<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امیرحسین میرزائی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_96764128</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 11:17:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/846085/avatar/YGPVPz.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امیرحسین میرزائی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_96764128</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اعترافات یک رویاپرداز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96764128/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B2-ks4iobwp2ynu</link>
                <description>تقدیم به هولدن کالفیلد عزیزم.چند روز پیش داشتم رمانی می‌خواندم که یک دفعه‌ جمله‌ای از راوی من را متوقف کرد:من برای این زندگی ساخته نشده بودم.تکرار کردم : من برای این زندگی ساخته نشده‌ام.چقدر همین یک جمله تمام من را توضیح می‌داد.شنیده‌اید که می‌گویند : رویاهات را زندگی کن؟کسانی که این حرف را می‌زنند هیچ‌چیز از رویابافی نمی‌دانند. آدم رویاپرداز از زندگی رو برگردانده که رویا می‌بافد. و هیچ پایانی بر وسعت رویاهاش نیست. اگر یک رویاپرداز واقعی باشی خوب می‌دانی که نمی‌شود رویا را زندگی کرد.همیشه از همان اول ارتباطم با این زندگی قطع بوده است. نه این که به کلی دوست داشته باشم که نباشم. دوست داشتم باشم اما دیده نشوم. من برای این بازی ساخته نشده‌ام. با این که بازی را خوب می فهمم. من تماشاگری‌ام که به اینجا آمده تا نمایش یا مسابقه را ببیند. او تنهاست. خیلی تنها . هیچکس حواسش به اون نیست . اما حواس او به همه هست. به تمام تماشاگران و بازیکنان.فرقی نمی‌کرد در خلوت خود باشم یا در جمع، من همیشه در عالم خودم بودم.یاد آقای مشهدی معلم ادبیات سوم راهنمایی‌ام می‌افتم. می‌گفت فکر کردن زیاد و همیشه در رویا سیرکردن اصلا خوب نیست. آن شما را از زندگی و آینده جدا می‌کند. و به خود می‌آیید و می‌بینید بزرگ شده اما نمی‌توانید با واقعیت زندگی کنار بیایید.یادم هست که چندین روز به حرفش فکر کردم. این حرف مرا به خودم آورده بود. ترسیده بودم . یعنی آینده‌ام چه شکلی بود؟ آخر از اول زندگی تا به آن روز کاری جز فکر کردن و رویا بافتن نداشتم. همیشه و در همه حال یک زندگی موازی با تمام جزییاتش در رویا می‌ساختم و ساعتها آنجا حضور داشتم.امروز هم هیچ‌چیز عوض نشده آقای مشهدی! من همان پسربچه رویاباف ۱۳ ساله‌ام. دلزده از زندگی، از ریز و درشتش. به موهای ریخته‌ام، زخم‌های صورتم و چین‌های پیشانی‌ام نگاه نکن. اینجا چیزی عوض نشده است.انتظار نداشته و ندارم کسی مرا درک کند. همان‌طور که من هیچ‌وقت دیگران را نفهمیدم. دبیرستانی که بودم حالم از همه‌چیز به هم می‌خورد. نه درس می‌خواندم، نه شیطنت می‌کردم و نه هیچ کار قابل توجه دیگری. پدر و مادرم مانده بودند چرا این طوری هستم. احساس تنهایی و شرمندگی می‌کردم . احساس می‌کردم نظم جهان را به هم ریخته‌ام. با این که هیچ کاری نمی‌کردم. تا این که چند سال بعد و با ورودم به دانشگاه دنیای جدیدی به رویم باز شد. فیلم‌ها و به خصوص کتاب‌ها. آنجا توانستم آدم‌هایی شبیه به خود پیدا کنم.بله اگر می‌‌خواهید حال مرا بفهمید . از هولدن کالفید «ناتوردشت» ، راوی رویاپرداز «شب‌های روشن»،‌‌ آرتورو باندینی «از غبار بپرس» و جانی فیلم «برهنه» بپرسید. آنها تنها کسانی‌اند که من را می فهمند و از همه غم‌انگیزتر آنکه هیچ‌کدام وجود خارجی ندارند.Naked(1993)-by Mike Leighدر طول زندگی‌ام پدرم همیشه سوال ثابتی از من دارد. انگار که نفهمد دردم چیست و چرا مثل بچه‌ آدم، خوشحال و با انگیزه دنبال کاری که دیگران می‌کنند یا طوری که زندگی می‌کنند، نمی‌روم.او همیشه در فواصل زمانی مشخصی از من می‌پرسد :‌ بالاخره می‌خوای چی کار کنی؟و حق هم دارد. نگران است. به درون من راهی نیست. معلوم نیست در سرم چه می‌گذرد؟ هیچ‌وقت با آنها صحبت نمی‌کنم. هیچ میلی به سفر رفتن، مهمانی رفتن، تولد گرفتن ، در کنار خانواده بودن ، در کنار خانواده نبودن، کار کردن ، کار نکردن و هزار چیز دیگر در من دیده نمی‌شود. عموم وقت‌ها حتی معلوم نیست خوشحالم یا ناراحت. به راستی از زندگی چه می‌خواهم؟ هدفم چیست؟‌ اصلا دردم چیست؟اما اینجا یک بار برای همیشه می‌خواهم به این سوال جواب دهم.می‌دانی دوست دارم چه کار کنم پدر ؟دوست دارم پنج ساله باشم. همراه با نیکا دخترعمه‌ام سوار سه‌چرخه دوران کودکی‌ام شوم. سه‌چرخه‌ای که پشتی صندلی‌ای داشت و یک تخته محکم پلاستیکی که دو چرخ عقب را به هم وصل می‌کرد و این اجازه می‌داد که سه چرخه را با هم شریک شویم. یکی‌مان می نشست و پا می‌زد و دیگری روی آن تخته می‌ایستاد و پشتی صندلی را می‌گرفت. و هر بار خسته می‌شدیم جامان را عوض می‌کردیم. دوست دارم با نیکا، با همان سه‌چرخه آنقدر در خانه پیش برویم، وارد حیاط شویم، تا ته حیاط برویم و از دیوارش عبور کنیم و تا ابد ادامه دهیم. و هیچ‌وقت بزرگ نشویم.دوست دارم با سجاد محمدیان همکلاسی اول راهنمایی‌ام ، مثل هر روز صبح روی پله‌های جلوی کارگاه حرفه و فن در حیات بنشینیم و کمپانی خالی بندان را اداره کنیم. مناسبات ساده بود. شروع می کردیم به خالی بستن و انقدر سقف این خالی بندی‌ها بلند بود که تمام بچه‌ها دورمان جمع می‌شدند و مبهوت نگاهمان می‌کردند. دوست داشتم آن لحظه با سجاد و خالی‌بندی‌هایمان آن قدر طول می‌کشید تا تمام بچه‌های جهان جلومان جمع می‌‌شدند و تا ابد به ما گوش می‌دادند.دوست دارم با شمس الدین- اولین و شاید بهترین رفیق زندگی‌ام که سالهاست ندیدمش، بعد از مدرسه ، زیر باران ، خیابان گلبرگ را به سمت شرق قدم بزنیم و آن قدر ادامه دهیم تا شاید به سرزمینی برسیم که آنجا زمان متوقف باشد. و شاید فهمیدیم آفتاب واقعا از کجا طلوع می‌کند.دوست دارم برای همیشه در حیاط دبیرستان فتح مشغول به فوتبال بازی کردن بمانم. و امین ساعتچی را می دیدم که با توپ کاری می‌کرد که از دست هیچکس بر نمی‌آمد و این بازی تا ابد ادامه می‌یافت و امین ساعتچی در جایی دیده می‌شد که به آن تعلق داشت. نه دانشکده مدیریت که نامأنوس‌ترین جا برای او بود و وقتی بعد از سالها اتفاقی آنجا دیدمش و از فوتبال پرسیدم، او با حسرتی فراموش ناشدنی از مصدومیت گفت و این که وقتی کاری را مدام انجام می‌دهی اما خانواده حمایتت نمی‌کنند آن را کنار می‌گذاری.دوست دارم با میلاد پناهی‌فر که حالا آن طرف دنیاست،آن قدر خیابان‌های اطراف انقلاب را قدم می‌زدیم تا پاهایمان تمام می‌شد.دوست دارم ایمان مفهومی ابدی باشد، دلم همان خلوص کودکی‌ام موقع نماز خواندن را می‌خواهد. دوست دارم با محسن صادقی زیر طاق مسجد میدان فلسطین نماز بخوانیم و همان حالی را تجربه کنیم که با هیچ‌چیز قابل مقایسه نبود. وقتی هنوز مثل آخرین نمازی که ده سال پیش خواندم از کاری که می‌کردم‌ خنده‌ام نمی‌گرفت. وقتی هنوز می‌توانستم خودم را گول بزنم. وقتی هنوز حقیقت به من حمله نکرده بود.حالا مدت‌هاست که من و محسن صادقی ایمانمان را به همه‌چیز از دست داده‌ایم.دوست دارم با سیدرضا خاتمی و تیمی که از اطرفیانش جمع کرده بود تا ابد تئاتری را تمرین کنیم که متنش را رضا نوشته و هیچ‌وقت به اجرا نمی رسد. هیچ‌کس قرار نیست آن را ببیند . هیچ‌کس قرار نیست آن را تایید کند و مهم نیست که نتیجه چیست. ما تا ابد به تمرین چیزی که رضا نوشته ادامه می‌دهیم . چون رضا به کار خود ایمان دارد و ما هم رضا را دوست داریم.دوست دارم با نگار میرزایی شمشیری برداشته و تا آخرین قطره خونمان علیه تمام بیماری‌های جهان،‌ آنها که به مرگ عزیزانمان ختم می‌شود بجنگیم و تمامشان را ریشه‌کن کنیم . اینطوری شاید هیچ‌وقت استوری‌های پیاپی سپیده بنیاد برای پدرش را نمی‌دیدم. مهم نیست چقدر از مرگ پدرش گذشته، این سوگ برای او تا ابد پابرجاست. این‌طور هیچگاه دلم برای پست‌هایی که مهرداد قاجار برای پدرش می‌گذارد کباب نمی‌شد. این‌طور دیگر پدرم هر پنجشنبه در واتساپ عکسی نمی‌فرستاد که دعا برای رفتگان را یادآوری کند. پیامی که یادم می‌اندازد که او دارد به مادر رفته‌اش فکر می‌کند. این‌طور هر پنجشنبه جگرم آتش نمی‌گرفت. اینطور شاید آقا مسعود پدر نگار هم کنارمان بود. این‌طور شاید هنوز میلی برای رفتن به خانه مامانبزرگ داشتم. چون می دانستم آنجا نشسته.اصلا دوست دارم به روزی بعد از مدرسه برگردم که پیش مامانبزرگ رفتم . او تنها بود و با این که پایش درد می‌کرد به خاطر من خورشت کرفس درست کرده بود. دوست دارم سر میز با او بنشینیم او از زمین و زمان بگوید و من تا ابد نگاهش کنم.دوست دارم با دخترعمه‌ام تینا به روزی برگردم که هادی پاکزاد را کشف کرده و شعر یکی از آهنگهاش را نوشتیم و به هرکس که می رسیدیم برایش آهنگ را می گذاشتیم تا متقاعدش کنیم او با همه خواننده‌ها فرق می‌کند.دوست دارم این متقاعد کردن برای همیشه با تمام آدم های جهان به طول بیانجامد و بازتابش آن قدر گسترده می‌شد که به گوش خود هادی می‌رسید و این‌طور شاید هیچ وقت خودش را نمی‌کشت.دوست دارم با مانی به لس آنجلس دهه ۴۰ برویم و آرتورو باندینی شخصیت رمان از غبار بپرس را به یک آبجو دعوت کنیم و به او بگوییم که چقدر مثل خودش به نوشته هایش باور داریم. بغلش کنیم و بهش بگوییم که چقدر او را می‌فهمیم و او تنها نیست. و به نظر ما هم او بهترین نویسنده جهان است.دوست دارم با احمدرضا نظری که حالا در قلب اروپاست در نمازخانه پادگان بنشینیم و حرف‌های کس و شر امیر پادگان را به تخممان بگیریم و آن قدر از اریک رومر ، بیضایی و پازولینی صحبت کنیم تا بالاخره تمام سرها به سمتمان برگردد و همه به ما گوش دهند. حتی خود امیر هم یاوه سرایی را رها کند، درجه‌هایش را بکند و پای صحبت ما بنشیند.دوست دارم با فراز سکوت ،‌ فرید ،‌ اسماعیل و امیرحسین شاه رکنی مثل همیشه دور یک میز بنشینیم و فرقی ندارد آن میز در خانه‌هامان باشد یا در کافه‌ای. صحبت و حضورمان آن قدر مقدس باشد که شب به احترام‌مان هیچ‌وقت به صبح نرسد یا کافه تا ابد باز بماند و ما هم تا ابد دور میز باشیم.دوست دارم  آنها که من یا فراز بیک محمدی را آدم‌های کم حرفی می‌دانند، همه می آمدند، پای صحبت دونفره ما می‌نشستند و می‌دیدند ما با کسی که حرفمان را می‌فهمد تا ابد حرف داریم. و حیات جهان هر چقدر که ادامه پیدا کند صحبت ما تمام نمی‌شود.دوست دارم با آیدا در حیاط سوره بنشینیم و مدام پشت هم آن قدر اپیتاه کینگ کریمسون را گوش کنیم تا جهان به پایان برسد.دوست دارم به خانه بیتا و جواد بروم . به کارگاهشان که آنجا به مناسبت‌های مختلف برای دیگران ظروف سفالی درست می‌کنند.دوست دارم برای همیشه آنجا بمانم و سفال‌ها را رنگ کنم . تا با کمک بیتا و جواد آن قدر رنگ به خانه‌ آدمها اضافه کنیم تا هیچ خانه‌ای دیگر تاریک و غمگین نباشد.دوست دارم کوله ای بردارم و آخرین ایستگاهم خانه مازیار و ناهید در رشت باشد. بنشینم کنارشان و چای بنوشم و با آنهاگپ بزنم. در حالی که فرپل، گربه‌شان رو پایم دراز کشیده وآن را نوازش می‌کنم. دوست دارم در آن لحظه، در آن آب و هوا و در آن جغرافیا طوری غرق شوم که انگار قبل و بعدی وجود ندارد. انگار زندگی تنها همان لحظه است. و ببینم که مازیار و ناهید می‌گویند، می‌خندند و خوشحال‌اند و  من همان‌جا تمام شوم.اما شاید کاری که بیش از همه دوست دارم آن را انجام دهم مربوط به اردک‌های سنترال پارک است. چون فکر می کنم بالاخره آدم مناسب برای این کار را پیدا کرده‌ام. دوست دارم با گیسو مهری- که شاید تنها کسی است که به اندازه من هولدن کالفیلد را می‌فهمد و دوستش می‌دارد، یک بار برای همیشه دنبال اردک‌ها در زمستان برویم و ببینیم آنها وقتی آب دریاچه پارک یخ می‌زند کجا می‌روند.می بینی پدر؟ اینها یک هزارم از کارهایی است که دوست دارم انجام دهم . بله آنها شاید مشتی رویای احمقانه به نظر برسند. اما تنها چیزهایی هستند که بهشان فکر می‌کنم.بله پدر. تمام این سالها خانه از تنها چیزی که پر شد ، کتاب و سکوت من بود.اینها همه بعد از خواندن «ناتور دشت» و‌ آشنا شدن با هولدن اتفاق افتاد. پسر نوجوانی که از همه بیشتر خودم را شبیهش دیدم. پسری که شرور نبود، اما درس نمی‌خواند و به همین خاطر از مدرسه اخراج شد. پسری که با تمام عشقی که به ابعادی از زندگی و انسان‌‌ها داشت از همه‌چیز دلزده بود و تنها کاری که می‌خواست انجام دهد این بود که ناتور دشت باشد. گوشه‌ای کنار دره خطرناکی بایستد و حواسش به هزاران بچه‌‌ کوچکی باشد که دارند آنجا بازی می‌کنند و اگر سمت دره آمدند بگیردشان. همین!شرمنده‌ام پدر. شرمنده که پسرت بین این همه آدم تنها با هولدن کالفیلد همذات پنداری می‌کند!با گیسو به دشت رسیده‌ایم و از دور کودکانی را می بینیم که در حال بازی هستند. لب دره هولدن ایستاده و حواسش به بچه هاست. دارد به آنها نگاه می‌کند. اما هیچ‌کس حواسش به او نیست. وقتی نزدیک می شویم، من و گیسو را می بیند و بهمان لبخند می زند. انگار مدتهاست که منتظر ما بوده است.گیسو از دور با ذوق فریاد می زند: «هولدن... هولدن... ، ما بالاخره فهمیدیم که اردک‌های سنترال پارک وقتی زمستون می شه کجا می‌رن»و به سوی هولدن می‌دود تا نتیجه را با او در میان بگذارد. کنارش می‌رسد. هیچ‌وقت گیسو را انقدر خوشحال ندیده بودم. این از برق چشمانش پیداست. هولدن همانطور که به گیسو گوش می‌دهد از دور به من نگاه می‌کند و سر تکان می‌دهد. به او لبخند می زنم، بعد برمی‌گردم و از دشت دور می‌شوم.آری شاید هیچ‌وقت نتوانم رویاهایم را زندگی کنم. اما آن قدر به رویا بافتن ادامه خواهم داد تا زندگی متوقف شود.کسی چه می‌داند. شاید روزی زندگی به یک رویا تبدیل شد!به یک رویای بی پایان ....</description>
                <category>امیرحسین میرزائی</category>
                <author>امیرحسین میرزائی</author>
                <pubDate>Wed, 05 Mar 2025 00:42:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«رفتن» به مثابه «بودن»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96764128/%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-u8nwoykpuszt</link>
                <description>تقدیم به لوئیس بونوئل، مارال، علیرضا، فراز، خودم و هشت نفر دیگر هیئت همراهتقریبا تمام دوستان نزدیکم جریان خواب‌هایم را می‌دانند. خواب‌هایی مکرر و طولانی که در آن به طرز عجیبی چیز ساده‌ای می‌خواهم و به شکل غیرقابل توضیحی به آن نمی‌رسم. مثلا می‌خواهم به خانه برگردم، یا می‌خواهم به دستشویی بروم، اما به طرز عجیبی نمی‌شود. خوابهایی که دیگر به کابوس‌هایی عذاب‌آور تبدیل شده‌اند.شب گذشته داستانی رقم خورد که مرا تکان داد. داستان &quot; زنی که نمی توانست برود &quot; ؛ داستانی که این‌بار نه در کتاب‌ها ، فیلم‌ها‌ و یا خواب‌هایم بلکه در واقعیت رخ می‌داد. بعد از پایان نشستی با جمعی از دوستان در حیاط ایستاده و آماده بودیم به خانه‌هایمان برویم. اما نظرمان جلب شد به گروه دیگری که دور زنی غریبه ایستاده بودند. زنی که هیچکس نمی‌دانست چرا آنجاست و برای چه آمده؛ تنها مشخص بود که مدت‌هاست می‌خواهد آنجا را ترک کند اما نمی‌تواند.هر کدام از آدم‌های دورش سعی داشتند با راهکاری کمکش کنند، ولی او  با چهره‌ای ترسیده و در عین حال مرموز می‌گفت که نمی‌تواند با مترو یا طور دیگری به خانه‌اش برود‌‌ (‌بچه‌ها حدس می‌زدند که احساس امنیت نمی‌کند) و حتما باید اسنپ بگیرد و چهار ساعت است که هیچ ماشینی پیدا نمی‌شود.آدم‌ها وقتی دیدند نمی‌توانند کمکش کنند و هر راهی که پیش پاش می‌گذارند به بن‌بست می‌خورد، یکی یکی رفتند و او تنها شد. ما کمی دورتر ایستاده بودیم و نمی‌توانستیم این قضیه را هضم کنیم. رفتن که کاری نداشت!هر لحظه‌ای که می‌گذشت یک نفر به راحتی هرچه تمام‌تر می‌رفت؛ اما آن زن وحشت زده همان‌طور وسط حیاط ایستاده بود و به تلفن همراهش چشم دوخته بود. یکی می‌گفت شاید این‌ها بهانه‌اش است. اصلا نمی‌خواهد برود، اما شخص دیگری اشاره کرد از کسانی که از اول ماجرا در جریان بوده‌اند شنیده که زن تمام این مدت در تقلا برای رفتن بوده است.کم‌کم خسته شدیم و قرار شد برویم همان نزدیکی شام بخوریم .ده نفر بودیم، هر ده نفرمان با ایده شام موافقت کردیم. نفهمیدیم چرا و چگونه اما زنی که نمی‌توانست برود هم با ما همراه شد. شاید ترسیده بود تنها در حیاط بماند. شاید این قدمی بود کوچک‌تر، برای رفتن. نمی‌دانستیم. عجیب آنجا بود که در چهره‌اش هیچ اشتیاقی برای همراهی ما دیده نمی‌شد . حتی دلش شام هم نمی خواست. از همه مهم‌تر این که ما نمی‌خواستیم او همراهمان باشد و به احتمال زیاد او هم همین‌طور.تنها چیزی که می‌خواست این بود که برود، اما نمی‌توانست.در نهایت راه افتادیم به سمت رستوران که دو کوچه بالاتر بود. برخی با موتور و ماشین و بقیه پیاده.زنی که نمی توانست برود هم پیاده به دنبالمان راه افتاد. در رستوران کنار هم جمع شدیم.۱۰ نفر بودیم که به همراه آن زن و سینا که بهمان اضافه شد جمعی ۱۲ نفره را تشکیل دادیم.the exterminating angel 1961 by luis buñuelشارژ گوشی زن رو به پایان بود. این ترسش را بیشتر می‌کرد. نشسته بود ته میز. طوری رفتار می‌کردیم که انگار او بین ما نیست و حضور ما هم برای او معنایی نداشت. رفتارش غریب بود . دلش ساندویج مرغ می‌‌‌‌‌‌‌‌خواست، اما از مرد پشت صندوق درخواست کرد که ساندویچ مرغش مرغ نداشته باشد و باقی محتویات را براش بیاورد. طبیعتا آن مرد قبول نکرد و ساندویچ مرغی به او داد، که مرغ داشت. جمع‌مان را خراب کرده بود. از او متنفر بودیم و او هم از ما؛ از یک مشت آدم که می‌توانند به راحتی بروند.من ترسیده بودم. تا به حال در واقعیت چنین شخصیتی ندیده بودم. در گوش فراز گفتم: «این زن مریض است».بچه ها چپ‌چپ نگاهش می‌کردند. او سراسیمه پاشد، تلفنش داشت خاموش می‌شد. از مرد رستوران دار شارژر خواست. نداشتند، اگر تلفنش خاموش می‌شد شاید هیچ‌وقت نمی‌توانست برود. علی‌رغم میل باطنی‌ام از او پرسیدم گوشی‌اش چیست و به او شارژر دادم تا آن را شارژ کند.وقت رفتن شد. دیگر واقعا همه‌مان می‌خواستیم برویم خانه‌مان. همه پول ساندویچ‌هامان را حساب کرده بودیم به جز زنی که‌ نمی‌توانست برود. رفت سمت صندوق و برگشت. با این که خیلی سختش بود با ما حرف بزند و ازمان درخواستی داشته باشد گفت نمی‌تواند پول غذاش را حساب کند. مضطرب و نا‌امید بود، اما همزمان چهره‌اش هیچ‌گونه دلسوزی را برنمی‌انگیخت. در ادامه تمام حالات عجیبش، با صدایی که به زور شنیده می‌شد، توضیح داد که کارتش کار نمی‌کند و برای کارت به کارت کردن هم رمز دوم برایش نمی‌آید. همه همان‌طور مات زده و با سوءظن نگاهش می‌کردیم.او که بود؟ چرا نمی توانست برود؟ اینجا میان ما چه می‌خواست؟ چرا با این که گشنه نبود آمده بود شام بخورد؟ چرا دلش ساندویچ مرغی می‌خواست که مرغ نداشته باشد؟ چرا هر اقدامی از او غیرقابل پیش‌بینی، ترسناک و عجیب بود؟تا آن لحظه طوری که متوجه نشود پشت سرش کلی با هم حرف زده بودیم. هیچ‌کس به او اعتماد نداشت و نمی‌فهمید چرا اینطوری است!حالا با آن چهره عجیب وسط رستوران ایستاده بود. تلفنش کمی شارژ شده بود اما اگر پول ساندویچش را نمی‌داد شاید هیج‌وقت نمی‌توانست برود.هم‌چنان داشتیم با تعجب و بددلی نگاهش می‌کردیم، اما چیزی داشت بر احساسات منفی‌مان غلبه می‌کرد. اولین نفر علیرضا بود که لب گشود، کسی که همه می‌دانستند مهمترین چیز در زندگی برایش &quot;پول&quot; است؛ کسی که تا به آن لحظه هیچ صحبتی نکرده بود که راجع به پول نباشد؛ همین چند دقیقه پیش بود که کوهی از چک‌های پاس نشده یا آنها که موعد سررسیدشان فرا نرسیده را نشانمان داده بود.ناگهان با چهره و لحنی که مطمئن بود اگر این پول را دهد، هیچ‌وقت نمی تواند آن را پس بگیرد، گفت:«من حساب می‌کنم.»کنشی قهرمانانه از آخرین کسی که انتظار می‌رفت برای این کار پیش‌قدم شود. اما در این میان نظرمان به یک صندلی خالی جلب شد. صندلی‌ای که متعلق به مارال بود؛ او بدون معطلی کارت در دست گرفته بود تا حساب کند؛ علیرضا سعی کرد منصرفش کند، اما این صدای رسید پرداخت بود که با بیرون آمدنش از دستگاه پز، همه‌چیز را تمام کرد.حالا بلند شده بودیم که برویم.‌ به سمت زنی که نمی توانست برود رفتم و شارژرم را پس گرفتم. بهت‌زده ایستاده بود. وحشتی غریب چهره‌اش را فرا گرفته و تلفن همراهش را محکم در دست گرفته بود. این قصه کی تمام می‌شد؟فراز هم سمتش آمد. «تونستید ماشین بگیرید ؟»زن به خودش آمد . فراز این را گفت تا یاد او بیاندازد که باید برود. اما آیا می‌توانست؟گوشی شارژ و پول غداش پرداخت شده بود و تنها کاری که باید انجام می‌داد این بود که برود؛ و همه باورمون شده بود که نمی‌تواند.این قصه باید تا کجا ادامه پیدا می‌کرد؟ رفتیم بیرون. او همان‌طور سرگشته به گوشی خیره بود.فراز پرسید: «چی شد؟»جواب داد ماشین تا چهار دقیقه دیگر می‌رسد. یعنی واقعا داشت تمام می‌شد؟دیر شده بود.آمدیم که حرکت کنیم، اما دیدیم علیرضا و گیسو ایستاده‌اند. دیر وقت بود و فضا ناامن، برای کسی که حتی از رفتن با مترو می‌ترسید.  گفتند می‌مانیم تا ماشینت برسد. همه ماندیم؛ علی‌رغم میل باطنی‌مان. ماشین رسید، او سوار شد و رفت. باورمان نمی‌شد. بالاخره اتفاق افتاد بود، اما آیا به مقصد می‌رسید؟ این را نمی‌دانستیم و احتمالا هیچ‌وقت هم نمی‌فهمیدیم.the exterminating angel 1961 by luis buñuelدر مسیر برگشت هنوز داشتیم راجع به او صحبت می‌کردیم. در راه وقتی داشتم به ناتوانی آن زن در رفتن و موقعیتمان دور میز رستوران فکر می‌کردم، ناخودآگاه یاد فیلم «ملک‌الموت» لوئیس بونوئل افتادم. فیلمی در نقد طبقه اشراف و بورژوازی. فیلم  داستان افرادی است که برای شام به یک مهمانی دعوت می‌شوند و بعد از تمام شدنش به طرز غیر قابل توضیحی، نمی‌توانند آنجا را ترک کنند. انگار که گرفتار طلسمی شده باشند.این طلسم تنها وقتی شکسته می‌شود که آنها می‌فهمند باید اولین وضعیت و رفتار خود در ابتدای مهمانی را بازسازی کنند.اما این موقعیتی تازه بود، و اگر طلسمی بود باید به نحو خودش باطل می‌شد. داشتم به این فکر می‌کردم که نکند تمام کنش‌های ما از ابتدا به باطل شدن این طلسم کمک‌ کرده باشد.یکی از بچه‌ها به مارال گفت : «من بعید می دونم دیگه پولت رو بهت برگردونه»نظری که با تایید همه همراه شد، همه مطمئن بودند این زن عجیب و غریب امکان ندارد پول را برگراند.مارال که جلوتر از ما در حال راه رفتن بود، آرام، در حالی که دست‌هایش در جیبش بود، به سمت ما برگشت؛ نور چراغ خیابان صورتش را روشن کرد و او سبکبال، با لبخند و لحنی که هیچ‌وقت در زندگی‌ام فراموش نخواهم کرد گفت:«مهم نیست».زن سوار ماشین شده و رفته بود. او قسمت عمده‌ای از راه «رفتن» را پشت سر گذاشته بود. فقط کافی بود تا به مقصد برسد.تمام مسیر از اول در ذهنم مرور شد. شاید «رفتن» زنی که نمی‌توانست برود میسر نمی‌شد اگر او تا لحظه آخر دوام نمی‌آورد و تسلیم می‌شد.‌ وقتی تمام راه‌‌ها بسته بود با این که برایش سخت بود با ما همراه شد. اگر ما نمی‌گذاشتیم در جمع‌مان حضور داشته باشد؛ اگر شارژ گوشی‌اش تمام می‌شد؛ اگر علیرضا آن کنش قهرمانانه را انجام نمی‌داد؛ اگر مارال به جای او کارت نکشیده بود؛ اگر آنجا که درمانده بود فراز به او یادآوری نمی‌کرد که باید برود؛ اگر علیرضا و گیسو آن چهار دقیقه در کنارش نمی ماندند شاید هیچ‌وقت نمی‌توانست برود. و حالا نوبت من بود که کاری انجام دهم. تا شکستن این طلسم تکمیل شود. تا او به مقصد برسد. حالا من تنها باید باور می‌کردم. باید باور می‌کردم که او نه زنی است عجیب و غریب که قصد سواستفاده دارد، نه مریض است و نه کلاش. باید باور می کردم که او صرفا زنی بود که نمی‌توانست برود.پس این‌طور بود که رو به مارال که دیگر از من دور شده بود با صدای بلند  گفتم: «ولی من فکر می کنم پولت رو برمی گردونه» بله، من با تمام وجود این حقیقت را باور کردم، و گواهش صدای اس‌ام‌اس واریز به حسابی بود، که فردای آن شب در اتاق مارال، طنین‌انداز شد.the exterminating angel 1961 by luis buñuelآخرشب موقع خداحافظی بود که از طریق یکی از بچه‌ها فهمیدیم آن زن برای ثبت نام در کارگاه «مارکتینگ به مثابه «بودن»» به آنجا آمده.اصلا شاید آن زن از جهان دیگری آمده بود. برای همین رفتارش آن قدر عجیب بود. شاید تنها چیزی که می‌خواست این بود که «باشد». شاید برای همین نمی‌توانست برود. برای «رفتن» باید «بود»‌؛ و او تازه داشت «بودن» را یاد می‌‌گرفت. شاید مثل پینوکیو که دوست داشت به انسان تبدیل شود، او هم در تمنای «بودن»، روزی ترانه ابی به گوشش خرده بود:برای باور «بودن» جایی باید باشه باید!گشته بود و ناگاه با فراخوان این کارگاه مواجه شده بود. حاضرم شرط ببندم که او هیچ علاقه‌ای به مارکتینگ نداشته و تنها قسمت «بودن»، در عنوان این کارگاه او را به اینجا کشانده. او حالا باید «بودن» را می‌فهمید و چه کسی بهتر از خشایار که بتواند برای «بودن»، به زنی که نمی توانست برود کمک کند. خشایاری که منتقد سرسخت این کارگاه بود. خشایاری که بیش از همه «بودن» را می‌فهمید. او که از همه ما بیشتر فلسفه می‌دانست و از داستان بیزار بود. داستان سرایی کار من است و کار خشایار این است که با جادوی کلامش، و احاطه‌اش بر فلسفه( که قسمت عمده‌ای از تاریخ آن راجع به «بودن» است.)، به آن زن بفهماند تنها چیزی که به آن برای «بودن» نیاز ندارد، مارکتینگ است.هر چه بود داستان زنی که نمی توانست برود، با «رفتن» او تمام شد. و اگر فرضیه اول را در نظر بگیریم، این داستان یک بار دیگر به من یادآوری کرد که طلسم‌ها آمده‌اند که باطل شوند؛ هر کدام در زمان مناسب و به نحو خاص خود. فقط باید دوام آورد و جنگید. فقط کافی است که تسلیم نشد. در نهایت این داستان امیدی را در من زنده کرد که شاید روزی برسد، که خواب هایم بالاخره تمام شوند، و خواسته‌هایم در زندگی، عملی!</description>
                <category>امیرحسین میرزائی</category>
                <author>امیرحسین میرزائی</author>
                <pubDate>Mon, 30 Dec 2024 11:14:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیاهوی بسیار برای هیچ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96764128/%D9%87%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%DB%8C%DA%86-tdbmedb58o9e</link>
                <description>یادداشتی بر نمایشنامه مکبث اثر ویلیام شکسپیرشخصیت مکبث بیش از آن‌که یکی از منفورترین شخصیت‌های نمایشی تمام دوران و تاریخ ادبیات باشد. یکی از بد اقبال‌ترین آن‌ها است. همه‌چیز علیه او است. جهان‌بینی نویسنده و زمانه‌ای که نمایشنامه در آن نوشته شده است. زمانه‌ای که یکی از کارکردهای اصلی ادبیات جنبه آموزشی و اخلاقی آن بود و آن‌کس که جنایت و بی‌اخلاقی می‌‌کرد در انتها باید به سزای اعمالش می‌رسید. در نمایشنامه مکبث هیچ‌کدام از سردمداران دیگر و شاهزادگان با مکبث همکاری نمی‌کنند. همه‌چیز به ضرر او تمام می‌شود و در نتیجه مخاطبان نیز کوچکترین همدلی با او نخواهند داشت. Macbeth (1971 film)- Director: Roman Polanskiسوزان سانتاگ در یادداشتی به نقل از لایونل آبل مدعی است که به جز مکبث تمامی آثار شکسپیر جزو فرم دراماتیک خاصی به نام فرانمایشنامه اند. فرم دراماتیکی که اکثر آثار نمایشی از ۴۰۰ سال پیش تا به حال را در بر می‌گیرد. به زعم او اکثر تلاش‌های صورت گرفته برای خلق دوباره تراژدی بعد از تراژدی‌نویسان مطرح یونان باستان با شکست مواجه شده و از بین آثار شکسپیر نیز تنها اثری که می‌توان به معنای واقعی کلمه تراژدی نامید مکبث است. فارغ از این که چقدر این ادعا درست باشد می‌توان گفت مکبث یکی از شبیه‌ترین نوشته‌های شکسپیر به تراژدی‌های یونان باستان است. رد تاثیر ادیپ شهریار سوفوکل در این نمایشنامه به روشنی قابل تشخیص است. نقش تقدیر و سرنوشت در هر دو اثر بسیار پررنگ است. هر دو قهرمان از طریق پیشگویان از آینده خود مطلع می‌شوند و نمی‌توانند از آن فرار کنند. ادیپ ناخواسته اسیر خطای تراژیک می‌شود و در اصل با تمام وجود در پی فرار از سرنوشت خود است و همین بار تراژیک بیشتری به سرگذشت او می‌دهد. اما می‌توان گفت حتی او هم از مکبث خوش‌شانس‌تر است. چون به همین خاطر که او عمدی در انجام گناه و جنایت ندارد باعث شده همدلی مخاطبان آثار نمایشی را بیشتر برانگیزد. اما مکبث دانسته دست به جنایت می‌زند. او خواستار قدرتی است که به او وعده داد شده و در این راه از هیچ خطا و جنایتی ابایی ندارد. به همین خاطر شاید کمتر کسی باشد که دلش به حال سرنوشتی که او دچارش می‌شود بسوزد.Théodore Chassériau (1819–1856), Banquo’s Ghost (1854-55), oil on panel, 53.8 x 65.3 cm, Musée des beaux-arts de Reims, Reims, France. Wikimedia Commons.ماکیاولی در بیانات صریح اش در باب حکومت‌داری اعتقاد دارد که حکومت و اخلاق دو مقوله به کل جدا از هم‌اند و کسی که خواهان قدرت باشد در راستای آن مجاز به هرگونه خیانت و جنایت است. چه بسا حاکمانی در طول تاریخ و سیاستمداران معاصری که در این راستا دست به جنایت و خونریزی زده‌اند و آسوده و بدون عذاب وجدان در منصب قدرت نشسته و پایدار مانده‌اند. اما مکبث اقبال قرارگیری در این دسته از حاکمان را نیز ندارد. او و لیدی مکبث همچون راسکولنیکوف درگیر مکافات پس از جنایت اند. درگیر حرص ، طمع و طلب قدرت از یک‌سو و ترس و عذاب وجدان پس از جنایت از سوی دیگر. مکبث برای رهایی از تبعات قتل اول و به دست آوردن آرامش و اطمینان خونی را با خون دیگر می‌شوید. تا جایی که حتی سربازان باقی‌مانده نیز او را تنها گذاشته و بر علیه او گام برمی دارند.یان کات منتقد ادبی اهل لهستان با خوانش تازه‌ای از آثار نمایشی به ویژه آثار شکسپیر ما را دعوت به برهم‌زدن مرز میان زمان نوشته شد‌ن و زمان خوانده شدنش توسط ما  می‌کند. تا بتوانیم با شکسپیری معاصر خودمان مواجه شویم.به زعم یان کات شکسپیر آینه زمان است و هر دوره‌ای شکسپیری دارد که سزاوار آن است یا دست‌کم هر تئاتری شکسپیری به فراخور حال خویش دارد.Jan Kott (1914-2001) - Polish Criticیان کات به درستی نمایشنامه مکبث را برداشت اغراق شده‌ای از تاریخ انسان از بدو وجود تا به امروز می‌داند. انسانی که شروع حیاتش مصادف است با مسئله قدرت و سلطه بر دیگری. انسانی که همچون مکبث دریافته که برای رسیدن به قدرت نه‌تنها می‌توان آدم کشت بلکه باید آدم کشت. خون یکی از مهم‌ترین مولفه‌ها در  نمایشنامه مکبث است. خونی که در سراسر نمایشنامه جاری است و با هیچ‌چیز شسته نمی‌شود. به زعم یان کات اثر شکسپیر تصویری‌است از جهان غرقه در خون. تصویری خلاصه شده از تاریخ حیات انسان. تصویر کسانی که می‌کشند و کسانی که کشته می‌شوند. و این ما را به یاد روایتی از کتب مقدس می‌اندازد که در آن فرشتگان بعد از آفرینش انسان رو به خالق خود ایستادند و به شکایت پرسیدند‌ : آیا کسی را آفریدی که بر روی زمین فساد کند و خون بریزد؟  و ما سالهاست که همراه با خالق جهان (البته اگر برای جهان خالقی متصور باشیم ) به تماشای این بزم خونین نشسته‌ایم. امروزه دیگر برای توجیه خون‌های ریخته شده نه تنها نیازی به اقتدا به ماکیاولی احساس‌ نمی‌شود بلکه چون دیگر کسی نیست که چرایی جنایات متعدد را جویا شود نیازی به جمله  إِنِّي‌ أَعْلَمُ‌ مَا لاَ تَعْلَمُونَ هم در جواب نیست. به عقیده یان کات مکبث در طول نمایشنامه رویای جهانی را می‌بیند که در آن قتل ها دیگر ادامه نمی‌یابند و تمامی قتل‌ها به فراموشی سپرده خواهند شد. دریغا که مکبث و یان کات نیستند تا ببینند که امروز نه‌تنها قتل‌ها همچنان ادامه می‌یابند بلکه به راحتی فراموش هم می‌شوند.Throne of Blood (1957) based on Macbeth by William Shakespeare - Director: Akira Kurosawaشخصیت مکبث پس از جنایات متعدد و خونریزی‌های پی‌درپی در انتها به جایی می‌رسد که تمام این اعمال گریبان خود او را نیز می‌گیرد. به مرور همه علیه او قیام می‌کنند و او را از پا‌درمی‌‌آورند. شخصیت مکبث در انتهای هر اجرا از این نمایشنامه و تمام اقتباس‌های سینمایی که از آن شده به طرق مختلف به طرز مفلوکانه‌ای کشته می‌شود. و هر بار ما را با یکی از به‌یادمندنی‌ترین جمله‌های آثار نمایشی‌ تنها می‌گذارد:زندگی چیزی نیست جز افسانه‌ای که ابلهی باز می‌گوید. هیاهوی بسیار برای هیچ.</description>
                <category>امیرحسین میرزائی</category>
                <author>امیرحسین میرزائی</author>
                <pubDate>Fri, 02 Aug 2024 13:11:54 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>