<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Gloamy</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_97490813</link>
        <description>.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:22:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2317368/avatar/dXt8as.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Gloamy</title>
            <link>https://virgool.io/@m_97490813</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از این نوشته های اخر شبی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_97490813/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AE%D8%B1-%D8%B4%D8%A8%DB%8C-qqjecmgawp0x</link>
                <description>سلام!فکر کنم بعد از ۵،۶ ماهه که میام اینجا بنویسم..و خب در حالی اینو مینویسم که باید بخوابم تا برای امتحان دینی فردا مدرسه برم.قبل از اینکه اینو بنویسم داشتم به یه موضوعی فکر میکردم و یه سوالی واسم ایجاد شد.این بود که:حالا که امسال تموم شد و از این نظر یه سال بزگرتر شدی،واقعا به اون ادمی که میخواستی بشی رسیدی؟چیزی شدی که میخواستی؟و در جواب هزاران ساعت فکر کردن دربارش باید بگم &quot;نه&quot;.برای منی که همیشه تلاشم این بوده که کاری رو بکنم که دوست دارم،باید بگم نه.یه نه بزرگ فکر نکنم بتونم تا مدت ها از بین ببرمش.و می دونین منظورم چیه؟ منظورم اینه که من بار ها و بار ها تلاش میکنم،بار ها و بار ها از اول شروع میکنم و هیچوقت هم از شروع دوباره نا امید نمیشم،ولی با خودم که میبینم چه دلیلی داره که اونی که باید باشم نیستم؟نمیخوام حرف خیلی از هم سن و سالام رو بزنم که میگن من کافی نیستم و باید قید خودم رو بزنم،ولی خب منم اتفاقا کافی نیستم.و خوشحالم که این نظر رو درباره ی خودم دارم،ولی چیزی که هست اینه که این کافی بودنه باید برای من باشه نه برای کس دیگه ای.یعنی لازم نیست من برای کس دیگه ای کافی باشم،همینکه برای خودم باشم بسه‌.حالا چطور باید برای خودم کافی باشم؟چیزی که میخوام بگم همینه.تو زندگی بار ها و بار ها خراب میکنیم و درستشون میکنیم،اشتباهات دیگران رو میبینم،ولی خودمون تکرارش میکنیم،کارای ضد و نقیضِ هم انجام میدیم ولی همچنان انتظار داریم چیزی که میخوایم بشیم.شاید یه مشکل بزرگ اینه که ما انتظارمون از خودمون یه خورده زیاده،فکر میکنیم از الان باید آدم کاملی باشیم و یه شبه به اونی برسیم که میخوایم.ولی به نظرم همه ی این پروسه می تونه تو یه کلمه خلاصه بشه،امیدوار بودن.چرا میگم امیدوار بودن،چون برای منی که میخوام به چیزی که تو فکرمه تبدیل بشم،زمین خوردنای زیادی وجود داره،خراب کردنای زیادی وجود داره،پشیمونی های زیادی وجود داره،گریه های زیاد،فکر کردنای زیاد،و بریدنای زیاد.ولی مهم اینه اگه من واقعا چیزی رو که میخوام بخوام،میتونم بهش برسم.قرار نیست یه شبه باشه،بلکه باید اروم اروم پیش بره.و همین امیدوار بودنه باعث میشه با وجود این که یه وقتا واقعا دیگه دلم نمیخواد ادامه بدم،یه چیزی بهم‌میگه دوباره امتحانش کن، دوباره ازش درس بگیر و از یه راه دیگه برو.و حالا که دوباره با سوالم نگاه میکنم،جوابم نه نیست،بلکه هنوز نه عه.پ.ن :شاید یه وقتا لازم باشه یه سوالی از خودتون بپرسین و کلی به جوابش فکر کنین،اینطوری شاید دیدگاهتون به اون مسئله تغییر کنه و به چیزی که میخواین برسین:)مرسی از اینکه وقتتون رو گذاشتید و خوندید:)</description>
                <category>Gloamy</category>
                <author>Gloamy</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jun 2024 00:29:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدون تصور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_97490813/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AA%D8%B5%D9%88%D8%B1-xk9za4dxyakk</link>
                <description>سلام!امروز 17 دیماه،روزی بود که بعد از امتحان ترم زبان مدرسه با بچه ها پیاده به سمت خونه ی یکی از دوستامون که تازگیا داداش کوچیکش رو از دست داده بود رفتیم.(اسمشو نمیگم میگم x به جاش) با اینکه خیلی به x نزدیک نبودم اما خب حسابی براش ناراحت شدم.شاید دلیل همدردیم باهاش این بود که تجربه ای شبیه به اون دارم. از اون طرف بودن تو اون جوّ و فضای غم و ناراحتی ادمو به هم می ریخت.همه ناراحت بودن.کسی نمیتونست خودشو جاش بذاره،به هر حال وضع وحشتناکی بود.ولی همه تلاششونو کردن تا کمک حالش باشن و خب همینطور هم بود.حالا چرا اینارو گفتم...ادمی رو تو زندگیم دارم،که تصوری درباره ی چهره اش،صداش،اخلاقیاتش ندارم.نمیدونم چطور آدمیه،چی دوست داره و از زندگیش راضیه یا نه.نمیدونم اگه یه روزی منو ببینه ازم خوشش میاد یا نه.نمیدونم اگه یه روزی ببینمش ممکنه چه نوع رابطه ای داشته باشیم.نمیتونم به کسی که تا حالا ندیدمش بگم &quot;دلم برات تنگ شده&quot;،ولی از همین فاصله ی دور،از همین زمینی که روز هاست بارونی نمیاد تا اون رو شاداب کنه،از همین زمینی که پره از آدم های رنگارنگ و سیاه سفید،از همینجا به اون آسمون صاف و ابری ای که توش زندگی میکنه میگم:&quot;مشتاقم برای دیدنت،کاش بودی.&quot;اره...تو نیستی،من تا حالا ندیدمت و نمیدونم چجور ادمی هستی.زود این زمین رو ترک کردی،خیلی زود.ولی بدون کل اون ادمایی که روزی دلشون می خواست که ببیننت،هنوزم مشتاقتن.پ.ن:احتمالا این جمله ها رو نباید به عنوان پی نوشت بگم...ولی خب اگه گیج شدین یا نفهمیدین که مقصودم کی بود،باید بگم من برادر دیگه ای دارم،که خیلی زود تر از اون به دنیا بیاد و کسی ببینتش از این دنیا رفت.و خب اینا حقیقتا از بابت این بود که امروز بودن توی اون فضا که بودم خاطرات اون دوران رو برام یادآوری کرد.اینا صرفا خالی کردن خودم تو اینجا بود.مرسی که خوندین:))</description>
                <category>Gloamy</category>
                <author>Gloamy</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jan 2024 22:06:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Start!</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/start-nvn2kwovrj70</link>
                <description>خب...سلام!حقیقتا از اینکه بخوام خودمو معرفی کنم خیلی خوشم نمیاد،پس هر جور که دوست دارین میتونین آدمی که این پشت نشسته رو صدا بزنین.و البته،خوشحالم از اومدن به اینجا:)به عنوان کسی که خیلی تو این فضا ها تجربه ی زیادی نداره،موضوع این پست رو درباره ی اینکه چطور به اینجا اومدم و حالا تصمیم گرفتم که بنویسم اختصاص میدم:)من حدودا پارسال با ویرگول آشنا شدم و از بابت دوستام که اینجا مینوشتن من هم میومدم و میخوندم.و خب از اواخر پارسال به این ور دیگه اینجا نیومده بودم.تا اینکه دیشب به پیشنهاد یکی از دوستام تصمیم گرفتم شروع به نوشتن کنم.خلاصه که این بود از داستان آشنایی من با ویرگول:)مرسی که وقت گذاشتین و خوندین.=)</description>
                <category>Gloamy</category>
                <author>Gloamy</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jan 2024 18:48:55 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>