<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پوریا کارگر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_97381744</link>
        <description>در جستجوی معنا...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 10:47:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4208906/avatar/wDW1cc.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پوریا کارگر</title>
            <link>https://virgool.io/@m_97381744</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شهر مردگان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_97381744/%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-i70lvghxsfhu</link>
                <description>می‌نگرید. کلاغی با پر های سیاه، با منقاری بلند و پاهایی چروک. او کلاغی پیر و سالخورده بود و باطنش پیرتر. آن کلاغ تنها دیگر کسی را همجنس و هم‌نوع خود نمی‌دید. او روی تابلوی زنگ خورده ای بود: شهر مردگان! شهری که درختانش خشک تر از هر خشکی؛ برج های بلندش، فرسوده تر از هر فرسودگی؛ آسمان دلگیرش، تاریک تر از هر تاریکی... . باد های قوی، صدای جیرجیر اسکلت آسمان‌خراش های شهر را به غرش می‌آورد. صدایی که آواز ثابت این شهر شده بود. کاغذ های کتاب های قدیمی در هوا با هر نبض باد، پراکنده می‌شد، پراکنده در هوا. انواع حشرات ریز و درشت، روی گیاهانی که از روی داخل یا نمای ساختمان ها درآمده بود، رژه می‌رفتند. داخل اسکلت های مردمش، لانه هزاران موجود عجیب غریب، شده بود. بوی بد اجساد، بوی شهر شده بود. فاضلاب ها از دل زمین به بیرون آمده بود. پس شهر پر از موش و سوسک و مار بود. تابلو های راهنمای سبزرنگ شهر، پوشیده از تارهای عنکبوتی شده بود. اتوموبیل ها همه یکرنگ و کدر و زنگ زده، و شیشه هایشان پخش روی زمین... . کلاغ آن روز را یادآور شد... روزی که تمدن به تکبر تبدیل شد. روزی که ترحم به تنفر تبدیل شد. روزی که زنده، اَمَل مردن داشت. پس زمان آنها را به تقدیرشان دچار کرد. تقدیری که لیاقتشان همان بود. زندگی این روز های آخر به صحن مبارزه بدل شده بود. طوری که حرف هایشان، زهری کشنده؛ افکارشان، تیغی برّنده؛ دست‌آورد هایشان، هشداری برای مرگ شده بود. همدلی هایشان، فرصتی برای رقابت؛ کمک هایشان، عملی با منت؛ گناهانشان، افتخاری با عزت، به شمار می‌آمد.  یک روز قبل؛ روزی که هنوز این موجودات وحشی، زنده بودند، یک پیرمرد جلوی در مغازه اش دوزانو نشسته بود. او موهایی سفید و بلند و پیراهنی کهنه و نخی به تن داشت. پیرمرد گل‌فروش قدیمی بود و در محل شناخته شده بود. این اواخر خیلی کم کار شده بود؛ نه از سر تنبلی، بلکه از نظر بی‌روح شدن مردم! مردمی که دیگر فرصت عشق و عاشقی را نداشتند؛ شاید هم معشوقه ای نبود! هر چه بود، بی‌میلی مردم را به عشق و شادی، به وضوح نشان می‌داد. این بی حسی نسبت به شادکردن یکدیگر تنها یک بی‌حسی نبود؛ یک نشانه از بی‌معنایی زندگی بود؛ یک هشدار از آخر خط رسیدن! پیرمرد این هارا که دید، کرکره را به پایین کشید و قفل را به پایینش بست و راهی خیابان های شهر شد. دست های لرزان و چروکیده اش روی عصا، در هر قدم هماهنگ می‌شد. او کفش هایش از بی‌رمقی به زمین ساییده می‌شد و صدای شیف و شیف ساییده شدنش می‌آمد. رهگذر از «مغازه های بغل هم ایستاده» شده بود. پی در پی از کنارشان عبور میکرد؛ بعضی باز و بعضی بسته بودند. بعضی صاحبان از بیکاری به جلوی در ایستاده بودند و به سیگارشان پوک می‌زدند. نیم‌نگاهی با پیرمرد بی‌حال داشتند اما سریع از این نگاه متقابل می‌گذشت. پیرمرد به آن طرف خیابان نگاه کرد. دختری را دید که معذب چند پسر شده بود. او با خود گفت: حتما به کمک نیاز دارد! و سپس تصمیم به رفتن و کمک به دخترک کرد. در چشمان پیرمرد جز اشک خشم و آن صحنه دردآور چیزی دیده نمی‌شد. از میان صدای محیط، تنها صدای آزار چند پسر را می‌شنید. او با قدم های کوتاهش ولی با سرعتی بیشتر، به نیمه ی خیابان اصلی رسید، که ناگه پرتابی بلند، او را غافلگیر کرد. او صدای درهم شکستن استخوان های بدنش را از گوش شنید و به زمین افتاد. دیگر هیچ نمی‌دید و هیچ نمی‌شنید؛ حتی صدای آزار آن چند پسر. عصایش آن طرف خیابان، عینکش این طرف خیابان و خودش وسط خیابان... . و آن لحظه گویی چند پسر مست که سرعقل نبودند به پیرمرد زدند، و از روی پیرمرد رد شدند و فرار کردند. همان کلاغ پیر که اینجا کمی جوانتر بود، شاهد این صحنه تلخ، از بالای درخت کاج شد. پیرمرد به دردناک ترین حالت مرد ولی آن چند پسر که دخترک را اذیت میکردند، هنوز زنده بودند.  دنیا همین است، محل زندگی شکارچیان و دفنگاه ناجیان. روز بعد دنیا انتقام آن پیرمرد و مدفون های مرده اش را گرفت و همگی را به یک جایگاه رساند. اما آیا این انتقام کافی بود؟ انتقامی که همه را به یک جایگاه رساند ولی آیا واقعا درد تحمل زندگی برای ناجی ای چون پیرمرد، با سرخوش زیستن افرادی همچون آن چند پسر یکی بود؟ به راستی اگر چنین است، پس عدالت کجاست؟!</description>
                <category>پوریا کارگر</category>
                <author>پوریا کارگر</author>
                <pubDate>Mon, 25 Aug 2025 17:43:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گودال</title>
                <link>https://virgool.io/@m_97381744/%DA%AF%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%84-m7tv1xpxumgb</link>
                <description>در حاله ای از پرتوی گودال زندگی، دل را آمیخته با عشق، کینه بستیم. تکاپویی درونم از شدت شرارت قلب، ضربان میگیرد و موجب تداوم من میشود. تکاپویی که با سیری متنوع و قاصر از کنترل، دست و پنجه نرم میکند و گاهی طغیان میکند و گاهی ملایمت... .من در این گودالم؛ همچو دیگران. در جو و احوالات آن سپری میکنم. گناهانی را به دامنْ گیرا میباشم، که از آنها آگاهم. آگاهی از سقوط، هزاران مرتبه دردناک تر از سقوطی است که از روی بی تجربگی و خامی باشد. اما این درد، وقتی در گودال باشی، عشقی است که تو را جوانتر و شاداب تر میکند. تو را روحیه ای کاذب و گذرا وا میدارد. آن را جاذبیم؛ همگی. جز آنها که در صدد قتل خویش اند... . من آن عشق های کاذب را نمیخواهم. عشق هایی که تمام شدنیست. من دنبال بی نهایت هستم. دنبال عشقی بی انتها... . اما اگر عشق، صورتک دیگری جز چهرهٔ کاذب خویش را دارا نباشد، چه؟ اگر عشق همین باشد، ما معشوقه هایی کاذب هستیم. معشوقه هایی دروغین و از سر وهم. اما وقتی در همین گود زندگی میکنیم، این چرندیات را هدف هایی قرار داده که حتی حاضر به از دست دادن قسمت انبوهی از عمر خود میشویم، تا تنها چند لحظه ای از عمر خویش را در کنار معشوقهٔ خود باشیم! در گودال که پرسه میزنی، قدرت دیدن واقعیات را از دست میدهی. چشمانت کورسویی از عشق ببیند، خط قرمز هایت محو شده و تو همچون سگی که چند روزی را بی آب سپری کرده، به سوی سراب عشق هادی میشوی. اگر غیر این است پس عاشق نشده ای! دلایل زندگی شاید اول که در فکرشان بنشینیم، فراوان اند. اما یک دلیل بیش نیست که اگر آن نباشد، چه بسیار خانه هایی که خالی از آدمی شوند. تنها دلیل برای زنده ماندن همین عشق کاذب است. عشق به خانواده... عشق به کار... عشق به اندام مورد نظرت... . آدمی بی آن، وجود ندارد. اما وقتی شب ها را در تاریکی به تفکر می نشینم، تاسف میخورم؛ متاسف از انتخاب هایی که کرده ام. در آن وقت، من خارج گودال هستم. خارج از هر گونه جو و بی اختیاری ای... .‌ زندگی هم نوعان خود را زیر عدسی ذره بین بررسی میکنم و بهشان میخندم. یک تناوب محدود... صبح، خواب را خداحافظی میکنند و شب، بیداری را... ‌. هر آن کس که ذره ای مایه آزرده خاطری اش شود، نیز با مزاحمت خدافظی میکند. در آخر نیز، همگی با زندگی شان! زندگی ای که این همه با ارزش بود برایشان... چه خداحافظی هایی که مقدمه یک خداحافظی دردناک نشدند... . سوال من اینجاست که اگر اهل خداحافظی نبودیم چه میشد؟ آیا آن موقع نیز، زندگی پرمایهٔ خویش را ترک می کردیم؟ آیا آن موقع، عشق های واقعی به ملاقاتمان می آمدند؟ یا اینکه فرقی نازل نمیشد؟من در این گودالم. در این گودالم چراکه لذت های واقعی ام، همین کاذب هاست... در این گودالم چراکه من نیز مانند آنها، اهل ترک و خداحافظی ام... در آنم، چون چاره ای جز کمتر در آن ماندن را ندارم. چه ابلهانست این من!</description>
                <category>پوریا کارگر</category>
                <author>پوریا کارگر</author>
                <pubDate>Mon, 25 Aug 2025 17:41:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تشنگی توجه؛ در عصر ویترین ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_97381744/%D8%AA%D8%B4%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%AC%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D9%88%DB%8C%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7-y6prnwmr66k3</link>
                <description>چهره ام از سرخی شرم، چون غروبی است که بر دلم انعکاس دارد. روند تاسف بار فرهنگ ها و ارزش ها بر چهره ی جامعه ام چون خصمی غالب نمایان شده. دردی است بی مرهم و عمیق بر اعماق دل... . جامعه ای که تشویق به زیبایی صورت و زشتی سیرت دارد، چنین جامعه ای اسفناک است. بر شیره وجود نوجوانان خالی از تجربه، نمک «توجه» میپاشاند. طوری که هر فرد را به ویترینی برای افراد دیگر تبدیل میکند. گودال فلزی توجه را با ماگمایی پر میکند که گویا گودال عمیق تر می‌شود. عطش کمبود مهر و محبت را تنها با تعویق انداختن، درمان به دردی بی درمان میکنند و گستره خود را با نفوذ به هم‌نسلان، بی انتها تر میکنند. از آهن میتوان شمشیر یا زره ساخت... انتخاب با سازنده است. ولی قدرت انتخاب را از اینها گرفته اند. اینها با تصمیم خود زندگی میکنند ولی این تصمیم شان، تصمیم صاحب ویترین هاست. آن صاحب، یک شخص نیست... یک تمدن با شعار لذت هاست!حماقت یا شجاعت؟ دوراهی هر نوجوان در مواجهه با جامعه است. شجاعت نماد «نه گفتن» و حماقت نماد «پذیرش» در مقابل لذت های این روز ها نیست! بلکه برعکس... افرادی که به کالبد جسمی_روحی خود زهر میریزند را شجاع و آنها که ارزش را بر خود قائل می دانند، احمق فرض میکنند. بسیار وحشتانک و بی شرمانه است!اینها آنقدر مشغول ویترین های خود را ساختن می‌شوند که به نیاز های نفسانی شان توهین میکنند. از شناخت باز داشته می‌شوند... از زندگی بی حاشیه محروم می‌شوند و در نهایت از قاتلین تمدن بشریت شمرده می‌شوند. پرتو شناخت حقایق موجود در جهان همچون تشخیص ارزش های مختلف از یکدیگر، علوم و مکاتب گوناگون، کشف بخشی کوچک از گستره نهان حقیقت و... پرتویی است که آینده انسانیت از آن خموش خواهد ماند. زندگی هایی پوچ و پرتلاطم را به آرامش روح ترجیح داده اند و برهان ها و راه حل هایی در این باره طرح می‌کنند که روز به روز در ژرفای عمیق تری خفه می‌شوند. درواقع شاید تنها جایی است که حذف صورت مسئله راه اصلی است. در نهایت فرزندانشان نیز با آینده ای بسا تلخ تر، در شیبی تند و تیز به ژرفای انسانیت راهی می‌شوند. شاید آن روز همان امروز باشد و فرزندان همین فرزندان... .</description>
                <category>پوریا کارگر</category>
                <author>پوریا کارگر</author>
                <pubDate>Mon, 25 Aug 2025 17:31:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طلوعِ غروب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_97381744/%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%B9%D9%90-%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8-xtgvpivplvyt</link>
                <description>سکوت، جرقه، انفجار...هیاهویی پرتلاطم، گلاویز زمان...شدت، غالب بر یکنوایی...چه تندباد سریع و وحشتناکی! فرکانس های فراصوت در کمین نغمه سکوت چنگ می‌زند؛ گویی دیوار صوتی گسسته شده، تونلِ باریکه ای از نور سفید شده بود. نوری بسیار داغ و سنگین!ذره های ریز و بی جرم از دل این گسستگی و انفجار، متولد می‌شدند. تعدادشان با گذشت زمان چندین برابر قبل... . آن داغی بی حد و مرز را زمان، سردتر و سردتر می‌کرد. ذره ها بهم نزدیک و نزدیک تر... در نهایت متصل و جرمی بزرگتر می‌شدند. گویی زمان آنها را با یکدیگر آشتی می‌داد! با تجمع آنها دنیا شکل گرفت. دنیایی به اعماق کیهان، به ژرفای سیاهچاله و به سنگینی یک کهکشان! دنیایی رنگارنگ با کهکشان های بی شمار، در دل هر سحابی هزاران ستاره درخشان به چشم می‌خورد. هر کدام از کهکشان ها، چون هزارتویی بی اندازه در دل کیهان ضربان داشت! پیوسته... به نظر آهسته... در دوری از هر سیاهچاله ای! کهکشان ها با سرعتی بسیار زیاد از هم دور و دورتر می‌شوند... تا به گستره جهان مادی بسط دهد. هر لحظه ستاره ای متولد و جایگزین یک ستاره مرده دیگر می‌شود. «جهان بزرگ تر می‌شد؛ اما با دوری مشتقاتش...» شاید راه نجاتش است! شاید تنها راه حیاتش! اما تا کی؟ آنها دورتر و دورتر می‌شوند تا کی؟! چرا هیچ تنوعی این زمان به او نمی‌دهد؟صبر کنید! اتفاقی دارد میافتد... گویی کیهان بیش از حد بزرگ شد و دیگر دلش به پایان رنج تحمل رسیده! کیهان ما زیر گریه زد و این گریه یک گریه معمولی و عادی نیست... گریه ای که گویی عاشق برای معشوقه اش می‌کند؛ گریه ای که گویی مادر برای فرزندش می‌کند؛ دل کیهان از این همه نفرت درونی به ستوه آمده است! او دیگر نه... مجدد با سیلی عظیم جثه و سریع، زمان یک رویداد سابق را به یاد می‌آورد. سیلی که تمامی سازه های دل را می‌شکافد و به پراکندگی سوق می‌دهد. همه چیز از هم گسست... ستاره ها، سیاره ها، سحابی ها، به ذرات ریز که از آنها تشکیل شده بودند، بازگشتند. زمان سوار برقی از سونامی رستاخیز شد و ذرات موجود با انفجار های حاصل از برخورد اجسام بزرگ، در خلاء کیهان گم می‌شدند و دور خود می چرخیدند. و با سرعتی بی شمار و تعریف نشده از یکدیگر دور می‌شدند... گویی دیگر ذره ای نبود! همه از هم دور شده بودند و خلاء را بر وجود غالب کردند. با گذشت زمان، آن سونامی عظیم از صداهای فراطبیعی و ترسناک به سکوتی درونگرا تبدیل شد.از سکوت، صدا پدیدار شد و از صدا سکوت؛ چه پایانی است این شروع!و چه طلوعی است این غروب!</description>
                <category>پوریا کارگر</category>
                <author>پوریا کارگر</author>
                <pubDate>Mon, 25 Aug 2025 17:21:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از نیستی؛ تا نیستی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_97381744/%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-juynfuelfd3j</link>
                <description>در دل تاریکی، معنا پیدا کردم. اتاقی بی نور و خالی... خالی از هر حس و نجوا... . گویی هیچ نبود؛ نه کالبدی داشتم نه اختیاری. به راستی که من هیچ نبودم و هیچ نمی‌دیدم و هیچ نبود.  کوچکترین فرکانسی از نور یا صوت نبود.کمی گذشت و انفجاری در درون من جان گرفت. انفجاری با صوتی بسیار شدید و زننده... هیچ چیز جز ارتعاش نور و صدا نمیدیدم. گم شده و بی اختیار بودم. انگار وارد یک جای جدید می‌شدم... یک اتاق! اصلا مگر قبلش جایی بودم که اسمش را وارد شدن بگذارم؟ من متولد شدم. نطفه ای حاصل از شهوت یک مرد و یک زن نبض گرفت و جان را از آن خود کرد. او وارد یک اتاق تاریک دیگر شده بود؛ اما حاله ای شیری رنگ و پاک از نور، اتاق را نمایش می‌داد. گوشه اتاق تعدادی اسباب بازی دیده می‌شد. طرف دیگر، تعدادی عکس از من بر روی دیوار به چشم می‌خورد. صداهایی نیز در گوشه دیگر اتاق به تصویر آمده بودند. صدای لالایی مادر... صدای شعر های کودکانه... صدای خنده های خویش... . دیوار مقابل به دیدگانم، یک در بود. دری که دستگیره ای نداشت. آن در را تنها زمان، باز می‌کرد. زمان آن را باز کرد و من بار دیگر یک تحول آمیخته از جریان های صوتی بلند و انفجاری خیره کننده را شاهد بودم... . گویی زمان من را به سوی اتاق جدید هول می‌داد. وارد اتاق جدید شدم. اتاق نوجوانی... . این اتاق کمی پرنور تر شده بود و اتاق بهتر دیده می‌شد؛ اما همچنان تصویری کامل و مشخص از اندازه و شکل اتاق به چشم نمی‌خورد. زمین اتاق، جای فرش اتاق کودکی، خرده ریز هایی آز آیینه هایی شکسته بود. آیینه هایی با تصویری از آدم های مختلف که در دوران نوجوانی با آنها آشنا شده بودم... گویی هر کدام در سرمای شدید مرگ پوسیده بودند... بخاری از گرمای مجازی که از دهان های سردشان، روی آیینه انعکاس کرده بود... . آنها نمرده بودند، آنها در اتاق من مرده بودند. و این خرده ها با خون عشق من به هر کدام از آیینه ها، آمیخته و ترکیب شده بود. در طرف دیگر اتاق، نوایی از امید و آرمان به شکل یک گل درآمد. گلی که به من کمک می‌کرد تا با زمان، همزمان شوم... . گذشت و وارد اتاق جوانی شدم. اتاقی که حاله نور، قوی تر شده بود. خرده شیشه های کف زمین بیشتر تر از پیش شده بود. قسمتی از این درد را با کریستال های اشک به قالب های یخی بزرگ درآوردم. آن قالب های یخی را کنار قالب هایی که از قبل ساخته شده بودند، نهادم. مثلا یکی از آنها: صدای مهر و محبت مادر در ظرفی از یخ های سرد، حبس شده بود. دیگری: تصویر آغوش پدر درون قالب یخ... . آنها اتاق را سرد تر می‌کردند و حس را ضعیف تر. اما کمی که گذشت، عشق را تجربه کردم؛ او همچون فرشته ای نجات، اتاق را کمی گرم‌تر کرد. تا که دمای آنجا کمی متعادل تر شود. هر چه می‌گذشت، به قالب های سرد و بی‌روح که زمانی هر کدام عامل حیات بخش به گل امید من بود، بیشتر می‌شدند اما همزمان شعله عشق آنها را کمی ‌خنثی تر می‌کرد. زمان، در جدید میان‌سالی را باز کرد و من وارد اتاقی بی روح تر و عمیق تر شدم. عقربه ساعتی را می‌دیدم که از یخ‌ تشکیل شده و یکنواختی را به من گوشزد میکرد. قالب های یخی قسمت بزرگی را پر کرده بودند... دیگر جا برای نفس کشیدن هم نبود! اما عشق بود که نفس را به من هدیه می‌داد. این شعله عشق در میانسالی با صاحب فرزند شدن من، قوی تر شده بود و شاید همین عامل تنفس من شده بود.اتاق بعدی؛ اتاق کهنسالی. اتاقی که دیگر هیچ قالبی را نمی‌شد اضافه کرد و من در گوشه ای از اتاق، خود را با چرتمه زدن به اندازه یکی از آنها در آوردم و منتظر تغییری با لطف زمان شدم. به انتظار نشستم. با صدا های به شکل یخ درآمده در اتاق حرف می‌زدم تا حوصله ای اندک بماند. به قالب های یخ زده از کودکی، نوجوانی نگاه می‌کردم... نگاهی آمیخته از عشق و حسرت. لحظه های خوب نیز به شکل تنفس و گرما به من «امید به بودن» را می‌داد. و اما رسید؛ روزی که به انتظارش نشسته بودم... مرگ! انفجاری ژرف تر و پرهیاهو و در عین حال یکنوا از پشت در شنیده می‌شد و سپس در باز شد. من دیگر به اتاقی جدید نرفتم؛ یک پرتگاه پشت آن در بود! پرتگاهی در ژرفای نومیدی... ژرفایی به عمق حسرت ها و قالب های یخ در اتاق های زندگی... با سرعتی به اندازه عشق های زندگی بخشی که در اتاق ها داشتم به انتهای این عمق، رهرو شدم. دیگر از شر آن اتاق های سرد و گرم خلاص شدم و مجدد به وضعیت قبل اتاق کودکی درآمدم؛ «نیستی». این سفر، سفر هریک از ماست. سفری مملوء از عشق و امید و در عین حال، حسرت های مرده و پوسیده در اعماق دل. زندگی همین است... یک لوپ سقوط... یک مقدمه از جنس نیستی به پرتگاهی از زمان، از جنس نیستی.</description>
                <category>پوریا کارگر</category>
                <author>پوریا کارگر</author>
                <pubDate>Mon, 25 Aug 2025 17:09:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وهم یا حقیقت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_97381744/%D9%88%D9%87%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-xejcp3166okj</link>
                <description>می‌روم؛ سوی دریایی بی انتها! سوی افقی بی ابتدا... همان جا که نسیم دل انگیز را بر گوش آدم می‌رساند. همانجا که صدای موج های پیاپی را به دل، نشان می ‌دهد. صدایی مکرر و با فاصله که چون سراب زندگی به مرگ جلا می‌دهد. من سوار نوای این نسیم و صوت نجیب هستم. حس سبک بودن را به وجود القا میکند. داغی شن های آفتاب سوخته، کف پایم را می‌سوزاند؛ اما دیدن این منظره دل انگیز بر اراده ام سوار است. رقص ماهی های زیر آب را نمی‌بینم ولی می‌شنوم! آنها در گود خود خوشند و بس؛ در گوشه ای از عالم وجود... . سینمایی حیرت آور را شاهدم! شاید این سینمای انتزاعی روح من حاصل خیال است؛ نه ملموس است نه موجود، فقط وهم و گمان است! اگر من نیز خیال یک عاشق دیگر باشم چه؟ من نیز یک وهم و گمانم؟ اگر باشم چه شکلی ام؟ چه رنگ و بویی دارم؟ اصلا در خیال چه کسی ام؟ اگر نباشم یعنی واقعی ام؟ اصلا واقعی بودن یعنی چه؟ یعنی ملموس؟ یعنی موجود؟ پس اگر خیال وجود ندارد؛ واقعیت چه؟ او که خود حاصل هزاران خیال بوده... خیال هایی که به واقعیت تبدیل شدند. پس واقعیت از هیچ به وجود آمده! یا می‌توان گفت واقعیت همان هیچ است که تنها شکلی دیگر از اوست...</description>
                <category>پوریا کارگر</category>
                <author>پوریا کارگر</author>
                <pubDate>Mon, 25 Aug 2025 17:04:28 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>