<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های amir.hs118</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_96695028</link>
        <description>جستجوگری درحال شدن/ غرق در فلسفه، عرفان، ادبیات و فقه...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 16:34:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1754164/avatar/ORCwmI.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>amir.hs118</title>
            <link>https://virgool.io/@m_96695028</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دریغ است ایران که ویران شود</title>
                <link>https://virgool.io/MyGunpen/%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%BA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%88%D8%AF-fvtoewue5jbq</link>
                <description>سلام ایرانِ من، می‌دانم که این روزها حالت خوب نیست، در طولِ تاریخ، به چشم طمع تو را دیده‌اند و از هیچ چیزی دریغ نکرده‌اند تا تو را آزرده خاطر کنند، اما من و امثال من، می‌خواهیم تو را پیروز و مقتدر ببینیم، همان‌طور که در دوران پرشکوه هخامنشی تو سالم و سر زنده بودی.هیچ‌وقت از این شکایت نکرده‌ام که چرا در ایران متولد شده‌ام، تو با تمامِ غم‌هایت، برای من وطن بوده‌ای، موطنی برای آرامش، حتی با تمامِ زخم‌ها و درد‌هایت. عزیزِ من، دریغا که تو ویران شوی، تو چون ققنوس پرواز خواهی کرد، و من آن روز را می‌بینم. هزاران جانِ پاکِ میرمهنا و امیرکبیر فدای عشقِ تو باد. فدای تویی که زیبایی، و زیباییت از غرب تا شرق و شمال تا جنوب هویداست. آخر با خود می‌گویم که وطن چیست که اینقدر دوست داشتنی است؟ مشتی خاک است؟ نه تو فراتر از مشتی خاکی، تو روحی داری به وسعت و بزرگی جهان، خاکِ تو حاصلخیز است و زيباترين عشق‌ها، در خاکِ تو روییده‌اند و من همه‌ی عشق و دوست داشتن‌هارا برای اولین بار با تو تجربه کرده‌امپس باز هم می‌گوییم: دریغ است که ایران ویران شود...قوی باش مقتدرِ زیبایِ غمگین..آوازِ من هرچند ایرانم غم‌انگیز استبا این همه از عشق، از عشقِ تو لبریز است...</description>
                <category>amir.hs118</category>
                <author>amir.hs118</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jan 2026 01:49:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رسالتِ روشنفکریِ دینی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96695028/%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%AA%D9%90-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D9%81%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%90-%D8%AF%DB%8C%D9%86%DB%8C-kk1euoeve7at</link>
                <description>امام موسی صدر، نمونه‌ی روشنفکرِ طرازِ دینی که هدفش آشتی دادن انسانِ مدرن با دین بود.زمانه‌ی ما محتاج و وامدرا نواندیشی و روشنفکری دینی است، زمانه‌ای که نه می‌تواند به راحتی از سنت دست بکشد و تماما تن بدهد به زیستِ جهانِ نیچه‌ای، و نه می‌تواند جهانِ مدرن را جایگزین سنت دینی کند. نواندیشی دینی، نه دست برداشتن از سنت، بلکه به معنای بازاندیشی و بازنگری سنت، در عصر مدرن و پسامدرن است به حَسَب نیاز انسان امروز. نسبت کفر و ارتداد به دگراندیشان، حربه‌ای است ناجوانمردانه( توصیه نجم‌آبادی به سیدجمال‌الدین اسد آبادی)انسانِ امروز با پیچیدگی‌ها و پرسش‌های عمیقی زندگی می‌کند و سوالش این است که از دین، چه خدمتی برای من بر می‌آید؟ و اینجاست که سیدموسی صدر، یکی از بزرگ‌ترین نواندیشان معاصر، ندای ادیان درخدمت انسان را سر می‌دهد؛ یعنی تغییر نگرشِ انسان در خدمت ادیان و مذاهب، او که خود را ادامه‌ی راه سیدجمال‌الدین اسد‌آبادی می‌دید.اگر علمای سنتی، جریانِ روشنفکری را با تکفیر و تفسیق، از صحنه‌ی جامعه حذف کنند، در پاسخ به انسانِ روز درمانده می‌شوند.البته نباید فراموش کرد که نواندیشی، مبانی و مولفه‌های خاص خودش را دارد، و هرکسی که از راه رسید، نمی‌تواند بدون مبنا، سنت را دگرگون کند، که اگر چُنین کند، مسیری به دور از روشنفکری را طی می‌کند. و مع‌الاسف جریانِ نواندیشی در ایران، به معنای واقعی کلمه به سُخره گرفته شده است و بیشتر از آنکه همراهِ با مبنا پیش رود، مسیری در جهتِ خلاف را دارد طی می‌کند، مسیری که نه تنها انسانِ مدرن را با دین آشتی نمی‌دهد، بلکه آن را فراری می‌دهد.</description>
                <category>amir.hs118</category>
                <author>amir.hs118</author>
                <pubDate>Sat, 06 Dec 2025 23:18:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به دخترم</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D9%85-alem7b3q88sg</link>
                <description>سلام دختر قشنگم، هلیا.خوبی؟این نامه رو برات می‌نویسم؛ چون می‌خوام چیزی رو یادت بمونه که هیچ وقت توی شلوغیِ بزرگ شدن فراموشش نکنی.دخترم، هرچقدر هم قد بکشی و بزرگ بشی، یه تیکه از بچگی‌ات رو محکم نگه دار.اون تیکه‌ای که باعث می‌شه توی حیاط، با خنده‌ی بلند دنبال پروانه‌ها بدوییا همون وقتی که لای سبزه‌ها یه کفشدوزک پیدا می‌کنی، می‌ذاریش روی انگشتت و با ذوق نگاهش می‌کنی تا بالش رو باز کنه و پر بزنه.اون لحظه‌ای رو یادت بیار که توی جاده، به ماه خیره می‌شدی و باور داشتی ماه داره با تو میاد خونه...یا وقتایی که دست کوچیکت رو تو دستم می‌گرفتی و می‌پرسیدی:بابا! اگه من گم بشم، پیدام می‌کنی؟و من می‌گفتم: آره دخترم، حتی اگه همه‌ی دنیا تاریک بشه، باز تو رو پیدا می‌کنم.یادت باشه همون چشم‌های کودکانه‌ات، که دنبال رنگین‌کمان می‌گشت، که از صدای بارون ذوق می‌کرد، که وقتی یه بادکنک قرمز می‌دید دلش می‌خواست آسمون رو لمس کنه، همونا ارزشمندترین دارایی تو هستن.گاهی عینک آدم‌بزرگ‌ها رو بذار کنار. بذار جهان رو با همون نگاه ساده بچگی ببینی؛ چشمی که دنبال شادیه، نه سود و زیان دنیا.یادته وقتی کوچیک بودی، ازم می‌پرسیدی:بابا منو چندتا دوست داری؟و من می‌گفتم: ده‌تامی‌پرسیدی: از چندتا؟و من می‌خندیدم و جواب می‌دادم: از ده‌تا.چون توی بچگی من، همه‌ی عددها فقط تا ده می‌رفتن و اون ده، یعنی نهایت دوست داشتنم.هلیا جان بابا، دنیا پر از عجله و شلوغیه. اما، هر وقت خسته شدی، برگرد به همون لحظه‌های کوچیکی که برات همه‌چیز بودن:بوی نون تازه‌ی صبحگاهیخوابیدن کنار من و مامان وقتی برات قصه می‌خوندیمصدای خنده‌هات وقتی تاب می‌خوردی و فکر می‌کردی می‌تونی به آسمون برسی.عزیز دل بابا، بزرگ شو، اما همیشه یه گوشه‌ی قلبت بچه بمون.چون اون بچگی، همون جاییه که عشق، امید و شادی بی‌پایان تو رو زنده نگه می‌داره.و بدون، حتی وقتی موهات سفید شد، حتی وقتی خودت بچه داشتی…بابات هنوز هم همون‌قدر عاشقت می‌مونه، همون‌قدر که وقتی ده‌تا براش نهایتِ دوست داشتنِ دنیا بود.دوستت دارم عزیزم، ده‌تا.</description>
                <category>amir.hs118</category>
                <author>amir.hs118</author>
                <pubDate>Tue, 19 Aug 2025 01:41:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولد ۲۱ سالگی:)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96695028/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%DB%B2%DB%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-tmd8t0vbtgih</link>
                <description>امشب، 18 اسفندماه، ساعت ۰۲:۱۰ بامداد، تولد منه. تولدی که در یک زمستان اتفاق افتاد. الان که 21 ساله شدم، به گذشته خودم نگاه می‌کنم. به مسیری که با کاروانی به نام زندگی طی کردم. امشب، جارچی رو به من کرد و فریاد زد: زندگی بسیار کوتاه است و مرگ درحال نزدیک شدن...و من به عمر تباه شده‌ی خودم نگاه کردم، نگاهی از سر شرم و ترس. نگاهی به پاهام کردم، پاهای بی‌قراری که جاشون رو نه در زمین پیدا کردن و نه در آسمان.من معلقم، میان آسمان و زمین. می‌دونم که من اهل اینجا نیستم، همراه با قافله‌ای هستم تا به مقصد برسم. با قافله‌ای که میلیاردها انسان رو با خودش همراه کرده تا به مقصد برسن و چقدر انسان‌هایی مثل من که نرسیده، مرگ جلوشون رو گرفته.در این مسیر، دوستانی من رو همراهی می‌کنن به نام غم و اشک و آه و تنهایی، خیلی خواستم ازشون فرار کنم، ولی نشد تا اینکه روزی به من گفتن: ما همراه تو هستیم که به مقصد برسی، بدون ما نمیرسی!مقصد من کجاست؟ فکر می‌کنم جایی در آغوش خداست. باید راه برم، باید برسم هرچند مقصد دوره و توشه‌ی من کم.نه، راه رفتن کافی نیست، باید بدوم از ترس مرگ...گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعیدهیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور...</description>
                <category>amir.hs118</category>
                <author>amir.hs118</author>
                <pubDate>Fri, 07 Mar 2025 20:17:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدرِ انسان چقدره؟</title>
                <link>https://virgool.io/Basiratwisdom/%D9%82%D8%AF%D8%B1%D9%90-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1%D9%87-offubvtkp2vq</link>
                <description>مولای ما علی فرمود: آن كس كه قدر خود را نشناسد هلاک می‌شود.یه سوالی که تو ذهن همه‌ی ما انسان‌ها هست، اینه که واقعا قدر انسان چقدره؟ آدمی زاد تا کجا میتونه بالا بره؟ من به عنوان یه مسلمون، جواب این سوال رو تو قرآن پیدا کردم و میخوام بهتون بگم قدر انسان از نظر قرآن چقدره و اینکه چرا انسان، از همه‌ی مخلوقات خدا بالاتره و اشرف مخلوقاته!وقتی خدا، آدم رو خواست خلق کنه و اون رو خلیفه خودش بر روی زمین قرار بده، فرشته‌ها اعتراض کردن که خدایا، میخوای موجودی خلق کنی که فساد و خون‌ریزی می‌کنه؟ خدا بهشون گفت: من چیزی میدونم که شما نمی‌دونید. و تمام اسماء رو به آدم یاد داد. و اینجا بود که فرشته‌ها امر شدند به سجده کردن بر انسان، چون هیچ موجودی نبود که بتونه اسما خدا رو حمل کنه...این اسماء، امانت خداست که بر دوش انسان‌ها قرار داده شده. با تسامح میشه گفت که اسماء، همون صفات خدا هستند؛ پس انسان تنها موجودیه که میتونه دارای صفات خدایی بشه و جانشین خدا باشه. جانشین خدا، باید شبیه‌ترین کس به خدا باشه، و این موجود، کسی نیست جز انسان...آیه‌ای در قرآن هست که ادعای منو ثابت می‌کنه، آیه‌ای که به آیه امانت معروفه. خدا می‌فرماید: إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنْسَانُ ۖ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًایقیناً ما امانت را بر آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه کردیم و آنها از به عهده گرفتنش امتناع ورزیدند و از آن ترسیدند، و انسان آن را پذیرفت بی تردید او بسیار ستمکار، و بسیار نادان است.خدا در اینجا میگه امانتی رو بر دوش انسان قرار دادم که هیچ موجودی قادر به قبول کردن و پذیرفتنش نبود، به جز انسان. و چون اکثر انسان‌ها، به این مقام بالایی که خدا بهشون داده، توجه ندارن، خدا خطاب به انسان‌ها می‌گه که شما بسیار جاهل و ستمکارید(چون قدر خودتون رو نمی‌دونید...)با این توضیحاتی که دادم، معنی کلام امام صادق علیه‌السلام هم روشن میشه که فرمود: باطن عبودیت، ربوبیته.. خلاصه که به قول علامه حسن زاده: ای انسان، تمام انبیا و اولیا اومدن که بگن خودت رو ارزان نفروش، تو در این عالم، بالاتر از هرچیزی هستی.ولی خب، باید حرکت کرد و به اسماء رسید، و این راهی است سخت و دشوار، اونایی که تمام عمرشون در حرکت بودند به سمت این کمال، آه‌شون بلنده که آه از طولانی بودن راه و کمبود توشه.*همه‌ی این حرفا رو از علامه سیدمحمدحسین طباطبایی و استاد يزدان‌پناه یادگرفتم. </description>
                <category>amir.hs118</category>
                <author>amir.hs118</author>
                <pubDate>Mon, 25 Nov 2024 11:02:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۱۴ خرداد، روز تولد یک امام...</title>
                <link>https://virgool.io/MAHDIJAN/%DB%B1%DB%B4-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-extdf5efksdt</link>
                <description>نمیدونم سید موسی صدر رو میشناسید یا نه؟ مردی که هیچ‌کس مانندش نبود و کسی هم مانندش نشد.سید موسی صدر، محبوب و معشوق و معبود منه، همونطوری که معبود مصطفی چمران بود. من در عالم رویا، با سید موسی زندگی کردم، خیلی زیاد.باهاش به محروم‌ترین مناطق لبنان سفر کردم، تو کلیسا‌ و مسجد، وقتی سخنرانی می‌کرد کنارش بودم، وقتی برای ورشکسته نشدن یه بستنی فروش مسیحی می‌رفت و ازش بستنی می‌خرید، منم باهاش می‌رفتم، حتی وقتی که یه دختربچه‌‌ی لبنانی رو که پدر و مادرش رو در بمباران اسراییل از دست داده بود، جوری بغل کرد که بدونه صدر براش پدری میکنه...موسی صدر فقط امام شیعه‌ها نبود، بلکه امام انسان‌ها بود، برای همین فرقی نمی‌کرد براش، تو مسجد برای مسلمونا سخنرانی کنه یا تو کلیسا و کنیسا برای مسیحی‌ها و یهودی‌ها. تک تک انسان‌ها براش وجود داشتن و مهم بودن، حتی اونی که در محروم‌ترین روستای آفریقا بود، موسی صدر همه‌ی وجودش رو فدای خدمت به انسان کرد، همیشه می‌گفت: برای انسان گرد آمده‌ایم. بگذریم، بزارید براتون از زیبایی‌هاش بگم.  موسی صدر خیلی خوب و زیبا بود، نه فقط مسیحی‌ها بلکه حتی مسلمون‌ها هم اون رو مسیح می‌دیدن. اگر کسی یکبار، فقط یکبار اون رو می‌دید، شیفته‌ش میشد، مثلا سیمین دانشور، همسر جلال آل احمد میگه اولین باری که دیدمش، بهش گفتم: ببینم! شما پیغمبری یا امامی؟ حق نداری این قدر خوشگل باشی:)خوبی آقاموسی ذاتی بود، ادای آدم‌های فداکار و خوب رو در نمی‌آورد، نیازی هم نبود؛ چون خودش ذاتا خوب و فداکار بود.موسی صدر همونقدری که مرد جنگ و مبارزه بود با دشمنان انسان، همونقدر هم عاطفه داشت نسبت به انسان‌ها. توی خونوادش هم مثل بقیه نبود، اگر از خونه دور بود، برای پری خانوم، همسرش نامه می‌نوشت، اگر جوابی نمی‌اومد میگفت: پری خانوم من دو بار نامه دادم و جواب ندادید، چیزی شده؟ نگرانتونم.برای سیدموسی، پری همیشه پری جان و پری خانوم بود. همیشه تشکر می‌کرد ازش؛ چون همسر امام موسی صدر بودن خیلی سخت بود.هیچ‌وقت نمیخواست پری خانوم اذیت بشه، همیشه می‌گفت پری‌جان، اون غذایی رو درست کن که زود آماده میشه، نمیخوام ۵ ساعت تو آشپزخونه بمونی.آقا موسی خیلی خوب بود، بعضی‌ها نتونستن خوب بودنش رو تحمل کنن، واسه همین دزدیدنش!آخرین سفر آقاموسی...الان ۴۶ ساله که آقا موسی نیستش، من امید دارم که زنده‌ است، مطمئنم یه روزی میاد، اصلا هر روز با همین امید پامیشم و اخبار رو نگاه میکنم.اگه الان برگرده، واسه خودش یه پیرمرد ۹۶ ساله شده. فکر کنم دیگه باید عینک بزنه و یه عصا تو دستش بگیره برای راه رفتن، قدشم شاید خمیده‌تر شده باشه، آخه ۴۶ سال اسارت خیلی سخته، نه؟خب شماهم انگار فهمیدید که قلم من عاجز و ناتوانه از نوشتن درباره خوبی‌های آقاموسی، به قول فاضل نظری:هرچه آیینه به توصیف تو جان کَند نشدآه، تصویر تو هرگز به تو مانند نشد!ته این نوشته رو با بخشی از وصیت‌نامه چمران تموم می‌کنم.درود اتشين من به روح بلند تو باد كه از محدوده تنگ و تاريک خودبينی و خودخواهی بيرون است و جولانگاهش عظمت آسمانها و اسماء مقدس خداست.عشق سوزان من فدای عشقت باد كه بزرگترين و زيباترين مشخصه وجود تو است، و ارزنده ‌ترين چيزی است كه مرا جذب تو كرده است، و مقدس ‌ترين خصيصه‌ای است كه در ميزان الهی به حساب می‌آيد.۱۴ خرداد ۱۳۰۷، ولادت سیدموسی صدر...</description>
                <category>amir.hs118</category>
                <author>amir.hs118</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jun 2024 22:55:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره کامران، ببخشید سید مرتضی آوینی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96695028/%DA%A9%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D8%B3%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C-%D8%A2%D9%88%DB%8C%D9%86%DB%8C-ayk58vok99lx</link>
                <description>آوینی، وقتی که کامران بود...من آوینی رو دوست دارم، حالا میخواد کامران باشه یا مرتضی، ولی مرتضی رو بیشتر دوست دارم!من همیشه گفتم، گمشدم و میخوام خودم رو پیدا کنم، دنبال خودم میگردم، هر آدمی هم که این مسیر رو طی کرده باشه دوست دارم، یعنی مسیر خود پیدایی یا خودشناسی.خیلی خوبه آدم بفهمه گمشده‌ها؛ چون آدمی که نفهمه گمشده، هیچوقت دنبال پیدا شدن نمیفته. ما همه‌مون وقتی اومدیم روی زمین گمشدیم، ما تو آسمون بودیم، جامون اونجا بود، قرار بود همیشه اونجا باشیم ولی خب حیف، هبوط یعنی سقوط کردیم.با اینکه سقوط کردیم ولی باز خدا تنهامون نذاشت، برای اینکه دستمون خالی نباشه و یه نقشه داشته باشیم، یه چیزی از خودش رو درونمون گذاشت و بهش گفت فطرت.فطرت نقشه راه آسمونه، هر وقت از مسیر پیدا شدن دور میشیم صداش در میاد و میگه بوق بوق، اینجا نرو، اینو گوش نده، عه چشاتو ببند، اینو نبین و... . وقتی خیلی خراب می‌کنیم، بهمون میگه: ببین با خودت چیکار کردی! حالا پاشو و درستش کن. آوینی، وقتی که مرتضی شد...حالا چرا اینارو گفتم؟ چون کامران این مسیر رو طی کرده. کامران قصه‌ی من فلسفه غرب خونده، شب شعرهای زیادی رفته، شبیه روشنفکرای زمانه‌ش سیبیل نیچه‌ای گذاشته و سیگار به دست تو کافه‌ها چرخیده، مثل خیلی‌ از روشنفکرا تظاهر به دانایی کرده( همه‌ی اینارو خودش میگه) و یه عالمه کارای دیگه، ولی تهش دیده که این کامران فقط داره دور خودش میچرخه، راهی رو پیدا نمیکنه و روز به روز بیشتر گم میشه. کامران میفهمه که باید مرتضی بشه، فطرتش رو پیدا می‌کنه، میجنگه برای مرتضی شدن، هزاران کیلومتر مسیر اشتباهی که طی کرده رو با سرعت بر میگرده، اوج میگیره، بال‌هاش رو باز می‌کنه و خیلی زود پرواز میکنه به سمت آسمون، یعنی همونجایی که بهش تعلق داشت و باید میرفت. مرتضای من، راه رو خیلی زود پیدا میکنه، قبل از این که ۴۶ سالش بشه حتی.من گفتم هم کامران رو دوست دارم هم مرتضی رو؛ چون فکر می‌کنم گاهی وقت‌ها نمیشه آدم یهو مرتضی بشه، بلکه باید از مسیر اشتباهات کامران بودن بگذره تا در نهایت بشه مرتضی.همین.۲۰ فرودین، سالروز شهادت سید مرتضی آوینی </description>
                <category>amir.hs118</category>
                <author>amir.hs118</author>
                <pubDate>Mon, 08 Apr 2024 22:41:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولدم:)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96695028/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D9%85-mygoshwqend7</link>
                <description>امشب، ۲۰ سالم شد...خب بالاخره شمع ۲۰ سالگیم رو فوت کردم. مهم‌ترین اتفاق امسال، این بود که خیلی با خودِ واقعیم رو به رو شدم.چش تو چش تو آینه، با منِ منم حرف زدم، هر روز و هرشب. دیدم خیلی منِ منم رو نمیشناسم، خیلی از عمق وجودم دورم. گشتم، تو قلبم ساعت‌ها گشتم تا بالاخره پیداش کردم.بهش گفتم تو کی هستی؟ تو قلب من چیکار میکنی؟ گفت: من ۱۹ ساله باهاتم، منتظرت بودم، بالاخره پیدام کردی؟گفتم: آره، پیدات کردم...هوا بارونی بود، گفت: بریم یه هات‌چاکلت بخوریم و حرف بزنیم؟ گفتم: بریم...تو کافه کافکا نشستیم، هات چاکلت سفارش دادیم.شجریان میخوند: تویی برابر تو، چشم در برابر چشم در آن دو چشم پر از گفت و گو چه می بینی؟ تو هم شراب خودی، هم شراب خواره ی خودسوای خون دلت در سبو چه می بینی؟...حرف زدیم، خیلی دلش پر بود، خیلی ازم دلخور بود که چرا زودتر پیداش نکردم؟ بهش قول دادم از این به بعد باهم زندگی کنیم، دیگه گمت نمی‌کنم، هم من ظهور داشته باشم هم تو. گفت: نه! من و تو نداریم! باید یکی باشیم، مگه به من نمیگی منِ من؟ پس این من و تو چیه که میگی؟ گفتم: راست میگی. از این به بعد من منم، تو منی. یا به قول مولانا هم من منم و هم تو تویی هم تو منی...از اون شبی که پیداش کردم، خیلی قوی‌تر شدم، نمیگم دیگه نشکستم یا نترسیدم یا دلتنگ نشدم یا...ولی، زود سرِپا شدم، خیلی زود اوکی شدم. نه اینکه جای زخماش بره‌ها، نه، جاش که همیشه می‌مونه ولی خب خوب میشه ولی جاش از بین نمیره.میدونید چرا قوی شدم؟ چون دیگه خودم رو نادیده نگرفتم، خودم شدم اصل قصه و همه شدن حاشیه‌ی قصه‌ی من، دیگه جز خودم کسی نقش اصلی قصه‌م نیستم، فقط خودم. خودم گریه میکنم، خودم اشکمو پاک میکنم، خودم زمین میخورم، خودم دست خودم رو میگیرم و بلند میشم، خودم فقط خودم.دیگه برای خودم مهمم، دیگه نمیخوام به خودم بدهکار باشم.همین.</description>
                <category>amir.hs118</category>
                <author>amir.hs118</author>
                <pubDate>Thu, 07 Mar 2024 19:38:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشقِ واقعی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96695028/%D8%B9%D8%B4%D9%82%D9%90-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-oblcr39tbcgc</link>
                <description>سلام عزیزم، دخترم، هلیا.امروز روزِ عشقه.مردم دنیا، عادت دارن به مبتذل و بی‌معنی کردن عمیق‌ترین مفاهیم انسانی، مثل ازادی، عدالت و عشق....عشق در دنیای ما، جزء بی‌معنی‌ترین کلمات دنیا شده، ولی من میخوام برات از عشق‌هایی بنویسم که توی روستاهای دور افتاده پیدا میشه، نه بالاشهر تهران، از عشق‌هایی بگم که وسط جنگ و بمبارون پیدا میشن، نه وسط آسایش و امنیت.از آقاجونم شروع میکنم. یه شب عزیزجون و مامان بزرگت رفته بودن عروسی، ساعت ۱:۳۰ شب شد و نیومدن. به آقاجون گفتم: شما همیشه ساعت ۲۳ می‌خوابید، میخواید جاتونو پهن کنم و چراغارو خاموش کنم بخوابید؟ آقاجون گفت: نه عزیزم، اگه الان چراغارو خاموش کنی و بخوابم، وقتی عزیزجون بیاد و این صحنه رو ببینه، میگه آقا منتظر من نبود و خوابید؛ پس بیدار میمونم تا بیاد...بزار برات از اون پیرزن پیرمرد روستایی بگم، همون زنی که فهمیده بود امروز قراره از دنیا بره. صبح پاشد و آب‌گوشتی که همسرش دوست داشت رو آماده کرد، بعد براش تلیت کرد و گوشت‌کوبیدش رو پیچید لای نون و گفت بخور، پیرمرد گفت: خانوم اخه تو هیچ وقت از این کارا نمیکردی؟ چی شده؟ پیرزن گفت: میخوام اخرین غذایی که برات درست کردم رو خودم بهت بدم بخوری، بعد رفت و خوابید، پیرمرد نمی‌دونست دیگه هیچوقت قرار نیست پیرزن از خواب بیدارشه...عزیزم، بزار از مصطفی چمران بگم برات. یه روز قبل از اینکه شهید بشه، اومد خونه و به غاده، همسرش، گفت: اجازه میدی شهیدشم؟ تا تو اجازه ندی قول میدم شهید نشم، با هزارتا دلبری بالاخره رضایت غاده رو گرفت، روز بعد به غاده گفتن باید بری سردخونه برای شناسایی مصطفی.دختر قشنگم، بزار برات از پسر ۱۴ ساله‌ی فلسطینی بگم که وقتی بهش گفتن چرا داری میری با اسرائیل بجنگی؟ گفت برای اینکه دوست دارم من و ریما، باهم، در وطن آزادشده زندگی کنیم و بچه‌هامون رو بزرگ کنیم. دخترم، عاشق شو، نترس، ولی عاشق مردی‌شو که عمیقا عاشقته. نگفتم دوست داره، چون بین عشق و دوست داشتن به اندازه زمین تا آسمون فاصله است.دختر عزیزم، تو این دنیا عاشق کمه، ولی حرف عاشقانه زیاد، خیلی باید مراقب قلبت باشی.عزیزم زیاد حرف زدم؟ خسته شدی فکر کنم، ولی می‌خوام بدونی اگر خدایی نکرده، هیچ مردی توی این دنیا عاشقت نشد و نهایتا فقط دوست داشت، من تا آخر عمر عاشقانه می‌خوامت.شب بخیر هلیای من❤️مدت‌هاست برای دختر نداشتم، نامه می‌نویسم، الان دیگه جزئی از زندگیمه:)</description>
                <category>amir.hs118</category>
                <author>amir.hs118</author>
                <pubDate>Thu, 15 Feb 2024 18:55:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شطحیات شبانه‌</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96695028/%D8%B4%D8%B7%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-hcefl1yjfw4o</link>
                <description>حال روز پریشان ولی امیدوار مندیشب پس از مدت‌ها، ذره‌ای از حال و پیچیدگی درونم رو به یکی از آدم‌های امن زندگیم گفتم، اینجا میخوام مفصل‌‌تر راجع‌بهش بنویسم. من انسان ساده‌ایم، در عین پیچیدگی‌. خودم رو میشناسم ولی نمیدونم با خودم چند چندم. ۲۰ سالمه، ولی آدم‌هایی که درونم زندگی میکنن همه پیرمردن و ایده‌های پیرمردانه خودشون رو بهم القا میکنن. درونم زن و مردهای زیادی زندگی می‌کنند که هرکدوم دنیای خودشون رو دارن، از آناکارنینای تولستوی و مادام بواری فلوبر گرفته تا راسکولنیکف داستایفسکی و ژان کریستف رولان. درونم ابوسعید ابوالخیر و منصور حلاج و سهروردی زندگی می‌کنن، دقیقا در همسایگی و خانه‌ی دیوار به دیوار چه‌گوارا و فیدل کاسترو. گاهی با رسول و علی علیهم السلام به معراج میرم و گاهی با نیچه و کافکا به قعر چاهی عمیق و تاریک سفر می‌کنم. آخر هفته با سیدموسی صدر و مصطفی چمران، به آوارگان و یتیمان جنوب لبنان سر میزنم و اول هفته با فلان فیلسوف و نقاش یا سیاستمداران هم‌قدم میشم.فیلسوفان، از طالس تا ویتگنشتاین، از فارابی و ابن سینا تا ملاصدرا من رو به سمت تفلسف و برهان می‌برن و عرفا از رابعه عدویه و ذوالنون مصری تا سیدعلی قاضی و سید احمد کربلایی من رو به وادی عشق و محبت دعوت می‌کنند. همه‌شونم در نهایت سینه صاف می‌کنن و بهم میگن: من آن چه شرط بلاغ است با تو می گویمتو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملالاین منم، جستجوگری درحال شدن، برای عمیق شدنم همه‌ی اینا لازمه. همه‌ی اینا باید درونم زندگی کنن تا حقیقت رو پیدا کنم. قلب من فعلا کاروانسراست و من وعده‌ی موندن مادام‌العمر به کسی ندادم، هرکدوم که وظیفه‌شون رو در ساختن من انجام دادن میرن، مگر اینکه تا آخر عمر بهشون محتاج باشم. من وظیفه‌ام رو انجام میدم و قلاب دست من نیست، دست اونه. او می‌کشد قلاب را...همین.</description>
                <category>amir.hs118</category>
                <author>amir.hs118</author>
                <pubDate>Sun, 11 Feb 2024 03:49:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه انسان هایی که اخلاقی فکر می‌کنن، جنایت های بزرگی مرتکب میشن؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96695028/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%86-%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AA%DA%A9%D8%A8-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86-ezb6y72uw0fz</link>
                <description>آدم‌ها از دور خیلی قشنگن؛ چون بدی‌هاشون پیدا نیست. ولی وقتی نزدیکشون میشی میگی: عه، این همونه؟ نه بابا مگه میشه؟ خاصیت دنیا همینه. به نقطه‌ای از زندگی رسیدم که فهمیدم هرکس شیک‌تر می‌پوشه، بهتر حرف میزنه، بوی عطرش خاص‌تره از همه غیرقابل اعتمادتره. انسان خیلی عجیبه، میتونه فکرِ خوب و متعالی داشته باشه و در عین‌حال اعمال بد و جنایت‌کارانه مرتکب بشه.باید بگم متاسفانه ما آدما گول خوردیم! اکثرمون به حرفا نگاه کردیم، نه اعمال آدم‌ها. خواستیم معاشرت کنیم، حرف زدیم فقط، خواستیم ازدواج کنیم، حرف زدیم فقط، و هزاران کار دیگه ای که با حرف جلو بردیم، و وقت عمل که شد دیدیم عه، سرمون کلاه رفت. ولی هی فراموش کردیم؛ چون ما انسانیم...خب حالا این نوشته رو علمی کنم یکم. سوال اینه که چجوری انسان هایی که اخلاقی فکر می‌کنن، جنایت های بزرگی مرتکب میشن؟ آقای حمید مطهری در یادداشتی به این موضوع پاسخ میدن: هیتلر مشروبات الکلی مصرف نمی‌کرد و سیگار نمی‌کشید و عاشق موسیقی و نقاشی بود. از آزار دیدن حیوانات ناراحت می‌شد و برای اولین بار در تاریخ اروپا، قوانین حمایت از حیوانات را وضع کرد. وی حامی محیط‍‌زیست و خانواده بود و به زنان احترام می‌گذاشت. این ویژگی‌ها در کنار کشتارهای وسیع سردرگم کننده است با این حال این تضادها در هیتلر خلاصه نمی‌شود، بی‌رحم‌ترین شکنجه‌گران هم چه بسا پدرانی دلسوز باشند و از دیدن زخمی در انگشت فرزندشان ناراحت شوند. پرسش اصلی این است که چطور انسان‌هایی که باور قوی به ارزش‌های اخلاقی دارند و در سایر بخش‌های زندگی دل‌رحم هستند می‌توانند دست به اعمال غیراخلاقی بزنند؟ پاسخ &quot;بندورا&quot; استاد دانشگاه استنفورد چنین است &quot;افراد معمولا دست به اعمال ناپسند نمی‌زنند مگر آنکه جنبه‌های غیراخلاقی آن اعمال را برای خودشان توجیه کرده باشند.&quot;  او این حالت را &quot;غیرفعال کردن کنترل درونی&quot; نامید. این اتفاق چگونه روی می‌دهد؟ &quot;بندورا&quot; چند مکانیسم شناختی- روانی را که می‌توانند باعث غیرفعال شدن کنترل درونی افراد شوند توضیح داد: 1- توجیه اخلاقی: با تاکید بر اهداف متعالی رفتار غیراخلاقی طوری توجیه می‌شود که قابل دفاع یا حتی ستایش‌آمیز به نظر برسد. شستشوی مغزی هم مثالی از این روش است. ترویست‌های انتحاری با همین روش اقناع می‌شوند، پاک کردن زمین از گناه، رفتن به بهشت موعود و... 2- تلطیف لغوی یا حسن تعبیر: نامگذاری یک فعل غیراخلاقی با کلمات متفاوت که چهره‌ آن را می‌پوشاند. فرماندهان در ابوغریب از لفظ &quot;نرم کردن&quot; به جای شکنجه کردن استفاده می‌کردند و رهبران نازی کشتار یهودیان را &quot;پاکسازی اروپا&quot;  می‌نامیدند.  نمونه‌های دم دستی‌تر این روش استفاده از &quot;اختلاس&quot; به جای دزدی و &quot;شیطنت&quot; به جای خیانت‌های جنسی در ازدواج است. 3- مقایسه با دیگران: در این روش فرد با مقایسه رفتار خود با نمونه‌هایی بدتر از سوی دیگران از عذاب وجدان خود کم می‌کند. &quot;آنقدر تو این کشور دزدی میشه که از زیر کار در رفتن ما جلوش هیچی نیست&quot;. 4- جابجایی یا تقسیم مسئولیت: فرد در این حالت مسئولیت را به گردن یک منبع خارجی می‌اندازد یا آن را میان جماعت بزرگی تقسیم می‌کند. در قتل عام &quot;می‌لای&quot; یک گروه از سربازان امریکایی پانصد غیر نظامی ویتنامی را شکنجه کردند، مورد تجاوز قرار داند، کشتند و بدن بعضی‌ها را مثله کردند. وقتی 14 نفر از افسران بابت این ماجرا محاکمه شدند مسئولیت را به گردن مافوق  انداختند و البته رفع اتهام هم شدند! 5- انسانیت‌زدایی از قربانی: منطق کلی این روش مادون انسان در نظر گرفتن سایرین است. هرچه کیفیت انسانی قربانی بیشتر خدشه‌دار شود، آسیب رساندن به او سهل‌تر می‌شود. کاکاسیا خواندن برده‌ها، کم عقل دانستن زنان و... در واقع پیش درآمدی برای همین رفتارهاست. 6- مقصر دانستن قربانی: در این روش خود قربانی مسبب اصلی شرارت قلمداد می‌شود. کارگرانی که بدرفتاری کارفرما را دلیل دزدی خود می‌دانند، متجاوزی که می‌گوید سر و وضع قربانی تحریک آمیز بوده نمونه‌هایی ازاین مکانیسم هستند.برای واکاوی روانشناختی جنایت، حتما جنایت و مکافات داستایفسکی رو بخونید.(حتما با ترجمه مهری آهی یا آتش بر آب)#روانشناسی _جنایت #اخلاق #زیست_اخلاقی #فلسفه #انسان </description>
                <category>amir.hs118</category>
                <author>amir.hs118</author>
                <pubDate>Fri, 29 Sep 2023 23:18:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فلسفه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96695028/%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-j0nagjxiuk7n</link>
                <description>یادم نمیاد چه اتفاقی افتاد که عاشق فلسفه شدم. بچه 14 ساله‌ای بودم که با یه غرور خاص، کتاب دعوت به فلسفه ویل دورانت رو خریدم و در ایستگاه‌های مترو تهران، کتابم رو جوری دستم می‌گرفتم که همه ببینن:) این کتاب اولین دیدار من با فلسفه بود. ویل دورانت در اون کتاب داستانی رو تعریف میکنه: فیلسوفی فرانسوی داستانی از یک برهمن نیک نقل می‌کند که می‌گفت: «ای کاش از مادر زاده نمی‌شدم!»فیلسوف از او پرسید: «چرا؟»او پاسخ داد: «برای آنکه چهل سال تحصیل کرده‌ام و اکنون بر من معلوم شده است که تمام روزگار را تلف کرده‌ام.»او برای فیلسوف فرانسوی توضیح داد که جواب خیلی از مسائل مربوط به ماهیت ماده، قوه ادراک و ساز و کار مغز را نمی‌داند و از این جهل خود در رنج و عذاب است.فیلسوف در ادامه می‌گوید همان روز با مردی در همسایگی این برهمن صحبت کردم و از او پرسیدم آیا از اینکه نمی‌داند ماده و روح کدام است، دلتنگ نیست؟ او از پرسش من سر درنیاورد. حتی به قدر کوتاه‌ترین لحظه از ایام زندگی‌اش درباره موضوعاتی که فکر برهمن را به خود مشغول کرده بودند، نیندیشیده بود. او با انجام ساده مراسم آیینی، خود را خوشبخت‌ترین مرد عالم می‌دانست.فیلسوف در ادامه می‌گوید: از خوشبختی این موجود حقیر به حیرت افتادم و به سوی برهمن رفتم و پرسیدم: «آیا خجالت نمی‌کشید که خود را چنین بدبخت می‌پندارید در صورتی که در پنجاه قدمی شما مردی ضعیف زندگی می‌کند که به هیچ چیز نمی‌اندیشد و خوشبخت است؟»برهمن در جواب گفت: «حق با شماست. هزار مرتبه با خود اندیشیده‌ام که اگر مانند همسایه‌ام نادان بودم، خوشبخت می‌بودم، با این حال، میل ندارم چنین خوشبختی‌ای داشته باشم!»فیلسوف فرانسوی می‌گوید: «این جواب برهمن چنان اثری در من کرد که هیچ‌چیز دیگر تا آن موقع نکرده بود.»فلسفه، تا جایی که من میدونم ،دنیای رنجه! اما یه رنج زیبا و متعالی که ترجیح داره بر هر خوشبختی سخیف و ارزانی... .</description>
                <category>amir.hs118</category>
                <author>amir.hs118</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jun 2023 22:31:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برجاده های آبی سرخ</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%A8%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-u3x696lvxr3e</link>
                <description>بر جاده های آبی سرخ... امشب توانستم برای بار دوم کتاب بر جاده های آبی سرخ نادر ابراهیمی را تمام کنم.فکر می‌کنم هر کسی این کتاب را می‌خواند وقتی به پایان کتاب می‌رسد غصه می‌خورد که چرا مرگ امان نداد که نادر این کتاب را به اتمام برساند. همانطور که امان نداد سه دیدار را به پایان برساند... .ابراهیمی عشق به وطن دارد و این عشق به وطن دره همه‌ی آثارش مثل آتش بدون دود، یک عاشقانه آرام، بر جاده های آبی سرخ، سه دیوار و... موج می‌زند. او که قلم بر می‌دارد و داستان جنبش ریگ و میرمهنای بی‌پروای راهزن! را می‌نویسد نشان از دلدادگی او به وطن است و الا چه لزومی دارد از کسی نوشت که شهره است به راهزنی و اروپاییان کم علیه او ننوشته اند   او به خوبی میرمهنا را شناخته. می‌پرسید از کجا این ادعا را می‌کنم؟ از گفتگو های شبانه میرمهنا با سلیمه آنجا که میرمهنا می‌گوید: سلیمه! یادت هست که یک بار برایت شعری گفتم؟ و گفتم: «ما اینجا زاده شدیم و اینجا روییدیم، و اینجا با خاک و آب آشنا شدیم، و اینجا دل به عشق سپردیم. پس، بر ماست که از این آب و این خاک، با تمامی توان خویش حفاظت کنیم. و بر ماست که تن خاکی‌مان، همین‌جا، زیر و زبر همین خاک‌ها، کنار همین دریا، خاک شود و خاکسترش بر باد رود...؟» یادت هست؟...ابراهیمی روح بسیار پاک و بزرگی داشت بسیار بزرگ... در این سال هایی که او را می‌شناسم و با او مانوس بوده‌ام، عمیقا عشق به وطن را درک کرده‌ام. نادر به من فهماند که حب الوطن من الایمان یعنی چه. میل به زیاده گویی ندارم، خلاصه بگویم: بسیار دلتنگ میرمهنا خواهم شد و او را در قلبم جای خواهم داد نه فقط او را بلکه همه‌ی افراد نهضت ریگ را همه‌ی انسان هایی که تلاش کردند وطن وطن بماند و از شر اجانب به دور... </description>
                <category>amir.hs118</category>
                <author>amir.hs118</author>
                <pubDate>Sun, 21 Aug 2022 03:55:54 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>