<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مرضیه محب</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_96716349</link>
        <description>مرضیه محب رسول هستم دانش آموخته علوم سیاسی و روابط بین الملل علاقه مند به حوزه کتاب های اجتماعی تاریخی و رمان</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 05:21:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1590193/avatar/uqceKg.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مرضیه محب</title>
            <link>https://virgool.io/@m_96716349</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حلقه نجات</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96716349/%D8%AD%D9%84%D9%82%D9%87-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-rsvypilp3gtz</link>
                <description>خوشحالم که دیروز با چیزهایی که از کتاب ها یادگرفته بودم تونستم یه نفر دیگه رو از ته  چاه افسردگی و تله حالا که چی بشه نجات دادم. هر وقت فکر میکنم به آخر خط رسیدم یه دکمه ای زده میشه تا ببینم هنوز هم می تونم توی این دنیا موثر باشم. چه برای اون دختری که چند روز پیش داستان کوتاهش رو با ذوق برام فرستاد و گفت از کلاس های من تونسته بالاخره بنویسه، چه دیروز که با دوست افسرده و بی حالم حرف زدم و یه تیکه از کتاب هفت عادت اون عصایی شد که بلندش کرد از جا.فکر میکنم داره نشونه ها می یاد. نشونه های بهاری که قراره خوب شروع بشه. چند هفته پیش قرار نبود اینجا باشم. توی این نقطه. حالا نه که کار خاصی کرده باشم اما بلند شدم از جام. محتوا ساختم، نوشتم، کتاب خوندم، خونه رو برای بهار آماده کردم. نذاشتم بمونم توی اون حال و انگار دنیا هم داره باهام همکاری می کنه.هنوز هم برام سخته اما دیگه سرزنش های قبلی خیلی کمرنگه. چقدر این روزها معنای روبرو شدن با ترس ها و سختی هاش رو درک کردم. چقدر له شدم زیر این بار لعنتی. اما فکر میکنم همینه حتی اگه بتونم یه نفر دیگه رو از جاش بلند کنم درست میشه خوب میشه.</description>
                <category>مرضیه محب</category>
                <author>مرضیه محب</author>
                <pubDate>Mon, 11 Mar 2024 07:24:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شنبه عجیب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96716349/%D8%B4%D9%86%DB%8C%D9%87-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-lkpsxaxbnzuc</link>
                <description>امروز از آن شنبه های عجیب و غریب بود. از اون روزهایی که برنامه ریخته ای که خیلی خوب شروع شود بعد مریضی بچه دوستت گند می زند به قرار صبحانه و تو اول صبح ناچاری به جای صبحانه انگلیسی نان و پنیر و چای بخوری و هی به خودت بگویی حالا اشکال ندارد اتفاق است .بعد پیام بدهی به آن یکی دوستت که پاشو بریم کافه حداقل قهوه بخوریم.  بروید و کافه مورد علاقه تان بگوید تا یک ساعت دیگر کافی من نداریم. وااا مگر می شود تو باز هم به خنده برگزار کنی که حالا چایی می خوریم مهم دورهمی است بابا و می نشینی به حرف زدن  از هر دری. کم کم حرف ها جدی شد. از غم اسفند گفتیم از اینکه نه حس خانه تکانی داریم و نه لباس خریدن و خنده هایمان که فروکش کرد نیم ساعت آخر من گریه کردم. ناگهان یک بغض گنده و سفت توی گلویم پیدا شد. راستش عجیب بود. فکر نمی کردم هنوز اینقدر سفت و سخت داشته باشمش. نمی دانم وقتی مینا داشت از پروسه سرطان و آدمی که کمکش می کرد حرف می زد من غصه ام گرفت و یاد خاله ام افتادم که چطور ناگهان پرپر شد یا غم روز شنبه یا نمی دانم همان ماجرای شکست کاری بود اماهر چه بود اشک هایم جوری از چشم هایم می پاشید که دوستم حالش گرفته شد.گریه  پروسه شنبه و ناکامی هایش را تکمیل کرد. دوست نداشتم گریه ام را ببیند. هیچ وقت دوست نداشته ام آدم ها گریه ام را ببینند. حالم از خودم به هم می خورد اما چاره ای نبود گاهی اگر جلوی خودت را بگیری حس می کنی در حال خفه شدنی.دارم تمرین می کنم حرف بزنم و به آدم ها نشان بدهم که ناراحتم. دیدن آن روی آدمی که از خودم ساخته ام برایم خیلی سخت است. شرم مثل چادری سیاه رویم می نشیند و تا ساعت ها تیره ام می کند اما می دانم چاره ای نیست برای اینکه از شر این نقاب آم قوی خلاص شوم باید کاری بکنم.امروز بعد از کافه خوب خوابیدم. بدون هیچ کابوس و فکری. انگار همان گریه نصفه و نیمه کمی از ظرف وجودی ام را خالی کرده بود. شاید برنامه ام این باشد که تا آخر سال هر روز یا حتی یک روز در میان با یکی از غصه هایم حرف بزنم. شاید پرونده این بغض را بشود این اسفند بست کسی چه می داند.</description>
                <category>مرضیه محب</category>
                <author>مرضیه محب</author>
                <pubDate>Sat, 02 Mar 2024 19:28:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شتابزده بودن چرا؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96716349/%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%DA%86%D8%B1%D8%A7-l5hnuhpx8muu</link>
                <description>امروز درباره شتابزدگی خواندم. درباره اینکهشتاب یا دوست داشته نشدن ارتباط مستقیمی دارد. برایم عجیب بود. چرا همه چیز یک سرش می رسد به دوست داشته نشدن به عشق به علاقه. چرا ما آدمها هر جایمان را بگیری می خواهیم بزنیم به جاده عشق و محبت.نوشته بود آدم هایی عجله می کنند. همه کاری می کنند از خواب و خوراک و آیاسش خود می زنند که نوعی کمبود عاطفی دارند. دیدم حداقل برای من یکی که این واقعا درست است. عمری برای دوست داشته شدن همه کاری کردم اما اعتارف می کنم حالا که فهمیدهام نه منظورم همین حالا باشد همین چند سال اخیر ار می گویم که کتاب خواندم و تراپی رفتم و فهمیدم کجای کار مغز و روحم می لنگد تازه انگار چشم و گوشم باز شده اما دست و دلم به آدم ها نمی رود. حس می کنم ایزوله شده ام. نمی توانم ارتباط بگیرم و همین تنهاترم کرده.برای ساختن دوستی ها و ارتباطات جدید تلاشم را کرده ام اما از خیلی  آدم های دور و برم دور هستم. خیلی دور و این گاهی من را می ترساند. در برزخی از بی کسی هستم. نه می توانم به ادم های قبلی برگردم و نه هنوز آدم های درستی را دیده ام و می شناسم. گاهی می ترسم نکند همین طوری بمانم در یک تنهایی کشنده.و باز هم ناخودآگاه ترس از دوست داشته نشدن و نداشتن عشق و تعلق مسخم می کند. باز هم برمی گردم سر خانه اولم اما حداقل حالا می دانم دیگر حاضر نیستم هر کاری برای پذیرفته شدن در جمع آدم ها انجام دهم و این آرامم می کند. فکر می کنم اگر همچنان مهر طلب باقی مانده بودم یا لااقل نمی فهمیدم که اینقدر مهرطلب هستم حتی نمی شد بفهمم که چرا اینقدر شتاب زده هستم. چرا اینقدر عجله و تندی در کارها چرا برای همه چیز دلم شور می زند و انگار گیر کرده باشم وسط یازی ماریو می خواهم تند و تند همه قارچ ها را بخورم و بروم مرحله بعدی و خوب که چی بشود. واقعا که چی؟</description>
                <category>مرضیه محب</category>
                <author>مرضیه محب</author>
                <pubDate>Sat, 17 Feb 2024 17:36:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اجازه بده خالی شوی</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%A8%D8%AF%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%B4%D9%88%DB%8C-gyvjxnwtthc3</link>
                <description>داشتم برای بچه های دوره های خودنویس آخرین تمرین های این دوره را می گذاشتم. آخرین تمرین معمولا می رسد به جمله های تاکیدی. کی فکرش را می کرد من که روزی از تمام جمله ها و حرف هایی که گوشه ای به تاکید و شانس و روزهای طلایی می زد فرار می کردم حالا تمرین یکی از دوره هایم پیدا کردن جمله های تاکیدی باشد.ورق همه چیز ممکن است توی این دنیای لعنتی برگردد. کسی چه می داند چه می شود. دارم فکر می کنم برای این روزهای تلخ چه جمله ای می توانم پیدا کنم. یک چیز کوتاه که آرامم کند که بنشاندم سر جایم و بگوید هیچ جا هیچ خبری نیست. کمتر حسرت هیچ و پوچ را بخور.حس می کنم هیولایی درونم دارد بالا می آید. از هیولا می ترسم. سیاه و تند و نامطئن است. می ترسم از روبرو شدن با او. فکر می کنم خاصیت چهل و یک سالگی است که دارد تمام می شود. می خواستم بنویسم کاش دیگر تکرار نشود اما بعد فکر کردم اندازه تمام سالهای قبل توی این سال برای خودم تجربه های جدید ساختم و چرا نخواهم که دوباره داشته باشمشان.پس از چه چیز می ترسم و حالم بد است. اینجاست که می گویم سر و کله آن هیولا پیدا می شود یک قسمت تاریک و سخت دارد که نمی دانم کجایش را باید ببینم و بروم جلو. چیزها  و حرف هایی است که نمی شود از آن با کسی حرف زد. حسرت ها و آرزوهایی که انگار به باد رفته و تو نمی توانی برایشان عزا بگیری چون کسی برای تو اصلا حقی قایل نیست و این آدم را می سوزاند.عمری برای همه گوش شنوا بودی و آنها حرف زدند و حالا کسی نیست که توی گوشش از این زندگی گلایه کنی. به چه کسی می توانی حرف بزنی که تو را قضاوت نکند. حس می کنم همه یک گوشه حال بد من را گرفته اند اصلا همه مقصرند. حس می کنم همه راه را بیراهه رفته ام و حالا که رسیده ام فقط خسته ام.صحبت از جملات تاکیدی به کجاها کشیده شد. حس می کند لبریزم از موج گلایه ها. با کوچک ترین تلنگری می ریزم. شاید جمله همین باشداجازه بده خالی شوی....</description>
                <category>مرضیه محب</category>
                <author>مرضیه محب</author>
                <pubDate>Mon, 12 Feb 2024 20:29:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتخاب ها همیشه تاوان دارند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96716349/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-hqiivtsdi19l</link>
                <description>می خواستم کتابی درباره انتخاب بنویسم. بعد از سالها خواندن و گشتن حول این واژه در دنیای سیاست چند سال پیش انگار تازه فهمیدم به عنوان یک انسان چطور می شود انتخاب را آورد و گذاشت وسط زندگی شخصی و روی همه چیز قمار کرد. تا قبل از آن همیشه فکر می کردم انتخاب فقط مال سیاست و شغل و نهایت ازدواج است. یک چیز آنی که تمام می شود و می رود پی کارش اما وقتی تئوری انتخاب و اصل گرایی و چند تا کتاب دیگر را خواندم دیدم انگار این مساله ریشه دار تر از این حرف هاست. بعد یک جور خاصی شیفته اش شدم که می خواستم یک کتاب بنویسم در وصف انتخاب و عواقبش در زندگی .دقیق نمی دانم چه شد که ننوشتمش اما حالا که دوباره برگشتم و آن نوشته ها را می خوانم ذوق زدگی را از پس کشف این مفهوم درک می کنم.هنوز هم گاهی یادم می رود که انتخاب ها چقدر می تواند مهم باشد. اما همیشه یک چیز را خوب یادم مانده انتخاب ها همیشه تاوان دارند فکر کنم این مهمترین درسی است که این روزها گرفته ام و امیدوارم این یکی را فراموش نکنم. تاوان انتخاب ها تا همیشه با ما خواهد ماند. اینکه چطور می شود  موقع بله گفتن به چیزی به این عواقب فکر نمی کنتیم را نمی فهمم اما همین را می دانم که می شود یک انتخاب تا دم مرگ ساریمان بدهد و انتخابی دیگر تا همان وقت عذابی سخت باشد که گریبان گیرمان شود. واژه انتخاب هنوز هم توی سرم می چرخد هر چند دیگر مثل قبل برایش ذوقی ندارم اما هنوز هم همانقدر به نظرم عجیب است و هنوز هم ناشناخته و چند بعدی شاسد واثعا باید درباره اش کتابی بنویسم درباره اینکه چطور با تاوان انتخاب هایمان زندگی کنیم فکر کنم پرفروش هم بشود.</description>
                <category>مرضیه محب</category>
                <author>مرضیه محب</author>
                <pubDate>Sat, 10 Feb 2024 08:59:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا دوباره برگشتم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96716349/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D9%85-o53e6iictxzv</link>
                <description>فکر نمی کردم روزی دوباره برگردم و در ویرگول بنویسم. چند روز پیش توی سرچ گوگل به مطلبی برخوردم و رسیدم به ویرگول دوست داشتنی و بعد به خود آمدم و دیدم یک ساعتی است که دارم اینجا می چرخم. یادم رفته بود که چقدر پر است از نوشته های جذاب، از کلمه های بدون ادا و اصول های تصویری و صدا و اطوارهای اینستا.فردایش هم دوباره آمدم و فردا و حالا دلم می خواهد هر روز بیایم و اینجا بنویسم. شاید از روزهایی که دارد ملالش از خوشی هایش بالا می زند فاصله بگیرم. شاید دوباره کلمه ها با ذهنم آشتی کنند و از این قفل روزانه خارج شوم.حس می کنم در یک بن بست گیر کرده ام درست شبیه گربه ای که با پای خودش می آید توی یک حیاط و دیگر راه چاره ای ندارد، به همه چیز چنگ می زنم اما نمی شود از این دیوارها بالا بیایم. نه کلمه ها یاری می کنند نه کتاب ها نه حتی پس اندازی که همه اش را خرج کردم بلکه کار تازه ام بگیرد و نشد و حالا هر روز صبح با یک خروار سرزنش از خواب بیدار می شوم که چرا در این وانفسای اقتصادی همان پسله ی اندک را هم به باد دادم.می دانم کار اقتصادی ریسک دارد و همه نوع دلداری به خودم داده ام اما حداقل اینجا دوست دارم با خودم صادق باشم که باز هم صدایی توی ذهنم هست که هر روز صبح چماقش را بر می دارد و محکم می زند توی سرم که خاک عالم توی مخت که عقل نداری آن همه پول زبان بسته را دادی به آن زنک آخرش هم هیییچدست و دلم به  کار نمی رود. نه که هیچ کاری نکنم اما از صبح چیزی توی گلویم بالا می آید و پایین نمی رود تا شب همین طور قلبم تاپ و توپ می کند و  نمی دانم باید با این حال خراب چطور خانواده را ساپوت کنم. حال آدم که بد باشد همه چیز های اطرافش هم بد کار می کنند می دانم این خاصیت دنیاست.تنها چیزی که به ذهنم رسیده است همین روزانه نویسی است. بیایم و اینجا از روزهای ملال بنویسم. اینکه باید چکار کنیم تا این رنج  کمتر شود. چهل روز مانده تا این سال عجیب هم تمام شود نمی دانم می خواهم با این چهل روز چکار کنم شاید تنها ایده همین باشد که فقط تا آخرین روز این سال اینجا بنویسم یک چالش چهل روزه برای بهتر شدن حال خودم.</description>
                <category>مرضیه محب</category>
                <author>مرضیه محب</author>
                <pubDate>Wed, 07 Feb 2024 08:43:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتخاب آگاهانه مهارت یا هوش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96716349/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D9%87%D9%88%D8%B4-ov0buqfz7dxo</link>
                <description>اینکه انسان ها ذاتا می توانند انتخابگر های بهتری باشند؟ و یا انتخاب های درست و به موقع آنها محصول شرایط زندگی، آگاهی و سطح سواد آنهاست؟ سوال مهمی است.هر کس در زندگی با موقعیت هایی روبروست که نمی داند تصمیم درست دقیقا چیست. بسیاری از تجار ثروتمند تحصیلات آنچنانی ندارند اما گاه چنان هوشمندانه تصمیمات اقتصادی درستی می گیرند که برخی از بزرگ ترین اقتصاددانان هم انگشت به دهان می مانند. بر عکس آن هستند افراد و مدیران درس خوانده ای که با یک انتخاب اشتباه عملا کار و کسب خود را به نابودی می کشانند. پس اینکه مهارت انتخاب حاصل دانش است یا شم و دیدگاه درست یک جواب قاطع ندارد. اما همه افرادی که درست انتخاب می کنند در یک وجه مشترک هستند و آن تصمیم گیری در شرایط هوشیاری است. اینکه فرد در انتخاب هایش آزاد، آگاه و ملاحظه گر باشد می تواند ریسک تصمیمات و انتخاب های غلط را کاهش دهد. این آگاهی هم می تواند درونی و هم بیرونی باشد. کسی که به ناخودآگاه خود اعتماد دارد و می تواند ندای درونی اش را جدی بگیرد انتخاب هایش معمولا درست است حتی اگر اشتباهی هم در میان باشد می تواند با  ابعاد و نتایج آن روبرو شود.هشدارگر درونی اسمی است که کلی کوزو در کتابی تحت عنوان چگونه در هر موقعیتی انتخاب های درست داشته باشیم به آن اشاره می کند. این هشدار گر نوعی الهام درونی است که افراد را از پا گذاشتن در جاده های خطرناک محافظت می کند و آنها با اعتماد به درستی این ندای درونی تصمیمات خود را می گیرند. او به این مدل از انتخاب ها لقب انتخاب اصیل را داده است کاری که فارق از باید ها و نبایدهای بیرونی بر اساس خواست و میل درونی افراد گرفته می شود و کسی حقیقت خود را زیر پا نمی گذارد.من می گویم ما در جامعه ای زندگی کرده ایم که برای سال ها این باید ها و نبایدهای سخت گیرانه اجتماعی دینی و سیاسی بوده که تصمیمات ما را ساخته قدرتی آنچنان سهمگین که از درون ما و ندای آن تقریبا چیزی باقی نگذاشته است. بسیاری از هم نسلان من تصمیماتی را گرفته اند که اغلب همسالان خود در آن زمان می گرفتند . ندای درونی و آروز ها از نظر بسیاری از ما خیالپردازی هایی بود که نباید جدی گرفته می شد. </description>
                <category>مرضیه محب</category>
                <author>مرضیه محب</author>
                <pubDate>Tue, 28 Jun 2022 11:56:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی از انتخاب حرف می زنیم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96716349/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%85-mp3u2i63a0jp</link>
                <description>من زندگی اکنونم و تمام موفقیت هایم را مدیون اتخاب هایم هستم این را تا همین یک سال پیش نمی دانستم فکر می کردم آدم بد پیله ای هستم. همیشه برای خط قرمزها و خواسته هایم پافشاری کرده ام و البته در زندگی زیاد تاوان انتخاب هایم را پس داده ام . انتخاب برای ازدواج، همسر شدن، درس خواندن در یک دانشگاه معتبر. من تا پارسال نمی دانستم اینها انتخاب هایی است که من کرده ام و پایشان ایستاده ام.با کتاب اصل گرایی با مقوله انتخاب آشنا شدم اینکه هر فرد در زندگی در هر جایگاه و مرتبه ای که ایستاده این انتخاب هایش بوده که موقعیت و راه کنونی که می رود را ساخته است. انسان هر روز و هر لحظه در حال انتخاب های کوچک و بزرگ است.حقیقتی که زندگی من را عوض کرد.وقتی این را خواندم و در باره اش فکر کردم چیزهای زیادی برایم حل شد. خشم و عصبانیتم نسبت به بسیاری از مسایل کمتر شد . فهمیدم اینکه من انتخاب کرده ام و مادر شده ام حالا موجب شده برای حمایت و کمک به دختر کلاس اولیم ناچار باشم قید کار کردن را بزنم و در شرایط مدارس غیر حضوری در خانه بمانم همین استیصال و خشم من از شرایط را تعدیل کرد. حتی موجب شد تا بفهمم گاهی چقدر درست انتخاب کرده ام مثل وقتی که   برای زندگی به بندر عباس رفتن انتخابی که باعث شد علی رغم تمام سختی ها حالا از نظر اقتصادی وضعیت خوب و با ثباتی داشته باشم. انتخاب هایم به نظرم اغلب عاقلانه بوده است حداقل به جز در چند مورد  تاوان چندان سختی برایش نداده ام . شاید به این دلیل که هیچ وقت نخواستم تصمیمات و انتخاب های غیر معمول بگیرم . دلم نمی خواست چندان خارج از چارچوب های جامعه و خانواده حرکت کنم.با این وجود برخی از سخت ترین تصمیمات زندگی را وقتی گرفتم که نمی دانستم چقدر انتخاب می تواند سرنوشتم را عوض کند. فکر می کنم خواندن رشته علوم سیاسی و علاقه به سرنوشت افراد هم کمک زیادی به من در این ارتباط کرد.من علوم سیاسی خوانده ام. انتخاب یکی از اصلی ترین فاکتورهای تعیین کننده در سیاست است شاید به همین دلیل من خواستم علی رغم شغل و علاقه ام هیچ گاه یک آدم سیاسی نباشم از آنها که همیشه در هر دورهمی و مهمانی حرف سیاست را پیش بکشند و برای طرفداری از نوع نگاه و رفتار فردی رگ گردنشان بیرون بزند و با اقوام و دوستان بر سر نگاه سیاسی دعوایشان بالا بگیرد.من بارها دیده ام کسانیکه انتخابشان رفتارهای سیاسی است تاوان های زیادی داده اند شاید معدود افرادی باشند که از قبل نگرش سیاسی شان به جایگاهی رسیده اند که پشیمان نباشند.انتخاب از نظر من ابزاری است که با آن هر روز دیوار زندگیمان را می چینیم و بالا می بریم حالا برخی این دیوار را کج می گذارند و تا ثریا ... و برخی با احتیاط از انتخاب های خود برای ساختن دیوارهای زندگیشان مایه می گذارند.شما چقدر به انتخاب های خودتان آگاهید.</description>
                <category>مرضیه محب</category>
                <author>مرضیه محب</author>
                <pubDate>Thu, 14 Apr 2022 13:12:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من کی هستم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96716349/%D9%85%D9%86-%DA%A9%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-kzmpgfcihp4a</link>
                <description>من مرضیه هستم . عاشق رمان در حوزه های اجتماعی تاریخی . رمان خوندن رو به صورت حرفه ای از سیزده سالگی شروع کردم. اولین منبع من کتابخانه پدر بزرگم بود که پر از رمان های ادبیات فرانسه و ترجمه های ذبیح الله منصوری و محمد قاضی بود. من به قدری در آن سن کم، مجذوب فضای رمان های تاریخی و عشقی الکساندر دوما شدم که تقریبا تا قبل از شانزده سالگی تمام آن کتاب های قطور را خواندم و بعد از آن اینشوق زیاد من  تا همین امروز با من باقی مانده است. رمان برای من تنها کتاب نیست از لابلای فضای داستان ها درس های زندگی زیادی را یاد گرفته ام. کتاب خواندن تنها کاری است که همه عمرم بی وقفه انجام داده ام. نه درس های دبیرستان و کنکور و نه امتحانات دانشگاه و نه حتی بعدتر مادر شدن نتوانست مانعی بر سر راه خواندن کتاب ها بشود.حتی سال ها قبل وقتی برای زندگی به شهری دور مهاجرت کردیم اولین کار من پیدا کردن یک کتابخانه بود. وقتی چشمم به قفسه کتاب های رمان در آنجا افتاد انگار تمام درد دوری و غربت را از یاد بردم و برای مدت های زیادی آن کتابخانه تنها جایی بودن که از آن شهر دوست داشتم. حالا در آستانه چهل سالگی می خواهم خودم دست به کار شوم و داستانم را بنویسم.</description>
                <category>مرضیه محب</category>
                <author>مرضیه محب</author>
                <pubDate>Thu, 14 Apr 2022 09:59:59 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>