<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های دست به قلم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_969000</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 01:19:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/298113/avatar/jkKE7p.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>دست به قلم</title>
            <link>https://virgool.io/@m_969000</link>
        </image>

                    <item>
                <title>واحد درسی آموزش رانندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_969000/%D9%88%D8%A7%D8%AD%D8%AF-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-nbtleobf1t6p</link>
                <description>برخی از آدما سنشون زیاد میشه و بلد نیستن حتی یک ماشین ساده رو برونن. به نظر من رانندگی وسیله شخصی اگر یک واحد آموزشی توی دبیرستان باشه کمک میکنه که همه از این آموزش برخوردار بشن. رانندگی عمومی یک واحد درسی لازم برای همه است که بهشون کمک میکنه بتونن در آینده از این آمورش نون در بیارن. جذب یک کسب و کار بعنوان راننده بشن . امروز دیگه رانندگی یک نیاز اصلیه که همه باید از اون برخوردار بشن اما متاسفانه هزینه های سنگین آموزش، گذشت از سن جوانی، درگیر مسائل کاری شدن و ... باعث میشه که خیلی از آدم ها حتی تا آخر عمرشون هم از این آموزش بی بهره بشن و نه سراغ گواهینامه برن و نه سراغ ماشین.جایگاه آموزش همه مهارت های عمومی باید توی مدارس باشه نه بیرون اون. حتی آموزش دوچرخه سواری، شنا، کامپیوتر و ...کمک کنیم که بگذاریم همه از آموزش های عمومی مثل رانندگی و ... بهره مند بشن تا بتونن با اعتماد به نفس بیشتری زندگی کنن و دچار سرخوردگی نشن.بعد از این که به سن قانونی برای گواهینامه رسیدن میتونن برن و توی آموزشگاه های آزاد آزمون بدن و گواهینامه بگیرن.بنظر من باید گواهینامه های پایه های بالاتر و ماشین های سنگین تر باید فقط توی آموزشگاه های خصوصی با این هزینه های سنگین آمورش داده بشه.دلم می‌خواست این رو تبدیل به یک کارزار کنم . اما توانایی نوشتن کارزار رو ندارم . اگر شما میتونید این رو تبدیل به یک کارزار کنید خوشحال میشم که انجامش بدید.</description>
                <category>دست به قلم</category>
                <author>دست به قلم</author>
                <pubDate>Tue, 10 Feb 2026 06:52:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسافرت با پیکان تا مشهد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_969000/%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%AF-e2vnaqovfkl0</link>
                <description>داستان مسافرت با پیکان تا مشهد از یک تماس تلفنی شروع شد. شوهرخاله عزیزم با ما تماس گرفت و گفت پسرخاله ات هم شوهر کرده. مادرم بعد از کلی خندیدن به خاطر شوهر کردن پسرخاله ام به خاله ام تبریک گفت و بعد از پایان تماس به ما اطلاع داد که باید خیلی زود آماده بشیم تا فردا توی مشهد باشیم.یکی از فامیل های دیگه هم با ما تماس گرفت و گفت : ما هم با شما هم مسیریم شما با اتوبوس می‌روید و ما با ماشین. وای چرا باید همه جمله ها آنقدر خنده دار باشه. بعد از جمع کردن وسایل مخصوص مهمونی، همه آماده رفتن شدیم. اون موقع از اتوبوس های vip خبری نبود. البته اتوبوس هاش یک جوری وی آی پی تر از الان بود. چون پولی که میدادی از الان ارزون تر بود. امکانات اتوبوس ها هم که یکی بود. مثلا الان باید اتوبوس نسبت به قدیم</description>
                <category>دست به قلم</category>
                <author>دست به قلم</author>
                <pubDate>Wed, 26 Nov 2025 15:43:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلیج همیشه دود، خلیج همیشه خراب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_969000/%D8%AE%D9%84%DB%8C%D8%AC-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%AF-%D8%AE%D9%84%DB%8C%D8%AC-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%A8-wqenkouhjwi7</link>
                <description>اتوبوس قدیمی سبز در عصر و خیابان بارانیوقتی آدم اسم خلیج به گوشش می خوره یاد خلیج همیشه ، همیشه ، همیشه ....بابا ولمون کن دیگه حالم به هم خورد از اسم خلیج . ولی خب اگر بخوایم خوب نگاه کنیم از نظر آهنگ خلیج و هویج ، از نظر مدل مو آرایش خلیجی ، رقص خلیجی و یا هر گل واژه ی خلیجی دیگه. خلیج و افلیج با این که به هم ربطی ندارن اما اگر تا آخر این متن رو بخونی ربطش رو متوجه میشی .فکر کن من الان توی یک میدون خیلی گرد لعنتی بزرگ از زیر یا بهتر بگم لای پای غول نیم تنه میدون آزادی فاصله گرفتم و توی صفی که اصلا شبیه صف نیست وایستادم تا نوبتم بشه . لابد فکر کردین که نوبت نون یا برنجه اما نه نوبت انتظار برای رفتن به خلیج فارسه. اما بازم شاید فکر کنید که دارم می رم مسافرت البته دارم میرما اما نه اونقدر دور . توی همین تهران خودمونه . اما نه دریایی هست و نه ساحلی . خشک و بی آب و علف. مخصوصا زمستوناش که بر خلاف خلیج فارس سرده سرده . یاد این شعر افتادم که میگه : زمستون خدا سرده دمش گرم ----- خدا نامرده نامرده دمش گرم اما واقعا نه تنها نامرده بلکه بنظرم زیادم عادل نیست . آخه اگه شما هم هر روز سوار یک جعبه داغون پر دود می شدید از خدا که هیچی از بقیه چیزهای دنیا هم بدتون میومد. البته اتوبوس خط واحد غراضه ی پردود که اگزوزش رو توی کابین وصل کردن بیشتر به نظر میرسه برای شکنجه و اعتراف به کارهای نکرده مردم محله خلیج فارس باشه اما ظاهرا این طور نیست . یک آقای مسنی هم که فلج هست با ویلچر اینجا وایستاده تا سوار اتوبوس بشه . بالاخره اتوبوس اومد مردم ویلچر مرد فلج رو گرفتن و با احترام کنار گذاشتن و خودشون رو به زور توی اتوبوس چپوندن . من هم که این صحنه رو دیدم چون خیلی وقت بود که علف زیر پاهام سبز و البته دیگه خشک شده بود به سمت در اتوبوس رفتم و با اینکه جا نبود خودم رو به زور چپوندم . بعد راننده گفت برو پایین جا نیست . گفت اتوبوس بعدی ده دقیقه دیگه میاد . منم گفتم چشم و پیاده شدم . از اون موقع حدود فکر کنم ده سالی شده که منتظر اتوبوس هستم . اوه اومد اما چی اومد حتما شما هم می گین قر کمر ، اما نه اتوبوس بالاخره اومد و این بار کمتر شلوغ بود. من و چند تای دیگه مرد فلج رو با ویلچر جلوی در اتوبوس گذاشتیم و من از میله های اتوبوس گرفتم تا توی مسیر پر پیچ و خم و پر از فراز و نشیب آزادی تا خلیج فارس روی کف اتوبوس نیوفتم و دست و پام نشکنه .اتوبوس راه افتاد . اما انقدر درب و داغون و قدیمی بود که توی هر پیچی بدنه اتوبوس هم با پیچ مایل به سمت همون پیچ می رفت . منم اینور و انور میشدم گه. یکی از خوبیهای وایستادن توی اتوبوس اینه که آدم دستش تقویت میشه دیگه نیاز به باشگاه رفتن نیست . البته خونه که رفتی باید قرص شل کننده عضلات بخوری چون شب کتفت می گیره و تا صبح فلان جایت هم درد می کنه . وسط راه پنج نفر پیاده شدن و جا برای نشستن من باز شد. روی صندلی نشستم و یک آن احساس کردم توی شهر بازی هستم . صندلی با هر بار ترمز اتوبوس به عقب و جلو میرفت. یادش بخیر وقتی بچه بودیم از این ماشینا که با سکه کار می کرد سوار میشدیم و یک آهنگی هم مثلا سارا کورو می گذاشت . باز اون اسباب بازی ها سگشون شرف داشت به این اتوبوس بزرگ کثیف مردم مریض کن غراضه بی خاصیت . توی دلم هزار بار این اتوبوس و باعث بانیش رو مورد لطف و عنایت درونی خودم قرار دادم .خوبی این اتوبوسا اینه که تابستون ها از بیرونم گرم تره و این خودش یک فایدست. من هر موقع تابستونا میرم خونه به مادرم میگم مادر پسر اسیرت از جنگ اومد . مادرم میگه واسه چی ؟ و من میگم توی کابین داغ اتوبوس که تخم مرغ رو بندازی می پزه من تونستم تحمل کنم. و بعد کلی می خندیم .از زمستون های اتوبوس نگم که از سرما سگ لرز می زنی مخصوصا اگر ردیف اول کنار در عقب بشینی . البته بقیه جاها هم خیلی لوکس و لاکچری نیست . همه جاش سوراخه . یک بار مادرم واسم یک لباس کاموایی بافت که سوراخاش خیلی درشت بود. این اوتوبوس ها هم شبیه اونه . البته کفش هم سوراخه و شب ها از توش دود میاد بیرون . همیشه شب ها که با اتوبوس خلیج میرم شیک ترین لباسم رو می پوشم و بهترین آهنگای موبایلم رو گوش می کنم . آخه از زیر که دود میزنه حس تولد و پارتی به آدم می ده . نورم که کمی از این ور و اون ور به لطف کسایی که خیابون ها رو نور پردازی کردن وارد اتوبوس میشه .به خلیج فارس که میرسیم موقع پیاده شدن کارتم رو میزنم. گاهی دوبار و گاهی ده بار. راننده میگه چرا ده بار میزنی تو که یک نفری . میگم شاید یک وقت کمکی بشه بتونن به لطف خدا یک اتوبوس بهتر واسمون بخرن. راننده به جای تشکر میخنده و میگه برو توی دیگه رسما رد دادی دادا. منم یک لبخند مهمونش می کنم و میرم .یکی از دوستام یکبار گفت منم بیام خونتون دیگه و منم گفتم باشه من از خدامه ، مهمون حبیب خداست جاش روی تخم چشمای ماست . بعد از اینکه سوار اتوبوس شد بیچاره ماسکش رو برداشت و هر کاری کرد دود از ریه هاش بیرون نرفت . سه چهار روز بعد هم دوستم مرد . بیچاره ریه هاش ضعیف بود . نه تنها فهمیدم مهمون حبیب خداست بلکه متوجه شدم اگر سوار اتوبوس خلیج بشه جاش هم پیش خداست.دیگه خسته شدم . نه دستام یاری میکنه و نه ریه هام . تا مطلب بعدی اگر موندنی بودیم خدا نگهدار. حتما یک بار شما هم با اتوبوس واحد به خلیج فارس برید.</description>
                <category>دست به قلم</category>
                <author>دست به قلم</author>
                <pubDate>Fri, 24 Oct 2025 00:23:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محتوا چیه؟ پارت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_969000/%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-%DA%86%DB%8C%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-rhqcogipxahi</link>
                <description>دفعه ی بعد بیاییم و گوش هایمان رو بگیریم و ببینیم چه چیزهایی را حس میکنیم اگر در محیط شهری باشیم تصاویر متحرکی از ماشین ها و انسان ها می‌بینیم. اگر در طبیعت باشیم و در کنار رودخانه، خروش آب در رود و پرواز پرندگان در آسمان را می‌بینیم. بوی آب رود و بوی نمناک خاک و علف های اطراف رود را حس میکنیم. سرما یا گرمای هوا را بسته به فصلش با حسگرهای پوستمان حس میکنیم. اگر هم غذایی با خود برده باشیم و یا چایی روی آتش دم کرده باشیم از طعم خوب غذا و چای آتشی لذت می‌بریم. با سایر احساس هایتان بعنوان تمرین همین کار را انجام دهید و هرچه با حواستان درک میکنید بنویسید تا بتوانید احساس یک پیام را درک کنید.احساس باعث ایجاد تجربه می‌شود و تجربه مهم ترین موضوع برای ایجاد یک محتوای خوب است. تجربه خوب باعث می‌شود که یک موضوع در ذهنمان ماندگار شود و دوباره بخواهیم بسته به خوب بودن آن حس یا تجربه دوباره آن را تجربه کنیم. مثلا شما به یک هتل می‌روید یا به یک سفر داخلی یا خارجی می‌روید و تجربه متفاوتی از این سفر در ذهن خود خواهید داشت . اگر خیلی به شما خوش بگذرد دوباره هم دوست خواهید داشت که به همان سفر بروید . اگر هم تجربه بدی داشته باشید قید آن سفر لعنتی را می‌زنید.محتوا هم از این قاعده مستثنی نیست. اگر محتوا تجربه خوبی را به مخاطب هدف بدهد مخاطب تجربه محتوا یا پیام شما را در ذهن نگه می‌دارد و با کمال میل برای دیدن یا شنیدن و یا دریافت محتوا یا پیام جدید دیگری از شما بی صبرانه و با کمال میل منتظر می‌ماند.  درست مثل تجربه یک قرار عاشقانه در رستورانی شیک که هر دو طرف تجربه ای خوب و ماندگار از آن محیط به یاد می‌سپارند و دلشان می‌خواهد برای بار دیگر به آنجا بروند . یا مثال بهتر جشن سالگرد ازدواج است که برای بسیاری تکرار یک خاطره یا همان تجربه گذشته است.تجربه در حقیقت درک انسان با احساساتی که گفتیم از محیط اطراف است. چون انسان همین پنج حواس را برای تجربه دارد. و عامل دوم به خاطر سپاری در مغز است اگر انسانی فراموشی بگیرد و نتواند احساساتش را به خاطر بسپارد دیگر تجربه ای کسب نمی‌کند. پس بهتر است مخاطب هدفمان را خوب بشناسیم و ببینیم که قرار است در پیاممان چه حس ها و تجربه ای را برای او رقم بزنیم و چطور پیاممان را در ذهن او ماندگار کنیم. همین تجربه است که باعث می‌شود انسانها در هر جای زمین با هم متفاوت باشند و معناهای متفاوتی چون روستا، شهر، طبیعت، خانه لوکس، خانه معمولی، زندگی فقیرانه، زندگی لوکس و ... را رقم بزنند. انسان اگر از ابتدا در یک محیط شیشه ای با دیوار های سفید رشد کند فقط بزرگ می‌شود و اگر او را در محیطی مثل شهر ناگهان رها کنیم، با این که بزرگ شده است اما ابتدا خیلی میترسد ،چند روزی دیوانه وار و خسته کننده به این ور و آن ور میدود بعد خسته می‌شود و کم کم سعی در درک محیط و ارتباط با انسان های دیگر و یادگیری زبان آن منطقه می‌شود. پس توجه به نوع محیط و زبان انسان ها در محتوا خیلی اهمیت دارد که در آینده توضیح می‌دهم. ما انسان ها در محیطی که همین الان در آن هستید زندگی می‌کنیم و به آن عادت کردیم. عادت همان تجربه طولانی مدت است . اگر از خانه بیرون بروید میدانید که به کدام خیابان و کوچه یا میدان بروید . پس تجربه کار شما را راحت کرده است. چون شما یک مخاطب قدیمیه با تجربه هستید.  پس اگر مثلا برای یک محصول یک پیام ایجاد میکنید به تجربه مخاطبتان خوب توجه کنید.اگر سوالی داشتید در قسمت نظرها بپرسید .  این متن در بخش های دیگر ادامه دارد...</description>
                <category>دست به قلم</category>
                <author>دست به قلم</author>
                <pubDate>Mon, 06 Oct 2025 10:33:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محتوا چیه؟- پارت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_969000/%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-%DA%86%DB%8C%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-xr0khj7bddg7</link>
                <description>گفتیم که هدف پیام مهمه. اما هدف پیام ما انسان هستن. اگر برای حیوان ها هم پیامی داشته باشیم بد نیست. لازمه تولید محتوا برای حیوانات دانستن زبان مشترکه زبانی که برای تولید محتوا اهمیت زیادی داره. در دنیای انسان ها هم محتوا به زبان ها ، لهجه ها و گویش های متفاوت تولید میشه.گفتیم که گیرنده پیام هم مهمه . اما گیرنده چطور پیام رو درک میکنه؟ انسان برای درک کردن از حواس پنجگانه اش مثل دیدن، شنیدن، بویایی،لامسه و چشایی استفاده میکنه. چیزهایی که باید توی تولید پیاممون بهش توجه ویژه ای داشته باشیم. بیام ببینیم هر حواسی چه تاثیری داره. یکبار چشمامون رو ببندیم و ببینیم چی حس میکنیم.بله. صدای اطراف ، بوی اطراف، لامسه مثل، درد، خارش و ..، مزه مثل شیرینی ، ترشی یا تلخی که توی دهنمون هسن.</description>
                <category>دست به قلم</category>
                <author>دست به قلم</author>
                <pubDate>Wed, 01 Oct 2025 10:43:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محتوا چیه ؟- پارت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@m_969000/%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-%DA%86%DB%8C%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-wkzs4ojtftus</link>
                <description>محتوا یک پیامه. پیامی که دارای یک مفهوم مشخص برای یک گیرنده پیام مشخصه. بگذارید ساده تر بگم مثلا دو نفر که دارند با توپ بازی میکنن و وقتی توپ رو یکی با دستاش به سمت اون یکی می‌اندازه ، توپ مثل یک پیام از این دست به اون دست منتقل میشه. پس پیام باید یک ارسال کننده داشته باشه و یک گیرنده مشخص یا همون مخاطب هدف.حالا چرا بهش میگن مخاطب هدف!!!مثلا فکر کن توی اون توپ بازی توپ رو بی هدف پرت کنی و کسی برای گرفتنش نباشه . اون وقت همه چی بی معنی میشه. یا فکر کن مثلا تیر انداز تیر رو همینطوری توی هوا شلیک کنه و هدفی نباشه که بفهمه به کجا زده.پس هدف پیام خیلی اهمیت داره.</description>
                <category>دست به قلم</category>
                <author>دست به قلم</author>
                <pubDate>Wed, 01 Oct 2025 10:31:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زباله تر بیشتر ، زندگی بهتر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_969000/%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-hbd63tm39mnd</link>
                <description>داشتم به این فکر میکردم که چقدر خوب میشد اگر شهرداری ها زباله های تر رو هم از مردم می‌خریدند و با دفن زباله های تر توی زمین هایی که مثلا بدون کاربر هستند مثل کنار جاده ها و امثالهم، کمپوست درست می‌کردند. اینطوری هم خاک حاصلخیز میشد و هم اینکه میشد توی این خاک ها درخت میوه کاشت و میوه های ارگانیک و واقعا با کیفیت بالا برداشت کرد . حتی خاک حاصل از کمپوست و یا حتی میوه جات حاصل از کمپوست رو میشد با قیمت کمتر دوباره به مردم فروخت و سود کسب کرد.وقتی زباله تر با خاک ترکیب میشه خاک هم رطوبت بیشتری توی خودش نگه میداره و با کمترین آبیاری میشه به بهترین نتیجه رسید و میشه کنار جاده ها رو با این روش سرسبز نگه داشت که فقط جاده ها و خاطرات شمال محال نباشد که از خاطرمان برود . بلکه همه ی جاده ها مثل شمال باشند.مسئله بعدی زمین های خالصه ای است که می شود تا زمانی که صاحب ملک بخواهد بسازد شهرداری آن ها را در اختیار بگیرد و با استفاده از کمپوستی که در مرحله قبل به شکل ارگانیک ساخته شد در آنها کشت و کار کند و هم این که بتواند زباله های محلی را هم جمع آوری کرده و تبدیل به کمپوست کند یا به مراکز کمپوست سازی بفرستد .در این زمین های کوچک مقیاس می شود چیزهای زیادی کاشت مثل انواع گل و گیاه و یا حتی سبزی یا صیفی جات.خلاصه این که می توانیم با استفاده از زباله های تر و تبدیل آن به کمپوست زمین را سبز کنیم و با گیاه پالایی زندگی سالم و رو به رشدی داشته باشیم و از شر گرمایش زمین نیز تا حدودی راحت شویم ، شاهد باران های بیشتری باشیم، شادتر زندگی کنیم و از مملو میوه جات و سبزیجات سلامتی بیشتری برای مردم کشورمان رقم بزنیم .به یاد گذشته ها و دوران کودکی : این بود انشای من ...</description>
                <category>دست به قلم</category>
                <author>دست به قلم</author>
                <pubDate>Sat, 23 Aug 2025 10:31:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرویس های بهداشتی سلیقه ای</title>
                <link>https://virgool.io/@m_969000/%D8%B3%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%82%D9%87-%D8%A7%DB%8C-y3q3h6iz35qx</link>
                <description>ما توی منطقه ی ده زندگی می‌کنیم. گاها منِ چهل ساله و مادر هفتاد ساله ام برای قدم زدن به خیابان می‌رویم. نکته جالبی که وجود دارد این است که دستشویی های این خیابان ها یک روز و یا یک ساعت بسته و یک ساعت و یک روز دلخواه باز است .اگر قرار است سرویس بهداشتی عمومی باشد باید همواره باز و در حال خدمات رسانی باشد .در غیر اینصورت باید اسم آن را سرویس بهداشتی خصوصی یا سلیقه ای گذاشت .بارها و بارها برای من اتفاق افتاده که افرادی را دیده ام که مثلا از مترو بریانک و یا نواب صفوی پیاده شده و برای پیدا کردن سرویس بهداشتی سردرگم هستند.واقعا وقتی انسان چنین مشکلی دارد و در خانه نیست کجا باید برود ؟ لطفا اگر شما هم با این موضوع درگیر هستید با امضا کردن لینک کارزار زیر قدمی برای حل این مشکل بردارید . https://www.karzar.net/171844 </description>
                <category>دست به قلم</category>
                <author>دست به قلم</author>
                <pubDate>Sun, 29 Dec 2024 13:03:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپلیکیشن نقشه برای بازار بزرگ تهران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_969000/%D8%A7%D9%BE%D9%84%DB%8C%DA%A9%DB%8C%D8%B4%D9%86-%D9%86%D9%82%D8%B4%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-i3doziaiehno</link>
                <description>بازار بزرگ تهران یکی از بزرگترین بازارهای ایران است که می‌توانید تمام خرید های خود را از آنجا انجام دهید .آنقدر گسترده و بزرگ است که گشتن آن خیلی زمان بر است و باید برای پیدا کردن بازار مورد نظرتان آدرس را از این و از آن بپرسید تا به سر منزل مقصود برسید.چقدر خوب میشد اگر شهرداری یک اپلیکیشن طراحی می‌کرد که حالت نقشه داشت . نقشه ای که بازارهای مختلف روی آن گروه بندی و از نظر مکانی مشخص بود . مثلا بازار پارچه فروشان با رنگ آبی و بازار عطاری ها با رنگ سبز و ...و در این محدوده ها مغازه داران هم ثبت نام می‌کردند و موقعیتشان با رنگ مورد نظر ثبت میشد و می‌توانستیم مثل نشان یا گوگل مپ با کلیک روی لوکیشن رنگی دسته بندیشان نظرات مردم و عکس های فروشگاه را ببینیم.این دسته بندی لوکیشن به این موضوع کمک می‌کند که وقتی کاربر روی هر دسته کلیک کند موقعیت مشاغل و پراکندگی آنها را در بازار پیدا می‌کند و خرید و انتخاب برای او راحت تر میشود .اگر اپلیکیشن نشان این کار را انجام دهد بنظر من خیلی بهتر خواهد شد . یعنی بخشی به نام بازار تهران را با مشخصات بالا ایجاد کند تا به مرور تمام بازار های بزرگ شهر های مختلف در این اپلیکیشن چنین جایگاهی داشته باشند . این شکل از بازار محور بودن به مردم کمک می‌کند تا در هنگام سفرهای بین شهر ها بتوانند از بازار شهر مورد نظرشان با سرعت و کارایی بیشتری خرید کنند .لطفا کارزار زیر را امضا فرمایید تا این نقشه تولید شود : https://www.karzar.net/169756 </description>
                <category>دست به قلم</category>
                <author>دست به قلم</author>
                <pubDate>Sun, 29 Dec 2024 12:48:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتوبوس با ایستگاه دلخواه شما</title>
                <link>https://virgool.io/@m_969000/%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D9%84%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7-wsjjxtvtz8qa</link>
                <description>یکی از مشکلاتی که توی شهر های شلوغ نظر آدم رو جلب میکنه اینه که وقتی از اتوبوس خط واحد استفاده میکنی توی مسیر یک عده رو میبینی که توی جاهایی که ایستگاه نیست میخوان توقف کنن و وقتی این کار انجام نمیشه با راننده اتوبوس بگو مگو میکنن.بنظر من برای اینطور آدمها با توجه به کششی که وجود داره یک اتوبوس جدا باید در نظر گرفت که ویژه این افراد باشه و بتونن در هر جایی که در مسیر تایین شده خواستن پیاده یا سوار بشن. این اتوبوس ها درسته که خیلی ترمز میکنن اما خوبیش اینه که نیاز رضایت این افراد خاص رو برطرف میکنن.حالا اسم اتوبوس رو نمیدونم چی باید گذاشت مثلا &quot; خط ویژه با ایستگاه اختیاری &quot; در مورد معلولین هم بنظر من داشتن یک اتوبوس با امکانات ویژه و حتی کارکنان ویژه برای کمک به معلولین میتونه گزینه مناسبی باشه چرا که اتوبوس های معمولی خیلی شلوغ هستند و واقعا آدم عادی نمیتونه سوار این اتوبوس ها بشه چه برسه به معلولین.در مورد مترو هم نیار به داشتن نیروهای خدماتی و باجه راهنما برای معلولین هست چون کسی که معلولیت داره از کجا باید تشخیص بده از کجا بره. بعدش هم مثلا توی ایستگاه مترو محمدیه مثلا معلول از قطار پیاده شه . اون همه پله رو چطوری تنهایی بره .نه تنها معلولین بلکه سالمندان هم از این قضیه جدا نیستن.</description>
                <category>دست به قلم</category>
                <author>دست به قلم</author>
                <pubDate>Sat, 28 Dec 2024 02:44:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمایشگاه تکه دوزی فرش های دستباف</title>
                <link>https://virgool.io/@m_969000/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%81-nsh9gnjexn7l</link>
                <description>اگر عاشق گالری گردی هستید و می خواهید بهترین نمایشگاه آثار ایرانی و تجسمی رو ببینید به شما پیشنهاد می کنم حتما به این گالری سر بزنید .این گالری پر از نقش و نگار فرش های دستباف قدیمیه و آدم رو مجذوب خودش می کنه . انقدر رنگ های زیبا و طرح های شاهنامه ای جالبی اجرا شده که دلت می خواد بین طرح ها سال ها زندگی کنی .هنرمند این آثار آقای موسوی هستند و با عشق و علاقه فرش های پوسیده رو به طرح های ارزشمند و مهم تبدیل کردند و اسم این گالری رو نامیرا یعنی ماندگار گذاشتن.من و رفقام یه روز به این گالری رفتیم . می تونید با مترو هفت تیر برید و خیابان فراهانی رو برید بالا و دست چپ خیابون سپهری رو برید و به تقاطع که رسیدید دست راست رو برید و بعد از خیابون هجدهم برید تو و پلاک 26 گالری ایده .خیلی جالبه البته اگر داخل پیج اینستاگرامشون برید می تونید هر هفته یک گالری جدید برید و کارهای متفاوت هنری رو ببینید . این نمایشگاه رو از دست ندید .چند تا عکس دیگه از این نمایشگاه گذاشتم .https://ideagallery.art/mohsen-mousavi-exhibition/این هم لینک نمایشگاه .از این بال ها هم هست واسه عکاسی درخت آینه ای توی فرش اینم از شاهکار هنری استاد موسوی</description>
                <category>دست به قلم</category>
                <author>دست به قلم</author>
                <pubDate>Wed, 06 Nov 2024 13:37:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذر از بیکاری و افزایش فعالیت مردم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_969000/%DA%AF%D8%B0%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%A7%D9%81%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%81%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-n9569jf7rltr</link>
                <description>داشتم به این فکر میکردم که چقدر خوب میشد اگر به خونه هایی که توی کوچه بودن مجوز ساخت مغازه داده می‌شد تا بتونه کسب و کارهای بیشتری پوشش داده بشه. حتی با دادن مجوز کار به پارکینگ ها هم میشه اشتغال زایی بیشتری با توجه به نبود فضای کسب و کار ایجاد کرد. این باعث میشه که کوچه ها شلوغ تر بشن.و نکته دیگه دادن مجوز شبانه روزی به مشاغل که بیشتر بتونن فعالیت کنن. بنظر من اگر مشاغل شبانه روزی بشن و ساعات کاری هم شناور و آزادانه بشن . ترافیک به تعادل میرسه و مشکل کسب و کار و بیکاری هم حل میشه. </description>
                <category>دست به قلم</category>
                <author>دست به قلم</author>
                <pubDate>Sun, 20 Oct 2024 21:35:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمیدونم چی چی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_969000/%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-%DA%86%DB%8C-%DA%86%DB%8C-xckmklgb0rfn</link>
                <description>اومدم بنویسم اما نمیدونم چی بنویسم. اصلا حال و روز فکری خوبی ندارم. قلمم درد میکنه. خخخخ...هر چی میگم قلم جان بنویس دیگه فحش های خاک بر سری بهم میده.نوشتن هم حوصله میخواد . نمیشه که کاغذ رو سیاه کنی و هی پاره کنی و پاره کنی . همونطور که کاغذ دوست نداره هی سیاهش کنن و پارش کنن من هم چنین رفتاری رو دوست ندارم. پس این کار رو نمیکنم.به جاش توی ذهنم مینویسم تا برگ های ذهنم سیاه سیاه بشه . مثل شب . فرق شب اینه که سیاهه و سفیدی هاش آدم رو جلب میکنه اما کاغذ سفیده و سیاهی هاش آدم رو جلب میکنه. یعنی کلمه ها هم یه جورایی مثل ستاره ها هستن.میگن سخنور خوب کسیه که خوب گوش بده یا خوب گوش کنه ، البته دادن و کردنش زیاد مهم نیست هر دو فعل هم یک معنی رو میدن . حالا نویسنده خوب باید چیکار کنه . فکر کنم باید خوب مطالعه کنه . اما حس مطالعه هم نیست. گاهی اوقات کتاب که میبینم دیگه حالم به هم میخوره. کتاب هم حوصله میخواد و وقت زیاد. خیالت هم باید راحت باشه . از نظر مالی هم باید تامین تامین باشی تا حس کتاب خوندن بیاد .حالا شما بگید من افسرده شدم؟ یا چی ؟ اگر جوابتون یا چیه ، خیلی ممنونم که کمکم میکنید تا توی حالت استند بای خودم بمونم.دیگه به یک جایی رسیدم که همه چیز برام بی رنگ شده . دیگه فیلم احساسی هن نگاه میکنم گریه ام نمیاد. البته با پیاز میشه ها اما مصنوعی دیگه. گریه باید از ته دل باشه .خنده ام هم نمیاد. دیگه جوون هم نیستم که درز دیوار واسم خنده دار باشه. نمی دونم این ضرب المثل درز دیوار چیه که باید بهش بخندی .درز دیوار من رو یاد درز شلوار می‌اندازه.  میگن شلوارش به ارز پاره شده نه به درز.یک بار شلوار لیم به ارز پاره شد . حیف که قدیم بود و انداختمش دور اگه آلام می‌بود با افتخار میپوشیدم چون مد بود. خوبیه این مد های پاره پاره اینه که دیگه اونی که نداره هم از پوشیدن شلوار پاره اش احساس خجالت نمیکنه. در حقیقت پاره پاره مد نیازمندای  سابقه. 🤣خوبیش تا الان اینه که فقط روی پا پاره است و جاهای خاص رو دیگه پاره نمیکنن.🤣با این که حوصله نداشتم اما خوب نوشتما.  فعلا خداحافظ تا پست بعدی .</description>
                <category>دست به قلم</category>
                <author>دست به قلم</author>
                <pubDate>Sat, 28 Sep 2024 13:12:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به پارک رفتن بعد از چند سال</title>
                <link>https://virgool.io/@m_969000/%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DA%A9-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D9%84-sdcuapk22xsq</link>
                <description>امسال بعد از گذشت دو سال به پارکی رفتم که خیلی آرزو داشتم دوباره ببینمش.اما نه تنها خوشحال نشدم بلکه دیگه نمیخوام ببینمش.نمیدونم چه حکمتیه  که همیشه اولین ها خیلی خوبن و بعد دیگه به درد نمیخورن . یادمه وقتی بچه بودیم قلم سوسک خریدیم تا از شر سوسک ها راحت شیم. اون موقع قلم سوسک تازه اومده بود و به محض خط کشی تمام سوسک های محترم کله پا شدن. سال های بعد هم قلم خریدیم اما یا محصول دیگه محصول نبود یا سوسک ها خیلی قوی شده بودند. خلاصه اینه دیگه . همیشه اولین محصول رو بخرید . این یک نصیحته باور کنید .بگذریم و اما پارک ....سری اول که پارک رو دیدم شب بود و زیبایی عجیبی در این پارک تازه تاسیس دیده میشد . گل ها ، شمشاد ها و درخت ها همه هرس شده و زیبا بودند . اما حالا درخت ها دیگه توی چشممون بودن . گلهای سرخ با اون خارهاشون لباسشون رو جر میدادن .انگار صد سال کسی حتی یک سر قیچی هرس به سر و کله این گیاهان بد بخت نکشیده بود . امان از تنبلی. یادمه صندلی های زیادی برای نشستن داشت . امت الان همشو کنده بودن. البته خب شاید علتش این باشه که باطن مردم اشکال داره و دزد هم تا دلت بخواد هست . خب حق دارن دیگه . بالاخره آهن نیم کت فروخته میشه . چوب نیم کت هم سوزونده میشه . دوربین مدار بسته هم نیرو میخواد و پول زیاد که نمیشه گذاشت . تازه تا پلیس بیاد کلی طول میکشه . بدون نیم کت هم بد نیست ، زمین خدا تا بخوای هست. همه جا زمین خداست .خدا رو شکر از این وسایل ورزشی گذاشته بودن روی صندلی یکی از اون ها چند دقیقه ای نشستم. بوی گل کشیدن چند تا جوون میومد . ترسیدم بخوری بشم رفتم یک کم اونور تر نشستم. که یک موتوری اومد رد شد و چراغاش چشامو کور کرد.همین طوری نیمه بینا نیمه کور بودم که چند تا نوجوون اومدن مثل بند باز ها یا شایدم میمون از این وسایل آویزون شدن تا خودی نشون بدن . منم رومو کردم اونور انگار اصلن ندیدمشون.تصمیم گرفتم که پاشم برم خونه تا به جرم اومدن به پارک نابود نشدم.خاطره اون پارک هم واسه همیشه از ذهنم پاک شد .توی مسیر برگشت هم یک ماشین آشغالی انگار دنبالم راه افتاده بود تا با بوی آشغال ادبم کنه هر جا میرفتم اون جلوی من بود تا بوی بد آشغالو تو دماغم کنه. خونه که رسیدم بوی گل و بوی آشغال و بوی دود گازوئیل ماشین سنگین ها حسابی روی من تاثیر گذاشته بود .  شاید این طور نوشتنم هم بخاطر بوی آشغال ها باشه .نصیحتی ندارم. فقط سعی کنید پیاده جایی نرید و حتما با هلیکوپتر شخصیتون برید . البته اگر دارید . ندارید هم مثل من از چند جهت بخوری میشید بزرگتر که شدید یادتون میره .نظراتتون رو بنویسید تا تک تک جوابتون رو به شکل خیلی جالبی بدم. فقط اگه بد نوشتم ناراحت نشید .</description>
                <category>دست به قلم</category>
                <author>دست به قلم</author>
                <pubDate>Sat, 10 Aug 2024 02:12:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فریلنسری گرافیک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_969000/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%84%D9%86%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C%DA%A9-tuxvtca1sxjn</link>
                <description>مدتیه بصورت فریلنسر مشغول به کار هستم. اوایل طرح رو طراحی میکردم و عکسشو واسه کارفرما می‌فرستادم. کارفرما هم تشکر می‌کرد و می‌گفت این باب میل ما نیست . بعد با یکی از دوستان مشورت کردم گفتش که از بس تو ساده ای به مشکل میخوری  باید روی طرحات واتر مارک بگذاری که نتونن استفاده کنن. با این کار نه تنها کارفرما خوشش میومد بلکه کلی هم تعریف و تمجید می‌شنیدم. اما هنوز برای پروژه های طراحی لوگو گیر دارم.که چطوری اتود ها رو ارائه بدم که کارفرما از اتود ها ایده رو برنداره چون بیشتر کارفرماها طراح دارند و یا خودشون طراح هستن و با یک ایده راحت طرح رو اجرا میکنن و بای بای .بنظر شما باید چیکار کرد ؟ باطن آدم ها متاسفانه درست نیست . چاره چیه ؟ </description>
                <category>دست به قلم</category>
                <author>دست به قلم</author>
                <pubDate>Tue, 06 Aug 2024 04:53:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جاده های کثیف</title>
                <link>https://virgool.io/@m_969000/%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%AB%DB%8C%D9%81-o7a7lbsqlrtm</link>
                <description>دیروز رفتیم به دیدار یکی از آشنایان در مشهد . از بجنورد با اتوبوس ساعت نه صبح راه افتادیم . کرایه تاکسی ها نفری دویست تومان بود . توی تمام مسیر همش نگاهم به جاده بود . البته یک جاهایی رو هم همش توی چرت بودم یا خوابیدم. اما در کل حاشیه جاده ها واقعا قشنگ نبود . مخصوصا قسمت هایی که مثلا نزدیک یک شهریه و یا از اون شهر میگذره که دیگه نور الی نور بود یعنی افتضاح در بی نظمی . مغازه ها وسایلشون رو ریخته بودن کنار جاده ، البته انباری ندارن که بگذارن اونجا . به قول مشدی ها اینم شانش مویه. خلاصه کثافت خونه ایه این حاشیه جاده ها. آدم میاد سفر کنه حال کنه بدتر حالش گرفته میشه و دپرسی میاد سراغش .انتظاری که من از حاشیه جاده داشتم یک فضای تمیز و سرسبز بود که نسیم ملایمش صورتت رو توی اتوبوس نوازش میداد. میشه حاشیه جاده ها رو زیباتر هم ساخت البته اگر به فکر طبیعت حاشیه جاده ها و سرسبزی اون ها باشیم خیلی نیاز به علمای محیط زیست و کشاورزی داریم که بتونن از آب استفاده بهینه کنن و با توجه به نوع آب و هوی هر نقطه جغرافیایی از گیاه های مقاوم به اون آب و هوا برای سرسبزی اطراف جاده استفاده کنن.البته اینایی که من نوشتم خواب و رویاست . شاید توی کشورهای دیگه جواب بده اما برای ما بعید میدونم. چون شرایط اقلیمی و آب و هوایی ما اونطوری که باید باشه نیست.بی نظمی مغازه دارای کنار جاده ها و ساختار شبیه زباله دونی حاشیه جاده ها هم درست بشو نیست چون مردم مشکلات دارن و کم حوصله و تنبل هستن پس این مورد هم نیاز به همت داره که فعلا مردم ندارن .زمین های زراعی در بعضی از نقاط دیده میشه که انصافا منظره قشنگی داره و البته همیشه سبز نیست . بعضی جاها هن برهوته و مال کسی نیست . اون هم قشنگی خودش رو داره .همه جای جاده رو هم نمیشه زراعی کرد چون مالکیت بخشی سخته . همینجوری شم بهم ریختست.خب نتیجه اینکه ولش کنیم به حال خودش بهتره خودش به مرور زمان درست میشه بالاخره این هم بافت اجتماعی جامعه ما رو میرسونه دیگه . خخخخخ...</description>
                <category>دست به قلم</category>
                <author>دست به قلم</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jul 2024 09:44:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اقتصاد اینترنتی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_969000/%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA%DB%8C-sdttpcvrne1i</link>
                <description>بنظر من ما اگر هر بار روی یک شغلی تمرکز کنیم و براش یک سار و کار جدید و الکترونیکی و اینترنتی طراحی کنیم کشورمون به چنان اقتصادی برسه که همه از زندگی راضی باشن و با وجود تورم کسی بیکار نباشه. از مثال هایی که تا حالا انجام شده طراحی ساز و کار پیک های موتوری و تاکسی ها بوده مثل المپیک و اسنپ و ... که همه آشنایی کافی با این اپلیکیشن ها دارن.یکی از نکته های خوب این آپ ها خدمات آسان و آزادی عمل برای همه است. دوم قیمت گذاری کنترل شده و تعرف معین برای همه است .دومین مثال دستگاه های کارتخوان جدید نانوایی ها است .</description>
                <category>دست به قلم</category>
                <author>دست به قلم</author>
                <pubDate>Sun, 23 Jun 2024 02:32:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افزایش بهره وری مترو با کاهش ساعات کاری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_969000/%D8%A7%D9%81%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D9%87%D8%B1%D9%87-%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D9%87%D8%B4-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-tgtxruawadll</link>
                <description>این روز ها اگر مسافر مترو در تهران باشید شاهد شلوغی های گوناگون در ساعات مختلفی مثل صبح ، ظهر و غروب هستید .در این ساعت ها قطعا در مترو یا جا نخواهید شد و یا این که در لا به لای جمعیت پرس میشوید.اما اگر در ساعت های مابین این زمان ها سفر کنید با مترویی نسبتا خالی و مطلوب سفر خواهید کرد. البته نه این که خالی بودن به معنای مطلوب بودن باشد و نه آن که  پر بودن بیش از حد به معنای خوب بودن مترو باشد. بلکه به نظر من مترو باید همواره یک جمعیت پیوسته ای از مسافران را داشته باشد تا همه تجربه ای خوب از مترو سواری را داشته باشند .البته ساعات اوج شلوغی مترو به نفع وسایل نقلیه شخصی و اتوبوس ها هم هست چون وقتی مردم دچار نا امیدی از نبود قطار برای رسیدن باشند و خسته شوند به ناچار به وسایل دیگری روی خواهند آورد. هر چند بنده سوار اتوبوس هم شدم و اتوبوس هر چه می آمد پر بود و این یعنی صد رحمت به مترو.بنظرم ساعات کاری بسیار زیاد است و می‌تواند به صورت شناور و یا شیفتی باشد . یعنی مثلا نیمی از کارمندان یک اداره  شیفت صبح و نیمی دیگر شیفت ظهر باشند . حتی می‌تواند در سه شیفت باشد . این باعث می‌شود که  مشاغل برای خودشان به دنبال شغل دوم و .... باشند.ساعت کاری کمتر باعث بهینه سازی انجام کارها و سرعت و کیفیت آن می‌شود.  کارمند بعد از اتمام یک شیفت کاری به دنبال کار دیگری می‌رود و این باعث می‌شود که چرخه اقتصادی قوی تر و بزرگ تری بوجود بیاید و باعث رضایت بیشتر مردم از زندگی می‌شود.  چرا که مردم می‌توانند بصورت اختیاری بقیه روز خود را به دنبال یو کار دیگر باشند و کسب در آمد کنند و یا اینکه استراحت کنند و به سایر کارهایشان برسند.</description>
                <category>دست به قلم</category>
                <author>دست به قلم</author>
                <pubDate>Tue, 21 Nov 2023 09:07:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طنز : وقتی رسید به غایت...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_969000/%D8%B7%D9%86%D8%B2-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%BA%D8%A7%DB%8C%D8%AA-fvv0prwcha2x</link>
                <description>اونروز بعد از ظهر مثل همیشه، البته مثل همیشه که نمیشود گفت، بلکه کلافه تر و خسته تر از همیشه در یک غروب دل نچسب بارانی که به قول همکارم هوایی چند نفره بود محل کار را ترک کرده و به سمت متروی شیرازی روانه شدم. آسمان سیاه بود و رعد و برق و باران گند زده بود به لباسهایم که ای کاش - کفتر کاکل به سر وای وای - گند میزد. وقتی باران می آید گویی زلزله آمده، همه هجوم می‌برند به مترو تا با زور و تلاش خودشان را در واگنی که پر از جمعیت است جا کنند. آخر کجا را دیده ای که بشود در لیوان مملو از آب باز هم آب ریخت!باجمعیت حرکت کرده و پس از طی کیلومترها پل برقی سواری به صد فرسنگ زیر زمین رسیدم. خوشبختانه آنقدر جمعیت بود که نمیشد ایستگاه را دید. بعد از گذشت سه چهار واگن با چشمانی سرشار  از حسرت که چرا نتوانستم سوار شوم، بالاخره با هر زور و زحمتی بود توانستم در جلو در به اندازه پول بلیط یک جای نقلی مشرف به یک میله دست آویز خوب گیر بیاورم. درب مترو بسته شد و رفتیم.‌در ایستگاه بعد دو نفر پیاده شدند و بقیه که فکر می‌کردند واگن پنجاه نفر جا دارد با خوشحالی و گفتن حمله.... خود را تا توانستند فشار دادند. از بد روزگار یک آقای مسنی که خیلی خسته و کلافه شده بود به زور خود را چپانده و نگذاشت در بسته شود. حتی با یکی از مسافران که خود را داشت فشار میداد درگیر شد و او را با ضرب کتک به بیرون انداخت و درب بسته شد. آنگاه یکی از آقایان که سمت ما نشسته بود با صدای بلند گفت &quot; خیلی خری &quot; و بقیه خندیدند. پیرمرد هم گفت &quot; نه من خر نیستم &quot; و باز همه خندیدند. دیگر دو جبهه شده بودند، این وری ها او را خر و گاو و ... خطاب میکردند و او خود را نفی میکرد. تا اینکه من گفتم: &quot; او هم عجله دارد &quot; . یکی از مسافران با ضربه ای به سرم کوبید و سرم گیج رفت. حرکت قطار برایم شبیه تونل نور مانندی شد و با چند بار پلک زدن خود را در قطاری خلوت یافتم که مرا درب خانه ی قدیمی مادر بزرگ پیاده کرد.آری این همان روز بود. روزی نحص که از روی غمگینی  به شادی میرسیدی. وارد خانه شدم. سال ۷۵ بود. مادر بزرگ هنوز زنده و سرحال نشسته بود. نخودی گربه ی خواهرم در خانه از این سو به آن سو می‌پرید. دلم می‌خواست هرگز اتفاق نیافتد اما لحظه ها نشان از آن لحظه می‌دادند. به چشمان نخودی نگاه کردم. چشمانش گرد شد و پا به فرار گذاشت. مادر بزرگ زیر کابینتی که شیر آب بالای آن بود نشسته بود و مشغول شور دادن و پیدا کردن ظرف ها بود. زمین لرزید و لرزید و لرزید. سریع پریدم و با مادر بزرگ زیر کابینت قائم شدم. شیشه های بزرگ بالای کابینت خورد شد و ریخت. لرزش ها که تمام شد با هم از زیر کابینت بیرون آمدیم و به اتاق های پایین که در آنطرف حیات بود خیره شدیم. سقف اتاق های پایین چندیدن و چند بار   و لایه به لایه روی چوب ها قیر گونی شده بود. صدای چرق چرقی آمد و سقف خانه ها از وسط فرو ریخت. همه جا را خاک برداشت. تنها شانس ما این بود که کسی در آن خانه ها نبود وگرنه میمرد. برای خانه های قدیمی بیمه ای وجود نداشت وگرنه قطعا بیمه اش میکردیم. مادربزرگ با دیدن این صحنه زد زیر خنده و من هم با او خندیدم. آخر این چه سرنوشت مسخره ای بود. بعد از آن از تمام آن تیر چوبی ها برای گرم گردن آب آبگرمکن استفاده کردیم و سال بعد هم از آن خانه رفتیم. مشغول خندیدن با مادر بزرگ بودم که پاره آجری از بالا خورد توی سرم. سرم گیج رفت و افتادم روی زمین. صدای یک نفر را می‌شنیدم که می‌گفت: بیدار شو آقای محترم. همه قطار ها رفتن. نگاه کردم دیدم مسئول مترو است و من یکی دو ساعتی بود که در ایستگاه خوابم برده بود. از مادر بزرگ و خانواده مان برایتان بیشتر بگویم: خانواده ما از سر فقر زیاد به بیمه اعتقادی نداشتند. مثلا مادربزرگ در روزهای آخری که در بیمارستان بستری بود گفت ولش کن من که دارم میروم اکسیژن می‌خواهم چکار همه اش هزینه اضافی است و اکسیژن را کند و از پیش ما رفت. او تا آخر عمر با این که مادرم اسرار داشت که او را بیمه کند باز هم قبول نکرد.برادر کوچک ترم که الان سی و اندی و نزدیک به چهل است هم همینطور است. او هم اعتقادی به بیمه ندارد و خود درمانی را بهترین راه نجات می‌داند. من هم که می‌خواهم خلاف جهت شنا کنم و بیمه داشته باشم کارفرماهای عزیز کم ‌کاری نموده و خود را به خوابی عمیق فرو می‌برند و نقش آلزایمری ها را بازی می‌کنند تا بیمه را نپردازند. خواهرم هم معتقد نبود و راسخانه به راهش ادامه می‌داد تا اینکه پسرش صاحب شغلی با درآمدی خوب شد و او را تحت سرپرستی خود بیمه کرد.فامیلی دور داشتیم که او هم از بیمه گریزان بود و همیشه این تبلیغ &quot; وقتی رسید به غایت ... بیمه کند حمایت را می‌خواند &quot;.او نیز مغازه اش که در طبق ششم بود آتش گرفت و از بالای پنجره به بیرون پرید و برای همیشه جاودانه شد.یکی از دوستان نا معتقد به بیمه من هم روانی شد و رفت سر چهار راه بالای ساختمانی ایستاد و داد زد که خودم را پرت میکنم. مردم هم با دست و جیغ و سوت زدن و گفتن &quot;بنداز ... خودتو بنداز پایین .. هورا ... و ماشا الله ... &quot; او را تشویق کردند و او با دیدن این همه دیوانه از خودکشی صرف نظر کرده و به زندگی بدون بیمه خویش ادامه داد. برای او آرزوی رستگاری دارم و امیدوارم هر جایی که هست حداقل دو روز و یا حتی لحظه های آخر عمرش بیمه شود .ابن بود خاطرات من از بیمه .پاورقی طنز : &quot; بی مه &quot; یعنی بدون مه .&quot; بیمِ&quot; یعنی ترسه یا از ترس. یاد مسابقه از کی بپرسم استاد نوذری می اندازد و صد ها افسون که دیگر در میان ما نیست.#بسپرش_به_ازکی </description>
                <category>دست به قلم</category>
                <author>دست به قلم</author>
                <pubDate>Thu, 26 Oct 2023 00:44:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طنز : انسان پریود خوار و مرغ ماهی خوار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_969000/%D8%B7%D9%86%D8%B2-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%BA-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1-guonwvryzemy</link>
                <description>مرغ ماهی خوار گفت : من از بالا ماهی میخورم و تو هم از پایین تخم های مرا بخور. واقعا تخم مرغ چیست ؟ یکی از چیزهای جالبی که اگر بخواهم از دیدگاهی خنده دار و البته بسیار تلخ به آن نگاه کنم، تخم مرغ در دنیای ما انسان هاست. بله ! همین تخم مرغ زیبا و نازنینی که اُمگا سه و هزار و یک کوفت و درد بدرد بخور دارد. بلدرچینی دارد و شترمرغ دارد. مرغی دارد و خروسی ندارد ....آه دارم چی میگم خدایا ...زود جذب است و خوش خوراک . غذای میلیارد ها نفر انسان است که روی زمین زندگی می‌کنند. اما حقیقت وقتی به واقعیت موضوع نگاه کنیم چیز دیگریست .در دنیای ما انسان ها یاخته جنسی یا تخمک ها در رحم ساخته می‌شود و بصورت ماهانه این تخمک هایی که عمرشان را کرده اند رها می‌گردند و ما نام آن را پریود یا عادت ماهانه گذاشته ایم.در دنیای مرغ سانان داستان کمی متفات تر بنظر میرسد.در آنجا عادت ماهانه مرغ ها بصورت تخم مرغ بسته بندی شده و خارج می‌گردد،  گویی مرغ سانان رحمشان را به بیرون می اندازند. حال با این تفاسیر نگاهی به کارهایی که میکنیم می اندازم.نگرانی از گرانی تخم مرغ و اعتراض به قیمت آن : یعنی مرغ های عزیز تا می‌توانید تند تر پریود شوید تا پریودتان ارزان‌تر شود. !!! بیچاره مرغ های بدبخت !!!درست کردن نیمرو و یا املت : لحظه های هم زدن تخم مرغ ، یعنی واقعا اگه یک مرغ این صحنه رو ببینه پنجاه بار بالا میاره . فکرشو بکن...تعریف از مزایای تخم مرغ : بیچاره انسان کاش برای او هم پکیج شده بود. در این قسمت مرغ با خواندن این بخش مغرور میشود.خلاصه مطلب اینکه انگار ما انسان ها بی خاصیتیم. نه فلان چیزمان مانند زنبور عسل است و نه فلان چیزمان مانند تخم مرغ گوهر، نه نیشی داریم مثل عقرب و یا زنبور که از ره کین نباشد و شعری بخاطرش بسرایند، نه چنگال و دندان هایی مثل شیر و ببر داریم که در طبیعت شکارچی خوبی باشیم، نه پای دویدنی مثل یوزپلنگ داریم که به گَردِ پای او برسیم، نه بالی برای پرواز داریم که بپریم و در بلندای آسمان پرواز کنیم، نه باله و آبششی داریم که مدت مدیدی در زیر آب زندگی کنیم و نه گردنی چون زرافه که بدون قدبلندی کردن قدبلند تر از همه باشیم.آه این است انسان ... موجودی خنثی.دلتان نسوزد . چرا که انسان همه این قوانین طبیعی را دور زده و امروزه همه ی کارهای بالا را که گفته شد انجام می‌دهد یعنی با هواپیما پرواز می‌کند. با تفنگ شکار می‌کند.  با لباس غواصی به زیر آب می‌رود و با ماشین های پر سرعت از یوزپلنگ هم سریعتر میدود.خواهش نویسنده : هر گونه کپی برداری از این مطلب حلال میباشد.هرچه گفتیم. دلیلی بر حال بر هم زدن شما مخاطب عزیزان نبوده و نیست. تخم مرغ همانطور که گفته می‌شود دارای خواص بسیاری است. خوردنش فراموش نشود . همیشه سالم و سلامت باشید.</description>
                <category>دست به قلم</category>
                <author>دست به قلم</author>
                <pubDate>Thu, 12 Oct 2023 20:07:35 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>