<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های M.A.GH1385</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_96383318</link>
        <description>گفتم غم تو دارم /  گفتا غمت سر آید /...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 21:40:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2378283/avatar/VrdsYw.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>M.A.GH1385</title>
            <link>https://virgool.io/@m_96383318</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کودک و کودک کش کیستند؟ فلسیطی و صهینیست کیستند؟  2</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96383318/%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-%D9%88-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-%DA%A9%D8%B4-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-%D9%81%D9%84%D8%B3%DB%8C%D8%B7%DB%8C-%D9%88-%D8%B5%D9%87%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-2-pgiqv29dbo4v</link>
                <description>بگذارید به چند هزار سال پیش برویم ، من و برادرانم همگی پیامبر زاده بودیم و بدنبال رسالت پیامبری ، برادر کوچکمان در حال صحبت های مشکوک با پدرمان بود و ما به آرامی به گونه ای که متوجه نشوند به صحبت هایشان گوش می دادیم . گویا برادرمان در خواب دیده بود که خورشید و ماه و ستاره ها به او سجده کرده بودند و پدرمان به او گفت تعبیر خوابت این است که بعد از من به مقام پیامبری خواهی رسید ، همگی از این اتفاق متعجب بودیم که چرا او باید پیامبر شود در حالی که بزرگتر از او بودیم ، بی تعارف می گویم به او حسودی می کردیم و برای این او را به بهانه بازی به داخل چاه انداختیم تا همان جا بمیرد و بعد برگشتیم و به پدرمان گفتیم گرگ او را خورد .پدرمان از شدت ناراحتی انقدر گریه کرد تا نابینا شد و در همین زمان برادرمان را یک کاروان که به سوی مصر می رفت از ته چاه نجات داد و به مصر برد بعد از جریانات زیادی مانند بردگی ، قضیه هفت در  و زندان و تعبیر خواب پادشاه او عزیز مصر شد . سال ها گذشت و ما در کنعان دچار قحطی شدیم وچند سالی از کمبود غذا رنج میبردیم تا این که خبر رسید عزیز مصر غذا ذخیره کرده و به کسانی که مشکلات زیادی دارند غذا می دهد . چند باری به مصر رفتیم و غذا گرفتیم و قضایایی که خودتان بهتر می دانید  و پدر و پسر به هم رسیدند . تا سال ها ما در مصر به خوبی زندگی کردیم تا چند نسلی از یوسف گذشت و فرعون ظالمی به حکومت رسید . ما بنی اسرائیل  تا سال ها برای او کار میکردیم ، البته کار که چه عرض کنم بردگی می کردیم  تا این که خبری رسید که پسری خواهد امد که بنی اسرائیل را از دست فرعون نجات خواهد داد و حکومت فرعون را به خطر خواهد انداخت . فرعون تمام پسرانی که تازه به دنیا می آمدند را می کشت اما از فرزندی که همسرش از نیل پیدا کرده بود غافل شد. نامش موسی شد.موسی روز به روز بزرگتر میشد و مخالفتش با پدرخوانده اش بیشتر میشد  تا جایی که تصمیم گرفت بنی اسرائیل را از مصر فراری دهد و به وعده پروردگار به سرزمین مقدس ببرد . ما به گونه ای عزیز دردونه های خداوند بودیم . زمان فرار از دست فرعون دریا برایمان باز میشد ، وقتی گرسنه می شدیم بریانی از اسمان برایمان می بارید و وقتی تشنه میشدیم چوبی به زمین میزدیم و اب بیرون میپاشید. در راه سرزمین مقدس موسی برای راز و نیاز با خدا به درخواست ما برای 30 روز به کوه طور رفت . 30 روزش شد 40 روز و ما همگی با پیشنهاد سامری گوساله ای از طلا که رویایمان بود ساختیم و معجزه اش را صدایش گذاشتیم و اورا جای خدایمان پرستیدیم . چند باری هارون به ما تذکر داد که این کار را نکنید اما به او گوش ندادیم تا وقتی که موسی از کوه برگشت . موسی ، سامری را به حصر برد اما ما هنوز به صورت باطنی طرفدار آیین سامری بودیم. شاید از سامری اعلام برائت کرده باشیم اما از همان زمان راهمان از  طرفداران آیین موسی جدا شد و ما شدیم کسانی که برای کشتن گوساله بهانه آوردیم و... و...طرفداران آیین موسی بعدا مسیحی شدند و ما که معجزه های روح الله را دیده بودیم و شاید بهتر از ان ها می دانستیم وعده موسی اوست نفاق به خرج داده و مسیحی نشدیم . گفتند در زمان نوزادی حرف میزند و ما جواب دادیم پدر ندارد پس زنا زادست . و بعدا با دسیسه هایمان عیسی را به صلیب کشیدیم و از همان موقع به بعد مسیحیت هم به انحراف کشیده شد . می دانستیم او که به صلیب کشیدیم مسیح نبوده اما باز هم ایمان نیاوردیم .چندی بعد وعده اصلی موسی نیز به دنیا آمد .اما ما نمی خواستیم دینی برتر از دین ما باشد . پس اسلام را نیز مورد نفوذ قرار دادیم و بزرگانش را طوری کشتیم تا مسلمانان فکر کنند که خودشان ان ها را کشته اند . آن قدر در رویاهایمان غرق شدیم که وقتی به هوش آمدیم فهمیدیم همه کثافت کاری انجام دادیم اما برای برگشت دیر بود . همان راه را ادامه دادیم و خود را نژاد برتر شمردیم و پیشرفتیم تا آن قدر ضعیف شدیم که مسیحیان مارا مورد تمسخر قرار دادند و حتی زنده زنده مارا سوزاندند . اما ما ماری دو سر بودیم . مسیحیان را به جان خودشان انداختیم و بعدا قدرت را خودمان به دست گرفتیم و حالا همان اتفاقی که مسیحی ها به سر ما اوردند به سر مسلمانان خواهیم اورد.باید دید در آینده این مار دوسر به اژدها تبدیل خواهد شد یا خیر</description>
                <category>M.A.GH1385</category>
                <author>M.A.GH1385</author>
                <pubDate>Tue, 20 Feb 2024 14:33:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حس من بعد از امتحان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96383318/%D8%AD%D8%B3-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D9%86-fe1fxpzv9fvx</link>
                <description>توجه داشته باشی این متن کاملا حسی است و بیرون از قاعدهمی گذرد ، تاریخ می‌شود آینده ، حس من از امتحان مانند جنگی بیش نیست ، سوال یک نیزه ای در سینه ام ،دو مانند خاری در بدن ، سه را نوشتم اما دارم من شک زیاد ، چهار و پنج و شیش مانند تیری در دماغ ، اما می‌رود در گوشم پشت هم سوال هفت و هشت و نه، بقلی تقلبی می‌خواهد از من ، نمی داند من خودم محتاجم ، سوالات آخر رو بودم من بلد ، می خواستم برخیزم و میز کوبم بر سرم ، چیزی نمانده تا آخر تایم امتحان ، مینویسم در پاسخ،من مزخرفات ، تحویل میدهم پاسخ نامه را ، می روم بیرون تازه می‌آید به ذهنم جواب هر سوال</description>
                <category>M.A.GH1385</category>
                <author>M.A.GH1385</author>
                <pubDate>Wed, 29 Nov 2023 11:15:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کودک و کودک کش کیستند؟ فلسطینی و صهینیست کیستند؟</title>
                <link>https://virgool.io/estekbar/%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-%D9%88-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-%DA%A9%D8%B4-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-zj1azkshuabd</link>
                <description>بگذارید با یک جمله درباره کودک متنم را آغاز کنم:کودکان، برای کسانی که احترام شان را حفظ می کنند، «انسان»، برای ما «معصوم»، و برای آینده «فرصت» اند.      ماریا مانتسوریدرست با شکست المان در  جنگ جهانی دوم یعنی سال 1945 ، یهودیان صهینیست خود را به کشوری عرب نشین به نام فلسطین رساندند و 5% زمین های آن هارا خریدند .بعد از گذشت زمان کوتاهی با سلاح های کثیفشان زمین های دیگر را غصب کردند . اول پول و بعد زور . میگویند روباه مکار است اما به نظر مکار تر از او نیز وجود دارد . آن قدر زمین غصب کردند تا سرآنجام توانستند در سال 1948 کشورشان را تاسیس کنند و نامش را اسرائیل بگذارند اما انگار کافی نبود  ان ها کشور نمی خواهند بلکه سیاره را میخواهند و تقریبا همین طور هم در اینده شد و کسانی که میخواستند جلوی ان ها را بگیرند یا کشته شدند یا از ان ها دیگر خبری نشد .اما از وجه دیگر داستان که کودک است دور نشویم . کودک یعنی رود خانه ای با آب زلال و روان و صدایی آرامش بخش و در عین حال یکی از  قدرتمند ترین های دنیا . کودک یعنی ماده ای گرانبها اما نرم، مانند سدیم . کودک یعنی آینده نسل یک کشور یا بهتر بگویم یعنی نسل یک جهان . جهان بی کودک یعنی گلی که در آب باشد نه خاک  .اما کودک کش یعنی کسی که بر سر رود خانه سد میزند ، کودک کش یعنی چاقویی که سدیم نرم و گرانبهارا را می برد ، کودک کش یعنی کسی که گل هارا از خاک  در می اورد و در اب میگذارد .اکنون که این متن را می نویسم از درون اتش گرفته ام و صدای این اتش را روی این کاغذ می نویسم اما با نوشتنش بیشتر می سوزم ولی می دانم این سوختن ظاهری مانند سوختن واقعی پوست و گوشت کودکان فلسطینی نیست .فلسطین ، سرزمینی که سرشتش مانند سیبل است تا توسط تفنگ هایی مانند جنگ های صلیبی ، اسرائیل و ...مورد هدف قرار میگیرد تا سوراخ سوراخ شود .اما چرا سرنوشت شوم این سرزمین باید مردمانش را بسوزاند؟ پدری که سال ها تلاش میکند خرد خرد سرپناهی برای خانواده اش بسازد اما اکنون یا دیگر خانه ای نیست یا خانواده ای کودکی که هنوز طعم زندگی را نچشیده می میرد و مادرش زنده متحرک می شود کودکانی که سال ها گرسنگی و تشنگی را تحمل کردند به امید آزادی اما آزادی بدون پدر و مادر چه فایده ای دارد؟در تمام جنگ ها امن ترین مکان ها بیمارستان ها بودند اما در فلسطین امن ترین جا گور است وخلاص . سوالی دارم : حیوان کیست یا چیست؟همه جواب ها را خودم میدانم ، حیوان یعنی آدم بی عقل . اما نام حیوان را حیف نیست روی این صهنیست ها گذاشت ؟چند روزیست که به این فکر میکنم: هیتلر دانست این ها چه موجوداتی هستند و در مقابلشان ایستاد و کشته شد ولی ما حالا که کودکان در حال مرگند میفهمیم آن ها کیستند اما در مقابلشان نمی ایستیم . از کثیف ترین بمب ها تا موشک هایی که به بیمارستان میخورد و صدایی که هیچ وقت ان را نشنیده ایم ، نمی دانم چطور آن را توصیف کنم و کلی حرف دیگر که اگر آن را روی کاغذ بیاورم، کاغذ خودش را آتش خواهد زد و طوری خواهد سوخت که زمانه به خود ندیده .به امید پیروزی حق علیه باطل</description>
                <category>M.A.GH1385</category>
                <author>M.A.GH1385</author>
                <pubDate>Sat, 18 Nov 2023 23:22:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و هیتلر(Hitler and I)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96383318/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%87%DB%8C%D8%AA%D9%84%D8%B1hitler-and-i-smpdxwb2yjgi</link>
                <description>به نام خدا هیتلراین داستان کاملا خیالی ولی شخصیت های آن واقعی می باشند .قسمت پنجم ( قسمت آخر فصل یک ):(ژاپن برای آسیا ، ما و ایتالیا برای قیچی کردن اروپا!) از او پرسیدم که از لحاظ تجهیزات چه امکاناتی داریم ؟ در پاسخ گفت :( راستش بعد از پایان جنگ جهانی اول بیشتر تجهیزاتمان را غارت کردند و تقریبا به جزء نیروی انسانی و سلاح چیز دیگری نداریم )متعجب شدم و در ذهنم گفتم پس چطور می خواهیم جنگ جهانی به راه بی اندازیم بدون تجهیزات مهم جنگی مثل تانک و ... خندید و گفت :( به نظر تو ما بدون تجهیزات جنگ به راه می اندازیم ؟ ما همین  حالا دارای هزار تانک جنگی و حدود صد هزار نیرو (سرباز) پانصد توپ جنگی و هزاران خمپاره دستی داریم ولی همان طور که گفتم تجهیزات زیادی مثل توپ تانک،موشک خمپاره و ... نداریم)درباره بمب اتم پرسیدم که به غیر از ما ، کشور های ایالات متحده آمریکا و جماهیر شوروی نیز بمب اتم داشتند .یک دفعه گفت هیسسسسس و دوباره درِگوشی به من گفت ما دارای بمب اتم هستیم اما من دوست ندارم از آن ها استفاده کنم چون معتقد هستم که جان مردم عروسک نیست که با آن بازی کنیم .در ذهنم گفتم معلوم است که می خواهد از آن فقط برای ترساندن استفاده کند . به پایگاه رسیدیم ، جناب هیتلر که از ماشین پیاده شد سربازان رو به او کردند و گفتند  Hi Hitler وارد سنگر فرماندهی شدیم و ...پایان فصل اول </description>
                <category>M.A.GH1385</category>
                <author>M.A.GH1385</author>
                <pubDate>Mon, 17 Apr 2023 18:27:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و هیتلر(Hitler and I)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96383318/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%87%DB%8C%D8%AA%D9%84%D8%B1hitler-and-i-lcsnim89ccy5</link>
                <description>به نام خدا هیتلراین داستان کاملا خیالی ولی شخصیت های آن واقعی می باشند .قسمت چهارم:یواش صحبت می کرد . انگار از چیزی می ترسید . از او پرسیدم آیا از چیزی می ترسید که آرام صحبت می کنید ؟پاسخ داد :(نه ، ولی احساس می کنم اینجا مکان امنی برای صحبت در مورد جنگ نیست).گفتم خب چه کنیم دوست من ؟ خوشحال شد و خندید و گفت :( باید به قرارگاه امن من بریم و اینکه دوست دارم که از این به بعد منو دوست من صدا کنی )از خجالت داشتم آب می شدم ، یک لحظه فراموش کردم داشتم با چه کسی صحبت می کردم و بازهم خاطراتم جلوی چشمانم آمد . اولین دیدارم با جناب آقای هابر ، دانشمندی که جایزه های فراوانی به خاطر ساختن آمونیاک بدست آورده بود . هابر کسی بود که باعث شد من درس هایم را رها کنم و برای ملتم بجنگم . شاید بگویید چه ربطی به آمونیاک و هابر داشت ؟ هابر در بدترین زمان جنگ (جنگ جهانی اول) به داد آلمان رسید به گونه ای که هیچ تجهیزاتی نداشتیم و او توانست با آمونیاک مواد منفجره بسازد . همان روز ها بود که هابر برای سخنرانی به محل درس ما آمد و درباره زندگیش گفت که زنش خود کشی کرده بود ولی او در مراسمش شرکت نکرد و به جبهه های جنگ رفت . بعد ها بعد از مرگ هابر فهمیدم که او با زنش به مشکل خورده بود وگرنه شاید در مراسمش شرکت می کرد . بعد از پایان سخنرانی هابر ، تمام هم کلاسی هایم در پاسخ به هابر گفتند :( مملکت در حال حاظر دانشمندانی مانند تو می خواهد و نه کسی که جانش را فدا کند ) با آن ها اختلاف نظر داشتم چون اگر کسی نمی جنگید ، کسی نمی ماند که بخواهد درس  بخواند .دویدم و صدا کردم جناب هابر ، برگشت و پاسخ داد:( چیزی می خواستی دوست من )گفتم که اگر بشود به من کمک کنید تا به پشت خاکریز ها بروم و برای ملتم بجنگم . گفت : ( به قول دوستانت تو جوانی و باید درس بخوانی ) به او گفتم که من با آن ها مخالفم و ...به من کمک کرد تا به جبهه های جنگ بروم خاطراتم را از جلوی چشمم مانند پرده ای کنار کشیدم و بازهم شکوه بیشتر را دیدم همه می گفتند هیتلر دیکتاتور است و مردم برایش ارزشی ندارند اما اینگونه نبود ...از خانه بیرون رفتیم و سوار ماشین شدیم تا به پایگاه برویم . به جناب پیشوا گفتم که شما در خانه به متحدانمان اشاره کردید ، متحدانمان چه کسانی هستند ؟ شروع کرد به پاسخ دادن و گفت : ( سه متحد اصلی داریم که به طور مستقیم از ما حمایت خواهند کرد و چند متحد دیگر نیز داریم که به خاطر موقعیت پادشاهانشان و یا رهبرانشان مجبورند اعلام بی طرفی کنند مثلا ایران که دارای موقعیت بسیار خوبی است به خاطر شاهش رضا خان مجبور است اعلام بی طرفی کند )متحدان اصلیمان ژاپن و ایتالیا و خودمان هستیم.متوجه شدم که به غیر از این چند کشور ، هیتلر به کشور های دیگر اعتماد ندارد و دوباره پرسیدم ژاپن و ایتالیا چه خواهند کرد ؟ پاسخ داد :(ژاپن برای آسیا ، ما و ایتالیا برای قیچی کردن اروپا!) ...آنچه خواهید خواند:به پایگاه رسیدیم جناب هیتلر که از ماشین پیاده شد سربازان رو به او کردند و گفتند ... Hi پایان قسمت چهارم </description>
                <category>M.A.GH1385</category>
                <author>M.A.GH1385</author>
                <pubDate>Fri, 14 Apr 2023 18:39:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و هیتلر(Hitler and I)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96383318/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%87%DB%8C%D8%AA%D9%84%D8%B1hitler-and-i-j2okx9uw5phj</link>
                <description> به نام خدا هیتلراین داستان کاملا خیالی ولی شخصیت های آن واقعی می باشند .قسمت سوم :ابروهایش  در هم رفت  و  به من گفت: پس کجاست اون شخصی که از همه چیزش زد برای خدمت به وطنش ، من که چنین شخصی درون تو نمی بینم و انگار فقط آوازه ای  دروغ بوده ...دلم لرزید ، داشت غرورم رو زیر پاهاش خرد می کرد تا بهم انگیزه بده . به نوعی داشت از ترفند خودم استفاده می کرد . دوباره خاطراتم جلوی چشمانم آمد که زمانی که داشتیم از برلین با اندک تجهیزات محافظت می کردیم ، با همین روش به سربازان هم سنگر خود انگیزه می دادم  .پشتش را به من کرد و سیگار برگ خود را روشن کرد . دود را در هوا پخش کرد و برگشت و رویش را به من کرد بازهم به شکوه خود می افزایید  . شروع کردم به سرود خواندن: پرچم  بلند(تو هوا),ردیف های نزدیكراهپیمایی های اِس اِی با گامهای استوار و بی صداکمونیست ها توسط جبهه بر افروخته ما و عکس العمل های ما ضربه خوردندراهپیمایی درون روح و جان با نظم و ترتیبخیابان برای ارتش قهوه ای رنگ آزادهخیابان برای گروه توفان(گارد حمله آلمان نازی)آزاده و ...من با افتخار دعوت شما رو می پذیرم  و حاظرم جانم را برای شما فدا کنم .من را بغل کرد و در گوشم گفت :( می خواهم جنگ جهانی به راه بی اندازم با متحدانم )یواش صحبت می کرد .   انگار از چیزی  می ترسید ...آنچه خواهید خواند :متحدان ما چه کسانی هستندژاپن برای آسیا ، ما و ایتالیا برای قیچی کردن اروپا!پایان قسمت سوم</description>
                <category>M.A.GH1385</category>
                <author>M.A.GH1385</author>
                <pubDate>Wed, 12 Apr 2023 21:40:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و هیتلر(Hitler and I)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96383318/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%87%DB%8C%D8%AA%D9%84%D8%B1hitler-and-i-tqxfnqraq3wu</link>
                <description>به نام خداهیتلراین داستان کاملا خیالی ولی شخصیت های آن واقعی می باشند .قسمت دوم :کم کم چشمانم گرم می شد که صدای درب آمد  ، به ساعت نگاه کردم. ساعت 1:30 بامداد بود . اول در دلم به کسی که این وقت شب مزاحم شده بود فحش دادم  ، رفتم و درب را باز کردم ، درب رو که باز کردم  و گفتم سلام جناب هیتلر ، شکوه و عظمت را در انجا دیدم . تا حالا که چنین شخص بزرگی رو ندیده بودم . همه پیشوا رو مسخره می کردند به خاطر سیبیلش اما سیبیل اون به جلالش می افزایید. هل شده بودم و زبانم بند آمده بود . با صدایی رسا به من گفت :(نمی خوای منو دعوت کنی داخل) یه تکونی خوردم  . گفتم:( بفرمایید جناب پیشوا ) اومد داخل و به من گفت :(اولین کسی هستی که دوست دارم ادولف صدام کنه)شروع کرد برایم قصه گفتن :یه روز توی کشوری که به اسم ژرمن می شناختنش پسری زاده شد . پسری شجاع و با ارمان های ملی ، وقتی جنگ شد درس رو ول کرد  و برای وطن و خاک وطنش جنگید و عزیزانی رو از دست داد و سال ها حبس کشید در زندان های کثیف متفقین و ...اشک از چشمانم سرازیر شد  و زانو زدم و گفتم :( جناب پیشوا ، ...سخنم را قطع کرد  و با صدای بلند گفت :( مرد گریه نمیکنه ، گفتم منو ادولف صدا کن و بلند شو )به خودم تکانی دادم و بلند شدم و اشکانم را پاک کردم  نشستیم و روی میز یک نقشه پهن کرد  و از من پرسید به نظر تو می توانیم لهستان رو تسخیر کنیم ؟نظراتم را دادم برایم دست زد و گفت :(فرمانده نیروی زمینی ارتشم را پیدا کردم)گفتم :( راستش من با خودم عهد بستم که هیچ وقت دیگر سمت جنگ و سیاست نروم)ابرو هایش در هم رفت و ...آنچه خواهید خواند :میخواهم جنگ جهانی به راه بی اندازم با متحدانم !پایان قسمت دوم</description>
                <category>M.A.GH1385</category>
                <author>M.A.GH1385</author>
                <pubDate>Tue, 11 Apr 2023 22:21:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و هیتلر(Hitler and I)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96383318/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%87%DB%8C%D8%AA%D9%84%D8%B1hitler-and-i-zk5mh1nsgrgn</link>
                <description>به نام خدا  هیتلراین داستان کاملا خیالی ولی شخصیت های آن واقعی می باشند .قسمت اول:سپتمبر سال 1939 بود  و من همه چیز را اماده جنگ کرده بودم ، کوله پشتی پر از اذوقه ، پوتین های اضافی و تمام چیز هایی که برای جنگ لازم است . به اسلحه خانه رفتم و سلاحم را تحویل گرفتم .                             شروع کننده جنگ بودیم  اما تجهیزات زیادی برای جنگیدن نداشتیم . تمام دنیا مارا ابر قدرت می دانستند غافل از آن که ما خودمان را با تجهیزات نظامی لهستان ابر قدرت معرفی کرده بودیم .با حمله غافلگیر کننده لهستان را فتح کردیم و بعد از تسخیر لهستان ابر قدرت شدیم .وقتش شده من خودم را معرفی کنم :( ژنرال M.A.GH هستم ، فرمانده نیرو  زمینی ارتش المان نازی )در جنگ جهانی اول رشادت های زیادی از خود نشان دادم تا وطنم المان همیشه پیروز و سربلند باشد . در این راه دوستانی زیادی را از دست دادم . هرچه کردم نتوانستم جلوی شکست کشورم را بگیریم و باید بگویم که ما جنگ را به افردا خائن باختیم و نه به افراد بیگانه .چند سالی در زندان های متفقین بودم به عنوان شخص برجسته جنگ جهانی اول  و بعد از به  سر کار امدن پیشوا (هیتلر) از زندان ازاد شدم . به خانه ام بازگشتم و به خودم قول دادم که دیگر به سمت دو چیز نروم ( یکی جنگ و دیگری سیاست) . خانه ام را مرتب کردم  و  روی تختم دراز کشیدم ، کم کم چشمانم  گرم میشد که ...آنچه خواهید خواند :سلام جناب هیتلر ...هیتلر : به نظر تو توانایی  تسخیر لهستان را داریم؟پایان قسمت اول</description>
                <category>M.A.GH1385</category>
                <author>M.A.GH1385</author>
                <pubDate>Mon, 10 Apr 2023 22:34:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>