<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هدی قاسمی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_96418610</link>
        <description>می‌بینم، می‌شنوم، می‌نویسم و طرفدار رشد و خِرَد زنانگی درون تمام اجزاء جهانم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-01 06:03:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1403964/avatar/fJjgUn.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هدی قاسمی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_96418610</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عباس معروفی که بود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96418610/%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%88%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-ferb1hchctic</link>
                <description>نمی‌دانم شما که هستید. و با همین نمی‌دانم، شروع خواهم کرد. شما را سال‌هاست که می‌شناسم جناب عباس معروفی، اما نمی‌دانم که هستید!؟ سال‌ها قبل، زمانی که سرشار از شور و اشتیاق برای چاپ کتابم به این ناشر و آن ناشر رو می‌انداختم، با آکادمی گردون آشنا شدم. آکادمی گردون، حضور خلوت انس جوانانی بود که مشتاق نویسندگی در کنار مربیان حرفه‌ای بودند و زیر نظر شما می‌نوشتند و می‌نوشتند و می‌نوشتند و تمرین پشت تمرین ... هیچ دلیلی برای خستگی یا ملال وجود نداشت. در کنار شما سرمست تازگی زوایای تازه دوربین چشم نویسنده و مخاطب می‌شدیم.خوره‌ی «خوب و درست، داستان نوشتن» افتاده بود به جان‌مان و عجب خوره دلچسبی! دل‌مان نمی‌خواست از این خوره که ما را به شما وصل می‌کرد، جدا شویم. کمتر نویسنده مشهوری را می‌شناسم که رایگان و با شوق تمام، تجربیات و دانسته‌هایش از جهان ادبیات را لقمه کند و به دست شاگردانش بدهد. شما این ذوق را داشتید. کمی بعد، دوره نویسندگی با شما به پایان رسید. شوق انتشار نخستین کتابم را داشتم اما این شوق مدام با درهای بسته‌ی خالی از شوق، خالی از روح و خالی از عشق، برخورد می‌کرد.از ناشرهای ایرانی خسته شدم. شما در نظرم آمدید. ایمیل زدم. با محبت جواب دادید. شماره تماس‌تان را خواستم. دریغی نبود ... .تماس گرفتم!شما شریف بودید، آقای عباس معروفی. خیلی شریف، ساده، خاکی و به غایت دردآشنا. نویسنده‌ی نویسنده‌سازی که با شوق دردناکِ کتاب‌اولی‌هایی که کسی عهده‌دار انتشار نخستین کتاب‌شان نمی‌شود، آشنا بود؛ با دردِ شوقی که مدام خاکستر می‌شود و مدام از خودش دوباره زنده می‌شود و رشد می‌کند، دردِ شوقی که توان اجرایی ندارد، دردِ شوقی تنها و منتظرِ به ثبت رساندنِ واژه‌های خویش!گفتم نمی‌توانم برای تحویل گرفتن نسخه‌های چاپی کتابم که نشر گردون منتشر خواهد کرد، تا آلمان بیایم.گفتید خودتان برایم تا لب مرز می‌آوریدشان و فقط کافی است تا مرز ترکیه خودم را برسانم و تحویل بگیرم ... .همین‌قدر ساده، همین‌قدر نجیب، همین‌قدر عجیب و همین‌قدر ازخودگذشته، برای انتشار کلماتی که ناشران خرده‌پا یا مشهور ایران به بهانه‌های مختلف ردشان می‌کردند! یکی خودش را بزرگ‌تر از آن می‌پنداشت که با نویسنده‌ای تازه‌کار که معلوم نبود اصلا کتابش به فروش برود یا نه، شهرت و غرورش را به خطر بیاندازد. یکی هم به‌دنبال نویسنده‌های پرآوازه بود که نان و آب انتشاراتی‌اش جور شود و من لقمه دندان‌گیری برایش محسوب نمی‌شدم.تنها بودم. به غایت، تنها.و شما طعم تنهایی را بهتر از تمام کسانی که تا آن روز با آن‌ها برخورد داشتم، می‌شناختید.در دنیای شما حساب و کتاب‌های حقیرانه‌ی نرخ گذاشتن روی واژه‌ها جایی نداشت. شما عاشق واژه بودید!تنهایی و غربت هم تاریک‌تان نکرده بود، عمق زلالی‌تان را افزون ساخته بود.عباس معروفی که بود؟این‌جا برای معرفی دیگران، بخل می‌ورزند.شما بخل نداشتید.این‌جا واژه را وزن می‌کنند و به یکدیگر می‌فروشند، متر و خط‌کش بالای بالینش می‌آورند. برای شما واژه وزن نداشت. واژه، خودِ بی‌وزنی بود، خودِ باران، خودِ باد، خودِ سرمستی، خودِ دلیل!نویسنده و معلم بودید و با تمام بزرگی نام‌تان که در جهان اهل قلم شناخته شده بود،  بی‌ریا، کلمات مرا مانند یک مادر که گریه و اندوه تمام کودکان جهان (و نه فقط کودکی که خود زاییده است) بی‌تابش می‌کند، پذیرفتید و در آغوش گرفتید و قبول کردید که سرپرستی کلماتم را بر عهده بگیرید.همکاری ما سر نگرفت. نمی‌توانستم از پس هزینه‌های نشر که با یورو محاسبه می‌شد، بربیایم.بعدها ناشری در ایران، اولین کتابم را منتشر کرد و چقدر همیشه دلم می‌خواست پشت جلد یکی از کتاب‌هایم، نقش «نشر گردون» باشد و اثر انگشت صبور و آشنای شما که گفته بودید صفر تا صد ویراستاری کتاب را خودتان انجام خواهید داد.هنوز هم یادآوری این حجم از فروتنی و عشق، برایم شبیه به یک رویاست.شما عاشق ادبیات، عاشق کلمات و عاشق کتاب‌ها بودید و عشق، همیشه با تکبر بیگانه است.نمی‌دانم شما که هستید.اما به شما فکر می‌کنم.شماره‌های تماستان هنوز در فهرست مخاطبان دنیایم هست. و شما دیگر در دنیا نیستید.نمی‌دانم شما که هستید.اما انعکاس شرافت را و نجابت را و اصالت را، در شما به چشم دیدم و حیف بود که بازگو نشود ... .سفرت به‌خیر استاد عباس معروفیبه شکوفه‌هابه بارانبرسان سلام ما را ...</description>
                <category>هدی قاسمی</category>
                <author>هدی قاسمی</author>
                <pubDate>Sat, 03 Sep 2022 22:08:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید من اشتباهی باشم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96418610/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-gnspoocyqdej</link>
                <description>خیلی وقت‌ها یکی از مهم‌ترین دلایل اشتباهات‌مان این است که اصلا فکرش را هم نمی‌کنیم که شاید اشتباه، خود ما باشیم! مثلا در یک رابطه کج و معوج بی‌تناسب، تا مدت‌ها دست و پا می‌زنیم و برای رها شدن به هر چیزی که حتی شبیه به ریسمان باشد (حتی گل و لای کف مرداب یا گیاهان سست آبزی) چنگ می‌اندازیم، اما یک‌بار هم به ذهن‌مان خطور نمی‌کند که: «شاید من اشتباهی باشم!»چرا؟چون این «شاید» با همه نازک‌اندامی و ظرافت و ظاهر معصوم و بی‌طرفانه‌اش، چنان کوبنده و قدرتمند است که می‌تواند ریشه‌هایمان را از جا بکند و ببرد پرت کند جایی دور ... در دوردست‌ترین نقطه از حادثه.و آن وقت، دست‌هایش را شادمانه به هم بکوبد، گرد و خاک روی لباسش را بتکاند، پیروزمندانه زل بزند توی چشم‌مان، مژه‌هایش را به شیوه افسون‌گرانِ کرشمه‌سوز، چند بار بر هم بزند و با خنده دلبرانه پنهانیِ پشت نگاهش بگوید: «دیدی؟ من خود حقیقت بودم.» و چه چیز تکان‌دهنده‌تر و نازک‌تر و کوبنده‌تر از حقیقت؟اصلا دلت می آید به حقیقت – حالا هرچه هم سخت و دردآور – بگویی: «نه؟». درهرحال، اقرار کنی یا انکار، اما جایی در آخرین نقطه روشن قلبت آن را پذیرفته‌ای.اماسخت و توان‌فرساست وقتی دلیل اغلب بلاهت‌های‌مان خودمان باشیم.سخت و توان‌فرساست وقتی انگشت اتهام‌مان، یک روز که از ما و خامی‌ ممتدمان خسته شد، به‌سمت خودمان نشانه برود و هیچ آیینه‌ای هم دیگر باقی نمانَد، جز آیینه اقرار به اشتباهی بودن، اشتباهی دیدن، اشتباهی شنیدن، اشتباهی رفتن، اشتباهی فرض کردن و اشتباهی به نتیجه‌ای مبهم و اشتباه رسیدن.خیلی از ما در شغلی گرفتار شده‌ایم که در آن اشتباهی هستیم. فقط از ترس اوضاع اقتصادی رو به عدم بهبود (!) در این شغل مانده‌ایم، چون گهواره امنیت‌مان را هنوز تکان می‌دهد.خیلی‌هایمان در باوری اشتباه و موروثی قفل شده‌ایم. فراموش کرده‌ایم تفکر و تعمق را. شاید هم بلد نبودیم، چون پدر و مادر و معلم‌ها و دوستان و اقوام‌مان هم همین بوده‌اند و چیزی را که بلد نبودند، چگونه می‌خواستند به ما آموزش دهند؟ ما هم به لطف شیوه‌های منجمد آموزشی و پرورشی موجود، از آموزش و تغییر گریزان شدیم و نتیجه‌اش محکم‌تر شدن‌مان در کهنه‌باورهای موروثی فرهنگی و مذهبی و عاطفی و ... شد.خیلی‌هایمان به مهمانی‌های فامیلی و دوستانه و هزار و یک معاشرت تن می‌دهیم و ملول‌تر از آن‌چه بودیم به خانه برمی‌گردیم (روی صحبتم با کسانی نیست که چنان خالی از حس شده‌اند، که سنگینی این ملال را حس نمی‌کنند). چرا؟ چون از نیازمان به سطحی دیگر از معاشرت، خبر نداریم و بعد، هزار و یک گلایه  و غرولند را ردیف می‌کنیم که از عدم علاقه‌مان به تداوم این ارتباطات خبر می‌دهد. فکر می‌کنیم «آن‌ها اشتباهی هستند، آن‌ها درباره موضوعات بیهوده و پوچ حرف می‌زنند، آن‌ها نمی‌فهمند که جهان یعنی چه!» اما او که اشتباهی است، او که وصله ناجور است و به تن آن مهمانی زار می‌زند، خود ماییم. از قضا، آن‌ها درست هستند و برای هم کافی به‌نظر می‌رسند، اما ما که خودمان را زیر پای‌مان می‌گذاریم، اشتباهی هستیم.چرا؟چون در لحظه درست، در جای درست نایستاده‌ایم.چون پا به جایی گذاشته‌ایم که اصلا جایگاه ما در آن‌جا تعریف نشده بود. مال ما نبود. جای ما نبود. مهمان ناخوانده غریبه بودیم. و فقط تصورات کهنه و مبهم‌مان ما را به این قلعه شاد و پر زرق و برقِ اشتباهی کشاند؛ فقط گیر و گرفتاری‌هایمان بود.وقتی در کودکی‌هایمان می‌مانیم و از رنج بلوغ دوری می‌کنیم، یعنی در سن اشتباهی فرورفته‌ایم.وقتی از سر ترس، چنگ در گریبان پوسیده گذشته زدیم، یعنی در فصل اشتباهی ایستاده‌ایم.وقتی با وجود هزار راه نرفته زیبا، یک زمین تفتیده خشک و بی‌حاصل را شخم زدیم، یعنی در سرزمین اشتباهی عرق می‌ریزیم.وقتی پیش پای هر تایید و توجه و حمایت دروغینی زانو می‌زنیم، یعنی برای بُت اشتباهی زانو زده‌ایم.می‌دانید؟ آدم باید بُتش را هم درست انتخاب کند. زانو زدن مقابل بُت اشتباهی، ذلت و خواری به دنبال می آورد. توهین به حرمت نفس است.حتی خیلی از ما بُت اشتباهیِ یک انسان دیگریم و از این اشتباهی بودن، لذت می‌بریم و فکر می‌کنیم چقدر زرنگیم. اما چه لذتی؟ لذتی که اگر برای لحظه‌ای کم شود یا گم شود، خودمان را می‌بازیم و فرومی‌ریزیم.می‌دانید؟ بُت‌ها هم به اندازه پرستندگان‌شان آسیب‌پذیر و رقت‌انگیزند.به قول حضرت حافظ:بت چینی عدوی دین و دل‌هاستخداوندا دل و دینم نگه‌دارجانم برای‌تان بگوید که بله! ما اشتباهی هستیم، وقتی از نیازها و جایگاه‌ها و حقوق درونی‌مان چیزی نمی‌دانیم. (در این نوشتار، کاری به حقوق فردی و اجتماعی ندارم)و برای ذره ذره این دانستن و آگاه شدن، سال‌ها آزمون و خطا، سال‌ها آمد و رفت، سال‌ها خون دل خوردن و سال‌ها جستجو را باید بگذرانیم.اما اگر بدانیم و بگذرانیم؟آن وقت دیگر اشتباهی نیستیم، رضایت محضیم. مبارک‌مان باد.</description>
                <category>هدی قاسمی</category>
                <author>هدی قاسمی</author>
                <pubDate>Mon, 22 Aug 2022 12:50:20 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>