زندگی تان لکه انداخته و شما را این قدر افسرده کرده.معطل چی هستید؟مرگ در دو قدمی شماستچند صفحه بعد این چنین نوشته بود:وقتی به این صفحه رسیدید یعنی هنوز انجامش نداده اید                                                                                               یعنی هنوز مردد به پایان زندگی تان هستید شاید هنوز راه حلی را امتحان نکرده اید شاید راهی نیمه رفته دارید شاید کورسویی امید در دلتان جوانه زدهو شاید از پاک کردن سرسری صورت مسئله ها خسته شدیداگر اینگونه هست؛ بهتان تبریک میگویم این بسته متعلق به شما نیست!طناب و قرص را درون جعبه بگذاید و آن را برای فرد دیگری ارسال کنیدشاید نوبت او باشد.شاید هم خودکشی نوبت هیچکس نباشد ...چون خودکشی فقط اوضاع را سخت تر میکند و هیچ چیزی را هم حل نمیکند! در آخر این شمااید که با انبوهی از مشکلات میمانید.این یک داستان کوتاه بود؛ امیدوارم لذت برده باشید و لطفا با نظراتتان به ارتقا سطح نوشته هایم کمک کنید.</description>
                <category>محمدرضا نساجان</category>
                <author>محمدرضا نساجان</author>
                <pubDate>Tue, 14 Mar 2023 15:31:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودکشی، اینبار از طرف Chat GPT</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96330971/%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B7%D8%B1%D9%81-chat-gpt-cegj5erbwe1c</link>
                <description>خوب chat GPT به نظرم شروعی برای محقق کردن داستان خیلی از فیلم های علمی تخیلی و یا حتی ساده مانند فیلم her است.به نظرم اتفاقات جالبی در سال های آینده خواهد افتاد که زندگی مان را زیر و رو میکند.امروز از این  هوش مصنوعی قدر خواستم داستانی در مورد فردی که قصد خودکشی دارد بنویسداینجا داستان را تموم میکنه.در ادامه ازش خواستم که ادامه بدهشما هم حس میکنید داستان عوض شده؟!واقعا به نظرم موضوع هوشمندانه ای انتخاب کرد .داستان نسبتا زیبایی نوشت.اگر یکی این نوشته را به من نشان میداد میگفتم احتمالا  برای یک بچه دبستانی و یا راهنمایی است.فکر کردن به اینکه یک ربات اینها را نوشته هوش از سر من میبره؟شما چطور...</description>
                <category>محمدرضا نساجان</category>
                <author>محمدرضا نساجان</author>
                <pubDate>Fri, 24 Feb 2023 14:02:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر این ماه آخرین ماه عمرم باشه!!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96330971/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B9%D9%85%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%87-viwqrrduqq6q</link>
                <description>اشتباه نکنید، من هرگز قصد خودکشی ندارم با اینکه بیشتر نوشته هام در این رابطه هست ولی بنده بیشتر به افکار افرادی که اینکار را میکنند و کنش های ذهنیشون علاقه مندم نه به عمل آن.چند وقت پیش یکی از کاربران همچین متنی را نوشته بودن https://virgool.io/@m_63904599/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-u9jdmgmbrsiu با خودم گفتم از این موضوع میشه متن های مختلفی و با دیدگاه های متفاوتی نوشت، پس قلم را برداشتم و شروع کردم: در این ماه دو دسته آدم میمیرند.دسته اول آنهایی که خودکشی میکنند و دسته دوم افرادی که به طور طبیعی فوت میشوند.اگر اینبار قرعه به نام من افتاد و در دسته افراد دوم قرار بگیرم؛چی میشود ؟به طور ساده تر، اگر این ماه آخرین ماه عمرم باشه چی کار میکنم ؟خوب به نظرم تا در شرایطش قرار نگیرم نمیتونم پاسخ درستی بدم.قاعدتا آرزوهایی دارم،کارهایی نیمه کرده و راه های نیمه رفته و توی 30 روز به هیچ کدام نخواهم رسید.پس مطمئنا هفته اول را به پوچی میگذرانم و دل به انجام هیچ کاری نخواهم داد.ولی از هفته بعد شاید کتابی بنویسم و خاطراتم را مرور کنم؛هیچ چیز جدید را شروع نخواهم کرد؛اگر دنیایی بعد از این دنیا در کار باشه به تمامی گناهانم استغفار میکنم؛ برای عزیزانم نامه مینویسم؛ به پارک رو به رو خانه میروم و به آسمان خیره میشوم و به این فکر میکنم که در این چند سال چه نقشی در این دنیای پر عظمت ایفا کرده ام؛آیا اصلا نقشی داشته ام ؟؛ مهربون میشوم چون فردی که داره آخرین روزهای عمرش را سپری میکنه دلیلی برای بحث و عصبانیت نمیبینه.به قول سعدی:به جان زنده‌دلان سعدیا که ملک وجود       نیرزد آن که دلی را از خود بیازاری شاید دل به دریا زدم و دو هفته آخر عاشق هم شدم!البته روز آخر میخوام در تنهایی سپری کنم؛ از صبح تا شب آهنگ گوش کنم،آثار نویسنده محبوبم را بخونم و البته وداعی با دنیای کوچک اطراف خود داشته باشم؛ دنیایی که قسمت نشد بیشتر ببینم و بیشتر بفهممش.در نهایت آخر اون روز روی تخت دراز میکشم و منتظر پایان آخرین روز عمرم خواهم ماند.اگر معجزه ای رخ داد و فردا را هم دیدم؛دوست دارم تا آخر عمرم با این تفکر که این ماه آخرین ماه زندگی من است؛ زندگی کنم.خوب این پاسخ من بود؛شما هم برام از جوابتون بگید.</description>
                <category>محمدرضا نساجان</category>
                <author>محمدرضا نساجان</author>
                <pubDate>Tue, 14 Feb 2023 19:34:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Golden gate</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/golden-gate-fos5f7gu3eo4</link>
                <description>گلدن گيتسالانه آدم هاي زيادي زندگي ميكنند!اما آدم هايي هم زندگي نميكنند .نه اينكه مرده اند؛بلكه چون مردگان متحركي اند كه در لبه پوچي و روي پل پايان،هستي خود را نيست ميكنند.روي پل آرام راه ميرود و در فاصله ده متري از ماشيني كه همين چند دقيقه پيش براي آخرين بار پارك كرده بود و آخرين عوارضي را پرداخت كرده بود مي ايستد و به دريا زل ميزند .لختكي نور از خورشيدي پناهنده به ميان كوه ها بر روي شانه اش سايه اي بر روي آب مي انداخت و به واسطه موج ها درست در لبه پايه پل شكسته ميشد .همزمان با غروب خورشيد ميخواست غروب كند .كفش هايش را در آورد و كنار جدول جفت كرد.نامه اي كوچك كه درست چند دقيقه پيش با اشك هايش آن را شست و شو داده بود درآورد و در درون كفش گذاشت . با دست راستش حفاظ پل را گرفت ؛اول پاي راست و بعد پاي چپش را از روي نرده رد كرد و خودش را در درون تنگه انداخت .آب شكافته شد و قرباني خود را در آن واحد فرو داد و بعد مرد سر و پا در آب و با كتي پف كرده روي گلدن گيت نمايان گشت.بعد كه از ماموران علت هجوم مردم را به حفاظ پل ميپرسيدي ميگفتند : ميدانستم آخر خودش را ميكشد .ترديد خاصي در نگاهش گواهي آن را ميداد . در عين ترديد بي خيال هم بود .انگار نه انگار كه اين رود خروشان فرداهايش را به كلي به باد خواهد داد.اما با اين حال ترس هم در وجودش ميديدم .خواستم نجاتش بدهم ولي وقتي تكه كاغذي را در دستش گرفت؛  آن را بوسيد و به قلبش فشرد؛ فهميدم كاملا هوشيارانه اين كار را مي كند . به هر حال پايانش به سر آمد .اين را گفت و من را با جمعيتي حيران و نگران كه به كالبد مرد بي هويت زل زده بودند تنها گذاشت .اين داستان ، داستاني كوتاه در مورد قصه طولاني افراد زيادي  است كه هر سال خود را از روي پل به درون تنگه گلدن گيت مي اندازند و دار فاني را وداع ميگويند .شاد باد</description>
                <category>محمدرضا نساجان</category>
                <author>محمدرضا نساجان</author>
                <pubDate>Thu, 18 Nov 2021 08:37:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگي مختل شده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96330971/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%D9%8A-%D9%85%D8%AE%D8%AA%D9%84-%D8%B4%D8%AF%D9%87-nxbtprubr9ci</link>
                <description>كشتي اي  كه بعد ها بر گل خواهد نشست.كودكي كه در حسرت خواهد بود و زندگي كه كه مختل خواهد شد.تفسير بس است .ديگر نه حوصله اخطار دارم نه ناي بحث و جدال .حقيقتي كه همه مان با پوست و گوشت و استخوان بارها و بار ها حس كرديم ؛ مگر توضيح ميخواهد ؟! مگر باز هم بايد انواع اطلاعيه ، عكس و پوستر بر سر در كتاب ها ، مجلات و روزنامه ها باشد ؟! مگر هنوز كسي هست كه بر غير اين نطق كند ؟!خير همه بر اصل قضيه واقفيم .منتهي ،نمي ترسيم .نميترسيم از آن كشتي هاي برگل نشسته،چشمه هاي بي آب و درخت هاي بي حاصل و كودكانمان كه بعد ها رود را دركتاب،آب را در جوي و حسرت را دريك بركه كوچك جست وجو ميكنند و تشر بر وجود ما ميزنند كه اينگونه كرديم.واي از آن روزايستاد آن ابري كه حامل باري بودخشك شد آن خاكي كه چشمه گلزاري بودبر سنگ خورد آن كشتي اي كه در جست و جوي جايي بودگرييد آن كودكي كه در حسرت جوي آبي بودحال تو كه مي خندي بدان كه زندگي ات در گروي قطره آبي بود</description>
                <category>محمدرضا نساجان</category>
                <author>محمدرضا نساجان</author>
                <pubDate>Sat, 06 Nov 2021 12:41:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرار از نقطه اتلاف ها !</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96330971/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D8%A7%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%81-%D9%87%D8%A7-qnxbblwameqs</link>
                <description>دوران سختي بود .اما ارزشش را داشت .حالا خودم مدير خودم هستم نه شخص ديگري .ديگر قرار نيست  جا بزنم و باز درگير شوم .ذهنم آرام است. بااينكه جامعه و زندگي به وجود آمده اند تا مانع اي سر راه من باشند ؛خيالم راحت است كه تمام تلاش خود را خواهم كرد و بهترين خودم خواهم بود چون فرار كرده ام .در مقاله قبلي (نقطه اتلاف ،خطرناك تر از هر چيز) با اين شاهكار مغز آشنا شديم .و فكر كنم هممون فهميديم كه چه كسي ، پشت پرده  زحمت ساعت ها كتاب انگيزشي خوندن ،تلاش و برنامه ريزي كردن را به باد ميده .و متاسفانه اگر كنترل نشه؛ همين زايده ذهن توان نابودي همه زندگيمان را هم خواهد داشت .چرخه تباهي نقطه اتلاف ها محرك هاي نقطه اتلاف زوركي كاري را انجام نده :  بارها شده كه به اجبار خانواده، دوستان ،اطرافيان ،معلم و يا به زور خودمون كاري را  انجام ميديم .يعني نصف روز خود را پر ميكنيم با كار هايي كه اصلا نميدونيم براي چي بايد انجام بديم (هدف چيه ؟،نتيجه چي ميشه ؟) اين بد نيست كه به اجبار ديگران كاري را انجام بديم ؛بد اينكه ساعت ها روي كاري وقت بزاريم كه ندونيم نمود اون كار بر ما چيه ؟ يعني چه نتيجه اي ميخوايم از انجامش بگيريم ؟.ندونستن اينكه هدف ما از انجام كار چيه خودش به تنهايي محرك ايجاد نقطه اتلاف هاست. مخالف چيزي باش كه مانع شادي درونيته : اكثرمون حسي را كه بعد از ساعت ها وقت تلف كردن با گوشي ،بازي هاي كامپيوتري،خيابان گردي  و .. درست موقع اي كه كار مهم تري داريم تجربه كرديم (غم دروني).هر چقدر اون كار مهم تر باشه  حس غم بيشتري در درونمون احساس ميكنيم (يه جور عذاب وجدان ).اين كار هايي كه باعث ايجاد غم دروني و مانع احساس خوب بعد از انجام كار هاي مهم ميشن ؛يا خود نقطه اتلاف هستند و يا محرك ايجاد نقطه اتلاف ها اند . ترك عادت موجب مرض: شايد روز هايي را به خاطر بياوريم كه يكهو به خود فشار زياد آورديم ،زياد كار كرديم ، زياد فكر كرديم، زياد درس خونديم و خلاصه كاري كرديم كه مغزمون به شدت احساس كنه كه داريم از دايره امن زندگيمون  خارج ميشيم. كار زياد بد نيست تا وقتي كه عادت نباشه .افرادي كه از صبح تا شب سخت فعاليت ميكنند به خاطر اينكه عادت كرده اند .آيا از همون روز اول كه تمام خوشي هاي خود را به خاطر كارشان رها كردن ،مغزشون احساس راحتي ميكرده ؟ نه !.از سخت ترين روز هاي عمر وقتيه كه به يك باره  از دايره امن زندگي  خارج ميشيم و مغزمون تمام تلاشش را ميكنه كه ما را بر گردنه .و اينجاست كه اكثر افراد شكست ميخورند و وارد چرخه تباهي نقطه اتلاف ها ميشوند . چرا چون راه درستي را انتخاب نكرده اند .پس بهتره كه هيچوقت  تصميم نگيريم كه از فردا صد و هشتاد درجه عوض بشيم .چون مطمئنا  مغزمون با موانعي سهمگين روبه رومون ميكنه .ميبايست به تدريج كار تغيير را آغاز كنيم تا محرك ايجاد نقطه اتلاف ها نشيم.راهكار هاي فرار از نقطه اتلافدر بالا فهميديم كه  چگونه خودمون را دستي دستي به دام نقطه اتلاف ها مي اندازيم . اما حالا كه گرفتار شديم چه كنيم ؟ جنگ ما با نقطه اتلاف ها در واقع جنگ خودمونه با خودمون .در واقع منِ تغيير پذير با منِ ترسو و پيرو نفس .اگر بخواهيم در اين جنگ فاتح ميدان باشيم بايد به خودمون سختي بديم : ايجاد عادت : ايجاد يك عادت ، سخت ولي درس عبرتي براي نفس سركش هست .انجام يك كار هر چقدر آسان هر روز و بي هيچ بهونه اي از سخت ترين كار هاي عالم است كه هر كسي از پسش بر نمياد .هر چقدر  كاري سخت تر باشد ؛قدرت بيشتري ميخواهيم تا بر نفسمان غلبه كنيم و خود را به انجام آن عادت دهيم و هر چقدر كه خود را به انجام كار هاي بيشتري عادت دهيم (البته كار هاي خوب ) مغز و نفسمون حرف گوش كن تر ميشوند و دفعه بعد كه خواستند ما را در دام نقطه اتلاف ها بيندازند ضعيف تر شده اند .تنبيه : بهتره كه هر وقت درگير نقطه اتلاف ها ميشيم براي خود تنبيهي در نظر بگيريم ؛تنبيهي كه واقعا به مغز بفهماند كار اشتباهي كرده و نبايد دفعه بعد تكرار شود(البته به خودتون آسيب نزنين!). در واقع ما با اينكار الگو هاي موجود در مغزمان را تغيير ميدهيم و مغز  (سامانه ليبيك ) كم كم ميفهمد كه انجام اين كار باعث تنبيه خواهد شد؛ پس خودش خود به خود از آن دوري ميكند .يعني شمشير را ميندازه و شخصا پا به فرار ميزاره !.البته انجام تنبيه بايد ادامه دار باشه تا نتيجه كامل بده.نقطه اتلاف ميتونه در قالب هر چيزي به سمت ما بياد و گرفتارمون  كنه .بعضي وقت ها انجام كار هاي مفيد هم نقطه اتلاف محسوب ميشوند .مثلا من با اينكه كار واجبي دارم ؛نشستم كتاب ميخونم و يا ورزش ميكنم .انجام همه اينها خوب است ولي ما چه بخوايم و نخوايم داريم از مشكل اصلي فرار ميكنيم . و اين فرار ها ممكن است عاقبت خوبي نداشته باشند و ما همچنان حس غمي در درون احساس كنيم. ساده است ما در زندگي دو راه بيشتر نداريم؛ يا مشكلات خود را حل ميكنيم و به مراحل بالا تر ميريم  يا باز درگير نقطه اتلاف ها ميشويم و جا ميزنيم .تصميم با خود ماست به اميد روزي كه تصميم هاي درستي بگيريم و موفق شويم </description>
                <category>محمدرضا نساجان</category>
                <author>محمدرضا نساجان</author>
                <pubDate>Fri, 01 Oct 2021 18:24:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقطه اتلاف (خطرناك تر از هر چيز)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96330971/%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D8%A7%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%81-%D8%AE%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%83-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%B1-%DA%86%D9%8A%D8%B2-epeavichmof9</link>
                <description>از فضاي كتاب هاي انگيزشي بگير رو برو تا انواع همايش ها و كنفرانس ها .همه ما شكست خورديم و خسته شديم و دست كشيديم؛ روز هايي داغون بوديم و مدام غر ميزديم و در نهايت دست به دامان اينحور كتاب ها و همايش ها ميشديم.انگار اينها همه معجزه بودن. قدرت پيدا ميكرديم ،اميد ،حس توانايي  ،بلند ميشديم و برنامه مينوشتيم ، جلسه ميزاشتيم و ريسك سنجي ميكرديم و اما درست همون جايي كه در اوج قدرت بال هاي خود را گشوده بوديم و داشتيم ميرفتيم براي شركت بهتر ،زندگي قشنگتر،ايده بهتر و درصد هايي بالاتر چيزي بال ما را ميگيرد و در ريشه و بن آن نفوذ ميكند. ما هراسان ميكوشيم تا فرار كنيم اما اين موجود نقطه به نقطه پيش ميرود و در نهايت آن بال خشك ميشود وميافتد ما هم همراه با آن در گذشته خود سقوطي سهمگين ميكنيم .اين موجود نابودگر و ترسناك چيزي نيست جز دست پرورده مغز خودمان درواقع ميشه گفت شاهكار مغز .اثري به اسم ((نقطه اتلاف)) .همه ما در وجودمون از اين جور نقطه ها داريم اصلا بايد داشته باشيم .وقتي كه   دست به انجام كار هاي خطرناك ؛ايده هاي جديد و پرورش استعداد هامون ميزنيم و يا ميخواهيم تغييري ايجاد كنيم و كار هايي برخلاف وضعيت عاديمون انجام بديم .در واقع داريم خودمونو از دايره امن اطرافمون خارج ميكنيم كه اين زنگ خطريه براي مغز  تا ما را به حالت امن برگردونه . يه كاري كنه كه ما بازم بشيم همون فرد قبلي ، برگرديم به همون زندگي .تمايلاتمون برانگيخته و مغزمون افسار گسيخته ميشه و هزار جور فكر مختلف از  ذهنمون  ميگذره و همه همه اين اتفاق ها مي افتن تا ما كشيده بشيم  به سمت نقطه اتلاف .نقطه اي كه درست از اونجا به بعد ميريم به سمت دايره امن زندگي .شايد از خودت بپرسي آخه چرا؟مگه مغزم با من دشمني داره .نه (ذهن ما به همون اندازه كه با هوش به نظر ميرسه احمقه)در واقع مثل كامپيوتر يكسري الگوريتم داره كه ازشون پيروي ميكنه .وقتي ما مثلا يك روز تا دير وقت درس ميخونيم و يا در مورد يك مسئله حياتي زياد فكر ميكنم و يا حتي ميخواهيم خود زني بكنیم  در  مغز اينجوري پردازش  ميشه  كه ما داريم از حالت نرمال خارج ميشيم و اين يعني خطر .يعني اصلا به نوع كار و مفيد بودن يا ضرر داشتنش فكر نميكنه ؛ فقط و فقط براي مغز اين مهمه كه ما را در وضعيت عادي نگه داره و براي همين نقطه اتلاف ها را به وجود مياره كه تو يه چشم به هم زدن ميتونن مارا از راه بدر كنن .به عنوان مثال افرادي هستن كه زندگي خيلي خوبي داشتن و سخت كار ميكردن ولي يكهو به سمت قمار و مصرف مواد و الكل و غيره روي ميارن و انقدر در اون نقطه ميمونن تا   زندگي و سرمايشون به كل نابود بشه .يا افراد زيادي كه يك روز يهو زيادي به خودشون فشار ميارن و فرداش يا چند هفته بعد ميبيني  پاي تلويزيون نشستن و حوصله حرف زدن هم ندارن .اين افراد همه به وسيله مغزشون گرفتار نقطه اتلاف هايي شدن كه داره اونچه كه براش زحمت كشيدن را ازبين ميبره و تخم عدم اجازه شكوفايي را در دلشون ميكاره . من خودم بار ها شده كه  چند هفته تا دير وقت كار ميكنم اما بعد يكهو به وسيله يك سريال قشنگ و يك كار جديد و يك فكر شكست و نااميدي آروم آروم به حالت تنبلي و امن خودم برميگردم و گاهي انقدر ادامه ميدم كه تمام ساخته هام خراب ميشن.اين نقطه ها خطرناك تر از هر چيزي هست كه فكرشو ميكنين.درسته كه يك مار ميتونه جون آدم را بگيره و يك زلزله و يا سيل همه اموال آدم را به يغما ببره اما اين نقطه كاري ميكنه كه به خوار ترين آدم دنيا تبديل بشي درست در اون نقطه خودت همه چيزت را خراب ميكني.در پست بعدي با موضوع (فرار از نقطه اتلاف ها ) در مورد راهكار هاي مقابله صحبت خواهم كردپس تا اون موقع به اميد موفقيت خودم و خودت</description>
                <category>محمدرضا نساجان</category>
                <author>محمدرضا نساجان</author>
                <pubDate>Sat, 11 Sep 2021 18:13:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودكشي 2 (داستان كوتاه)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96330971/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%83%D8%B4%D9%8A-2-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%83%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-istjq9ts5bmo</link>
                <description>آيا سكوت را تجربه كرده اي ؟منظورم  بي صدايي بيرون نيست .من از خاموشي درون صحبت ميكنم. وقتي مثل مردگان متحرك گوشه اي در عمق وجودت كز كرده اي ،هيچ نميگويي و صدايي نميشنوي .ميخواهي بلند شوي ، لب به لب بگشاي ،شوري در وجودت برانگيزد و باز با رويايي همنوا شوي .اما ديگر قدرت تكلم نداري (قدرت زندگي كردن).به خودت ميگي:اصلا رويايي مانده است ؟چيزي براي جنگيدن ؟فكري براي زنده شدن و قدرتي براي مصاحبت ؟ هيچ هيچ ،همه خواب و خيال اند همه مسير هايي بي انتها همه.... با خودت مدام كلنجار ميروي تا دوباره بهانه اي براي بلند شدن بيابي .اما چه فايده اي دارد ؟!برخواستن هايي كه همواره به شكست منتها ميشوند .مگر آدم چقدر ميتواند مانع ها را كنار بزند و در جست و جوي پوچي سير كند ؟!و اما تاريكي از سكوت به مراتب بدتر است .مدت مديدي طول ميكشد تا با اين موجود آشنا شوي .منظورم خورشيد پشت ابر نيست من از شب هاي طولاني حرف نميزنم كلام من خود توست ،تاريكي اي در وجودت كه بعد از سكوت مي آيد ،همان آب راكد كه با آغوش باز پذيراي هر چيز است .به هر سمت و سو همانند آدم هاي رذل كه ديگر نايي براي مقاومت ندارند كشيده ميشود.سرانجامش هم همين لجنزار و مرداب تاريك است كه ميبيني .آبي (انساني)كه نتواند به مسير عقلي اش جاري شود به مسير نفسي اش ميرود.درواقع قلم زندگاني اش را به دست اسب سركشي ميدهد كه پيش از اين افسارش را در بقچه نااميدي ها  رها كرده . و سرنوشتش   اين ميشود :يك پنجره باز ،يك جسم خاموش و حسرت يك عمر آيا پايان  او  همين اين است  ؟شادباد  </description>
                <category>محمدرضا نساجان</category>
                <author>محمدرضا نساجان</author>
                <pubDate>Mon, 06 Sep 2021 18:56:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودکشی (داستان کوتاه)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96330971/%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-f2pxq3bjgvru</link>
                <description>مردی چهارشانه درست در طبقه دوم خانه ای  همدم یک استکان شیشه ای و چند نخ سیگار و یک عینک کلاسیک کهنه است.از این آدم ها  زیاد دیده ام .تنها ، آنقدر در افکارشان غرق میشوند که فقط ماهیگیران قهار که مزه درشت و کوچک روزگار را چشیده اند میتوانند نجاتشان دهند .اما خوب مرد تنها بود او تا صبح مست و گیج، آروم آروم از بطری سرمیکشید. هروقت میخواست به خودش بیاید و کاری بکنه یک جرئه دیگر میخورد .خوردن غذاب درونش را تسکین میداد و اما امان از زمانیکه جرئه آخر را با بی پولی و فکری آشفته سربکشی .اگر در روستایی با مردمان سیاه پوست حرف از آزادی بزنی احتمالا به تبعیض نژادی اشاره میکنن . و اگر در شهری به سکنه مرفه بگی به یاد آزادی بیان و اعتقادات می افتند .زندانیان هم زیستن خارج از میله ها را آزادی میدانند اما برای این مرد به سن 20 ولی به چهره 30ر آزادی جور دیگری معنا میشه مفهومی مستقل از تمام آزادی های جهان .اگر تمام زندانی ها را را آزاد کنی  همه  فریاد آزادی سر میدهند .غافل از اینکه آزادی کوتاه مدت جسمشان قرار است به بدترین لحضات عمرشان تبدیل شود .درست است که آنها به ظاهر آزادی را چشیده اند اما مزه واقعی آزادی وقتیست که روح از کالبد لجنزار انسان رها میشه.مزه ای که من به تو قول میدهم بعد از زندان درست وقتی که چندین نگاه منتظر آماده حمله به توست هوس چشیدنش را پیدا میکنی .ما فرد مصمم تر از قبل درباره آن میاندیشه.هیاهویی در ذهنش پابرجاست اما تصمیمش سرجاست .فقط میبایست قدرت غلبه بر حمله عقاب و شلیک تفنگ را پیدا کرد .نفود هر کدام به قلبش او را از پا در خواهد آورد.دقایقی نفس گیر شتابان میگذره شاید زمان برای یک مست وگیج مهم نباشد اما وقتی حرف از خلاصی باشه اوضاع فرق میکنه .مغزت تند تند ثانیه ها را میشمره و قلبت با سنگدلی تمام فرمان میده.آخر تا کی موش مردگی تا کی عذاب و سرکوفت وقته ازادی است آزادی !اگر در روستایی با مردمان سیاه پوست حرف از آزادی بزنی احتمالا به تبعیض نژادی اشاره میکنن . و اگر در شهری به سکنه مرفه بگی به یاد آزادی بیان و اعتقادات می افتند .زندانیان هم زیستن خارج از میله ها را آزادی میدانند اما برای این مرد به سن 20 ولی به چهره 30 آزادی جور دیگری معنا میشه مفهومی مستقل از تمام آزادی های جهان .اگر تمام زندانی ها را را آزاد کنی  همه  فریاد آزادی سر میدهند .غافل از اینکه آزادی کوتاه مدت جسمشان قرار است به بدترین لحضات عمرشان تبدیل شود .درست است که آنها به ظاهر آزادی را چشیده اند اما مزه واقعی آزادی وقتیست که روح از کالبد لجنزار انسان رها میشه.مزه ای که من به تو قول میدهم بعد از زندان درست وقتی که چندین نگاه منتظر آماده حمله به توست هوس چشیدنش را پیدا میکنی .به هر حال اگر میخواهی طعم این خوراک را بچشی به پوچ انگاری ای به وسعت اورست نیاز پیدا میکنی .چیزی که مرد با عمق وجودش در آن لحظه  حس میکنه .شکی نیست که اگر این حس با ذره ای جرئت مخلوط بشه چه فواجع غم انگیزی را به بار میآره .انفجاراتی با شعاع طولانی و تاثیر بر زندگی تک تک ما .شاید تجربه کرده باشی .همانطور که میدانی این تصمیم چیزی نیست که در فاصله یه شب و روز اتفاق بیفتد .این حس های به انجام ،بار ها و بار ها موقع ای که بطری را سرمیکشیده قطعا سرکوب شده اند اما به قول معروف حس های سرکوب شده بعدا  به طور کریه تر آشکار میشوند .درسته که حتی فکر آن هم ترسناک و دلهوره آور است اما این برای یک فرد مستعصل ، مفلس و منزوی چندان دشوار نیست در واقع دیگر جایی برای ترس نیست.تصور کنید:فضایی بدون ترس و ساکت .پنجره باز .یک مرد و یک فاصله یک متری بین او و پرده .فریاد میکشه اما صداش عقاب را فرای نمیده و تیر ها را منحرف نمیکنه پس این غرش مردانه فقط برای یک چیز کافیهدویدن ،کشیدن و پرت شدنآیا این دیالوگ برای پایان شوم چند ماه پستی بعد از چندین سال افتخار کافیهشادبادممنون که وقت گذاشتیدلطفا نظرتون هم بگید</description>
                <category>محمدرضا نساجان</category>
                <author>محمدرضا نساجان</author>
                <pubDate>Sat, 28 Aug 2021 06:50:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور انقدر با اراده ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96330971/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%87-izcql66oqywv</link>
                <description>چطور انقدر بعضی افراد با اراده اند .چرا ما نیستیم ؟ چرا جا میزنیم ؟ واقعا چرا!کمه زندگیت گذاشتی ؟ کمه اهدافت .بخوام باهات رک باشم نه من و نه خودت به اهدافمون ایمان و به راهمون اعتقاد نداریم .همه میگن سست اراده ایم و جا زدیم . ولی من میگم ایمان نداشتیم. پشت یک آدم با اراده ایمان و  اعتقاد شدید به راه دیده میشه در حالی که یک آدم سست اراده پیوند ضعیف قلبی و ذهنی با اهدافش ایجاد کرده .حالا چرا بعضی آدم ها با ایمان اند ؟چون باور دارن هم به خودشون و هم به تلاششون و هم علاقه شدیدی به هدفی دارن که فقط و فقط مال خودشونه نه برا چشم و هم چشمی و نه اثبات خودشون به دیگران و نه چیز دیگه ای .هدف اونها بهشون امید کار و تلاش میده هرچقدر باور عمیق تری داشته باشن تلاش بیشتری میکنن. خیلی  آدم ها را میبینیم که کار های بیهوده ای را انجام میدن که هیچ سودی براشون نداره یا حداقل سود کمی داره . مثلا چند ساعت تو شبکه های اجتماعی بی هیچ هدفی میچرخن .جالبه که ما آدم ها وقتی میخوایم یه چیزی بخریم نگاه میکنیم ببینیم اون چیز واقعا در حد و اندازه پولی که میخوایم بدیم هست ؟ حتی اگر خیلی  پولدار هم باشیم بازم قطعا یک پاکت شیر را به قیمت 1 میلیون تومن نمیخریم .میخریم ؟!ما هم مثل یک آدم ثروتمند شاید سال های زیادی از زندگیمون  باقی مونده باشه (هزاران ساعت)! ولی به خاطر هیچ و پوچ وقتمون رو هدر میدیم و حتی نگاه نمیکنیم که آیا این کار ارزش زمانی که از عمرمون داریم روش میزاریم رو واقعا داره !زندگی ما باید همش در جهت هدفمون باشه چه مستقیم و چه غیر مستقیم .یک آدم با اراده کتاب میخونه ؟ چون داره روحش و طرز تفکرش رو رشد میده .به اخبار گوش نمیکنه ؟ چون میخواد تمرکزش رو از دست نده و حواسش پرت نشه .با دوستاش میره بیرون ؟ چون بودن با دوستان خوب باعث رشد در جهت اهدافش میشه .مسافرت میره ؟ چون میخواد تجدید قوا بکنه  و از زندگی پر دغدغه اش کمی دور باشه .ورزش میکنه ؟ چون سلامتیش از همه چیز براش مهم تره .با خانوادش سرگرمه ؟چون بودن در کنار آنها بهش انرژی میده و باعث میشه بهتر و بیشتر کار بکنه و ... یعنی همه کار های یک آدم با اراده و موفق  به نوعی در جهت اهدافش هستن و هیچ کاریو بیهوده انجام نمیده .هرچند توی سنین پایین وقت زیاده ولی اینو باید بدونیم که زندگی همیشه به این روال نمیمونه یهو دیدی یه جوری شد که یک ماه نتونستی به کارات برسی .امروز و فردا کردن کار افراد سست اراده است .نا امیدی هم حماقته. وقتی خدا یک روز ایده آل با فرصت های عالی بهمون میده باید ازش استفاده کنیم و اینو بدونیم که همه چیز در آخر درست خواهد شد اگه هنوز درست نشده یعنی به آخرش نرسیدیم (جان لنون)به امید موفقیت خودم و خودت </description>
                <category>محمدرضا نساجان</category>
                <author>محمدرضا نساجان</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jul 2021 12:51:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حوصله ندارم  خسته شدم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96330971/%D8%AD%D9%88%D8%B5%D9%84%D9%85-%D8%B3%D8%B1-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%85-pmrqbm0fafbv</link>
                <description>سلامی دوباره   اگه اعصابت خورده و حوصله هیچ کاریو نداری و دائم به این فکر میکنی که دیگه دیره یا اینکه خسته شدی و دلت تنوع میخواد بدون که از اینجاست که باید شیر درونت را آزاد کنی. از اینجاست که بین تو و خیلی های دیگه تمایز ایجاد میشه . بیشتر افراد وقتی به این مرحله میرسن سرشون رو زیر لحاف میکشن یا خودشون رو به کار های بیهوده مشغول میکنن و میگن (ولمون کن حوصله نداریم )اگه تو هم به فکر همچین کاری هستی بدون که دیر یا زود کارت به قرص اعصاب میکشه چون دائم وجدانت بهت هشدار میده و نفس گمراه کنندت به تو سرکوفت میزنه و میگه (چی کار میخوای بکنی ! تو که میدونی به نتیجه نمیرسی )یا میگه (وقت داری بعدا جبران میکنی(همون قضیه شب تا صبح بیداریو اینها) حالا تفریح بکن )اگه این روند به مدت طولانی ادامه پیدا کنه میشی یه آدم افسرده .آدمی که توان و شرایط رسیدن به هدفش رو داشته و یا هنوز داره ولی ادامه نداده و دائم به خودش میگه (چقدر من بد بختم )اگه الان توی مرحله اولی و تازه چند روزه به کارات نرسیدی از همین الان شروع کن .هیچ فورمول خاصی هم نداره فقط از همین الان به سمت کاری برو که موفقیت در آن توی آیندت تاثیر  داره  (بقیش رو نخون برو به کارات برس )اگه هم افسرده شدی و کارت به قرص و دوا کشیده. یه برنامه جدید بنویس و شروع کن .برایان تریسی (نویسنده کتاب قورباغه را قورت بده )میگه :نوشتن معجزه میکنه .80% افرادی که اهداف و کارهاشون رو مینویسن موفق تر از افرادی اند که تو ذهنشون دارن .هنوز دیر نشده اگه هم شده تلف کردن وقت هیچ سودی برات نداره .مثل من خودت رو انقدر عذاب نده و ادای آدمای افسرده را در نیار و اینو بدون که هیچوقت مغزت به خاطر کار های سخت و طاقت فرسایی که بهش میدی  غر نمیزنه و ازت شکایت نمیکنه اما اگه خدایی نکرده هیچ کاری نکنی دیوونت میکنه اینارو به خودم گفتم تا اگه یه وقت بازم اینجوری شدم از عواقبش آگاه باشم به امید موفقیت خودم و خودت .</description>
                <category>محمدرضا نساجان</category>
                <author>محمدرضا نساجان</author>
                <pubDate>Thu, 24 Jun 2021 13:03:48 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>