<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های &quot;فرزند ایزدبانو آناهیتا&quot;</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_96734980</link>
        <description>نگارنده کوشیده‌ است که در مسیرهای ناشناخته‌تر شاهنامه حرکت کند. تا با پرهیز از تکرار افسانه‌ها، آن‌ها را از زاویه‌ای نو و از درون متن‌ ماجرا بازآفرینی کند.

-آسمان</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-08 02:02:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4813962/avatar/3D0kwU.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>&quot;فرزند ایزدبانو آناهیتا&quot;</title>
            <link>https://virgool.io/@m_96734980</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سمر سیاوش، گفتار چهارم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96734980/%D8%B3%D9%85%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B4-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-ctwye6aicph1</link>
                <description>سیاوش سر‌ به آسمان بلند می‌کند: «ای دادگر! می‌دانی که نه هرگز‌ نگاهی گناه‌آلود بر کسی انداختم و نه زبان به دروغ گشودم. پس ای بزرگ! مرا از آتش خشم این بدنهاد سربلند بیرون بیاور تا بی‌پناهانی چون من بدانند که تا تو پشتیبانی و نگاهدارِ جان، از هیچ سختی و رنجی هراسی نیست و اگر راهِ تو را برگزینند، از هر آتشی -هر اندازه هولناک- در امان می‌مانند.»سودابه از بام فریاد می‌زند: «بسوز ای گناهکار که سزاواری و شرم بر تو که ننگ این آب و خاکی.»چگونه می‌تواند زبان به دشنامِ کسی بگشاید که آن‌گونه از مهرش سخن می‌گفت؟ چگونه است که دلباخته‌ی دیروز امروز مرگم را آرزو می‌کند؟ مهرِ دیروزش را باور کنم یا کینِ امروزش؟ چگونه در چشم‌هایم می‌نگرد و از خویش شرم نمی‌کند؟ چون روز برایم روشن است که سرانجام نیز در آتشی که خود برافروخته خواهد سوخت؛ دستش آلوده به خون بی‌گناهان است و دلش مردابِ هوسی ناپاک... آتش هر لحظه بیشتر شعله می‌کشد. سیاوش چشم می‌بندد و می‌تازد. گرما راهِ نفس را می‌بندد و شعله‌ها راهِ پیش رو را. نام یزدان را فریاد می‌زند و نمی‌ایستد که ایستادن، سوختن است و یک‌سره خاکستر شدن. اسب نفس‌نفس می‌زند. سیاوش می‌خروشد: «پیش برو. خود را به آتش بزن و مترس که شکست ما، شکست راستی است و مرگ ما، مرگِ پاکی. بگذار مردمان با تماشای پیروزی ما، پیروزی راستکاری را جشن گیرند.»آسمان یک‌سره آتش است و زمین آتش. سیاوش با آتش یکی شده است که نه در راست و چپ و نه در پشت‌سر و روبه‌رو جز شعله‌های سر به فلک کشیده هیچ نمی‌یابد. اسب سیاه همچنان می‌تازد و آتش را می‌شکافد. چشم.هایش دو گدازه سرخ‌اند و دهانش پر از دود. در برابرش رنگ‌های سرخ و زرد و سیاه درهم می‌پیچند.</description>
                <category>&quot;فرزند ایزدبانو آناهیتا&quot;</category>
                <author>&quot;فرزند ایزدبانو آناهیتا&quot;</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 14:11:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سمر سیاوش، گفتار سوم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96734980/%D8%B3%D9%85%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B4-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D9%88%D9%85-pnlsse40f7av</link>
                <description>     صد کاروان اشتر سرخ‌موی             همی هیزم آورد پرخاش‌جوی     نهادند هیزم دو کوه بلند             شمارش گذر کرد بر چون و چند شترها یکی پس از دیگری می‌رسند و در میدانی بزرگ بار بر زمین می‌گذارند. کوهی از هیزم برپا می‌شود. سیاوش جامه‌ای سراسر سپید می‌پوشد و سوار بر اسب سیاه خویش پیش می‌آید. گوشه‌گوشه پیر و جوان همهمه می‌کنند. کاووس آن سوتر بر تختی گوهرنشان نشسته است. نگاه سیاوش اوج می‌گیرد. بر بام سودابه را می‌بیند. در جامه‌ای سرخ زن و مردم پیش می‌دوند و راه بر سیاوش می‌بندند. زنی جوان افسار اسب را می‌کشد و خود را در برابر سیاوش به خاک می‌اندازد. چهره‌ای رنج‌ کشیده دارد و چشمانی بی‌فروغ: «از همین راه بازگرد و از چنگ این دیوسیرتان بگریز. ما راه بر سواران کاووس می‌بندیم تا تو در امان نزد رستم بازگردی. برو و بیهوده خود را در آتش بدخواهی اهریمنی چون سودابه مسوزان. من زهر او را چشیده‌ام؛ آن ناپاک بود که دارویی در خوراکم ریخت و فرزندانم را در دلم کشت. تو چهره‌های بی‌گناهشان را دیدی...» سیل اشک چهره زن را می‌پوشاند. پیری خمیده چوبدست را بالا می‌آورد: «آتش می‌سوزاند، چه خشک و چه تر، چه پاک و چه گناهکار، کمی بیشتر بیندیش و با پای خویش به پیشواز مرگ مشتاب! شاید آن موبد هم سرسپرده سودابه روسیاه باشد. پند این زن دل‌سوخته را بشنو و خود را از این دام برهان.» به اسب سیاه پیش می‌رود. جوانی سپیدپوش دست سیاوش را می‌کشد، سر بلند می‌کند و لب بر گوشش می‌گذارد: «به دنبالت خواهم آمد. چون به آتش رسیدی، از اسب پایین بیا و من در چشم‌برهم‌زدنی جای تو می‌نشینم. هیچ چشمی ما را نخواهد دید و هیچ کس از این راز باخبر نخواهد شد. بگذار من به جای تو در آتش بسوزم و تو از آن سوی آتشگاه بیرون بیا. هیچ‌کس نخواهد دانست. بگذار این جانِ ناچیز را فدایت کنم که اگر تو نیز در آتش خشم و نادانی کاووس بسوزی، تنها جوانه امید این مردمان در دل‌شان خواهد پوسید.» لبخندی تلخ برلب سیاوش می‌نشیند. زمزمه می کند: «نه، از من مخواه راه ترسویان را برگزینم که اگر چنین کنم، جانم هرگز آرام نمی‌گیرد، و بدان که اگر می‌خواستم راه فریب را در پیش گیرم، امروز نه کاووس بدگمان بود و نه سودابه خشمگین. اما پشیمان نیستم که آرام جانم بهشتی است که در دوزخ خویش امانم می‌دارد.» کاووس درفش را بالا می‌برد و فریاد می‌زند: «مشعل‌ها را برافروزید و مردمان را کنار زنید که می‌ترسم آشوب درونم هردم مرا نقشِ برزمین کند.» ده‌ها مشعل، هیزم‌ها را به آتش می‌کشند. باد در شعله‌ها می‌دمد. جز صدای شکستن چوب‌های خشک هیچ آوایی به گوش نمی‌رسد. سیاوش در برابر پدر سر خم می‌کند و به سوی آتش می‌تازد. پاره‌های آتش بر خاک می‌افتند. پهلوان سربریال سیاه اسبش می‌گذارد: «مرا ببخش که تو را همراه سختی‌ها و رنج‌هایم می‌کنم. مرا ببخش اما در برابر پدری چنین بدگمان تنها آتش می‌تواند گواه بی‌گناهیِ من باشد.»</description>
                <category>&quot;فرزند ایزدبانو آناهیتا&quot;</category>
                <author>&quot;فرزند ایزدبانو آناهیتا&quot;</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 17:51:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سمر سیاوش، گفتار دوم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96734980/%D8%B3%D9%85%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B4-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D9%85-kvfboiov5viw</link>
                <description>پروردگارا، اهریمن را از ما دور کن که در جامه‌ی زنی زیبا، هوش از سر این شاه سبک‌مغز برده‌ است. ببین چگونه دل بر این افسونگر می‌سوزاند و می‌گذارد با جادوی واژه‌ها خام شود. سودابه راست می‌گوید. کاووس همان شاه سیاه‌دلی است که گذاشت سهراب، آن غنچه‌ی نوشکفته، در برابر چشم‌های رستم پرپر شود؛ همان بیدادگری که با دریغ کردن نوشدارو، داغی سینه‌سوز بر پدری گذاشت که برایش آن همه پیروزی و شکوه به ارمغان آورده بود. و من هرگز نفهمیدم که رستم -این پدر دل‌سوخته- چگونه توانست از گناه کاووس بگذرد و فرزند آن سنگدل را چون فرزند خویش بپرورد و به او راه و رسم پهلوانی بیاموزد؟ و من هنوز شرمسار جوانمردی اویم که من، فرزند کشنده‌ی پسرش بودم و او سال‌ها به جای تیر خشم، بر من باران مهر بارید. و امروز می دانم که این افسونگر، مکافاتی است از سوی کردگار دادگر که هیچ ستمی را بی‌پاسخ نمی گذارد: سودابه چون زهری جام هستی کاووس را لبریز از خویش کرده است و او از همه جا بی‌خبر، این زهر را جرعه‌جرعه می‌نوشد. کاووس خشم سیاوش را از چشم‌هایش می‌خواند: «سخن کدام را بپذیرم؟ که راست می‌گوید و که دروغ می‌بافد؟» و روی برمی‌گرداند: « از دانستنش چه سود؟ بازنده این بازی منم. که هر که راست گفته باشد، از دروغ دیگری پرده برداشته و باز دشنه خیانت یکی در سینه‌ام فرو خواهد رفت.»به فرمان کاووس اخترشناسان به کاخ می‌آیند: «به ستاره نوزادان بخت برگشته بنگرید و گره از این راز بگشایید.»پاسخ اخترشناس‌ها آسمان را بر کاووس می‌کوبد: «این دو کودک مرده از پدر و مادری دیگرند، نه از کاووس و سودابه.» سودابه خشمگین گردنبند چنگ می‌زند و سینه می‌خراشد. رشته‌ها پاره می‌شوند و مرواریدهای سیاه بر فرش می‌غلتند: «همه دروغ می‌گویند. همه سرسپرده سیاوش‌اند و دروغ می‌بافند. روزی به بی‌گناهی‌ام پی می‌بری و از کرده‌ات پشیمان می‌شوی. روزی خواهی دانست که فرزندپروری رستم بی‌دلیل نبود. به خشمی که از نگاه فرزندت شعله می‌کشد چشم بدوز. رستم پسرت را زیر بال و پر گرفت و به او نه شمشیرزنی و سوارکاری و تیراندازی، که خیانت به پدر را آموخت. و چه راهی بهتر از این برای فرونشاندن آتش کین‌خواهی رستم؟» واژه‌های سودابه چون تیرهایی یکی پس از دیگری در تن و جان کاووس می نشیند. شاه درفش در مشت می‌فشارد.بزرگ موبدان پا پیش می‌گذارد: «سرورم! همسرت را بدنام مکن و به فرزندت سیاوش هم خرده مگیر که اگر راست هر یک دروغ انگاری تا دنیا برپاست از آتش پشیمانی رهایی نخواهی یافت.» کاووس فریاد می‌زند: «پندم مده، تنها بگو ریسمانی که می‌یابی که برای رهایی از ژرفای این چاه تاریک به آن بیاویزم یا نه ؟»-فرمان بده یکی از این دو از آتش بگذرد. اگر راستگو باشد و پاک، آتش به او گزندی نمی‌رساند. اما سوختن سزاوار کسی است که در برابر فرمانروای بزرگ این سرزمین رسوا شود.  کاووس به سیاوش چشم می‌دوزد و سیاوش به سودابه. بیا و تا دیر نشده همه ماجرا را بگو‌. بگو در شبستان چه داستان‌ها برایم ساختی و چه نقشه‌های پلیدی کشیدی. مگر تو نبودی که می‌گفتی: «می‌دانی چرا در هیچ‌کدام از دختران شبستان نمی‌نگرم.» می‌گفتی: «آنها در کنار من درخششی ندارند؛ ستارگانی‌اند در پناه ماه.» می‌گفتی: «سیاوش! پیمان ببند با من بمانی که سوگند می‌خورم جز تو یاری برنگزینم. پدرت پیر است و در پایان راه.» بگو سودابه! بگو چگونه مادران این نوگلان بی‌گناه را فریفتی و چگونه فرزندانش را در شکمش از بین بردی.. سودابه سر بر زمین می‌گذارد و خشمش را فریاد می‌زند. سیاوش چشم از او برمی‌گیرد و پا پیش می‌گذارد: «زندگی در دوزخ را به جان می‌خرم که به دشواری تن دادن به این بدگمانی ناروا نیست. بگو آتش برپا کنند پدر، که بهشت من آرامش جان توست.»</description>
                <category>&quot;فرزند ایزدبانو آناهیتا&quot;</category>
                <author>&quot;فرزند ایزدبانو آناهیتا&quot;</author>
                <pubDate>Tue, 28 Apr 2026 17:10:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سمر سیاوش، گفتار یکم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96734980/%D8%B3%D9%85%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B4-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%DB%8C%DA%A9%D9%85-admqhaa52kck</link>
                <description>سیاوش به لب‌های کاووس می‌نگرد که می‌جنبند و هیچ نمی‌شنود. اندیشه سودابه هنوز در سرش چرخ می‌زند و پشتش را می‌لرزاند. لب‌های کاووس آرام می‌گیرند. سیاوش کمی بالاتر، چشم‌های کاووس را می‌بیند که به دنبال پاسخ‌اند. سیاوش اما هیچ نمی‌گوید. چه می‌خواهی بدانی؟ چه می‌خواهی بشنوی؟ که همسرت، دلدارت، آرام جانت، در آرزوی مرگت شب‌ها را روز می‌کند؟ که سودابه، همسر تو و نامادری پسرت سیاوش، اهریمنی است که می‌خواست من نیز دل به او ببازم و با این شمشیر خونت را بریزم و به جای تو بر تخت نشینم؟ و اکنون چون می‌بیند که نمی‌تواند مرا با خود هم‌داستان کند و به گناه وادارد، دروغ می‌بافد؟ می‌خواهی برایت از وسوسه‌های گناه‌آلود سودابه بگویم که چون راه به‌جایی نبُرد، جانش را به آتش کشید؟ نه، شرم بر زبانی که چنین واژه‌هایی بر آن جاری شود. نه، نخواهم گفت. که اگر چه هرگز سزاوار نام پدر نبوده‌ای، چنین کیفری هم شایسته‌ات نیست. کاش گذشته‌ام راهی بی‌بازگشت نبود تا سوار بر جاده دیروز یک‌نفس می‌تاختم و خود را به دروازه‌های کاخ کودکی‌ام می‌رساندم؛ کاخی که رستم با دست‌هایی پُرمهر برایم ساخت و نگذاشت آرزوی آغوش گرم پدری دلسوز را به گور برم. فریاد کاووس ستون‌های کاخ را می‌لرزاند و سیاوش را به خود می‌آورد. کاووس از تخت برمی‌خیزد و پارچه از روی تشتی زرین کنار می‌زند. دو نوزاد خون‌آلود در آغوش هم به خوابی ابدی فرو رفته‌اند. سیاوش چشم می‌بندد و روی برمی‌گرداند. کاووس انگشتش را چون سرنیزه‌ای به سوی سیاوش نشانه می‌گیرد: «با توام، بگو! چه بر سر این زن آوردی؟ چگونه توانستی روانش را چنان آزرده کنی که فرزندانم را مرده به دنیا آورد؟ هرگز گمان نمی‌کردم که روزی فرزندم چنین بیدادی بر پدر روا دارد.»سیاوش دشنام فرو می‌خورد که می‌داند نیرنگ‌بازی چون سودابه سزاوار خشم او نیز نیست. دست‌هایش اما می‌لرزند: «از بی‌مهری تو یا ترس از جان خویش برنمی‌آشوبم. این گناه نابخشودنی سودابه است که چون توفانی هولناک وجودم را شخم می‌زند.»سودابه خود را بر زمین می‌زند: «من دیگر هیچ نمی‌گویم. هنگامی که از فریادهای جگرخراش و آه سینه‌سوز کاری برنمی‌آید. چگونه می‌توان به واژه‌هایی ناتوان دل‌خوش داشت؟ تو هم سخنم را باور مکن. فرزندان مرده‌ات را ببین و دست بر سر بگذار که سزاوار این فرجامی. باید تو را پیش‌تر می‌شناختم؛ آن هنگام که دلت از مرگ فرزند رستم شاد شد. باید می‌دانستم که تو نه تنها همسری سنگدلی، که از مهر فرزند هم بویی نبرده‌ای.»</description>
                <category>&quot;فرزند ایزدبانو آناهیتا&quot;</category>
                <author>&quot;فرزند ایزدبانو آناهیتا&quot;</author>
                <pubDate>Fri, 24 Apr 2026 12:38:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>