<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Ŕøýa</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_96342945</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 17:13:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1266083/avatar/gJo0Fg.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Ŕøýa</title>
            <link>https://virgool.io/@m_96342945</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سفر به گذشته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96342945/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-k6pnxgt5vo3g</link>
                <description>همه با تعجب به قیافه و لباس هایم نگاه می‌کردند و درحال پچ پچ بودند چند سرباز سوار بر اسب از دور با سرعت زیادی به طرفم می آمدند . مطمئن بودم که آدمی به بدشانسی من در دنیا وجود ندارد درست بود که به زمان گذشته سفر کرده بودم ولی انتظار ظاهر شدنم را در وسط بازار شهر نداشتم .نزدیک آمدند و شروع به صحبت کردند . حرف میزدند و حرف میزدند ولی من معنی حرف هایشان را نمی‌فهمیدم و با حالت گیجی و خنگی نگاهشان میکردم .ولی حسم میگفت که مرا جاسوسی از کشور همسایه می‌بینند.یکی از سربار ها جلو می‌آمد و من با ترس و وحشت عقب عقب میرفتم ، او شمشیرش را در آورد و در شکم من فرو برد .خیلی عجیب بود مکر مطابق نظریه ی نسبیت انیشتین زمان تنها در یک جهت جریان ندارد ؟! و آن هم رو به جلو ...پس من نمیتوانم به گذشته سفر کنم و این نقض قانون فیزیک است .با تعجب به اطراق نگاه میکردم ، تصاویر روبرویم هر لحظه محو و محوتر میشد .ناگهان چشمانم را باز کردم و دیدم در اتاقم هستم .#انشا صفحه ی ۳۶ کتاب نگارش دهم </description>
                <category>Ŕøýa</category>
                <author>Ŕøýa</author>
                <pubDate>Mon, 18 Oct 2021 10:43:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>