<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های bitter</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_96803478</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-13 04:53:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1727103/avatar/le3Nx7.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>bitter</title>
            <link>https://virgool.io/@m_96803478</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دفترچه خاطرات دزیره، دختر کوچولو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96803478/%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1%DA%86%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88-wnkzo8rgyezv</link>
                <description>یک گیلاسی یا شاید بیشتر او را اسوده خاطر میکرد.تنها پناهگاه او  «ماری» بود یا شاید اغوش ژنرال؛ در نوجوانی عاشق شد ، و در کنار رود خانه «سن»،در شهر پاریس موقعی که انعکاس هزاران چراغ در رودخانه میرقصیدند شکست خورد.ژنرال او دگر دزیره را در اغوش نگرفت.دگر شب های طولانی با هم نمیخندیدند و همان موقع مانند همیشه ناپلئون(ژنرال) در گوش او زمزمه نمی‌کرد:اوژنی..‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌میخندی...میخندی اوژنی؟سررسید ژان باتیست برای نجات دختر سرگردانش ...تکه ای کتاب:«وقتی بالاخره تنها شدیم کناز یکدیگر روی نیمکتی نشستیم.آن چنان خسته بودیم که گویی مسافرت طویلی را طی کرده ایم.پس از مدتی ژان باتیست برخاست.به طرف پیانو رفت و بدون توجه با یک انگشت روی کلید های پیانو زد«مارسییز»انگشت او روی کلید ها میخورد  و آن اهنگ یکنواخت فراموش نشدنی و ابدی در فضا طنین می انداخت»من از اتفاق های تلخ و شیرین آینده این داستان با خبر نبودم..همیشه در حال خواندن کتاب فقط صدای فورت کشیدن فنجان قهوه ، غژ غژ کردن صندلی و موزیک «مارسییز» در گوشم پخش میشد اما در سرم غوغای شخصیت های کتاب بود.من در این دنیا مدهوش بودم و در آن دنیا هوش..من از اتفاق های تلخ و شیرین آینده این داستان با خبر نبودم..همیشه در حال خواندن کتاب فقط صدای فورت کشیدن فنجان قهوه ، غژ غژ کردن صندلی و موزیک «مارسییز» در گوشم پخش میشد اما در سرم غوغای شخصیت های کتاب بود.من در این دنیا مدهوش بودم و در آن دنیا هوش.. https://taaghche.com/book/1370 </description>
                <category>bitter</category>
                <author>bitter</author>
                <pubDate>Tue, 26 Jul 2022 11:52:22 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>