<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یاوری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_97234547</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 02:55:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>یاوری</title>
            <link>https://virgool.io/@m_97234547</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اجتماعی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_97234547/%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-usbipjimiahz</link>
                <description>توی حیاط دانشگاه منتظر اوا بودم دیگه خسته شده بودم اَه کلاس یه ربعه شروع شده ولی هنوز خانوم خانوما دودیقه از چسان فسان (ارایش کردن) نمیگذشت میخواستن برم سر کلاس که اوارو دیدم داره با عجله میاد سمتم روبهش گفتم به چه عجب خانوم خانوما میخاستی نیایاوا: خجالت بکش اندازه خرشرک شدی ۲۰ سالته هنوز سلام کردن بلد نیستی من:گیریم که علیک گمشو بریم سرکلاس که با استاد کوهیار داریماوا:وایی نه اون تا تخریبمون نکنه یه بار نشسته و پهن نکرده ولمون نمیکنه من:میخاستی کمتر جلو اینه وایسی چوسان فسان کنیاوا چشم غره ای رفت که راه افتادیم سمت کلاس اول من درو زدم که استاد گفت بفرمایید من:سلام ببخشید استاد میتونیم بیایم توکوهیار: معلومه که نه تا الان کجا بودی بیست دقیقه کلاس شروع شده شما تازه یادتون افتاده- &quot;من:ببخشید استاد خواب موندمکوهیار: اون وقت تا صبح داشتی کوه بیل میکندی-اوا:ب..بخشید استاد دیگه تکرار نمیشهکوهیار:نه تروخدا بازم تکرارشه بشین ید سرکلاس وقت کلاسمو گرفتیدنشستیم رو صندلی که اوا گفت: ایش بد اخلاق بد عنق بیچاره زنشچی میکشه ازدستشمن : اون گاله رو ببند تادوباره یه چیزی بهمون نگفتهوبعد سعی کردم تمام حواسمو به درس بدمو بالاخره این کلاسم تموم شد که سرمو سمت اوا چرخونم و گفتم بریم یه چی بخوریم دارم میمیرم از گشنگی از صب تاالان هیچی نخوردم به لطف شمااوا:بریمرفتیم سمت بوفهمن یه ساندویچ و اوا یه کیک و نسکافه گرفت من از بوفه زدم بیرون و رو صندلی نشستم میخواستم ساندویچمو بخورم که اوا گوپی خورد زمین نسکافشم روی منه بدبخت ریختعصبی شدم میخواستم به سمتش برم و هرچی دوست دارم بگم ولی وضع اون از من بدتر بود و جلوهمه ضایع شده بود منم سریع رفتم سمتش و کمکش کردم رو صندلی بشینه و باچشم هایی که حلقه ی اشک جمع شده بود دیانا اون پسره چلغوز زد زیرپام بعد با چشاش به یه اکیپ پسری اشاره کردگفت اونی که سرمه ای پوشیده با شلوارمشکی منم ازشدت عصبانیت خون به مغزم نرسید و رفتن به سمت بوفه یه ابجوش گرفتم و بعد رفتم سمت اون پسر روبهش گفتن سلام جناب افتخار اشنایی میدید اونم با غرور روشو کرد بهم و گفت بله چرا که نه من:من دیانا هستم دانشجوی ترم اول خوشحال میشم بیشتر باهاتون اشناشم و دستمو سمتش دراز کردم پسره: سیاوشم همچنین من دستشو اوردجلو که در یه حرکت ناگهانی تمام ابجوش تو اون یکی دستمو خالی کردم رو دم و دستگاهش (پایین شکم) اونم نشست رو زمین و صدای نعره ی گوش خراش کشید که دم گوشش اروم پچ زدم درس عبرتی بشه تا با دخترا درنیوفتیوقتی برگشتم پشت سرمو دیدم اوا با چند نفر دیگه کم مونده بود از شدت خنده زمینو گاز بزنن رفتن سمت اوا که گفت : دختر خنگ زدی هرچی دمو دستگاه داشت سوزوندی میره یارو ازت شکایت میکنه از ظاهرشم معلومه از این سوسولاس من:بره به کتف چپم بعد چشمکی زدم و گفتم بیا بریم الانه که کلاس شروع بشه</description>
                <category>یاوری</category>
                <author>یاوری</author>
                <pubDate>Wed, 11 Feb 2026 22:56:41 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>