<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های از نوع شروع</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_96937284</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:21:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>از نوع شروع</title>
            <link>https://virgool.io/@m_96937284</link>
        </image>

                    <item>
                <title>همه اول بودن… من همیشه آخرِ خودم بودم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96937284/%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-tjfiupfqzrl9</link>
                <description>وقتی خودتو نادیده می‌گیری…تا حالا شده چیزی ناراحتت کنه، ولی خیلی راحت به خودت بگی:«ولش کن… مهم نیست.»در حالی که ته دلت خوب می‌دونی مهمه.می‌دونی ناراحت شدی.می‌دونی یه جایی از درونت درد گرفته.اما باز هم ردش می‌کنی، می‌ذاری بگذره، انگار نه انگار.اینجا دقیقاً همون جاییه که آدم آروم‌آروم شروع می‌کنه به نادیده گرفتن خودش.اصلاً یعنی چی وقتی میگن «فلانی خودش رو نادیده می‌گیره»؟شاید یعنی همیشه بقیه اولویت دارن.همه اول… بعد تو.یعنی وقتی نوبت بقیه‌ست، حواست به همه‌چیز هست؛که ناراحت نشن،که اذیت نشن،که چیزی کم نداشته باشن.اما وقتی می‌رسه به خودت، خیلی راحت از کنارش رد می‌شی.انگار حالِ تو چندان مهم نیست.ولی چرا بعضی از ما این کار رو می‌کنیم؟چرا گاهی… یا حتی بیشتر وقت‌ها… خودمون رو نادیده می‌گیریم؟فکر می‌کنیم از بقیه کم‌ارزش‌تریم؟فکر می‌کنیم بقیه مهم‌ترن؟یا شاید تهِ ذهنمون حس می‌کنیم چیز خاصی برای ارائه نداریم؟شاید ریشه‌اش برگرده به بچگی.شاید چیزی باشه که از پدر و مادرهامون یاد گرفتیم.شاید هم اون‌قدر شنیدیم «باید از خودت بگذری» که کم‌کم یاد گرفتیم خودمون رو کامل کنار بذاریم.تا حالا از خودت پرسیدی چند بار تو زندگیت خودتو نادیده گرفتی؟گاهی؟کم پیش میاد؟اغلب وقت‌ها؟یا تقریباً همیشه؟اگه بخوام درباره خودم بگم…راستش بیشترِ وقت‌ها همین‌طور بوده.از بچگی تا الان.و صادقانه بگم؟خودمم دقیق نمی‌دونم چرا.اما یه جایی آدم خسته میشه.یه جایی از خودش می‌پرسه:«چرا همیشه من آخر باشم و بقیه اول؟»می‌دونی وقتی خودتو نادیده می‌گیری چی میشه؟کم‌کم بقیه هم یاد می‌گیرن همین کارو باهات بکنن.دیگه اولویت کسی نیستی.خیلی‌ها حتی حواسشون نیست با تو چطور حرف می‌زنن.خیلی وقت‌ها چیزهایی می‌گن یا رفتارهایی می‌کنن که واقعاً حالت رو بد می‌کنه…اما تو هیچی نمیگی.چرا؟چون انگار به خودت اجازه ناراحت شدن ندادی.چون ته دلت می‌ترسی اگر چیزی بگی، شاید بقیه ناراحت بشن.و یه حقیقت تلخ این وسط هست:وقتی خودت خودتو نبینی، بعیده بقیه هم تو رو ببینن.بدتر از اون اینه که کم‌کم به این وضعیت عادت می‌کنی.انگار طبیعی شده که سهم تو همیشه کمتر باشه.یه جایی از خودت می‌پرسی:«نکنه واقعاً من مهم نیستم؟»در حالی که حقیقت چیز دیگه‌ایه.حقیقت اینه که آدم‌ها معمولاً همون‌قدر به ما اهمیت می‌دن که ما به خودمون می‌دیم.و این واقعاً تلخه.خیلی تلخ.اما یه روز بالاخره به خودت میای.یه جایی از درونت میگه:«بسه دیگه.»خسته میشی از این‌همه نادیده گرفته شدن.از این‌که همیشه کوتاه بیای.از این‌که همیشه سهم تو آخر باشه.بعد آروم‌آروم شروع می‌کنی تمرین کردن.به خودت قول میدی گاهی…فقط گاهی…خودتو هم اولویت بذاری.به خودت اجازه میدی ناراحت بشی.اجازه میدی از بعضی حرف‌ها دلگیر بشی.و مهم‌تر از همه، به خودت اجازه میدی واکنش نشون بدی.اما راستش؟خیلی سخته.انگار می‌خوای بعد از سال‌ها از یه پیله بیرون بیای.هی نمی‌شه…هی به در و دیوار می‌خوری…اما ادامه میدی.کم‌کم یاد می‌گیری خودتو ببینی؛نه چون خودخواه شدی،بلکه چون بالاخره فهمیدی تو هم بخشی از این زندگی هستی.تلاش می‌کنی خودتو ببینی،تا شاید بقیه هم تو رو ببینن.شاید این‌طوری یه کم آروم‌تر بشی.و شاید… فقط شاید…بتونی یه ذره از بدهی‌ای که به خودت داری رو جبران کنی.چون گاهیمهربون بودن با خودت، مهم‌ترین مهربونی دنیاس.</description>
                <category>از نوع شروع</category>
                <author>از نوع شروع</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 23:56:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طعم گس این روزها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96937284/%D8%B7%D8%B9%D9%85-%DA%AF%D8%B3-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-byjyzcaqhn5r</link>
                <description>مدت‌هاست دارم به این فکر می‌کنم که چی میشه یه نفر، یا حتی یه آرزو، یه‌دفعه برات بی‌اهمیت میشه؛ طوری که انگار اصلاً اون آدم وجود نداشته. دیگه کارهاش نه عصبانیتت می‌کنه، نه خوشحالت.یا مثلاً یه آرزویی داشتی که بهش برسی؛ شاید سال‌ها براش تلاش کرده باشی، شب‌ها با فکرش خوابیده باشی و صبح‌ها با امیدش بیدار شده باشی، اما یه جایی به بعد دیگه مهم نیست. انگار یه چیزی توی آدم یواش‌یواش خاموش میشه.راستش اصلاً نمی‌دونم این حس‌ها عادی‌ان یا نه.این روزا به یه جور بی‌تفاوتی عجیب رسیدم؛ نسبت به آدما، نسبت به رویاهام. فقط یه سؤال ساده توی ذهنم مونده: «خب آخرش چی؟»شاید هم به خاطر زندگی توی ایرانه. می‌دونی، انقدر توی یه برهه‌هایی فشار پشتِ فشار میاد که یه جایی به بعد دیگه حتی چیزی هم حس نمی‌کنی. اولش ناراحت میشی، بعد عصبانی، بعد خسته… و بعد یه‌دفعه می‌بینی دیگه هیچ‌چیز اون‌قدرها مهم نیست.حس می‌کنم حال خیلی‌هامون همین‌طوری شده؛ انگار یه ناامیدی آروم کل جامعه رو گرفته.نه خنده‌ها از ته دله، نه خوشی‌ها اون‌طوری که باید به آدم می‌چسبه.مزه‌ی زندگی یه‌جورایی گَس شده…آره، «گس» شاید بهترین کلمه براش باشه؛ نه اون‌قدر تلخه که نتونی ادامه بدی، نه اون‌قدر شیرینه که دلت بخواد مزه‌شو نگه داری.حتی پادکست «رواق» و اپیزودهای مکتب اگزیستانسیال یالوم هم دیگه حالمو خوب نمی‌کنه.خیلی وقته قربون‌صدقه‌ی گلدون‌هام هم نرفتم؛ همونایی که قبلاً هر برگ تازه‌شون می‌تونست حالمو بهتر کنه.یادمه یه دوره‌ی طولانی واقعاً توی لحظه زندگی می‌کردم.کوچیک‌ترین چیزها هم برام لذت‌بخش بود؛ یه لیوان چای، یه پیاده‌روی کوتاه، یا حتی یه عصر معمولی. شاید چون حالِ همه‌مون از الان بهتر بود.من عادت دارم وقتی توی کوچه و خیابون راه میرم، به صورت آدما نگاه کنم. اون وقت‌ها توی چشم‌های خیلی‌ها می‌شد ذوق و شوق دید؛ یه امید ساده به زندگی.اما حالا نه… توی بیشتر نگاه‌ها چیزی جز نگرانی، خستگی و یه‌کم هم افسردگی نیست. انگار همه دارن به چیزی فکر می‌کنن که هنوز نیومده، ولی از الان نگرانشن.و یه چیز دیگه رو هم کم‌کم فهمیدم:احساس خوشبختی فقط یه حسِ فردی نیست؛ یه حسِ جمعیه. وقتی حالِ جمع خوب باشه، حالِ آدما هم بهتر میشه. وقتی امید توی هوا باشه، حتی آدما غریبه هم مهربون‌تر به نظر میرسن.شاید برای همینه که این روزا، بیشتر از هر چیزی، دلم برای «حالِ خوبِ جمعی» تنگ شده.</description>
                <category>از نوع شروع</category>
                <author>از نوع شروع</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 12:25:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کابوس جمع کردن پول کادو و راز انعطاف‌پذیری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96937284/%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D8%AC%D9%85%D8%B9-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%BE%D9%88%D9%84-%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D9%88-%D9%88-%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%86%D8%B9%D8%B7%D8%A7%D9%81-%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%DB%8C-l9nrmhbagicn</link>
                <description>«گاهی پشت ساده‌ترین تصمیم‌ها، پیچیدگی رفتارهای انسانی پنهان است.»کابوس جمع کردن پول کادو و راز انعطاف‌پذیریداستان از یه پیام خیلی ساده شروع شد:«بچه‌ها برای  روز معلم‌ کادو چی بگیریم؟»به نظر می‌رسید قضیه پنج دقیقه‌ای حل می‌شه.ولی پنج دقیقه بعد، اوضاع این شکلی شد:سه نفر گفتن: «من با نظر جمعم.»دو نفر شروع کردن ایراد گرفتن.چند نفر هم فقط پیام رو دیدن و هیچی نگفتن.و من با خودم گفتم چرا یه کار به این سادگی تبدیل شد به پروژه مدیریت بحران؟کم‌کم فهمیدم مشکل کادو خریدن نیست.مشکل اینه که آدما مدل‌های مختلفی برای تصمیم‌گیری دارن.و وقتی این مدل‌ها کنار هم قرار می‌گیرن، حتی ساده‌ترین کارها هم پیچیده می‌شن.بعد از چند تجربه مشابه، به یه الگوی جالب رسیدم:تقریباً تو هر تصمیم گروهی، آدما معمولاً جز یکی از این سه دسته میشن :۱. موافقای سریعاین‌ها همون آدمایی‌ان که خیلی زود می‌گن:«من با نظر جمعم.»کار کردن باهاشون معمولاً آسونه:بحث رو طولانی نمی‌کنن، دعوا راه نمی‌ندازن و می‌ذارن کار جلو بره.ولی معمولاً پشت این رفتار یکی از این چیزهاست:گاهی نمی‌خوان بحث کش پیدا کنهگاهی از درگیری بدشون میادگاهی هم واقعاً حوصله تحلیل ندارن و می‌خوان زود جمع‌بندی شهخودم بیشتر وقتا تو همین دسته‌ام.ولی همیشه یه سؤال ته ذهنم می‌مونه:آیا همیشه موافقت کردن اسمش انعطافه؟یا بعضی وقتا فقط داریم خودمونو از تصمیم حذف می‌کنیم؟۲. ساکتای محتاطاین گروه واقعاً مرموزن.همه چی رو می‌بینن،بحث رو دنبال می‌کنن،ولی هیچ حرفی نمی‌زنن.نه موافقن، نه مخالف.فقط سکوت.اما معمولاً دلیلش بی‌تفاوتی نیست.از تردید میاد.شاید نمی‌خوان مسئول تصمیم باشن.شاید می‌ترسن نظرشون رد شه.شاید هنوز مطمئن نیستن حق با کیه.سکوت گاهی فقط اسم شیکِ «ترس از اشتباه کردن»ه.ولی تو هر کار گروهی، وقتی حرف نزنی، عملاً از تصمیم حذف می‌شی.۳. مخالفای حرفه‌ایاین‌ها اون آدمایی‌ان که برای هر پیشنهادی یه «اما» دارن.یه جاهایی لازمن.چون ایرادها رو می‌بینن و سؤالای سخت می‌پرسن.ولی اگر مخالفت تبدیل بشه به عادت، کم‌کم کل گروه رو خسته می‌کنن.جالبه بدونی که این مخالفت‌ها معمولاً از جاهای بد نمیاد:گاهی کمال‌گراییهگاهی دقتهگاهی ترس از تصمیم اشتباههاگه همراه با ایراد، راه‌حل هم بدن، بهترین منتقدای سازنده‌ان.اگه نه، فقط مسیر رو سخت می‌کنن.پس انعطاف‌پذیری یعنی چی؟قبلاً فکر می‌کردم انعطاف یعنی «راحت موافقت کردن».ولی فهمیدم انعطاف واقعی چیز دیگه‌س:بدونی کی کوتاه بیای و کی محکم وایسی.نه اینکه همیشه بگی «باشه».نه اینکه همیشه بگی «نه».و نه اینکه کلاً حرف نزنی.انعطاف یعنی:نظرت رو بگی،نظر بقیه رو گوش بدی،اگه دیدی گزینه‌ی بهتری هست، مسیرت رو عوض کنی،و اگه به چیزی باور داری، بتونی ازش دفاع کنی.چرا کار گروهی گاهی اینقدر سخت می‌شه؟چون وقتی این سه تیپ با هم قاطی می‌شن، تعادل به هم می‌خوره:اگه همه موافق سریع باشن → تصمیم‌ها سطحی می‌شهاگه همه ساکت باشن → اصلاً تصمیمی گرفته نمی‌شهاگه همه مخالف باشن → انرژی گروه ته می‌کشهکار گروهی وقتی درست کار می‌کنه که هرکس یه کوچولو نقش خودش رو اصلاح کنه:موافقا یه کم نظر واقعی‌شون رو بگنساکتا حداقل یه پیشنهاد بدنمخالفا علاوه بر ایراد، راه‌حل هم ارائه بدنیه کشف شخصیوقتی به رفتار خودم نگاه کردم، دیدم بیشتر وقتا تو گروه موافقام.خیلی زود با جمع همراه می‌شم.خیلی زود کوتاه میام.و این خوبه… تا یه جایی.ولی از یه جایی به بعد، اگه همیشه کوتاه بیای، کم‌کم تو تصمیم‌ها محو می‌شی.نه مخالفت کردی، نه دعوا…ولی در عوض، سهمی هم از تصمیم نداشتی.شاید انعطاف واقعی این نباشه که همیشه با جمع هماهنگ باشیم.شاید این باشه که بتونیم تعادل بین «خودمون» و «جمع» رو حفظ کنیم.وقتی پای یه تصمیم گروهی وسطه — حتی به سادگی خریدن یه کادو —تو معمولاً کدوم دسته‌ای؟موافق سریع؟ساکت محتاط؟یا مخالف حرفه‌ای؟:::</description>
                <category>از نوع شروع</category>
                <author>از نوع شروع</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 09:20:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پشتِ کار — چیزهایی که پشتِ زیاد کار کردن پنهان میشه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96937284/%D9%BE%D8%B4%D8%AA%D9%90-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%E2%80%94-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%BE%D8%B4%D8%AA%D9%90-%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-nulm5efzratn</link>
                <description>کار یا مسکن یه مدت بود فکر می‌کردم فقط آدم‌های مسئولیت‌پذیر خیلی کار می‌کنن، ولی هرچی بیشتر نگاه کردم دیدم پشتِ این «خیلی کار کردن» همیشه یه چیز دیگه قایمه.خیلی از آدم‌هایی که معتاد به کارن، خودشونم دقیق نمی‌دونن از این همه کار چی می‌خوان. فقط یه چیز رو می‌دونن: کار که باشه، آرومن.انگار کار شده یه نسخه‌ی ضداضطراب. یه راهی برای خاموش کردن اون صدای توی ذهن که بی‌وقفه حرف می‌زنه. تا وقتی دارن کار می‌کنن، اون صدا کوتاه میاد. وقتی کار نیست، بی‌قراری بالا می‌ره، ذهن شلوغ میشه، دلشون آشوب.برای همین هی بیشتر کار می‌کنن، بیشتر مشغول میشن، چون توی کار، هم خودشون رو پیدا می‌کنن هم خودشون رو گم می‌کنن.مرز بین پرتلاشی و اعتیاد به کار دقیقاً همینه: پرتلاش‌ها برای «پیش رفتن» کار می‌کنن، معتادها برای «آروم شدن».گاهی این اعتیاد اون‌قدر طبیعی شده که خود آدم‌ها هم فکر نمی‌کنن مشکلی هست. می‌گن «من که مشکلی ندارم، فقط آدم کار کردنم.» ولی شاید یه گوشه‌ی ذهنشون می‌دونن، این عشق یه‌جور پناهه… پناه از اضطراب، از فکر، از سکوت، از خودِ خودشون.و شاید وقتشه این رو یه بار با خودشون مرور کنن: من دارم کار می‌کنم چون باید؟ یا چون فقط وقتی کار هست، حالم خوبه؟و آخرش…گاهی هم بد نیست از خودمون بپرسیم: اگر یه روز کار نباشه، با اون همه فکر و اضطراب چی کار می‌کنیم؟ بعضی وقت‌ها جواب این سؤال رو تنهایی پیدا نمی‌کنیم. حرف زدن با یه آدم متخصص—مثل یه روان‌درمانگر یا روان‌پزشک—می‌تونه کمک کنه بفهمیم دقیقاً از چی فرار می‌کنیم و چطور میشه بدون پناه بردن به کار هم کمی آرام‌تر زندگی کرد.پناهبردن  بردن به کار هم کمی آرام‌تر زندگی کرد.</description>
                <category>از نوع شروع</category>
                <author>از نوع شروع</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 21:30:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سال‌ها هیچ کاری را کامل نکرده بودم… تا امسال</title>
                <link>https://virgool.io/@m_96937284/%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7-%D9%87%DB%8C%DA%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%84-yfiwbwywjyio</link>
                <description>سال‌ها بود که هیچ کاری را به سرانجام نمی‌رسوندمهر چیزی را که شروع می‌کردم، نیمه‌کاره رها می‌کردم؛ از زبان خواندن گرفته تا کلاس پیانو، تراپی رفتن، حتی فکر مهاجرت.کتاب هم که همیشه با شوق و ذوق شروع می‌کردم، چند صفحه بعد کنار گذاشته می‌شد.تلخ‌ترین بخش ماجرا اما این نبود.تلخی جایی بود که این حرف‌ها را از کسی می‌شنیدم که قرار بود حامی زندگی‌ام باشد.کسی که وقتی می‌خواستم کاری جدید شروع کنم، به جای حمایت، یادآوری می‌کرد که «تو هیچ‌وقت چیزی را تا آخر نمی‌بری.»تراپیستم یک بار حرفی زد که هنوز توی ذهن من مونده:«مگه کارها باید ته داشته باشن؟تو زبان خوندی، پیشرفت کردی …مگه حتماً باید آیلتس ۸ بگیری تا بگی به تهش رسیدی؟اصلا این گرفتن نمره به چه کارت میاد وقتی هدفی براش نداری»و راستش، این طرز فکرهای سختگیرانه حاصل سال‌ها زندگی کنار یک آدم خودشیفته بود؛کسی که با کمال‌گرایی بیمارگونه‌اش، ارزش هر تلاشی را صفر می‌کرد.اما من یک روز به یک نقطه بحرانی رسیدم.نقطه‌ای که در آن فقط یک انتخاب داشتم:یا دوباره فرو برم توی همون چرخه همیشگی،یا شروع کنم.باید استقلال مالی می‌ داشتم .....پس نشستم، فکر کردم، ترسیدم، دودل شدم…اما آخرش گفتم: «شروع می‌کنم. حتی اگر ندونم تهش چیه.»یک دوره آموزشی برگزار شد و من ثبت‌نام کردم.و اتفاقی افتاد که سال‌ها در من نبود:این‌بار موندم،این‌بار تموم کردم.باورتون نمی‌شه، حتی پروژه‌اش را هم تحویل دادم!و حالا حتی دارم یک تکلیف اختیاری را انجام می‌دم: همین نوشتن در ویرگول.آیا متخصص شدم؟ نه.به جایی رسیدم؟ نه.کار پیدا کردم؟ هنوز نه.اما می‌دونید چی مهمه ؟اینکه حالم خوبه… خیلی هم خوبه.حسی که سال‌ها تجربه‌اش نکرده بودم.برای اولین بار بعد از مدت‌ها،نه به خاطر یک دستاورد بزرگ، نه به خاطر یک موفقیت حرفه‌ای،بلکه تنها به خاطر اینکهشروع کردم و ایستادم تا آخرش....‌شروع کردم و ایستادم تا آخرش.</description>
                <category>از نوع شروع</category>
                <author>از نوع شروع</author>
                <pubDate>Tue, 28 Apr 2026 23:40:38 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>