<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مرضیه منصف</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_97539814</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:35:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1486295/avatar/8hrj2J.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مرضیه منصف</title>
            <link>https://virgool.io/@m_97539814</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تلخِ شیرین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_97539814/%D8%AA%D9%84%D8%AE%D9%90-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-r32zlm7zgjol</link>
                <description>ساعت نه وسی دقیقه شب – اتوبوس - چیه باز که تو فکری؟ - هیچی خسته م. - مگه کوه کندی؟- مگه باید کوه کنده باشم که خسته شم. تو که دلیل خستگی مو می دونی چرا می پرسی؟- چی رو می دونم؟ این همه آدم کار می کنن، تو هم یکی مثل اونها.- کار داریم تا کار. همه که مثل من شیش ونیم صبح از خونه نمیزنن بیرون، ده شب خسته وکوفته برن خونه. حتی مردها هم اینجوری که من کار می کنم، کار نمیکنن.- خوب که چی. خودت خواستی کار کنی. مگه غیر ازاینه؟- آره میخواستم کار کنم، اما به این که کار نمیگن، میگن خرحمالی.- خب کارت رو عوض کن. مگه کار قحطه؟- وای ازدست تو.انگار یادت رفته همین کار رو هم با بدبختی پیدا کردم.- البته فرقی هم نمی کنه تو هر کجا که کار کنی همین جوری کار می کنی. صدای ترمز بادی اتوبوس وبه دنبال آن صدای باز شدن در، خبر رسیدن اتوبوس به ایستگاه بعدی رو داد. دو پسرجوان صحبت کنان بیرون جستند ودومرد ویک زن هم با عجله توی اتوبوس که آخرین اتوبوس خطی آن شب بود خزیدند وهرکدام صندلی خالی را پیدا کردند ونشستند. اتوبوس دوبا ره به راه افتاد. - چه قدر این اتوبوس فس فس می کنه.- توهم همش غر بزن.- راست میگم دیگه. الان دیگه باید می رسیدیم.-  یه نگاه به ساعت بکن؟ این آخرین اتوبوس خطی امشبه، خوب میخواد هیچ مسافری جا نمونه. تازه ما که سه ایستگاه دیگه پیاده می شیم.(سه ایستگاه دیگه....................سه ایستگاه دیگه .................سه ایستگاه دیگه)انگار این کلمات توی گوشش زنگی رو به صدا درآوردند.اما ایستگاه بعدی، درست رو به روی تابلوی اتوبوسرانی  یه خونه چهار طبقه دو واحدی بود که یک سالی می شد دیدن اون، در ورودیش، دیوارهاش که با آجرهای  سه سانتی زیبایی پوشیده شده بود، پنجره هاش، به خصوص پنجره های واحد دوم سمت راست همه وهمه خاطرات تلخی رو برای او زنده می کردند  واین یکسال هربار که اتوبوس به این ایستگاه نزدیک می شد سرش رو بر می گردوند تا شاید خاطرات ناراحت کننده یکسال گذشته  دست از سرش بردارن._ چی شد دوباره؟ چرا ساکت شدی؟سکوت._ با توام؟ چت شد دوباره؟ آهان فهمیدم . باز یاد مادرت افتادی؟_نمی خوام در موردش حرف بزنم._ خوب تا کی میخوای به این بازی ادامه بدی؟ توکه مجبوری هرروز این مسیر رو دوبار بری وبیای. دوست داری خودتو شکنجه کنی؟_ می دونی که برام خیلی سخته._ حتی فکر کردن بهش هم برام سخته، چه برسه که بخوام درموردش حرف بزنم.نگاهی به کتاب حافظی که در دستانش بود انداخت.این کتابی بود که امروز در جشن قبولی های دانش آموزان آموزشگاه درکنکور، از دست مدیر آموزشگاه گرفته بود. برای اینکه حواسش رو پرت کنه چشمهاشو بست ودرحالیکه  با انگشتانش برگه های کتاب رو لمس یک صفحه از کتاب رو باز کرد وبا خود زمزمه کرد: اي نسيم سحر آرامگه يار کجاستمنزل آن مه عاشق کش عيار کجاستشب تار است و ره وادي ايمن در پيشآتش طور کجا موعد ديدار کجاستهر که آمد به جهان نقش خرابي دارددر خرابات بگوييد که هشيار کجاستآن کس است اهل بشارت که اشارت داندنکته ها هست بسي محرم اسرار کجاستهر سر موي مرا با تو هزاران کار استما کجاييم و ملامت گر بي کار کجاستبازپرسيد ز گيسوي شکن در شکنشکاين دل غمزده سرگشته گرفتار کجاستعقل ديوانه شد آن سلسله مشکين کودل ز ما گوشه گرفت ابروي دلدار کجاستساقي و مطرب و مي جمله مهياست وليعيش بي يار مهيا نشود يار کجاستحافظ از باد خزان در چمن دهر مرنجفکر معقول بفرما گل بي خار کجاستکم کم با صدایی بلند تر این بیت رو دوباره تکرار کرد: هر که آمد به جهان نقش خرابي دارددر خرابات بگوييد که هشيار کجاستاتوبوس به ایستگاه رسید ترمزی کرد ودرست مقابل خانه چهارطبقه دو واحدی با آجرهای سه سانتی ایستاد. راننده درهای اتوبوس را باز کرد ومنتظر ماند تا چند مسافری که  قصد پیاده شدن داشتند واتفاقا پیرزنی هم درمیان آنها بود  و عصا زنان به در ورودی نزدیک می شد، پیاده شوند. - به چی زل زدی؟- نگاه کن!- کجارو؟- اونجا. پنجره طبقه دوم واحد سمت راست.- خوب؟- نگاه کن چراغ آشپزخونه روشنه. سایه یه نفر که کنار پنجره رو به دیوارایستاده معلومه. انگار که داره آشپزی می کنه، درست مثل اون وقت ها  که مادرم زنده بود ومن موقعی که از سرکار برمی گشتم، از همین جا  در حالیکه او این طرف و اون طرف می رفت  و آشپزی می کرد نگاهش می کردم.چشمهاشو بست. در خیالش مادرشوتجسم  کرد با آن لبخند همیشگی وچشمان نافذ ومهربونش که عطرعشق رونثار همه وجودش  می کرد. بوی قورمه سبزی مادرش که از ظهر بار گذاشته بود توی دماغش پیچید.  به یک باره لبخندی روی لبهاش نقش بست. گره ابروهاش باز شد و چین ها ی روی پیشونیش کم کم محو شدند.  اتوبوس دوباره حرکت کرد وکم کم ایستگاه بعدی رو هم رد کرد به آخرین ایستگاه رسید راننده درحالیکه دگمه باز کننده در فشار می داد بلند  بلند گفت: ایستگاه آخره  جانمونید.- وسایلشو جمع وجور کرد کتابش رو توی کیفش گذاشت و تک وتنها از اتوبوس پیاده شد. چند قدم که رفت مقابل خونه ایستاد، اشکهاشو پاک کرد، نفس عمیقی کشید وزنگ رو فشار داد. خواهرش پای آیفون گفت: آبجی چه قدر دیر کردی؟ دلواپست شدیم. - توی آموزشگاه جشن  گرفته بودند واسه همین دیر شد. حالا در رو باز کن بیام تو بعد منو سین جیمم کن.</description>
                <category>مرضیه منصف</category>
                <author>مرضیه منصف</author>
                <pubDate>Tue, 03 Dec 2024 00:06:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتخاب رشته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_97539814/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-xejymm32xdzs</link>
                <description>                               یادمه سال سوم راهنمایی بودم و در شرف انتخاب رشته دبیرستان. نمرات خوبی را برای انتخاب رشته کسب کرده بودم و در همه رشته ها مجاز بودم. اما دبیر ریاضیم خانم سردشتی اصرار داشت که من رشته ریاضی رو انتخاب کنم. از اون طرف دبیر علوممون که اتفاقا اسمش خانم علومی بود، می گفت تو در رشته تجربی موفق خواهی بود، چون به درس علوم بسیار علاقه داشتم و نمراتم هم همیشه عالی بود و درضمن عاشق پزشکی هم بودم. خانم علوممون هم هروقت  میگفت بچه ها کی میتونه این آزمایش رو انجام بده؟ دست من، حتی قبل از اینکه بدونم چه آزمایشیه بالا بود. بعضی بچه های کلاس هم بخاطر این کار منو خود-شیرین صدا میکردند.   اما یکی دیگه از علائق من رشته هنرستانی برق بود. شاید یکی از دلایل آن پسرانه بودن این کار از نظر من بود و اینکه من همیشه میخواستم باانجام دادن کارهای پسرانه توجه بیشتر پدرم رو که مثل خیلی از مردها پسر دوست بود ، را به خودم جلب کنم. شاید هم یکی دیگه از دلایل آن تعریفهایی بود که  مادرم از پدر بزرگم که تکنسین برق کارخانه بود، میکرد. القصه همه اینها باعث شد که من برای اثبات توانایی های خود دررشته برق،  به هردری بزنم و یکی از آن درها  درست کردن دوشاخه برقی که سیم اتصالش قطع شده ، درست کردن المنت اطوی مادربزرگم  و شاهکارهایی نظیر داخل کردن  انواع و اقسام سیمها  در پریز برق و به دنبال آن پریدن فیوز برق خانه پدری ، ترکیدن حباب لوستر اتاق نشیمن به دلیل اتصالی و سوختن و شکستن لامپ های متعدد و......بهتره دیگه ادامه ندم.درنهایت این مسئله سبب شرطی شدن مادرم وهمه اعضای  خانواده نسبت به قطعی برق شده بود به طوری که هرقطعی برق در هر زمان از شبانه روز را از چشم بنده حقیر می دیدند،  به طوری که مادرم ضمن تذکرات موکد و مکرر به بنده پیرامون خطرات برق،  به محض اینکه برق خانه به هردلیلی قطع می شد و یا فیوز برق میپرید ،بدون مقدمه ومعطلی هر جای خانه که بود فریاد میزد : مررررررضییییییی باز چی کار کردیییییییی.  و در آخر  هیچ کدام از این هنرنماییهای من مثمر  ثمر واقع نشد، و من مایوس از ادامه تحصیل در رشته برق به دلیل دوری هنرستان  از خانه  به همان رشته تجربی رضایت دادم .پنج شنبه: ۲۹ اردیبهشت یک هزاروچهارصدویک</description>
                <category>مرضیه منصف</category>
                <author>مرضیه منصف</author>
                <pubDate>Thu, 19 May 2022 20:49:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطره برفی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_97539814/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%81%DB%8C-xkca4wkpcwxw</link>
                <description>یادش بخیر ۳۸ سال پیش کلاس دوم راهنمایی بودم. مدرسه راهنمایی نبوت، منطقه چهارده تهران، خیابان پیروزی، سه راه سلیمانیه، چهارراه برق فیروز. زمستون بود صبح زود که بیدارشدم تاهمراه خواهرم به مدرسه برم، دیدم هوا خیلی سرده و آسمون هم زیادی سفیده. پنحره رو یواشکی و آروم طوری که اهل خونه بیدار نشن باز کردم، دیدم برف زیادی باریده و کل کوچه رو سفید پوش کرده. روی درختها، روی ماشینها همه یک دست سفید بودن. چون صبح زود بود و کسی هم بیرون نیومده بود، نمی شد از پنجره طبقه سوم فهمید که چند سانتی متر برف اومده. سریع رفتم رادیو  و روشن کردم، بلکه اخبار اعلام کنه مدرسه ها تعطیله. مادرم که تازه از خواب بیدارشده بود، گفت: بیخود دلتو خوش نکن مادر که مدرسه ها تعطیل بشه. زود باش صبحونت رو بخور و راهی شو تا دیرت نشده. سرراهت اون خواهر خوابالوت رو هم بیدار کن. کوچه ها و خیابان ها خیلی خلوت بودند. توی راه همش دعا دعا میکردم مدرسه تعطیل بشه. به مدرسه رسیدیم  دم راهرو ناظم  به بچه ها میگفت:  ((حیاط نروید سریع برید سر کلاسهاتون، آرام بشینید تا معلمتون بیاد)). هنوز چند دقیقه ای از نشستنمون توی کلاس نگذشته بود که از بلندگوی مدرسه اعلام کردند: ((آموزش وپرورش  مدرسه ها رو تعطیل کرده سریع وسایلتون رو بردارید و زود برگردید خونه هاتون.)) من و خواهرم از خوشحالی همدیگه رو بغل کردیم و بعد هم کیفهامون رو انداختیم روز شونه هامون و شیر کاکائو و کیکی  رو هم که مادرم برای زنگ تفریحمون گذاشته بود خوردیم و خوشحال برگشتیم خونه. موقع برگشتن از مدرسه آنقدر شاد بودیم و ذوق داشتیم که یک دفعه خواهرم پاش لیز خورد و نقش زمین شد. من هم با دیدن این صحنه شروع کردم به خندیدن. حالا نخند و کی بخند. بالاخره دستم رو به طرف خواهرم بردم و کمکش کردم که از زمین بلند بشه. هنوز چند قدمی نرفته بودیم که ناگهان پای من هم  لیز خورد و روی زمین روز برفها  ولو شدم. و این بار نوبت خواهرم بود که از خنده ریسه بره. اون درحالیکه می خندید دستم رو گرفت و  بعد هم هر دو مون تا خونه با یادآوری  صحنه زمین خوردنمون دوباره خندیدیم. موقعی هم که به خونه سیدیم جریان رو برای مادرم تعریف کردیم. و اون هم طبق معمول سرزنشمون کرد که چرا بیشتر مواظب نبودیم.</description>
                <category>مرضیه منصف</category>
                <author>مرضیه منصف</author>
                <pubDate>Tue, 01 Feb 2022 00:49:20 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>