<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های روشَنا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_96820525</link>
        <description>تجربه های یک جستجوگر در وادی وجود</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:36:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2714732/avatar/WE1QNJ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>روشَنا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_96820525</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بازی ذهن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96820525/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%B0%D9%87%D9%86-c3ou1a829fb9</link>
                <description>مجری برنامه از ساداگورو پرسید: آیا شما اصلا عصبانی می شوید؟او با لبخند پاسخ داد: میخواهی همین حالا عصبانی شوم؟ و باز خندید و ادامه داد: من هنوز به کسی یا اتفاقی این مجوز را نداده ام که بتواند مرا عصبانی کند.بعد از شنیدن این گفتگو به فکر فرو رفتم. به خودم و خودمان اندیشیدم. به راستی که هر کس و هر اتفاقی به راحتی ما را برای مدتی کوتاه یا طولانی خشمگین می کند. گویا تمام روان و وجود ما پهن است وسط خیابان و تا جنبنده ای از روی آن عبور می کند، داد و فریاد ما بلند می شود. حقیقتا سخت است که وجود پراکنده مان را جمع و در درون خود متمرکز کنیم تا در مواقع حساس از پس مدیریت آن برآئیم. اما من باور دارم که هر تغییری ممکن است، و تنها نیاز به تمرکز و تمرین دارد.مدتی پیش سر کلاسی نشسته بودم و عمیقا مشغول گوش دادن به حرف های استاد بودم. کنارم دختری نشسته بود که ظاهرا بیست و چند ساله بود و کمی هم بازیگوش. متمایل به سمت من نشسته بود و مدام هم تکان میخورد و گله می کرد و می گفت که چقدر خسته است. من هم که اصولا در کلاس ها بسیار جدی هستم و شش دانگ حواسم را به استاد می دهم، کم کم داشتم از دست او کلافه می شدم. کمی که گذشت و متوجه نت برداری من از صحبت های استاد شد، دیگر سر از جزوه من بیرون نمی آورد و همزمان کنار گوشم زمزمه می کرد که چقدر خوب نت برمی داری. بعد هم شروع کردن سوال پرسیدن از مباحث کلاس. در حالیکه من داشتم سعی می کردم به حرف های استاد گوش دهم او مدام سوال می پرسید. به محض اینکه جمله استاد تمام می شد، به من می گفت من نفهمیدم استاد چه گفت.من دیگر داشتم از کوره در می رفتم. تا اینکه از من خواست تا برگه ای از جزوه ای که نوشته بودم را به او بدهم. آن برگه را به او دادم در حالیکه با کلافگی به او نگاه می کردم. در حال نوشتن باقی جزوه بودم که متوجه شدم او دارد از جزوه من عکس می گیرد بدون اینکه اجازه گرفته باشد. واقعا داشت کفرم را در می آورد. اما هیچ نگفتم. کم کم ذهنم داشت از حالت متمرکز روی مبحث کلاس درگیر این دختر و حرکاتش می شد. مدام هم از خودش سلفی می گرفت و صفحات مجازی اش را چک می کرد و چند جمله ای هم به من می گفت.من که کاملا در مرز عصبانیت قرار گرفته بودم، لحظه ای مکث کردم و متوجه بازی ذهنم شدم. فهمیدم ذهنم باز دارد قصه می بافد و حرکات این دختر را در نگاه من هر لحظه بزرگ و بزرگتر جلوه می دهد و دارد او را در مقابل من قرار می دهد، انگار که در میدان جنگم و او هم دشمن است. حقیقتا که ذهن استاد ساختن سناریوهای عجیب و غریب است. در اکثر این سناریوها نیز تو را آنقدر ضعیف می کند که در نهایت از تمام دشمن های فرضی و ساختگی ذهن خودت شکست می خوری و با یک اعصاب داغان تو را رها می کند به حال خودت.خلاصه به محض مشاهده بازی ذهنم، لبخندی روی لبم نشست. شبیه به کسی که نقشه توطئه ای را برملا کرده باشد. حالا نگاهم عوض شده بود.  آن دختر فقط بازیگوش بود و کمی هم خسته. نمی خواست روی مخ من برود. نمی خواست مرا اذیت کند. او فقط به اندازه من متمرکز نبود.به محض اینکه نگاهم تغییر کرد، ناگهان همه چیز شکل دیگری برایم گرفت. آن سلفی گرفتن های پی در پی او مرا یاد خواهرزاده ام انداخت که دوست داشت از خودش سلفی بگیرد و من هم با دیدن این صحنه مدام قربان قد و بالا و زیبایی هایش می رفتم. بازیگوشی هایش مرا به خنده می انداخت. کم کم شروع کرد به تعریف کردن از دست خط من و اینکه چقدر باهوش و سریع هستم در درک مطلب و انتقال آن در قالب جملات منظم.تغییر نگاه من، نه تنها به خودم کمک کرده بود و من آرام شده بودم، او هم آرام تر شد و شروع کرد از من تعریف کردن. حس کردم نگران است که هیچ جزوه ای ننوشته است و هیچ چیز از کلاس نفهمیده. به او گفتم می تواند بعد از کلاس از تمام یادداشت های من عکس بگیرد و اگر هم بخشی از کلاس را متوجه نشده باشد بعد از کلاس به او توضیح می دهم .خیلی خوشحال شد و گفت که از ساعت شش صبح سر کلاس بوده و حالا که هفت عصر است دیگر توان شنیدن و نوشتن ندارد. با مهربانی به او نگاه کردم و او هم به من لبخندی زد و گفت چقدر شما زیبا هستید. او خودش نیز بسیار زیبا بود و تمام این مدت ذهن من نمی گذاشت زیبایی او را ببینم.در مسیر برگشت به خانه داشتم به این فکر می کردم که اگر در بازی ذهنم غرق می شدم، حالا عصبی و خشمگین بودم. اما با یک تغییر نگاه، همه چیز رنگ دیگری گرفت. چیزی که مسلم است من نمی توانستم آن دختر را در آن چند ساعت تربیت کنم و به او یا بدهم که در کلاس باید فلان طور رفتار کرد و فلان جور نبود. یا در موضع پند و اندرز دادن بروم و به او بگویم روش صحیح شاگردی در یک کلاس چیست. یا مثلا از او بخواهم او هم مثل من باشد و به استاد گوش بدهد و جزوه بنویسد که قطعا هیچ کدام از این روشها کارساز نبود. اما مهربانی جواب داد.من در آستانه خشمگین شدن، خشمم را دیدم. متوجه شعله کوچک به پا شده در ذهنم شدم، و اگر آن را به حال خود رها می کردم و یا با میدان دادن به ذهنم آن شعله کوچک را به آتشی بدل می کردم، این خشم بود که مرا می بلعید و می سوزاند.اکثر ما اتاق فرمان ذهنمان را در جایی بیرون از خودمان تعبیه کرده ایم و در مواقع ضروری، دسترسی مان به آنجا سخت می شود و راه رسیدن به آن صعب العبور. بهتر است از شرایط مختلف کمک بگیریم و خود را هربار به مقر فرماندهی ذهنمان نزدیک تر کنیم. همان شرایطی که تا قبل ازاین موجب آزردگی و عصبانیتمان می شدند، می توانند به فرصت هایی بدل شوند که ما را به خود حقیقی مان نزدیک تر کنند.#روشنابرای مطالعه مطالب بیشتر در حوزه خودشناسی روشنا را در تلگرام دنبال کنید: https://t.me/Roshanamagazin </description>
                <category>روشَنا</category>
                <author>روشَنا</author>
                <pubDate>Wed, 22 May 2024 20:16:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منِ گمشده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96820525/%D9%85%D9%86%D9%90-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-o58ljzdnnxui</link>
                <description>بیل جورج در کتاب کشف شمال حقیقی اینطور می نویسد:&quot;در یک بعدازظهر پاییزی زیبا در حالی که در اطراف دریاچه نزدیک خانه رانندگی می کردم، به آینه ماشینم نگاه کردم و در آن شخص بیچاره ای دیدم- خودم!در ظاهر پرانرژی و مطمئن به نظر می رسیدم، اما در درون عمیقا غمگین بودم.&quot;فکر می کنید چه اتفاقی می افتد که شخصی موفق در عرصه کاری و شغلی، در یک لحظه صفت بیچارگی را در خود تشخیص می­دهد؟ و چرا خیلی از افراد تا آخر عمرشان حتی برای یک بار هم احساس نکرده اند چقدربیچاره اند؟آیا چنین احوالی را تجربه کردن ازموضع ضعف نشات می گیرد یا صرفا یک احساس است که فارغ از این که چه کسی هستیم و چقدر موفق یا ناموفقیم به ما دست می دهد؟وقتی زندگی بسیاری از افراد تاثیرگذار جهان را مورد مطالعه قرار می دهی درمی یابی که اکثریت آنها در برهه ای این احساس را حداقل یکبارتجربه کرده اند. برای مثال دانته در کتاب کمدی الهی چنین می نویسد:&quot;در اواسط جاده زندگی ام، در جنگلی تاریک بیدار شدم، جایی که راه درست به طور کامل گم شده بود.&quot;اینجا نیز ردپای بیچارگی را می توان پیدا کرد. اما حقیقتا این چه احوالیست که نهایتا منتج به قوی تر شدن و رشد افراد می شود؟چیزی که کاملا واضح و روشن است، تفاوت بین این نوع از حس بیچارگی با حس بیچارگی ناشی از قربانی بودن است. اگر فرض کنیم که افراد موفق و بزرگ جهان، حس بیچارگی  را از اینرو تجربه کرده اند که خود را قربانی رفتار و اشتباهات دیگران  می دانستند، پس دیگر خبری از تاثیرگذاری آنها در سطحی ملی و حتی بین المللی نبود. چون کسی که در نقش قربانی فرو می رود غالبا منفعل است و خود را مسئول پیدا کردن چاره برای برون رفت از این احوال نمی داند.اما نوعی از حس بیچارگی وجود دارد که وقتی تجربه می شود که اتفاقا فرد در تکاپو و تلاش برای زندگی و ساختن ایده آل هایی برای خود است. در میانه راهی که همه چیز ظاهرا عالی و پیش رونده به نظر می رسد، ناگهان چیزهایی در درون آهسته آهسته و بی صدا فرو می ریزند و یک روز آنقدر صدای تخریب آنچه ساخته ای بلند می شود که نمی توانی آن رانشنوی. و به قول دانته، چشم باز می کنی و می بینی در جنگلی تاریک بیدار شده ای. و این آغاز مسیر گم گشتگی است که در آن ظاهرا هیچ راهی نمایان نیست. اینجا همان نقطه ایست که اگر خودت را به خواب بزنی و گوش هایت را محکم بگیری، این فقط خودت هستی که مجبور خواهی بود برای همه عمردر ظلمت گم بمانی و تظاهر کنی که گم نشده ای وبیچاره گی ات را نپذیری. آن وقت به جرگه افرادی می پیوندی که در ابتدا به آنها اشاره کردم. آنهایی که هیچ وقت حتی برای یکبار حس بیچارگی و گم شدن بهشان دست نداده است. نه اینکه گم نشده باشند یا بیچاره نشده باشند، بلکه هیچ گاه نفهمیدند گم شدند و یا گم شدن و بیچارگی خود را نپذیرفتند.در کتاب نقشه هایی برای گم شدن، ربه­ کا سولنیت از زبان یکی از اعضای گروه امداد و نجات کوهستان چنین می نویسد:&quot;کلید نجات در این است که بدانی گم شده ای.&quot;  و اضافه می کند که به همین دلیل است که کودکان گمشده بسیار راحت تر پیدا می شوند، چون خیلی سریع می پذیرند که گم شده اند و برای همین زیاد دور نمی شوند و می دانند که نیاز به کمک دارند.بنابراین پذیرش گم شدن و بیچارگی قدمی مهم و حیاتی­ست برای پیدا شدن و راه نجات را کشف کردن. این همان رازیست که باید با خود گمشده­ ات در میان بگذاری تا بتوانی برای پیدا کردن راه درست اندیشه کنی.در زندگی شخصی ام در برهه های متفاوت زندگی میان حالت های نادانی، به خواب زدگی  و در نهایت فهم بیچارگی­ام تاب خوردم و هیچ گاه به اندازه زمانی که بالاخره پذیرفتم که گم شده ام، راه حل ها  و راهنماهای متعدد برایم فراهم نشد. نشانه گمشده­ گی ام هم این بود که مدام اتفاقات ناخوشایند تکراری برایم رخ می داد و نشان از این بود که در چرخه ای نامطلوب گیر افتاده ام و دور خودم می چرخم و فکر می کنم دارم زندگی می کنم و احتمالا زندگی همین است. این مرحله نادانی ام بود و نمی دانستم اصلا مقوله ای به نام گم شدن هم هست. بعدتر که حس گمگشتگی غالب شد و فهمیدم گم شده ام، ترسیدم که بپذیرم. ترسیدم بگویم گم شدم و که مبادا هویت، شخصیت و آنچه تاکنون به خیالی برای خود ساخته بودم فرو ریزد، غافل از اینکه آنها در خقیقت اصلا ساخته نشده بودند، بلکه زرورقی بودند به دور آنچه حقیقی بود و من سعی داشتم از آن مراقبت کنم.  از اصل که دور شدم،  تاریکی وسعت یافت و آرام آرام نور کم سو شد. من داشتم به دور خود می چرخیدم  و از چیزهایی یکسان گله می کردم و می رنجیدم. در این باب از بزرگی شنیدم که می گفت: وقتی در جنگل یک درخت را دوبار ببینی، در واقع آن درخت دوتا نشده است  بلکه نشان از این است که تو گم شده ای و به دور خود می چرخی .نشانه بزرگ گم شدن، تجربه احساس غم است. آن بیرون همه چیز درست بنظر می رسد -زرورقی که به دور خود پیچیده ای می درخشد- اما در درون غمگینی و این را جز خودت کسی نمی داند. اگر هم کسی بداند تا زمانی که خودت نخواهی نمی تواند کمکت کند. درست مثل زمانی که گم شده ای و اگر نخواهی پیدا شوی، کسی تو را پیدا نخواهد کرد حتی اگر به دنبالت بگردد.موضوع این است که گم شدن ذات سفر در سرزمین ناشناخته هاست و ما این را فراموش کردیم و لازم است به خود یادآور شویم که گم شدن نشان از ضعف تو در مسیریابی نیست، بلکه نپذیرفتن گمگشتگی است که از ما انسانی ضعیف و پوشالی می سازد. فرقی نمی کند فرد مهمی در جامعه باشی یا یک فرد معمولی، این حس احتمالا به سراغ همه ما می­آید. فارغ از اینکه چقدر دستاورد داشته ایم و چقدر در بیرون موفق بنظر می رسیم، حس گمگشتگی می آید تا ما را به مسیر اصیل برگرداند و ما را هشیار کند. چه بسا دستاوردهای بیشتر سرعت پذیرش ما را نیز کمتر کنند و دیرتر متوجه شویم که گم شده­ ایم. مخصوصا اگر آن دستاوردها بیش از حد بر معیارهای بیرونی متکی باشند و ارزش های درونی­مان را از یادمان ببرند.در نهایت  زمانیکه می پذیری گم شده ای، نور مسیرش را به سمت تو باز می کند و تو را پیدا خواهد کرد. و شاید این همان دلیلی است که بسیاری از افراد موفق و بزرگ دنیا را از گمگشتگی و دوری از اصل نجات داد و به اصل حقیقی­شان بازگرداند.</description>
                <category>روشَنا</category>
                <author>روشَنا</author>
                <pubDate>Sun, 12 May 2024 21:57:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماشین لباسشویی و فلسفیدن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96820525/%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D9%84%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D8%B4%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%88-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF%D9%86-x71agvyb4sy0</link>
                <description>وقتی عطش فهمیدن داری، همه‌چیزهای دور و برت ‌درسی برایت دارند. حتی ماشین لباسشویی هم می‌تواند به تو یاد دهد.چند وقتی بود که ماشین لباسشویی‌مان موقع کار کردن خیلی سر و صدا تولید می‌کرد و بالا و پایین می پرید و انگار می‌خواست به جنگ برود. فکر می کنم اگر زبان سخن گفتن داشت چند تا ناسزا هم بارمان می کرد. حدود 12 سال بود که برایمان کار می‌کرد و انصافا خیلی هم خوب کار کرده بود و از لباسشویی بودن چیزی کم نگذاشته بود. گرچه ما هم کاربران خیلی منصفی نبودیم و گاهی کمی بیشتر از توانش از او کار می کشیدیم.چند وقتی بود که این زبان بسته موقع کار کردن آنقدر بی تابی می کرد که کفر ما را در آورده بود. لرزش های شدید و صداهای عجیب. ما هم برای اینکه نلرزد و از جایش بیرون نیاید می رفتیم سنگینی مان را روی آن می انداختیم و با دست نگهش می داشتیم تا تکان نخورد. بماند که چه فشاری به او و خودمان می آوردیم . گهگاهی هم پایه های جلویی ماشین را شل و سفت می کردیم تا شاید لرزشش کمتر شود و به تعادل برسد. اما هربار او خود را به در و دیوار می کوبید و ما هم به او هجوم می آوردیم و خفه اش می کردیم.یک روز که مثل همیشه این زبان بسته حالش خراب شد و دیگر بیش از حد صدا می داد، من به سمتش رفتم و ناگهان چشمم به پایه سمت چپ آن افتاد و متوجه شدم که کج شده است. خم شدم تا نگاهی به آن بیاندازم و از نزدیک وارسی‌اش کنم. پایهٔ پیچی آن آنقدر تحت فشار قرار گرفته بود و در جایش لغزیده بود که کج شده بود. ناراحت شدم و با خود فکر کردم که باید آن پایه را در بیاوریم و صافش کنیم و باز در جایش پیچ کنیم. همسرم که به خانه آمد به او توضیح دادم که چه بلایی سر پایه ماشین لباسشویی آمده است. همسرم برای وارسی پایه، کمی لباسشویی را از چارچوب کابینت‌ها بیرون کشید تا دسترسی‌اش به پایه بیشتر شود . در همین حین من هم چند قدم به عقب برداشتم تا با کمی فاصله به سوژه نگاه کنم. به محض اینکه لباسشویی نگون بخت را از چند قدم عقب تر مشاهده کردم، متوجه موضوعی شدم.این زبان بسته به سمت عقب شیب برداشته بود و پایه های جلوی ماشین از پایه های پشتی بلندتر شده بودند. وقتی ماشین به جلو کشیده شد و من تازه توانستم متوجه شیب آن شوم و به همسرم گفتم که موضوع چیست. باورم نمیشد که مشکل این زبان بسته تنها پیجاندن پاهای جلویی اش بود که بیش از حد بلند شده بودند. با پیچاندن مهره‌ها به داخل، پایه های عقب و جلو تراز شدند و این دوست قدیمی ما نیز به آرامش رسید.حالا «خود» را سوژهٔ داستان قرار می‌دهیم:به خودم نگاه کردم که چه زمانهای بسیاری که صداهای دردآلود و نا کوک درونم را با فشار به طور موقتی خفه کردم. یا در اطرافم اگر کسی حالش بد بود ونیاز به توجه داشت، تنها با مسکنی او را آرام کردم. در حالیکه احوال ناجور همانجا باقی بود. فقط نیاز بود خود را کمی از آن جایگاه امن همیشگی بیرون بکشیم و با کمی فاصله اطمینان بخش درد را مشاهده کنیم و یا بشنویم. ما در فاصله ای برای نفس کشیدن و دیده شدن، دردمان را بروز می دادیم. کافی بود به خودمان فضای امنی برای ابراز می دادیم. بی قضاوت، بی سرزنش و بی حرف. راه حل پیچیده نبود، مشکل نیز پیچیده نبود. ما پیچیده فکر کردیم و زمین و زمان را به هم دوختیم تا نسخه بپیچیم برای حال خوب. حال خوب پشت درد پنهان بود و از آن پشت هرزگاهی سر بیرون می آورد و چشمک می زد تا پیدایش کنیم. اما ما دربازی قایم باشک خوب نبودیم. حال خوب درست در جایی که فکرش را نمی کردیم پنهان شده بود. پشت درد.به دردها که توجه کنیم، قطعا درمان خود را لو می دهد. اگر خودمان نمی بینیم، از شخص امنی که می شناسیم کمک بگیریم. شفا نه دور است و نه دست نیافتنی. کمی عقب تر از خود ایستادن و خود را از چند قدمی مشاهده کردن شاید ما را التیام ببخشد.#روشنا</description>
                <category>روشَنا</category>
                <author>روشَنا</author>
                <pubDate>Thu, 02 May 2024 11:13:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مالِ من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96820525/%D9%85%D8%A7%D9%84%D9%90-%D9%85%D9%86-u0whox86e3q8</link>
                <description>همسایه‌ دیوار به دیوارمان خانم مسن و مهربانی بود که مرا یاد مادربزرگم می‌انداخت. پیراهن‌های گلدار میپوشید و عینکی ظریف و ساده می‌زد. خانه‌اش هم مانند خودش با صفا بود. چند قاب عکس خانوادگی روی دیوار، یک رومیزی ساده کرم رنگ روی میز ناهاخوری و یک گلدان قدیمی هم وسط میز.فرش‌های دستبافت قدیمی که هر روز دم دم‌های ظهر میزبان نوری بود که از پنجره مایل به داخل خانه می‌تابید. روی کاناپه قدیمی قهوه‌ای رنگش، همیشه یک پتو و یک متکا داشت. همه چیز خیلی ساده و مرتب چیده شده بود و خانه شخصیت منیر خانم را گرفته بود و معلوم بود حتی وسایل خانه هم او را دوست دارند.همیشه از خانه‌اش صدای تلویزیون می‌آمد، از صبح خروس‌خوان تا سر شب. تنها بود، و گمانم صدای تلویزیون همدم خوبی بود برای گریز از تنهایی دوران پیری. هر روز صدای تلویزیون را که می‌شنیدم خیالم راحت می‌شد.اما مدتی بود که صدایی از خانه‌ش نمی‌آمد. سراغش را گرفتم، بیمار بود و در بیمارستان بستری.و یک ماه بعد منیر خانم بی آنکه با خانه وداع کند، از دنیا رفت.خانه تنها شد و خالی، دلتنگ صاحبخانه…مدتی بعد، صدای آمد و شد از خانه منیر خانم شنیدم و از چشمی در نگاهی انداختم.چند نفر داشتند وسایل خانه را می‌بردند تا خانه برای ساکن جدیدش آماده شود.ساکن جدید، وسایل جدید، سبک زندگی جدید.خانه از هرچیزی که متعلق به منیر خانم بود خالی شد.آن میز و گلدان،آن فرشها و آن کاناپه جلوی تلویزیون.آهی کشیدم، سرم را چرخاندم، به خانه‌ام نگاه کردم.به مبل‌ها، به فرش، به تابلوها و به کتاب‌هایم، لباس‌ها، کفش‌ها و وسایل شخصی‌ام. به همه آن چیزهایی که یک برچسب «مالِ من» رویش چسبانده بودم.لبخندی تلخ اما رهایی بخش بر لبانم نشست. با خودم گفتم: چقدر سفت چسبیده‌ای به چیزهایی که احتمالا چند روز بعد از مرگت، برچسب «بی‌صاحب» به آنها می‌چسبد.به خانه وجودم سر زدم. کمی به عمق رفتم، به درون سرم، به روانم. انباری از کهنگی‌ها و زنگارها دیدم که سفت بهشان چسبیده بودم. باورهای بی اساس و عاریتی، خاطراتی به درد نخور، گفتگوهایی سمی و دور ریختنی، دغدغه‌هایی پوچ و بی ارزش.چه سفت و سخت به چیزها چسبیده بودم و جای پایم را در مهمان‌خانه‌ای سرراهی محکم کرده بودم. بعد هم گله میکردم که چرا با اینکه ظاهرا همه چیز «مالِ من» است و کلی چیز دارم، اما دلم خوش نیست و‌ از درون حس می‌کنم خالی‌ام؟!دلیلش این بود که به هرحال روزی می‌رسید که باید همه اینها را همانطور که مرتب چیده بودم می‌گذاشتم و می‌رفتم و میراثم را به دست دیگران می‌سپردم.اینطور شد که تن به رهایی دادم، به سکوت، به تماشا، به سبکی و به سبک‌باری، به سفر، به گذر کردن، به عشق.و دل کندم از وابستگی‌ها، من‌ها و مایَملکش.تنها به این امید که رها زندگی کنم و رهاتر پرواز کنم.#روشنا</description>
                <category>روشَنا</category>
                <author>روشَنا</author>
                <pubDate>Sun, 21 Apr 2024 13:44:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فروشی نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96820525/%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-dqqxn8eddzwd</link>
                <description>از جلوی مغازه‌ای رد می‌شدم، چشمم به کلاه زیبایی افتاد که روی سر مانکن بود. یک کلاه شاپو سفید که با ظرافت روی آن نقوشی زییا نقاشی شده بود و یک پر سفید جذاب هم در سمت راست آن چسبانده شده بود. ایستادم، خوب نگاهش کردم و تصمیم گرفتم به داخل مغازه بروم و به هر قیمتی شده آن کلاه خاص را بخرم.وارد شدم و‌ با خوش‌رویی و لبخند به صاحب مغازه سلام کردم. او هم با خوشرویی پاسخم را داد و گفت در خدمتم. من هم با ذوق به کلاه داخل ویترین اشاره کردم و گفتم آن کلاه را میخواهم. فروشنده به امتداد اشاره من نگاهی انداخت گفت: خانم متاسفانه اون کلاه فروشی نیستلبخندم‌ محو شد و با تعجب پرسیدم: چرا؟فروشنده با لبخندی جواب داد: چون کلاه خودم است. فروشی نیست. خیلی خاص است آن را نمی‌فروشم. آخر از این کلاه چندتایی بیشتر در دنیا نیست. و تعریف کرد که در یکی از سفرهایش به شرق آسیا، این کلاه را از خانمی خریداری کرده که هم کلاه‌دوز بود و هم آنها را نقاشی می‌کرد و در نهایت هم با یک المان خاص آنها را تزیین می‌کرد. مثل آن پر سفید که گویا پر عقاب بود و آن خانم در یکی از پرسه‌هایش آن پر را در دامنه کوهی پیدا کرده بود. و بعد هم گفت که در آن سفر به واسطه این کلاه با همسرش آشنا شده است و این کلاه برایش یادآور خاطراتی شیرین است و برایش خوش شانسی آورده و یک عکس هم از گوشه مغازه آورد و نشانم داد که با همسرش در آن سفر گرفته بود و این کلاه هم بر سرش بود.بعد از شنیدن این داستان، با خودم گفتم خب من هم اگر جای تو بودم نمی‌فروختمش. از آقای مغازه‌دار تشکر کردم و همینطور که چشم به کلاه دوخته بودم از مغازه خارج شدم، لحظاتی هم ایستادم و باز به کلاه نگاه کردم. اما نگاهم با بار اولی که دیدمش تفاوت داشت. این کلاه قصه داشت، هم برای خودش و هم برای آقای مغازه‌دار. او مسافتی را سفر کرده، از قضا به خانمی هنرمند و محلی رسیده بود، این کلاه را خریده و به واسطه آن با همسرش آشنا شده بود و حالا اینجاست. آقای مغازه‌دار می‌گفت: خیلی‌ها طالب کلاه شده‌اند و او هم قصه را برایشان بازگو کرده. یکبار هم یک نفر از او پرسیده بود چرا روی آن برچسب «فروشی نیست» نمی‌چسبانی؟ او هم جواب داده بود که دلم میخواهد این قصه را تعریف کنم و هربار بیشتر عاشقش شوم و یادم بماند چقدر برایم مهم است. در مسیر با خودم فکر می‌کردم که قطعا قدر آن کلاه را هیچکس بیشتر از آقای مغازه‌دار نمی‌داند. فارغ از داستان جالب کلاه، مالکیت آن کلاه، تجربه و احساس خاص را در او زنده می‌کند که بی‌شک منحصر بفر‌د است.حالا قصه را از نو می‌نویسم؛یکی بود، یکی نبودگشتیم و گشتیم، سفر در جان خود کردیم، در آن الماس‌ها جستیم، سپس تا عابری آمد، اندکی زل زد، کمی اصرار کرد، ذره ذره اصل را انکار کرد، زود از ترس تنها ماندن و مردن، الماس را جای مس دادیم رفت. جای آن چند وجهی تابان، قیل و قال مس شدن بر جان وی افتاد. دست آخر او ز خاطر برد در ازای مس، الماس‌ها در وجودش یک به یک حراج شد. کاش در این بازار مکاره بر الماس‌های وجودمان برچسب «فروشی نیست» بچسبانیم.</description>
                <category>روشَنا</category>
                <author>روشَنا</author>
                <pubDate>Sun, 14 Apr 2024 21:57:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زبان احساسات</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96820525/%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA-scnsevznyecc</link>
                <description>ذات انسان بودن و یا زیستن در قامت یک انسان مملو از تجربه هیجانات و احساسات متفاوت و مختلف است. سعی بر حذف برخی احساسات و هیجانات نه تنها تمامیت تجربه انسانی را دچار نقص می‌کند، بلکه حتی مجبوریم انرژی بسیاری صرف کنیم تا از بروز احساس یا هیجان خاصی جلوگیری کنیم.اگر احساسات و هیجانات را به حواس پنجگانه تشبیه کنیم، شاید تصورش برایمان ملموس‌تر شود. بنظر شما تجربه ما با حواس ناقص از محیط‌مان و رخدادهایش چطور خواهد بود؟ قطعا تجربه‌ای ناقص.مثلا هنگام قدم زدن زیر باران، ما بوی باران را استشمام می‌کنیم، صدای باران را می‌شنویم، به لطافت و مناظر زیبایی که ایجاد شده نگاه می‌کنیم، قطرات باران را وقتی روی صورتمان غلت میخورند حس میکنیم، شاید هم چند قطره‌ای لبانمان را لمس کند و طعمش را هم اندکی بچشیم.حالا اگر ما هر کدام از این تجربیات را حذف کنیم چه می‌شود؟ما تجربه‌ای ناقص خواهیم داشت از باران و با محو شدن هریک از این حس‌ها شاید دیگر باران آنقدرها هم جذاب نباشد.هیجانات و احساسات ما هم مانند حواس ما هریک کارکردی دارند. اگر حسی بالا می‌آید با تو حرف دارد. از تو حرف دارد.راه شفای ما پذیرش احساسات، تجربه و درک آنهاست.محیط، جامعه، خانواده، و هر بستری که در آن رشد کردیم، بسیاری از این احساسات را در ما بلاک کردند. بر سر راه ابرازشان سدی چیدند.مثلا با «اشک» که بهترین راه بروز غم است چه کردیم؟مردها که نباید گریه می‌کردند، زن‌ها هم که همیشه اشکشان دم مشکشان بود.در هر دو برخورد، اشک مساوی است با ضعف و ضعیف بودن.همینطور بسیاری از احساسات ما برچسب خوردند و در دسته‌بندی خاصی قرار داده شدند و هر دسته‌بندی هم به قشر خاصی تعلق گرفت.اینطور شد که ما شدیم انجمنی از غریبه‌گان دورافتاده از هم و هویتمان را به برچسب‌ها و طبقه‌مان گره زدیم.در حالیکه ما همه انسانیم و همگی در تجربه احساسات و هیجانات مشترکیم. مثل این است که چاقو دست همه ما را می‌برد و خون از زخم جاری می‌شود. مگر می‌شود کسی زخمی شود و خونریزی نداشته باشد؟همین‌قدر در تجربه احساسات و هیجانات نسبت به خود و دیگران خست به خرج داده‌ایم و بی انصاف بوده‌ایم.تو نباید دردت بگیردنباید بخندینباید گریه‌ کنینباید شوخی کنینباید بترسیمبادا زیاد شاد باشیفریاد هم نکش……و هزار هزار نباید دیگر که هربار ما را از خود بیگانه‌تر کرد.#روشنا</description>
                <category>روشَنا</category>
                <author>روشَنا</author>
                <pubDate>Tue, 27 Feb 2024 13:50:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگی که زیستن را بلد بود</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%84%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF-hkgiytor5off</link>
                <description>در خیابان زیر بارش نم نم برف، در هوایی سرد اما دلنشین قدم می‌زدم. خیره بودم به زیبایی های خلق شده توسط زمستان. چشمم به برگی خورد که در آغوش زمین، در زیر بارش برف به آسفالت کف خیابان چنگ زده و ظاهرا خفته بود، اما حالش خوب بنظر می‌رسید. زیبا بنظر می آمد، بی توجه به اینکه کسی او را می‌بیند یا نه.فقط بودنش را می‌زیست.بالای سرش ایستادم، نگاهش کردم، و زیباییش دو چندان شد. گویا به توجه من پاسخ داد.از او عکس یادگاری گرفتم و همانطور او را در حال غوطه‌وری در بودن و زیستن رها کردم و رفتم.نمی دانم الان این برگ جدا مانده از شاخه درخت همانجا هست یا نه. نمی دانم چند نفر روی آن پا گذاشته یا چند ماشین از رویش رد شده‌اند.اما مطمئنم در هر حال حالش خوب است. چون من دیدم که او بودن را با تمام ابعادش پذیرفته بود و داشت از آن لذت می‌برد.و شاید ماموریتش در زمین این بود که سوژه نوشتن برای من شود و یک تصویر زیبا از خود برای من به جا گذارد.#روشنا</description>
                <category>روشَنا</category>
                <author>روشَنا</author>
                <pubDate>Wed, 21 Feb 2024 15:00:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در زمین بازی زمان، برنده کیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96820525/%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA-tw7qx7nekhtm</link>
                <description>دلم میخواست از چیزی فرار کنم. شاید آن چیز حتی آنقدرها هم واضح نبود که دست‌کم بدانم از چه چیز فرار می‌کنم. ولی بود. اینطور وقت‌ها بی‌حوصله می‌شوم و اصولا حوصله ندارم کارهایی انجام دهم که به سوزاندن سلول‌های خاکستری مغزم نیاز دارند. همین که فکر نکنم کافیست یا مثلا خودم را به کوچه علبزنم. گمانم گاهی حتی در پیچ و خم همین کوچه هم گم می‌شوم و سر از سینک ظرفشویی در ‌می‌آورم. این لگن دوقلوی به هم چسبیده ظاهرا بی‌آزار، همیشه در خود چیزی دارد تا مرا برای دقایقی درگیر کند.  لااقل اینجا دستانم مشغولند اما خبری از خودم نیست. خودم کجاست؟! وسط بیغوله‌ای که “آینده” نام دارد گیر افتاده. دستانم در تقلای تمیزی ظروف بودند و خودم جان می‌کند تا از آن ناکجاآباد فرار کند.  وسط این بازی رفت و برگشتی میان سینک ظرفشویی و آن برهوت، گویا حداقل فهمیده بودم از کجا و از چه دارم می‌گریزم.  مدام نگرانی‌ از تصمیمات و اتفاقات محتمل آینده را بالا و پایین می‌کردم و نهایتا هم چیزی حاصل نمی‌شد جز اضطراب. گویا سینک همیشه هم جای بدی نبود. حالا بازی میان این دو حریف تغییر کرده بود. سینک در جذب من به خود و «اینجا» موفق‌تر عمل کرده  و چند امتیازی جلوتر افتاده بود. در مقابل ذهنم در تقلا برای کشاندن من به «آنجا» داشت درمانده می‌در آخر، مسابقه با برتری سینک به پایان رسید. حالا من «اینجا» بودم. همه من اینجا بود. در لحظه حال. دیگر حس فرار نداشتم. واقعا داشتم ظرف می‌شستم. در همین احوالات، و با دستان کفی متوجه چیز جالبی در سینک شدم. از آن‌همه ظرف، تنها یک قابلمه چدنی سیاه رنگ باقی مانده بود که گویا آخرین بازیکن این بازی بود و احتمالا باید تلاش می‌کرد مرا برای دقایقی بیشتر در «اینجا» نگه دارد. تلاشش قابل ستایش بود و موفق هم شد. از یک طرف من بودم که دلم نمیخواست به آن بیغوله بازگردم و از طرف دیگر، یک قابلمه در میدان بازی بجا مانده بود که به من امید می‌داد. به آن زل زدم و شگفت‌زده شدم. ترکیبی از کف و آب درون قابلمه توجهم را به خود جلب کرد. شیر آب را بستم. انگار می‌ترسیدم که آب آن اثر شگفت‌انگیز را آب با خود به چاه ببرد. به حباب‌های کف خیره شدم. آنقدر زیبا و درخشان بودند که در سیاهی قابلمه مانند ستاره می‌درخشیدند و بر روی آب آرام شناور بودند. برخی تجمع کرده بودند یک گوشه و برخی هم جداجدا جابجا می‌شدند. سعی کردم با دستم شکلشان را تغییر دهم و حفره‌ای میانشان ایجاد کنم. هربار شکلی ظاهر شد و مرا افسون کرد. خود را میان زیبایی حباب‌ها یافتم. جایی که فقط من بودم و آنها. آنقدر جالب بودند که متوجه نبودم چه مدت چسبیده به سینک و متمایل به سمت قابلمه ماتم برده بود. گویا در موزه لوور مشغول تماشای مونالیزا بودم. اما اینجا خانه‌ای در وسط طهران بود و اثر هنری هم یک قابلمه پر از کف داخل سینک.لحظه‌ای بعد با صدای همسرم که پرسید: فردا برنامه‌ات چیه؟ از سینک جدا شدم و همینطور از اینجا و اکنون، و پرت شدم به فردا. گویا بازی جدیدی در شرف آغاز بود…حداقل می‌توانستم دلخوش باشم که برای بازی جدید ذهنم، می‌شود حریف تازه‌ای در زمان حال یافت. شاید این‌بار چروک‌های پرده را برای مسابقه برگزیدم یا تَرَک روی دیوار و یا حتی صدای کولر آبی. </description>
                <category>روشَنا</category>
                <author>روشَنا</author>
                <pubDate>Tue, 05 Sep 2023 15:04:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودقضاوت‌گر و شرمگین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96820525/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%82%D8%B6%D8%A7%D9%88%D8%AA-%DA%AF%D8%B1-%D9%88-%D8%B4%D8%B1%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-p0u6tnfkcw97</link>
                <description>درباره من نه، درباره ما بدانیم… در هریک از ما نه یک شخص و شخصیت، بلکه ده‌ها تایپ شخصیتی زیست می‌کند. من خودم هرروز دست‌کم با چندتا از آنها سرو‌کله می‌زنم. صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شوم، قاضی بی‌رحم از راه می‌رسد و با القای اینکه من هرکاری هم کنم ناکافی و در نتیجه شرم‌آور است، مغزم را فلج می‌کند. حالا اینکه روز قبل چه کارهایی کرده‌ام موضوع اتهام من را در این دادگاه یک طرفه مشخص می‌کند. این قاضی هیچ اهمیتی نمی‌دهد که اتهام چیست یا اصلا اتهام وارد است یا نه. از نظر او، من همیشه متهم ردیف اول و در نهایت مجرم هستم. جرم‌ها هم کوچک و بزرگ دارند و همیشه چندتایی پیدا می‌شود. مگر اینکه مرده باشی تا دیگر این قاضی دست از سرت بردارد. معمولا علاقه‌مند به تمامی جزئیات زندگی من است. از طرز لباس پوشیدنم گرفته تا تصمیماتی که برای زندگی‌ام می‌گیرم. اینکه چرا فلان حرف را زدم یا فلان رفتار را کردم، یا اینکه چرا یک عکس از خودم که در آن چاق‌تر از معمول بنظر می‌رسم را استوری کردم؟ چرا زیاد خندیدم؟ چرا جوکی گفتم که کسی به آن نخندید؟ چرا زیاد حرف زدم؟ چرا بابت اعلام نظرم احساس شرم نمی‌کنم؟ چرا مثل باقی نیستم؟ چرا فلان لباس را پوشیدم؟ چرا جواب &quot;نه&quot; به دوستم دادم؟ چرا اشتباه می‌کنم؟ چرا همه چیز را بلد نیستم؟ چرا در خیابان پایم به مانعی برخورد کرد و سکندری خوردم؟ چرا در جلسه توپوق زدم؟ و صدها چرای مجرمانه دیگر که گویا من هر روز در حال ارتکاب به آنها هستم. گاهی همه پرونده‌هایت را جمع می‌کند و یکجا بر سرت می‌کوبد. گاهی هم همان لحظه چنان ظریف وارد عمل می‌شود و حکم را صادر و اجرا می‌کند و آدم را به دام می‌اندازد که حتی حضورش را حس نمی‌کنی و آن را با وجدان اشتباه می‌گیری. یک بار که سوار مترو شده بودم، اتفاقی چشمم به شخصی خورد  که بسیار غمگین بنظر می‌رسید، همینطور که نگاهش می‌کردم و در دلم میگفتم کاش می‌شد با او همدلی کنم، لحظه‌ای نگاهمان بهم گره خورد، لبخندی از سر مهربانی به او زدم ولی او سرش را برگرداند بدون اینکه گوشه‌های لبش تکانی بخورند. همان لحظه شروع شد؛ چرا به یک فرد غمگین لبخند زدی که اینطور ضایع شوی؟ چرا اصلا نگاهش کردی؟ چرا سرت به کار خودت نیست؟ چرا فکر می‌کنی با یک لبخند می‌توانی حال یک فرد غمگین را خوب کنی؟ شاید بهتر بود نگاهت را می‌دزدیدی و او‌ را به حال خود بگذاری! باورتان می‌شود که حتی بخاطر یک لبخند، مجرم شناخته شوید؟ یا بخاطر عکس‌العمل دیگران به رفتارتان، شما مواخذه شوید؟ فکر می‌کنید چندبار دیگر جرات کنم و به صورت هم نوعم لبخند بزنم؟می‌دانم همه ما هر روز با تعداد زیادی از این دست تجربیات سروکار داریم. شاید لازم است ابتدا نسبت به خودمان و سپس نسبت به دیگران کمی مشفق‌تر باشیم. بر اساس مشاهدات و تجربیاتم دریافته‌ام که، گاهی آنها که خود قضاوت‌گری شدیدی نسبت به خود دارند، دیگران را نیز بیشتر مورد قضاوت قرار می‌دهند. و آنها که نسبت به خود شفقت بیشتری دارند، با دیگران نیز مهربان‌تر رفتار می‌کنند. راهش این نیست که صدای قاضی را خفه کنیم، چون فایده‌ای ندارد، او همچنان خواهد بود. راهش تفکیک نظرات قاضی از وجود خودتان است. شاید شما اشتباهاتی مرتکب شوید-که البته اول باید مطمئن شوید اصلا اشتباهی مرتکب شده‌اید یا نه- اما این بدین معنا نیست که وجود شما سرشار از اشتباه و بدی است. چند قدم به عقب بروید، و خود را مشاهده کنید. اگر لازم شد حتی کمی از خود امروزتان بیشتر فاصله بگیرید. آن وقت شاید متوجه شوید این قاضی بی‌رحم درون از کجا آمده است. حالا دقیق‌تر به صدای قاضی توجه کنید. می‌توانید صداهایی که می‌شنوید را شناسایی کنید؟ اولین باری که امتحانتان را خراب کردید را به یاد دارید؟ اولین کسی که به شما گفت &quot;چقدر چاق شدی&quot; را خاطرتان هست؟ چه کسانی شما را بخاطر لباس پوشیدنتان یا سلیقه‌ای که دارید مسخره کردند؟ اینها را مرور کنید، شاید هربار به جای صدای قاضی درونتان که همیشه خودش را جای شما جا می‌زد، صداهای آشنای دیگری بشنوید.  </description>
                <category>روشَنا</category>
                <author>روشَنا</author>
                <pubDate>Sun, 03 Sep 2023 15:26:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب سادگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96820525/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C-imbrvbgwuqwg</link>
                <description>امروز تولد همسرم بود و من از چند روز قبل داشتم به این فکر می­­کردم که چطور برای روز تولدش خوشحالش کنم و چه نقشه ای برای سوپرایز شدنش طراحی کنم. چند ایده به ذهنم رسید. از خریدن هدیه ای گران قیمت گرفته تا یک کیک با طرح خاص، خریدکلی بادکنک و باقی تزیینات تولد و یا ترتیب دادن یک مهمانی در یک کافه خاص.روز قبل تولدش راهی یک فروشگاه از محصولات برند و گران قیمت شدم و به انواع مدل لباس ها و کفش ها نگاهی اندختم. چیزی چشمم را نگرفت. قیمت ها گزاف بود اما بنظرم محصولاتشان اصالت و زیبایی نداشتند. دلسرد شدم چون فکر می کردم قرار است از آنجا هدیه خوبی بخرم که اتفاقا لاکچری هم هست. در میان فروشگاه یک لحظه چیزی در ذهنم مثل برق رد شد و من را به بیرون از فروشگاه هدایت کرد. در حالیکه فروشندگان با نگاهشان این پیام را به من می دادند که &quot;متاسفیم که نتوانستی محصولات ژیگول ما را بخری&quot;، آنجا را ترک کردم. مسیر خانه را پیاده در پیش گرفتم تا بتوانم تلنگری که در فروشگاه دریافت کرده بودم را بهتر تحلیل کنم. منی که دم از سادگی و معمولی بودن می زدم ، برای تولد همسرم داشتم دنبال هدایای خاص، کارهای خاص، کیک خاص و غیره می گشتم. همان خاص هایی که تمامی ندارند و همیشه نمونه های بهترشان هست. تمام مسیر تصاویر عکس های اینستاگرامی تولدبازی جلوی چشمانم مرور می شد و حس اینکه من همچنان درگیر این حلقه معیوب مانده ام، کمی مرا ناراحت کرد. با خودم گفتم: حرف زدن از سادگی و معمولی بودن راحت است، اما تمرین آن به عنوان سبک زندگیست که اهمیت دارد. وگرنه این روزها همه جملات زیبا و پندآموز را خوب تکرار می کنند. البته از دانستن تا عمل نیز راه بسیار است و دشوار. اما نیاز داشتم بر آن چیزی که باور دارم تمرکز کنم و آن را تمرین کنم. نه اینکه فقط برای دیگران تجویزش کنم.غرق در این تفکرات بودم که در مسیر چشمم به یک گل فروشی افتاد. به آنجا رفتم و یک سبد گل کوچکی خریدم. من به گلها خیلی اهمیت می دهم، چون باور دارم گلها لطافت به ارمغان می آورند. فرصتی نشد تا هدیه ای تهیه کنم و ترجیح دادم با این تغییر رویکرد ناگهانی، سریع تر به خانه بازگردم و کیک درست کنم. برای خرید هدیه هم فرصت نیاز داشتم تا گزینه خوبی را بیابم.در حین آماده سازی کیک و قبل از اینکه همسرم به خانه برگردد، داشتم به این فکر می کردم که ما واقعا می خواهیم با تجملات و &quot;ترین&quot; ها چه چیزی را به کسی که دوستش داریم پیشکش کنیم؟ آیا عشق ما در گرو خریدن فلان هدیه گران قیمت یا فلان مراسم پرزرق و برق است؟بنظر من، در عشق ورزی نیز باید معمولی بودن را تمرین کرد. معمولی ها با دوام تر و ماندگارترند. آخر چه کسی تمام عمرش می تواند برای ابراز عشقش، به مصرف گرایی و فزون طلبی تکیه کند و خسته نشود؟ آیا معنی عشق این است؟در حالیکه مواد کیک را بهم می زدم و قطرات شکلات و شیر بر لباسم می پاشید، عشق را در میان دستانم یافتم که در حال هم زدن مایع کیک، به سادگی اما پر قدرت، &quot;دوستت دارم&quot; را فریاد می زد. من به دنبال همین حس بودم که در آن فروشگاه و در میان آن همه لباس برند نیافتمش. این حس دلنشین بود و قلبم را لمس می کرد.همسرم به خانه برگشت و من در حال آماده سازی کیک بودم، و سوپرایزی هم در کار نبود. من به دلیل کمی انحراف از مسیر حقیقی باورها و ارزش های خودم، از برنامه ام عقب مانده بودم اما می ارزید. این عقب ماندگی به آن غیر اصیل بودن می ارزید.همسرم زمانی که دید من به جای خرید کیک از قنادی، مشغول درست کردن کیک خانگی با طعم مورد علاقه اش هستم، کلی ذوق کرد و مرا در آغوش کشید. گویا او هم آن حس دلنشین اصالت و سادگی را که من کمی قبل تر تجربه کرده بودم، تجربه کرد. گلی که برایش خریده بودم را به او دادم و کیک را با تزیینات دم دستی آراستم و روی میز گذاشتم. چند عکس یادگاری گرفتیم، با هم رقصیدیم و خندیدیم، و از قضا کیک هم چقدر طعم ساده و خوشمزه ای داشت. گویا او هم از اینکه در موقعیت کیک تولد ظاهر شده بود خوشحال بود.</description>
                <category>روشَنا</category>
                <author>روشَنا</author>
                <pubDate>Wed, 23 Aug 2023 22:00:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسلح به معمولی‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96820525/%D9%85%D8%B3%D9%84%D8%AD-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%87%D8%A7-htqyvrpyp422</link>
                <description>در دنیای «ترین‌ها» از معمولی ها و معمولی بودن حرف زدن، شبیه به کودتا بنظر می رسد.خیزشی علیه کاپیتالیسم و فرون خواهی که معمولی بودن و دل بستن به چیزهای معمولی را عقب ماندگی به حساب می‌آورد.اما حقیقت این است که در زمانه انباشتگی و دویدن و نرسیدن، برندگان واقعی همان شکارچیان لحظه اند. همان هایی که معمولی‌اند و برای حس خوشبختی به دنبال چیزهای خاص با هزینه های گزاف نیستند. بلکه به لحظه ها متصلند و مسلح به معمولی‌‌ها و حال خوب کن های دم دستی هستند.دور و اطراف آنها همیشه چیزی پیدا می‌شود که در لحظات سخت و تلخ، یادآور امید زندگی باشد.از آن چیزهای کوچکِ معمولی که نیرویی جادویی علیه نزیستن و حس مردگی دارند .همان هایی که رایگان و در دسترسند، اما به ندرت دیده می‌شوند.مانند تولد برگ تازه ای از گیاه آپارتمانی‌مان که بی‌صدا و بی‌ادعا، نوید زندگی می‌دهد.یا تماشای آسمان، از یک زاویه خاص از پنجره خانه‌مان. طوریکه یک قدم آنطرف تر بایستی سهم نگاهت یک مشت آپارتمان بدقواره از لای حصار پنجره خواهد بود. اما تنها همان زاویه خاص است که به ما شانس دیدن بی کرانی آسمان را می‌دهد.یا درختی که جلوی پنجره اتاقمان قد عَلم کرده است و برگهایش در دستان باد می‌رقصند و از قضا، گنجشکی بر روی شاخه هایش آواز می‌خواند.یا نور کم رمق دم غروب که از لای پنجره بر روی فرش خانه متمایل می تابد.راستش درک حضور چیزهای ساده زندگی و لذت بردن از آنها، آنقدرها هم در دسترس همگان نیست. آلودگان به دستاورد‌ اندوزی دچار دید تونلی می‌شوند و همیشه چیزی در دوردست و انتهای تونل هست که آنها را از توجه به اطرافشان باز دارد.بهتر است شجاع باشیم و به معمولی بودن خو بگیریم تا خیلی راحت و معمولی از زندگی لذت ببریم. برای درک چیزهای معمولی و ساده، باید معمولی بود.#روشنا</description>
                <category>روشَنا</category>
                <author>روشَنا</author>
                <pubDate>Sun, 20 Aug 2023 19:16:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باران زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96820525/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-ays5qdvcwevb</link>
                <description>قطرات باران همچو دانه های الماس فرو می‌ریزند، بر سر هر‌که و هرچه که احساس دلمردگی می‌کند. او بی چشم داشت به ریزش ادامه می‌دهد. نمی پرسد تو که هستی؟ یا چه هستی؟ بر سرت می بارد تا عظمت زندگی را یادآور شود.و ما چه می‌کنیم! می رویم چتر بر می‌داریم، ژست می‌گیریم، زیر باران قدم می زنیم.خنده دار نیست؟قدم میزنی بر زیر کدامین بارش؟ بر سر تو که چیزی نمی بارد!می‌ترسیم مبادا دلمردگی‌مان کم شود؟و یا خیس شویم در عمق لطافت جهان هستی؟این چنین ما آموختیم به اندکی بسنده کنیم.حتی به اندکی از زندگی. زیرا چشیدن آن به تمامی، آدم را رها می‌کند و با خود می‌برد تا اصل، تا مفهوم، تا معنا. آنگاه دگر چه کسی می‌ماند تا شبیه قالبک‌های دنیای حریص شود؟ چه کسی بازیچه شود؟ بازی خورد و حس کند بازیگر است.کاش تنها یک قطره از باران را می‌فهمیدم. آنگاه زندگی سلام می‌کرد و ما آغاز می‌شدیم.و حقیقتا زندگی چیزی غیر از این بود که به ما نشان دادند…آنچه زندگیست؛ ساده، درونی، پر از عشق و حضور. آنچه ما به اشتباه زندگی خواندیمش؛ پیچیده، بیرونی، پر از تظاهر و خالی از حس حضور. </description>
                <category>روشَنا</category>
                <author>روشَنا</author>
                <pubDate>Mon, 17 Jul 2023 16:17:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به دنبال خویش یا آن دیگری…</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96820525/%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%A2%D9%86-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C-osseoo8ztntg</link>
                <description>میان روزمرگی هایم، گاهی، سوسویی از نشانه هایی می بینم. مانند تابلوهای راهنما که مسیر را نشان می دهند. از خود می پرسم؛ اصالت این نشانه ها را چطور می توانم محک بزنم؟ این ها برای من است؟ از عمق وجودم نشانه می دهد؟ اگر من تنها رهرو مسیرِ پیشنهادی این نشانه ها باشم چه؟ تنها در مسیر؟ ترسناک است؟ یا ترسناک به نظر می رسد؟ لحظه ای درنگ می کنم، می اندیشم، نکند بخاطر ترس از قدم گذاشتن در مسیر منحصر به خودم، یا ترس از مانند دیگران نبودن، هیچ وقت به آن مسیر قدم نگذارم. و در میان اندیشیدن، به مسیر‌هایی می رسم که گویا طرفدار زیاد دارند. شلوغ است و خیلی ها هم نمی دانند کجا می روند. فقط می روند. خوب که دقت می کنم، می‌بینم برخی تنها دنبال برخی دیگر می روند. ناگهان به خود می‌لرزم، که نکند من نیز تنها دنبال آن دیگری رفته‌ام. که اگر اینطور باشد، تکلیف آن مسیرهای نرفته‌ای که نشانم دادند، چه می‌شود؟ راستی،  اول بار که کسی را یا چیزی را دنبال کردیم کِی بود؟اصلا چرا دنبال کردیم؟ دنبال چه می گشتیم که نداشتیمش؟ دنبال کردیم که ببینیم آنچه داریم شبیه به آنچه دارند است؟ یا می ترسیدیم دنبال دل خودمان برویم؟ دنبال آنچه نشانه‌ها می‌گفتند.شاید دنبال کردیم که ببینیم چه نداریم؟ حالا بماند که اصلا کسی نه فهمید که چه دارد، و نه فهمید چه ندارد. آمدیم دیدیم باقی دنبال چیزی هستند. ما هم دنبال آنها دنبال چیزی گشتیم که مال ما نبود.در این میان، برخی هم بودند، که برخی دیگر دنبالشان می‌کردند.محتمل آنها چیزی پیدا کرده بودند و در قحطی چیزها، لوبتی شده بود و باقی گمان میکردند لابد چیز ارزشمندی است. البته، چیز خاصی هم نبود.ما فقط چشم نداشتیم خود را ببینیم. چشمانمان بیرون را می‌دید و آن دیگری را. آن دیگری هم از آن دیگری های دیگر، خودش را کپی کرده بود. و اینطور شد که فراموش کردیم دنبال خودمان برویم و آن گمشدهٔ غریب را باز یابیم. و روزی خسته از دنبال این و آن بودن ها، به غریبانه بودن خود پی می بریم و در پوسته ای پوسیده، فسرده جانی را ملاقات میکنیم که از بس نور ندیده، خشکیده است. آرام آرام به خودت برگرد و نوازشگر خود باش، شمعی برایش روشن کن، صورتش را ببین، چشمانش که هنوز برق امید دارد.در آغوش بگیر خود غریب مانده خود را و زخم هایش را مرهم بگذار.سر و سامانش بده، بگذار او تجلی کند، او باشد. بودن را از او نگیر. “بودن” موهبت زیستن است. زیستن را از او نگیر. زیستن را به خود بازگردان.</description>
                <category>روشَنا</category>
                <author>روشَنا</author>
                <pubDate>Mon, 17 Jul 2023 15:42:45 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>