<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کبری عاشقی 🌸</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_96903930</link>
        <description>عاشقی .دانشجو .</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:06:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4858030/avatar/cTGzlA.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کبری عاشقی 🌸</title>
            <link>https://virgool.io/@m_96903930</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فانوس دریا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96903930/%D9%81%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B3-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-pghpnin7qpas</link>
                <description>در کنار ساحلی دورافتاده، روی بلندترین صخره، فانوسی قدیمی قرار داشت. سال‌ها بود که پیرمردی به نام رحمان نگهبان آن بود. هر شب، درست قبل از غروب آفتاب، از پله‌های سنگی بالا می‌رفت، شیشه‌های فانوس را تمیز می‌کرد و شعله‌اش را روشن می‌کرد تا نورش در دل تاریکی دریا بتابد.روستای کوچک کنار ساحل، سال‌ها پیش بندری شلوغ بود. کشتی‌های زیادی از آنجا عبور می‌کردند، اما با گذشت زمان مسیر کشتی‌ها تغییر کرده بود و دیگر کمتر کسی از آن آب‌ها می‌گذشت.مردم روستا بارها به رحمان می‌گفتند: «دیگه کسی از اینجا رد نمی‌شه. چرا هر شب این همه زحمت می‌کشی؟»رحمان همیشه فقط لبخند می‌زد و می‌گفت: «نور برای وقتی نیست که همه چیز آرومه؛ نور برای وقت گم شدنه.»بعضی‌ها حرفش را نمی‌فهمیدند و بعضی‌ها فکر می‌کردند پیر شده و دلش به همان کار قدیمی خوش است.رحمان اما هر شب همان کار را تکرار می‌کرد. حتی در شب‌های سرد زمستان، حتی وقتی باران می‌بارید و بادهای تند می‌وزید. او باور داشت شاید جایی در دل تاریکی، کسی به آن نور نیاز پیدا کند.یک شب، طوفان شدیدی شروع شد. باد چنان می‌وزید که درختان خم شده بودند و موج‌های بلند به صخره‌ها می‌کوبیدند. مردم روستا در خانه‌هایشان پناه گرفته بودند.آن شب، چند نفر از اهالی به رحمان گفتند: «امشب دیگه لازم نیست بری. تو این طوفان هیچ کشتی‌ای بیرون نیست.»اما رحمان چراغش را برداشت و آرام گفت: «هیچ‌وقت نمی‌شه مطمئن بود.»با زحمت از پله‌ها بالا رفت. باد می‌خواست چراغ را خاموش کند، اما او خودش را به فانوس رساند و شعله را روشن کرد.نور در دل تاریکی دریا پخش شد.ساعتی بعد، صدای فریاد از ساحل بلند شد.یک کشتی کوچک ماهیگیری که در طوفان مسیرش را گم کرده بود، نور فانوس را دیده و توانسته بود خودش را به ساحل برساند.ملوان‌ها خسته و ترسیده بودند، اما زنده مانده بودند.صبح روز بعد، ناخدای کشتی به دیدن رحمان آمد.گفت: «اگر نور فانوس شما نبود، امشب زنده نمی‌موندیم.»رحمان فقط لبخند زد و به دریا نگاه کرد.آن روز مردم روستا فهمیدند چرا او هر شب فانوس را روشن می‌کرد.از آن به بعد، دیگر هیچ‌کس کارش را بیهوده نمی‌دانست.سال‌ها بعد، وقتی رحمان از دنیا رفت، اهالی روستا تصمیم گرفتند هر شب فانوس را روشن نگه دارند.چون یاد گرفته بودند که بعضی نورها فقط برای روشن کردن راه نیستند؛گاهی برای زنده نگه داشتن امیدند.</description>
                <category>کبری عاشقی 🌸</category>
                <author>کبری عاشقی 🌸</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 17:40:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردی که هر روز باران می‌خواست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96903930/%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ekgcyjozdt2i</link>
                <description>سال‌ها بود که در شهری دور، باران نباریده بود. زمین خشک شده بود، رودخانه‌ها کم‌آب بودند و مردم کم‌کم امیدشان را از دست می‌دادند.در میان همه مردم، پیرمردی بود که هر صبح زود از خانه بیرون می‌آمد، به تپه‌ای بالای شهر می‌رفت و ساعت‌ها به آسمان نگاه می‌کرد.مردم او را مسخره می‌کردند.یکی می‌گفت: «مگر با نگاه کردن، باران می‌آید؟»دیگری می‌خندید: «پیرمرد عقلش را از دست داده.»اما پیرمرد هیچ‌وقت جواب نمی‌داد.هر روز همان کار را تکرار می‌کرد.یک روز پسربچه‌ای کنجکاو از او پرسید: «چرا هر روز میای اینجا؟»پیرمرد گفت: «منتظرم.»پسر گفت: «منتظر چی؟»پیرمرد لبخند زد: «منتظر روزی که آسمان یادش بیاد باید ببارد.»پسر خندید و رفت.ماه‌ها گذشت و خشکسالی شدیدتر شد. مردم یکی‌یکی شهر را ترک می‌کردند.اما پیرمرد هنوز هر روز به تپه می‌رفت.تا اینکه یک روز، پسرک دوباره او را دید. این بار پیرمرد بیلی در دست داشت و زمین خشک را می‌کند.پرسید: «حالا دیگه چرا زمین رو می‌کنی؟»پیرمرد گفت: «دارم بذر می‌کارم.»پسر با تعجب گفت: «تو دیوونه‌ای؟ بدون بارون چیزی رشد نمی‌کنه.»پیرمرد آرام جواب داد: «وقتی باران بیاید، باید چیزی برای رشد کردن آماده باشد.»این حرف در ذهن پسر ماند.چند روز بعد، پسر هم آمد و کمک کرد.بعد دو نفر دیگر.کم‌کم چند نفر از مردم برگشتند و شروع کردند به کاشتن.همه هنوز شک داشتند، اما کار می‌کردند.تا اینکه یک شب، برای اولین بار بعد از سال‌ها، صدای رعد آمد.صبح، باران شدیدی بارید.زمین خشک جان گرفت.بذرها جوانه زدند.مردم خوشحال بودند و شهر دوباره زنده شد.پسر کنار پیرمرد ایستاد و گفت: «از کجا می‌دونستی بارون میاد؟»پیرمرد لبخند زد و گفت: «نمی‌دونستم.»پسر حیرت کرد.پیرمرد ادامه داد: «اما یاد گرفتم امید یعنی آماده بودن برای چیزی که هنوز نرسیده.»سال‌ها بعد، وقتی پیرمرد دیگر نبود، مردم شهر هر وقت باران می‌بارید، به یاد او می‌افتادند.نه به خاطر اینکه باران را آورده بود؛بلکه چون به آن‌ها یاد داده بود قبل از رسیدن معجزه، باید ایمان داشت.</description>
                <category>کبری عاشقی 🌸</category>
                <author>کبری عاشقی 🌸</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 17:37:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیر مرد و ساعت ساز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96903930/%D9%BE%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D8%B2-bw3nhmel7hqg</link>
                <description>باران آرام روی سنگفرش‌های شهر می‌بارید. مردم با عجله از کنار مغازه‌ها عبور می‌کردند تا خیس نشوند. در انتهای یکی از کوچه‌های قدیمی، مغازه کوچکی قرار داشت که روی تابلوی چوبی آن نوشته شده بود: «تعمیر انواع ساعت».صاحب مغازه پیرمردی به نام کریم بود. او بیشتر از پنجاه سال از عمرش را صرف تعمیر ساعت کرده بود. مردم شهر می‌گفتند هیچ ساعتی نبود که کریم نتواند آن را تعمیر کند.یک روز پسر نوجوانی وارد مغازه شد. ساعت جیبی قدیمی و زنگ‌زده‌ای در دست داشت.گفت: «آقا، می‌تونید این ساعت رو تعمیر کنید؟»پیرمرد ساعت را گرفت و با دقت نگاه کرد. عقربه‌ها شکسته بودند و داخل آن پر از گرد و خاک شده بود.پرسید: «این ساعت مال کیه؟»پسر جواب داد: «مال پدربزرگمه. چند سال پیش فوت کرد. این تنها یادگاریه که ازش مونده.»پیرمرد لبخندی زد و گفت: «بذار امتحان کنم.»چند روز گذشت. پسر هر روز از جلوی مغازه رد می‌شد و به داخل نگاه می‌کرد. اما ساعت هنوز آماده نشده بود.بالاخره یک هفته بعد، پیرمرد او را صدا زد.«بیا داخل. ساعتت آماده است.»پسر با هیجان ساعت را گرفت. عقربه‌ها دوباره حرکت می‌کردند و صدای تیک‌تاک آرامی از آن شنیده می‌شد.پسر خوشحال شد و پرسید: «چقدر باید پرداخت کنم؟»پیرمرد گفت: «هیچی.»پسر تعجب کرد.«ولی شما یک هفته روش کار کردید!»پیرمرد به ساعت نگاه کرد و گفت: «وقتی جوان بودم، یک پیرمرد دیگر ساعت پدرم را رایگان تعمیر کرد. اون روز پول نداشتم، اما اون مرد گفت بعضی چیزها ارزششون بیشتر از پوله.»پسر سکوت کرد.پیرمرد ادامه داد: «اگر می‌خوای هزینه‌اش رو پرداخت کنی، یک روز همین کار رو برای یک نفر دیگه انجام بده.»سال‌ها گذشت.پسر بزرگ شد، درس خواند و صاحب یک شرکت موفق شد. یک روز مردی سالخورده وارد دفترش شد و گفت برای درمان فرزندش به پول نیاز دارد.کارمندان می‌خواستند او را بیرون کنند، اما مرد جوان حرف‌هایش را شنید و به او کمک کرد.وقتی مرد سالخورده رفت، یکی از کارمندان پرسید: «چرا این کار رو کردی؟ شما که حتی اون آدم رو نمی‌شناختی.»مرد جوان لبخند زد.صدای تیک‌تاک ساعت قدیمی پدربزرگش از روی میز شنیده می‌شد.او گفت: «خیلی سال پیش یک نفر به من یاد داد که بعضی خوبی‌ها باید ادامه پیدا کنند.»آن شب وقتی به خانه برگشت، ساعت را در دست گرفت و به صدای منظم عقربه‌هایش گوش داد. ناگهان فهمید که ارزش واقعی آن ساعت، طلا یا قدمتش نبود؛ بلکه مهربانی‌ای بود که سال‌ها قبل از یک انسان به انسان دیگر منتقل شده بود.و شاید دنیا دقیقاً همین‌گونه زیباتر می‌شود؛ نه با کارهای بزرگ و عجیب، بلکه با خوبی‌های کوچکی که هیچ‌وقت متوقف نمی‌شوند. 🌧️⌚✨</description>
                <category>کبری عاشقی 🌸</category>
                <author>کبری عاشقی 🌸</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 17:35:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر به سرزمین عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96903930/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82-dnnarlyk8sgh-dnnarlyk8sgh</link>
                <description>مدت‌ها بود که هوای کربلا، آرام و قرار را از دلم ربوده بود.صبح و شب، در خلوتِ نماز، دلتنگیِ اباعبدالله‌الحسین علیه‌السلام چون موجی بی‌امان بر جانم می‌نشست و بی‌اختیار، اشک از چشمانم روان می‌شد.اما همسرم، با رفتنم به کربلا موافقتی نداشت.روزی در مسجد، به نماز مستحبی ایستاده بودم. در سجده‌ی آخر، دل بی‌قرارم بار دیگر تاب نیاورد و نام حسین علیه‌السلام، اشک را بر گونه‌هایم جاری ساخت.نمازم که تمام شد و جانمازم را جمع کردم، ناگاه زیر آن، تکه پارچه‌ای سبزرنگ دیدم؛ بر آن نوشته شده بود: «هدیه‌ی کربلا».پارچه چنان می‌درخشید که گویی نخستین بشارتِ راهی شدن به سرزمین عشق بود؛ نخستین نشانه از دعوتی آسمانی.چند روزی گذشت.همسرم که بی‌قراریِ مرا دید، گفت:«بیا برویم برایت گذرنامه بگیریم؛ اما فقط گذرنامه، دیگر از من پول سفر نخواهی ، چون ندارم.»من پذیرفتم.به دفتری رفتیم که روبه‌روی حرم امام رضا علیه‌السلام بود.همسرم برای انجام کارهای گذرنامه داخل شد و من، تنها برای چند لحظه، از دفتر بیرون آمدم.رو به گنبد و بارگاه آقاجانم امام رضا علیه‌السلام ایستادم و زمزمه کردم: «آقا جان، خودت پول سفرم را فراهم کن...»تنها یک ماه بعد، برادرم به همسرم گفت:«کاروانی با قیمت مناسب راهی کربلاست؛ اگر خواستی، بگذار همسرت با همسر من برود.»همسرم پذیرفت.همان کسی که گفته بود پول سفرم را نخواهد داد، خودش نام مرا برای سفر کربلا نوشت.و من، چنین، راهی سرزمین عشق شدم...وای از آن حال و هوا؛ فقط خدا می‌داند چه بر دلِ بی‌قرارم گذشت.هرچه به کربلا نزدیک‌تر می‌شدیم،قلبم تندتر می زد ...راننده گفت:«از همین‌جا گنبد حرم اباعبدالله علیه‌السلام دیده می‌شود.»من بی‌اختیار از جا برخاستم، از دور به آقای بی‌کفن سلام دادم و اشک‌هایم سرازیر شد.اما این بار، اشک‌هایم اشکِ شوق بود؛ اشکِ رسیدن بود، اشکِ وصال به معشوقی که سال‌ها در آرزویش سوخته بودم.تمام هستی‌ام فدای حسینِ زهرا سلام‌الله‌علیها.کربلا را که دیدم، گویی جانم را در آستان عشق نهاده بودند.در میانِ بین‌الحرمین، یک سوی دل به حرم آقایم حسین علیه‌السلام کشیده می‌شد و سوی دیگر، به حرم سقای دشت کربلا، ابوالفضل العباس علیه‌السلام.نمی‌دانستم کجا بروم؛ دلم می‌خواست هم‌زمان در هر دو حرم باشم.چه لحظه‌هایی بود...لحظه‌هایی که در جان می‌مانند و هیچ‌گاه از خاطر نمی‌روند.بی‌شک، آن روزها از زیباترین و ماندگارترین روزهای زندگی من بودند؛روزهایی که دل، به خانه‌ی عشق رسید.</description>
                <category>کبری عاشقی 🌸</category>
                <author>کبری عاشقی 🌸</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 04:30:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنجیرهای سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96903930/%D8%B2%D9%86%D8%AC%DB%8C%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-xbiqfcvwgze9</link>
                <description>شبی که ماه پشتِ ابر ماندهمه چیز برای مراسمِ «بله‌برون» آماده بود، اما در گلوی من انگار صدها خارِ خشک گیر کرده بود. پدرم با آن لبخندِ مصلحتی‌اش در سالن می‌چرخید و به مهمانان فخر می‌فروخت؛ به خانواده‌ی «فرهاد»، که همه می‌دانستند صاحبِ یکی از بزرگ‌ترین باندهایِ قاچاقِ شهر هستند. فرهاد، پسری بود که ظاهرش را پشتِ کت‌وشلوارهای میلیونی پنهان می‌کرد، اما من یک بار، فقط یک بار، آن نگاهِ ترسناکش را دیده بودم؛ نگاهی که آدم را مثل یک حشره زیرِ پا له می‌کرد.نیم‌ساعت به آمدنِ آن‌ها مانده بود. مادرم، با چشم‌هایی که از ترسِ خشمِ پدر سرخ شده بود، گوشواره‌های سنگینِ الماس را به گوشم آویخت.- آوا، قسم می‌خورم اگه امشب کوچک‌ترین بی‌احترامی‌ای به فرهاد یا خانوادش بکنی، دیگه منو مادرِ خودت ندون. پدرت از ترسِ ورشکستگی داره تو رو فدا می‌کنه، لااقل تو با لجبازی‌هات آتیش به زندگیمون نزن.جوابی ندادم. فقط به آینه خیره شدم؛ به دختری که در لباسِ مجلسیِ گران‌بها، بیشتر شبیه یک قربانیِ تزئین‌شده بود.صدای بوقِ ماشین‌های سیاه در حیاط پیچید. ضربانِ قلبم طوری در گوشم می‌کوبید که صدای حرف زدنِ اطرافیان را نمی‌شنیدم. وقتی درِ سالن باز شد و فرهاد وارد شد، نگاهش مثلِ یک تورِ شکار، مستقیماً روی من نشست. جلو آمد، دستش را به سمتِ دستِ من دراز کرد و با صدایی سرد گفت: «خوشحالم که بالاخره مالِ منی.» انگار که من یک کالا باشم.همان موقع، یادداشتی که ساعتی پیش، یک نفر مخفیانه لایِ کتابِ روی میزم گذاشته بود، در جیبِ لباسم می‌سوخت. روی آن نوشته بود: «اگر نمی‌خواهی تا آخر عمر در جهنم بسوزی، امشب، ساعت دوازده، همان‌جایی که می‌دانی باش. تنهایی.»ساعت دیواری داشت به دوازده نزدیک می‌شد. فرهاد متوجهِ لرزشِ دستم شد و نیشخندی زد. پدرم با لیوانِ شربت به سمتِ ما می‌ آمد و...ادامه دارد........ادامه دارد...</description>
                <category>کبری عاشقی 🌸</category>
                <author>کبری عاشقی 🌸</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 08:10:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرار از حصار شیشه ای</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96903930/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%B5%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A7%DB%8C-euhgsfgvz1nw</link>
                <description>پارت دوم…پدرم با لیوان شربت به سمت ما می‌آمد و نگاهش سرشار از طمعِ موفقیت در این معامله بود. فرهاد دستش را محکم‌تر دور بازویم فشار داد، طوری که ناخون‌هایش در گوشتم فرو رفت و زیر لب طوری که کسی نشنود گفت: «داره دیر می‌شه، عروس خانم. بهتره حواست به رفتارت باشه.» در همان لحظه، صدای افتادنِ سینیِ پذیرایی در آشپزخانه، حواس همه را برای چند ثانیه پرت کرد. این همان فرصتی بود که به آن نیاز داشتم.با یک حرکتِ ناگهانی، بازویم را از دستِ فرهاد بیرون کشیدم و به بهانه‌ی سرگیجه به سمت سرویس بهداشتیِ انتهای راهرو دویدم. وارد اتاقِ خواب شدم، در را قفل کردم و قلبم مثلِ گنجشکِ تیرخورده‌ای در سینه‌ام می‌کوبید. نفس‌هایم به شماره افتاده بود. پنجره‌ی اتاق به حیاطِ پشتی راه داشت؛ همان‌جایی که در یادداشت ذکر شده بود. با لرزشِ دست، کفش‌های پاشنه‌بلندم را درآوردم و از پنجره بیرون پریدم. سرمایِ شبِ پاییزی مثلِ تازیانه به صورتم خورد.سایه‌ای در انتهای باغ، پشتِ حصارهایِ بلندِ چوبی ایستاده بود. با احتیاط جلو رفتم. وقتی نورِ چراغِ حیاط روی صورتش افتاد، خشکم زد؛ «امیر» بود. همان پسری که سه سال پیش، قبل از اینکه پدرم مرا به زور از دانشگاه بیرون بکشد، هم‌کلاسی‌ام بود.امیر:می‌دونستم می‌آی آوا. اگه بمونی، فردات تاریک‌تر از امشبه. ماشین اون‌طرفِ دیوار روشنه. فقط کافیه همین الان سوار بشی.هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که صدایِ فریادِ خشمگینِ فرهاد از داخلِ خانه به گوش رسید؛ انگار متوجهِ غیبتِ من شده بود. صدایِ کوبیده شدنِ درِ خانه و قدم‌های سنگینِ محافظ‌هایش روی سنگ‌فرشِ حیاط، وحشت را به تمامِ وجودم تزریق کرد. من بینِ ماندن و خرد شدن زیرِ دستِ فرهاد، و رفتن به دنیایی ناشناخته با امیر، گیر کرده بودم. دستم را در دستِ امیر گره کردم و به سمت دیوار دویدم، اما درست همان لحظه، چراغِ پروژکتورِ بزرگِ حیاط روشن شد و چهره‌ی خشمگینِ فرهاد را دیدم که با هفت‌تیرِ نقره‌ای‌اش...ادامه دارد.......ادامه دارد...</description>
                <category>کبری عاشقی 🌸</category>
                <author>کبری عاشقی 🌸</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 08:10:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهای آزادی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96903930/%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-yxhuuyrdqz3c</link>
                <description>پارت سوم: بهایِ آزادیچهره‌ی خشمگینِ فرهاد را دیدم که با هفت‌تیرِ نقره‌ای‌اش به سمت ما نشانه رفته بود.صدایِ شلیکِ گلوله‌ای که به تنه‌ی درختِ کنارِ گوشم خورد، سکوتِ شب را درید. فریادِ فرهاد در باغ پیچید: «فکر کردی می‌تونی از دستِ من فرار کنی؟ تو مالِ منی!» امیر با چابکی مرا پشتِ خودش کشید و با تمامِ قدرت از درِ کوچکِ پشتیِ باغ به بیرون پریدیم. پشتِ یک ماشینِ قدیمی، نفس‌نفس می‌زدیم. امیر سریع استارت زد و همزمان که ماشین با سرعت از جاده‌ی خاکی به سمتِ جاده‌ی اصلی پیچید، صدایِ آژیرِ ماشین‌های فرهاد را پشتِ سرمان می‌شنیدم.تعقیب و گریزِ دیوانه‌واری بود. جاده‌های پیچ‌درپیچِ کوهستانی، نورِ چراغ‌های پشتِ سر که مدام نزدیک‌تر می‌شدند و ترسِ عمیقی که در بندبندِ وجودم رخنه کرده بود. امیر با مهارت لایی می‌کشید و می‌گفت: «نگاه نکن آوا! فقط رو به جلو نگاه کن.» در یک پیچِ تند، امیر فرمان را چرخاند و وارد یک جاده‌ی فرعیِ باریک شد که چراغ‌هایش خاموش بود. ما در تاریکیِ مطلقِ جنگلِ کنارِ جاده، ماشین را خاموش کردیم و در سکوتِ سنگینی که فقط صدایِ نفس‌های تندِ ما بود، ماندیم. ماشینِ فرهاد با سرعت از کنارِ جاده‌ی ما گذشت و در دلِ سیاهیِ شب گم شد.ساعت‌ها گذشت تا بالاخره اطمینان پیدا کردیم که راه را گم کرده‌اند. امیر چراغ‌قوه را روشن کرد و به من نگاه کرد. دست‌هایم زخمی بود و لباسم پاره، اما برای اولین بار در طولِ بیست سالِ عمرم، احساسِ سبکی می‌کردم. ما به سمتِ مرز راه افتادیم، جایی که امیر برایمان مدارکِ جعلی آماده کرده بود.پدرم هرگز نفهمید که آن شب چه اتفاقی افتاد؛ او فقط به دنبالِ بهانه‌ای برای پنهان کردنِ آبروریزیِ عروسی بود. وقتی صبحِ فردا خورشید از پشتِ کوه‌ها بالا آمد، ما کیلومترها از آن شهرِ سنگی دور شده بودیم. من به آینه‌ی کوچکِ ماشین نگاه کردم؛ دختری که در آینه بود، دیگر آن قربانیِ ترسو نبود. نگاهش بویِ جنگ می‌داد، بویِ پیروزی. زنجیرها شکسته بود، و مسیرِ زندگیِ من، از همین لحظه، برای اولین بار، توسطِ خودم نوشته می‌شد.پایان.پایان</description>
                <category>کبری عاشقی 🌸</category>
                <author>کبری عاشقی 🌸</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 08:10:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غنای ذات الهی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96903930/%D8%BA%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B0%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C-sb8tomqm7pxp</link>
                <description>حکایتی از حضرت مسیح(ع) ...مردی بود بسیار متمول و پولدار، روزی به کارگرانی در باغش نیاز داشت. بنابراین پیشکارش را به میدان شهر فرستاد تا کارگرانی را برای کار اجیر کند. پیشکار رفت و همه کارگزارن موجود در میدان شهر را اجیر کرد و آورد و آنها در باغ مشغول شدند.کارگرانی که آن روز در میدان نبودند، این موضوع را شنیدند و آنها نیز آمدند. ساعت بعد و ساعت های بعد نیز تعدادی دیگر به جمع کارگران اضافه شدند. حتی طوری شد که کارگرانی نزدیک غروب رسیدند.اما مرد ثروتمند آنها را نیز استخدام کرد و به کار گرفت. شبانگاه، هنگامی که خورشید فرو نشسته بود، او همه کارگران را گرد آورد و به همه آنها دستمزدی یکسان داد! بدیهی است آنانی که از صبح مشغول کار بودند، آزرده شدند و گفتند که این بی انصافی است، چه می کنید آقا؟ ما از صبح کار کرده ایم و اینان غروب رسیده اند و شاید بیش از دو ساعت نیست که کار کرده اند. حتی بعضی ها چند دقیقه پیش به ما ملحق شدند و آنها اصلا کاری نکردند.مرد ثروتمند خندید و گفت: به دیگران کار نداشته باشید، آیا آنچه به خود شما داده ام کم بوده است؟کارگران یک صدا گفتند: نه آنچه شما به ما پرداختید بیشتر از دستمزد معمولی ما نیز بوده است. با این وجود انصاف نیست اینانی که دیر رسیده اند و کاری نکرده اند، همان دستمزدی را بگیرند که ما گرفته ایم.مرد دارا گفت: من به آنها داده ام زیرا بسیار دارم. من اگر چند برابر این نیز بپردازم، چیزی از دارایی ام کم نمی شود. من به استغنای خویش می بخشم، شما نگران این موضوع نباشید. شما بیش از توقع تان مزد گرفته اید، پس مقایسه نکنید. در ازای کارشان نیست که من به آنها دستمزد می دهم، بلکه می دهم چون برای دادن و بخشیدن، بسیار دارم. من از سر بی نیازی است که می بخشم.حضرت مسیح(ع) گفت: بعضی ها برای رسیدن به خدا سخت می کوشند. بعضی ها درست دم غروب از راه می رسند. بعضی ها هم وقتی کار تمام شده است، پیدایشان می شود. اما همه به یکسان زیر چتر لطف و مرحمت الهی قرار می گیرند. خداوند استحقاق بنده را نمی نگرد، بلکه دارایی خویش را می نگرد. او به غنای خود نگاه می کند، نه به کار ما.از غنای ذات الهی، جز بهشت نمی شکفد. باید هم این گونه باشد. بهشت ظهور بی نیازی و غنای خداوند است.</description>
                <category>کبری عاشقی 🌸</category>
                <author>کبری عاشقی 🌸</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 08:00:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جایی که نامه‌ها هیچ‌وقت به مقصد نمی‌رسند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96903930/%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%82%D8%B5%D8%AF-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%AF-m9cbj9qlpj20</link>
                <description>سامان هر عصر درست ساعت شش به ایستگاه قدیمی قطار می‌رفت؛ همانجایی که سال‌ها پیش، آخرین بار دست‌های النـا را رها کرده بود. قطار آن روز آمد، بخار زد، سوت کشید… اما النـا هیچ‌وقت برنگشت.مردم نمی‌دانستند چرا او هنوز می‌آید. فقط می‌دانستند مردی‌ست که هر عصر کاغذهای کوچکی را تا می‌کند، چیزی رویشان می‌نویسد و بین ریل‌ها می‌گذارد؛ انگار مطمئن باشد قطاری که قرار است بیاید، مسافری دارد که نامه‌ها را می‌گیرد.یک روز عصر، باران شدیدی شروع شد. ایستگاه تقریباً خالی بود. سامان زیر باران قدم گذاشت روی خطوط فلزی ریل، یک کاغذ دیگر بیرون آورد و نوشت:«النـا… امروز فهمیدم آدم‌ها از دست نمی‌روند؛ فقط از دسترس خارج می‌شوند.»باران نوشته را محو کرد، انگار خودش می‌دانست این حرف‌ها برای خوانده‌شدن نیست.ناگهان نگهبان پیر ایستگاه کنار سامان ایستاد. سال‌ها بود او را تماشا می‌کرد، اما هیچ‌وقت حرف نزده بود. این بار گفت:«پسرم… قطاری که منتظرشی، سال‌هاست از این مسیر رد نمی‌شود.»سامان لبخند تلخی زد؛ از آن لبخندهای بی‌صدا که فقط گوشه‌ی چشم‌ها را خسته می‌کند. گفت:«می‌دونم… من منتظر قطاری نیستم. من منتظر خودمم… شاید روزی برسم به جایی که قبول کنم رفتنِ یه آدم همیشگیه.»نگهبان چیزی نگفت.باران ادامه داشت، دنیا ساکت بود.سامان آخرین کاغذ را روی ریل گذاشت. این‌بار چیزی ننوشته بود. فقط یک کاغذ سفید. انگار پذیرفته بود حرف‌هایی هست که گفتنشان دیگر لازم نیست.بالاخره عقب رفت، ایستاد، و برای اولین بار بعد از سال‌ها، بدون اینکه سرش را برگرداند، از ایستگاه بیرون رفت.اما وقتی رفت، باران شدت گرفت و کاغذهای کوچک یکی‌یکی از ریل‌ها بلند شدند و روی زمین پخش شدند. روی یکی از کاغذها که سال‌ها میان ریل گیر کرده بود، هنوز یک جمله خوانا مانده بود:«اگر روزی برگشتی، من دیگر منتظر نیستم… اما هنوز همین‌جا دوستت دارم.»هیچ‌کس نفهمید النـا برگشت یا نه.اما آن شب، برای اولین‌بار، سامان دیگر ساعت شش به ایستگاه نرفت—و شاید این یعنی گاهی عمیق ترین عشق ها آنهایی هستند که یاد گرفتن بدون جواب… ادامه بدهند.</description>
                <category>کبری عاشقی 🌸</category>
                <author>کبری عاشقی 🌸</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 22:11:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایین تر از صدا.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96903930/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-ylteblaetvs5</link>
                <description>نوقتی در آسانسور بسته شد، هنوز مطمئن نبودم چرا درخواست داده ام به( لایه ی صفر).روی نقشه که کارگر معدن برایم کشیده بود، چنین لایه ای وجود نداشت. اما روی دیوار معدن با گچ نوشته بود: &quot;جایی هست که باز نمی‌گردد، ولی می‌گوید چرا آمده ای.&quot;هوای سرد لایه های بالایی جایش را به فشار گرم نفس گیر داد. بوی سنگ سوخته و آهن خفه کننده بود. عقربه عمق سنج روی ۹ کیلومتر ایستاد، ولی آسانسور هنوز پایین می رفت. من دیگر وزن نداشتم. فقط صداهایی را می‌شنیدم، صداهایی که مثل افکار فراموش شده بودند. صداهایی از خودم.اولین بار همان جمله ای را شنیدم که سال ها پیش به دوستم نگفته بودم:《لطفا نرو .》صدا ادامه پیدا کرد ، خشمناک تر:چرا هی پایین میری؟ دنبال چی هستی؟ حقیقت، یا بخشیده شدن؟گفتم:فقط میخوام بدونم در اعماق زمین چه چیزی وجود دارد؟صداخندید: با صدای خودم.اعماق زمین؟ اعماق زمین نیست. اعماق تویی.پایین تر که رفتم، سنگ ها نرم شدند، مثل گوشت بدن. نور چراغ قوه انعکاس نمی‌داد. دیوارها ضربان داشتند. تنگتر در قلب خودم فرو میرفتم.به ایستگاه آخر رسیدم؛ سکوی سنگی، با سوراخی در مرکز. ار درونش صدا می امد؛ صدای قلب من، ولی واژگون. صدایی که به جای &quot;تپش &quot;، &quot; مکش &quot; بود، انگار زمان برمیگشت.نگاه کردم و دیدم برچسبی روی سنگ بود:《 لایه اخر، فقط برای کسانی که می‌خواهند خودشان را از نو بسازند.》پریدم داخل.هیچ سقوطی نبود، فقط سکوت. بعد حس بالا امون در من شروع شد، اما نه به سطح... به بالا درون خودم.وقتی بیرون امدم، خاک روی لباسم بود، اما زمین سرد نبود. من سرد بودم، چون حالا می‌دانستم زمین دو یخش دارد:یکی زیرپا،و یکی زیر روح.صدا ادامه پیدا ک</description>
                <category>کبری عاشقی 🌸</category>
                <author>کبری عاشقی 🌸</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 21:51:47 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>