<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حرمان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_96538932</link>
        <description>می نوسیم
تا شاید آینده باشد</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 09:59:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/742608/avatar/Y65aNa.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حرمان</title>
            <link>https://virgool.io/@m_96538932</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بُتِ عُقْدِه!!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96538932/%D8%A8%D9%8F%D8%AA%D9%90-%D8%B9%D9%8F%D9%82%D9%92%D8%AF%D9%90%D9%87-jk3uhenfy5i7</link>
                <description>در جنگ با جهان درونی تصویر هایی که در حال تبدیل شدن به بتی عقده وار است از دستی ..... تا نگاهی بی اهمیت و ناآگاه اشتباه نگیرید که از عشقی نوشته نمی شود از انسان هایی نوشته میشود که دیدنشان آرزو خیلی ها و نزدیک شدن به آنها یکبار هم زیادی است از کسان بی وصلت و ناآشنا بگذریم، درپوش میگذارم و عقده می سازم تا شاید عقده، انگیزه بسازد شاید... به صفحه های سفیدی می اندیشم که کلماتم را در آن ها روانه میکنم تا که روزی اسم خودم را در ویترین آن کتاب فروش قدیمی مورد علاقه ببینم به پرده های سیاه سالن نمایش فکر میکنمکه حس هایم را آنجا، بی پرده و بر خلاف، پر سر و صدا و سودا، سامان دهمبه میزی می نگرم،که رهبرش چشمانم است به چشم ها می اندیشم که همیشه حقیقت را می گویند به چشم های به ذوق آمده... به چشم های به اشک افتاده... به چشم های به توجه روی آورده...به صدا ها می اندیشم صدا های به فریاد رسیده... صدا های به لرزش افتاده...به دستان می اندیشم دستان خود زنی کرده... می اندیشم و می اندیشم و می... با خود چه میکنم؟! این چه صبری است؟! که نه تمام میشود و نه تمام اش میکنم؟! جای این فکر ها افق به تخت افتاده نیست!! چطور مقصدی مقدس میبینم بدون راه و جاده؟! راه و جاده ای وجود دارد... آری که وجود دارد اما فراتر از نگاهم در فرای قلّه چشمانمابتدا باید پرچم و نشان به یادگار بزارمتا با همواری راه همراه شوم شال و کلاه لازم است پس حتی در تابستانی سوزان که این ((درسِ سَرد)) تازه آغازِ راه است...! حرمان19 تیر ماه 1403 2:32 بامداد </description>
                <category>حرمان</category>
                <author>حرمان</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jul 2024 02:37:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شمع ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96538932/%D8%B4%D9%85%D8%B9-%D9%87%D8%A7-ucrmf2osorbi</link>
                <description>آرامش همان چیزی که از نوجوانی محو اش می کنیم و انتظار ظهور آن را در هیاهوی بیشتر شدن شمع ها داریم. قافل از آنکه ما همچون همان شمع ها، با شباهتی غیر قابل انتظار، که بعد از هر فرورانش، گرد و غبار دل، طوفان کند بر سر شمع و آن را تمام نکرده، خموش کند می مانیم. آوخ که در این سرماکده، آتش زهره ی شعله ندارد...! اما من وما؛ به اجبار عذاب خاطر و آسایش وجدان به دنبال هیزم میگردیم؛ تا تنها کنیم شمعی را روشن! شمعی که کاش خود بر سر آن زده بودیم! که کاش می دانستیم، فراختن این آتش، دل خویش را سیاه و خاکستر میکند! که این بار سر شمع نسوخته ، جان و تن اش در حرص آب شود. مشابه دل کودکی، از ترس و غم و ناتوانی دم و باز دم و کم سویی ببیندگان ...! لعن بر ما که این جهنم ما همان هیزم های خود خربار کرده است...! تمام حرمان</description>
                <category>حرمان</category>
                <author>حرمان</author>
                <pubDate>Thu, 30 May 2024 00:16:48 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>