<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فریبا مویدنیا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_97724771</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 21:00:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>فریبا مویدنیا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_97724771</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سختکوشی کافی نیست هوشمندی هم لازم است!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_97724771/%D8%B3%D8%AE%D8%AA%DA%A9%D9%88%D8%B4%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%87%D9%85-%D9%84%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-bc760i92fspj</link>
                <description>در داستان مزرعه حیوانات اثر جرج اوول، اسب نجیب و شریف و سختکوشی به نام باکستر وجود دارد که مورد احترام همه ی حیوانات است.او تنها حیوان مزرعه است که می‌تواند در مقابل عملکرد بد و مستبدانه ی خوکها بایستد اما وقتی سایر حیوانات در این مورد از او کمک می‌خواهند کمکی نمی کند وهمچنان تلاش می‌کند کارهای معمول خود را فارغ از آنچه در پیرامون او می‌گذرد به شیوه ای دقیق و عالی انجام دهد. در اواخر داستان، باکستر پیر و ناتوان و از کار افتاده می شود و آنوقت خوکها به جای عمل به وعده‌های خود در خصوص فراهم نمودن تسهیلات دوران بازنشستگی برای بازنشستگان ،باکستررا به یک خریدار اسب‌های پیر که کارش سلاخی اسبهای پیربرای تهیه خوراک سگهاست می‌فروشند.اگر شما هم مانند من بعد از خواندن این داستان به حال باکستر پرکار و نجیب، تاسف خورده اید بهتر است بدانید که بسیاری از انسانهای شریف و سختکوش هم در زندگی خود گرفتار “سندروم باکستر” می ‌شوند. چنین افرادی آنچنان سخت مشغول انجام کارهای معمول خود هستند که فراموش می کنند به هنگام تغییر در اوضاع و شرایط، مکث و درنگی هوشمندانه جهت ترسیم چشم اندازی نو ضرورت دارد و مدیریت بهینه ی شرایط جدید با شیوه های متداول قدیمی ممکن نیست.حالا بیایید ما هم در درنگی کوتاه به این بیندیشیم که ارزیابیمان نسبت به عملکردهای حرفه ای خود در شرایط خاص،متفاوت و بحرانی کرونا چیست؟ نکند ما هم جزو مبتلایان به سندرم باکستر هستیم؟ به راستی آیا می شود فرزندان و فراگیرندگان امروز را با شیوه های دیروز برای زندگی در دنیای فردا تربیت و آماده کرد؟به قول ویل دورانت مرگ تمدنها زمانی فرامی رسد که به سوالات نو جوابهای کهنه داده بشود. لطفا سرنوشت غم انگیز باکستر بیچاره را یکبار دیگر با خود مرور کنید و بگویید آیا شما اینطور فکر نمی کنید؟</description>
                <category>فریبا مویدنیا</category>
                <author>فریبا مویدنیا</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jun 2021 07:39:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیگر دلم آشوب نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_97724771/%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A2%D8%B4%D9%88%D8%A8-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-uimne0s7adtc</link>
                <description>با اینکه تهِ دلم می خواستم همه قبول شوند اما حرصم از حرفهای خانم مدیر در¬آمده بود که گفته¬بود: زهرا و مینا در روستایی زندگی می¬کنند که اینترنت ندارد.وضع مالی خانواده لیلا خیلی بد است و هیچ کس در خانه ی آنها گوشی هوشمند ندارد. مادر دوقلوها (ستاره و سما) روزها در خانه های مردم کار می¬کند و تلفن همراهش که برنامه شاد بچه ها بر آن نصب شده است را به همراه خود می برد. برای همین ستاره و سما خیلی وقتها در کلاسهای آنلاین حاضر نیستند و پاسخ سوالات آزمون پایان ترمشان را 5 ساعت بعد از وقت مقرر ارسال کرده¬اند. پدر مریم مردی متعصب و سنتی است که گوشی دادن به دست دختر را جایز نمی¬داند و فقط با این شرط با ادامه ی تحصیل مجازی دخترش موافقت کرده که مریم خودش درسهایش را بخواند و فقط در جلسه امتحان پایان ترم در آزمون آنلاین شرکت کند و دست آخر هم اضافه کرد: تازه از همه اینها بگذریم اداره گفته همه دانش آموزان باید نمره قبولی بگیرند!
با همین حرفهای خانم مدیر، ترم قبل با اکراه به همه نمره قبولی دادم. هرچند آن روز دلم آشوب بود. انگار هزار هزار پروانه شیطان و بازیگوش در دلم بال بال می¬زدند. آخر اینطور که نمی شود، هر کس به بهانه ای نمره ی قبولی می¬گیرد. پس ما معلمها با این همه مشقت برای چه و برای که محتوا تولید می¬کنیم و درس آنلاین می¬دهیم؟ از کجا معلوم که این بچه ها و خانواده¬هایشان درباره مشکلاتشان راست بگویند؟ اصلا گیریم که حرفهای خانم مدیر درباره مشکلات بچه ها واقعیت داشته-باشد،آیا این مدل نمره دادن عادلانه است؟ آیا باعث بی انگیزگی دانش آموزان درسخوان نمی¬شود؟ مسئولیت بی سواد بالا رفتن این بچه ها به کلاس بالاتر چه کسی است؟ ما معلمها که همینطوری به آنها نمره می¬دهیم؟ خانم مدیر؟ اداره؟ و یا خودشان و خانواده¬هایشان؟
از دیروز باز هم دلم آشوب است. همان هزار هزار پروانه ی شیطان باز هم برگشته اند. امروز باید لیست نمرات نوبت دوم را بنویسم. این بار خانم مدیر چیزی نگفته اما سر جلسه آزمون مجازیِ پایان ترم، باز هم شاد درست کار نمی کرد و تعدادی از دانش آموزان پاسخ برگشان را خیلی دیر فرستادند. باز هم مثل نوبت قبل، به بچه ها گفته ام که فقط بخشی از نمره ی پایانی-اشان از روی نمره آزمون مجازیِ پایانی¬اشان داده خواهد شد و بخش قابل توجهی از نمره¬ را  از روی فعالیتهای طول ترمشان می دهم. اما این ترم هم زهرا و مینا و لیلا اصلا در شاد نبوده اند و حضور ستاره و سما و مریم در کلاسهای آنلاین بسیار کم رنگ بوده است، چند نفر هم به خاطر ابتلا به کرونا، برای غیبت و عدم فعالیت یک ماهه¬اشان در کلاس گواهی پزشکی فرستاده¬اند و ....
نیمه شب است.نوشتن لیستها تمام شد. خودکارم را بر زمین می گذارم و لیستها را مرور می کنم. همه بچه ها قبول شده¬ اند. به آنهاییکه برای قبولیشان ارفاق شده هم پیام فرستاده¬¬ام و خواهش کرده¬ ام هر طور که می¬توانند کم کاریشان را در تابستان جبران کنند.
کنار پنجره¬ی باز اتاقم به تماشای آسمان ایستاده¬ام. پروانه ها در آرامش و سکوت در آسمان شب رها شده¬اند، دیگر دلم آشوب نیست...
</description>
                <category>فریبا مویدنیا</category>
                <author>فریبا مویدنیا</author>
                <pubDate>Tue, 25 May 2021 07:32:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیستن در اکنونِ جاودانه!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_97724771/%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86%D9%90-%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-vkkxc7s9vfl1</link>
                <description>دیروز به طور اتفاقی برای چند دقیقه پای صحبت بانوی جوانی نشستم که همسرش مبتلا به بیماری سرطان است. با اینکه پیش بینی های پزشکان درباره روند درمان همسر این خانم امیدوارکننده نبود، اما نگاه غنی و پرمعنای او به این مسئله مرا تحت تاثیر قرار داد. او که مادر دو فرزند خردسال هم هست، می گفت مشکلات مالی، مشکلات درمان، و لطمات عاطفی- روانی که او و خانواده اش در طول مدت 2 سال گذشته متحمل شده اند کم نبوده اما با اینحال خوشحال است که هر چه در توان داشته و دارد را برای درمان همسرش انجام داده و می دهد. می گفت این تجربه ی متفاوت از زندگی به او آموخته است که هر روز را برای همان روز زندگی کند، در حسرت گذشته و نگران آینده نباشد و تا می تواند در صدد یافتن و شکار بهانه های کوچک خوشبختی و چشانیدن طعم و رایحه ی لذت بخش آنها به خود و خانواده اش باشد. از نظر او هر روز و هر لحظه ای که فرزندانش بیشتر از نعمت داشتن پدر برخوردار می شدند و سایه و نَفَس همسرش بر سر خانواده اش بود فرصت، غنیمت و موهبتی ارزشمند به حساب می آمد.  فرزانگان می گویند &quot;اگر جاودانگی را نه به معنای ادامه زمان تا بی نهایت، که به معنای بی زمانی بگیریم آنگاه زندگی جاودان از آن آنان خواهد بود که در اکنون زندگی می کنند.&quot; کاش می شد همه ی ما لااقل گاهی، زندگی را از پنجره ی نگاه این بانو به نظاره بنشینیم و زیستن در لحظه های جاودانه و جادویی &quot;حال&quot;  را به معنای عارفانه، زیبا و شگفت انگیزآن تجربه کنیم...  </description>
                <category>فریبا مویدنیا</category>
                <author>فریبا مویدنیا</author>
                <pubDate>Thu, 20 May 2021 08:56:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آگاهی والدین،مصونیت کودکان!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_97724771/%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%B5%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%AA-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86-zt3df5ohjgkp</link>
                <description>دیروزخبری تکان دهنده و تاسف آور شنیدم. فرزندِ جوان مادری هنرمند، معروف وموفق گفته بود که در سنین 10 تا 14 سالگی خود -زمانی که مادرش جوان و احتمالا بسیار پرمشغله بوده است- بارها مورد تعرض جنسی یکی از اقوام نزدیکشان قرار گرفته و دم برنیاورده است. رنج و عذاب، خشم و احساس عدم امنیتی که این کودک و چنین کودکانی تا پایان عمر خود تجربه می کنند ،به اندازه ای برای شخص من غریبانه، مظلومانه، هولناک و غیرقابل توصیف می نماید که در این مجال اصلا نمی خواهم و نمی توانم درباره ی آسیبها و عواقب روان شناختی این مساله برای قربانیان آن صحبت کنم. از بسترهای نامناسب فرهنگی و اجتماعی که موجد چنین اتفاقات شوم و نامبارکی می شوند هم می گذرم که حرف و درد در این زمینه بسیار است. اما نکته ای که مایلم حتما به خودم و به همه ی پدران و مادران یادآوری بشود این است که لزوما ضرورتی ندارد ما به عنوان والد، نقش مدرسه و معلم را هم برای کودکمان ایفا کنیم، وظیفه امان هم نیست که او را مدام از این کلاس به این کلاس بفرستیم و برای تهیه ی تغذیه ، پوشاک و تفریحات خاص و گران قیمت برای وی احیانا به زحمت بیفتیم، دغدغه های عجیب و غریب برای تامین جهیزیه ی آنچنانی و یا خرید خودرو و خانه برای آینده اش هم جزو مسئولیتها و وظایف اصلی ما به عنوان پدر و مادر نیست. اما چیزی که قطعا و حتما و بدون تردید وظیفه مان است و باید با تمام جان و دل و همه ی انرژی و توانمان در قبال آن احساس مسئولیت کنیم این است که در هر شرایطی مرجع امنی برای کودکانمان باشیم، برخی مهارتهای خودمراقبتی را به زبان ساده و کودکانه به آنها آموزش دهیم و اجازه ندهیم که دلبندانمان در کودکی به لحاظ روانشناختی چنین آسیبهای وحشتناکی را تجربه کنند. برای تحقق این امر لازم است پرستاری و مراقبت از کودکانمان را حدالامکان به کسی نسپاریم و اگر بنابه دلایلی واقعا قادر به پرستاری و مراقبت از آنها نیستیم در مورد مراقبین، پرستاران و کسانی که فرزند ما بخشی از اوقاتش را با آنها سپری می کند ،توجهی کامل، دقیق و حتی وسواس گونه داشته باشیم.و اینکه لطفا بیایید نسبت به  کودکان کار و طبقات محروم جامعه هم بی توجه نباشیم. به گمانم عزم ملی و احساس مسئولیت اجتماعی یکایک آحاد جامعه برای صیانت از بهداشت و سلامت روانی- عاطفی این کودکان معصوم ضرورت دارد.</description>
                <category>فریبا مویدنیا</category>
                <author>فریبا مویدنیا</author>
                <pubDate>Sun, 16 May 2021 08:59:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهشت همیشه هم زیر پای مادران نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_97724771/%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%87%D9%85-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-iumykf0ajur8</link>
                <description>1. اخیرا کتابی خوانده ام با نام &quot;آلبالوهای بهشت رسیده اند&quot;. این کتاب داستان دخترکی را روایت می کند که در بهشت زندگی می کند اما پدر و مادرش جهنمی هستند. روزی دختر تصمیم می گیرد که مربای آلبالو درست کند . او از خدا اجازه می گیرد که مادرش برای یک روز به بهشت بیاید تا با کمک هم مربای آلبالو درست کنند. خدا اجازه می دهد.روز اول آلبالوها را می چینند.دختر از خدا چند روز دیگر برای پختن و آماده کردن مربا فرصت می خواهد. خدا باز اجازه می دهد . بعد از چند روز مادر و دختر با کمک هم مربای آلبالوی خیلی خوشمزه ای درست می کنند .آنقدر خوشمزه که فرشته ها از اینکه یک جهنمی توانسته دستپختی چنان خوشمزه داشته باشد متعجب می شوند. وقت رفتن مادر می شود.مادر و دختر گریه می کنند ،نمی توانند از هم جدا بشوند. در همین لحظات ناگهان فرشته ای با دست و صورتی آغشته به مربای آلبالو می آید و می گوید خدا اجازه داده مادر بماند و در آشپزخانه ی بهشت استخدام بشود.2. فهمیدید چرا خواسته بودم که این نوشته ام را مادران نخوانند؟ چون بهشت همیشه هم زیر پای مادران نیست و حتما مادرانی هم هستند که جهنمی اند . با اینحال اگر شما مادر هستید و این نوشته را خوانده اید پیشنهاد می کنم به جنبه ی امیدوار کننده این داستان فکر کنید : نامحتمل نیست که مادری جهنمی، فرزندی داشته باشد که برای والدینش باقیات صالحات بشود،اجازه آنها را از خدا برای آمدن به بهشت و استخدام شدن در آن بگیرد و از جهنم نجاتشان بدهد.این خیلی خوب است!3. حالا بیایید با هم یک داستان معروف دیگر را مرور کنیم. روزی معلم ادیسون نامه‌ای به او داد که به مادرش بدهد. ادیسون نامه را به مادرش داد و مادر نامه را خواند. در نامه نوشته شده بود&quot;:با کمال تأسف باید بگوییم که فرزندتان استعدادی برای ادامه‌ تحصیل و درس خواندن ندارد و ما از فردا او را به مدرسه راه نمی دهیم.&quot;ولی مادر ادیسون کار جالبی کرد و نامه را جور دیگری برای فرزندش خواند: &quot;فرزند شما نابغه و باهوش است و مدرسه‌ ی ما توان آموزش به او را به خاطر هوش بالایش ندارد. شما باید خودتان به او آموزش دهید.&quot;ادامه ی این داستان را هم که می دانید . مادر خود شروع به درس دادن به ادیسون کرد و با اینکاراز فرزندش یک نابغه ساخت.4. آیا کتاب &quot;مادر و خاطرات 50 سال زندگی در ایران &quot;را خوانده اید؟ در این کتاب زنده یاد بانو توران میرهادی،مادر ادبیات کودک ایران از مادر آلمانی خود و نقش ایشان در پرورش پنج فرزند و توانمند کردن آنان در مراحل مختلف زندگی از راه گسترش فرهنگ و هنر و ادب در خانواده می گوید.پیشنهاد می کنم این کتاب را بخوانید .در بخشی از این کتاب آمده : مادرم بالای میز آشپزخانه یک زنگوله آویزان کرده بود که وقتی آنرا به صدا درمی آورد ما هر جا بودیم خودمان را سر میز می رساندیم چون می دانستیم مادر برایمان حرفی دارد ، مثلا می گفت بچه ها یک کتاب خوب خوانده ام و آنرا تعریف می کرد و ما را به تبادل نظر درباره اش دعوت می کرد. یا می گفت بچه ها نظرتان را در مورد فلان فیلم بگویید .بعد  حرفهای ما را گوش می کرد و در روزهای بعد از روی جوابهایمان، برنامه ای برایمان اجرا می کرد مثلا کتابی برای خواندن به ما می داد ،مهمانی یا بحث عمومی ترتیب می داد یا با هم به جایی می رفتیم .مادربا اینکار ها به ما وسعت دید می داد و می خواست روزگارمان را بهتر درک کنیم .5. نمی دانم داستان زندگی مدیر عامل گروه صنعتی فیروز را شنیده اید یا نه؟ من آنرا در یک فایل صوتی از زبان خودشان شنیده ام . ایشان تعریف می کردند که در 2 سالگی به بیماری فلج اطفال دچار می شوند و اولین بار که در تماشای بازی بچه ها متوجه تفاوتهای خود با بچه های دیگر می شوند ،درباره آن از مادرشان سوال می کنند .مادر ان روز پاسخی نمی دهد اما از آنروز به بعد به مدت چند روز مشغول دوختن چیزی می شود .آن چیز یک شنل بسیار زیبای دست دوز -شبیه جامه پادشاهان –بودکه مادر انرا بر دوش فرزندش می اندازد و می گوید پسرم تو از این به بعد باید بازی خواهر و برادران و دوستانت را ببینی و آنها را هدایت کنی. اگر تو مانند انها قادر به راه رفتن نیستی اما بیشتر ار آنها فرصت فکر کردن داری و بنابراین بهتر از آنها می توانی از نیروی اندیشه ات استفاده کنی! ایشان که امروز از کارآفرینان برتر ایرانی است می گفت همان اعتماد به نفس و خودباوری که مادرش به او آموخته بود سرمایه معنوی او و انگیزه اش برای موفقیت در زندگی و کمک به دیگران شده است. بطوریکه امروز در کارخانجات فیروز برای معلولین زیادی اشتغال زایی کرده و ضمنا بنیانگزار چند NGO فعال در زمینه ی حقوق معلولان هم هست.6. دکتر علیرضا نبی، کارآفرین موفق ایرانی است که بسیار نیکوکار است.او برای اقشار آسیب پذیر جامعه و مجرمین سابقه داری که معمولا برای بکارگماری و استخدام ،به آنها اعتماد نمی شود اشتغال زایی می کند. ایشان در کودکی با فقر و محرومیت بزرگ شده و با اینحال همواره در صحبتهایش از آموزه ها و شیوه های تربیتی خوب مادر تعریف می کند و موفقیت امروز خود را مدیون و مرهون راهنماییها و تلاشهای او می داند.7. و اما سخن آخر.هرچند داستان &quot;آلبالوهای بهشت رسیده اند&quot; بسیار زیباست ،اما مادران خوب هرگز به چنین داستانهایی امید نمی بندند.آنها با یادگیری و کاربست شیوه های موثر و کارامد تربیتی بهشت را  از هم اکنون و ازهمین دنیا به زیر پای خود و فرزندانشان می گسترند.شما اینطور فکر نمی کنید؟- </description>
                <category>فریبا مویدنیا</category>
                <author>فریبا مویدنیا</author>
                <pubDate>Fri, 14 May 2021 23:37:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گوش بده،نگاه کن!!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_97724771/%DA%AF%D9%88%D8%B4-%D8%A8%D8%AF%D9%87%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D9%86-ohqmvl39gzym</link>
                <description>امروز بعد از نماز صبح،در واپسین صفحه ی کتاب &quot;انسان شادکام&quot; اثر کریستین بوبن ،چنین خواندم:خدا کودکی است که قایم می‌شود. اما در یک لحظه خود را لو می‌دهد، در همان لحظه‌ای که از کنارش می‌گذریم و خنده‌ی بی‌اختیارش را می‌شنویم. خنده‌ی او را در همه جا می‌توانیم بشنویم؛ در نوای موسیقی ، در سکوت، یا حتی در دهانی بی‌دندان... صدایی که دسته ای گل در اتاقی کوچک تولید می کند باورنکردنی است...و سطرهای آخر کتاب این بود :به آسمان نگاه می کنم. دری وجود ندارد. شاید همیشه باز بوده. در این آبی، گاهی خنده ای شبیه گلها را می شنوم که با شنیدنش امکان ندارد خنده تان نگیرد. این آبی رابرای شما لای این کتاب می گذارم.امروز بیشتر گوش می کنم. امروز کودکان،گلها، آسمان و هر چه آبیست را با نگاهم بیشتر می کاوم. من این آوازها و این نگاههای زیبا را دوست دارم...</description>
                <category>فریبا مویدنیا</category>
                <author>فریبا مویدنیا</author>
                <pubDate>Sat, 08 May 2021 07:26:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدرِ قدر !</title>
                <link>https://virgool.io/@m_97724771/%D9%82%D8%AF%D8%B1%D9%90-%D9%82%D8%AF%D8%B1-pc0eickzjcs4</link>
                <description>امروز در جایی خواندم که هر چند دنیا مثل سلف سرویس است اما بشقاب هرکس گنجایش خود را دارد.و امشب،شب  قدر است. شبی که در آن سرنوشت انسانها بر اساس قابلیتها و استعدادهایشان مقدر می شود. پس من در این شب که از هزار ماه برتر است و تا سپیده اش سلام آسمان بر زمین می بارد، بیش از همه بیداری و نسیم و نور و چراغ آرزو می کنم. خداکند سوغات سفرهای درونی این شب مبارک برای همه ی ما، راه باشد، راهی به سوی ارتقای قدرِ دانایی و توسعه ی ظرف توانایی و توانگری و تاثیرگزاریمان در هستی،آنگونه که شایسته ی مقام انسانی ماست و آن طور که خالق مهربانمان دوست می دارد و می پسندد.</description>
                <category>فریبا مویدنیا</category>
                <author>فریبا مویدنیا</author>
                <pubDate>Wed, 05 May 2021 07:59:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر صبح از خدا بخواه ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_97724771/%D9%87%D8%B1-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87-cbm7k9ywl0ie</link>
                <description>بعید است رفتن و آمدن انسانها به زندگی ما تصادفی باشدآنها هریک با پیامی به زندگی تو می آیندپس هر صبح برای کسانی که در قصه ی دیروز تو بودند دعا کن!و نیز برای آنها که به داستان امروزت خواهند آمد.و هر بامداد از خدا بخواه آدمهای خوب را بر سر راه زندگیت قرار دهد و البته بخواه که تو نیز  انسانی خوب در قصه ی امروز دیگران باشی.حکیمان گفته اند زندگی تو برآیند زندگی انسانهاییست که بیشترین معاشرت را با آنها داری و  جمله ی زیبایی هست که می گوید : اطرافتان را با کسانی پر کنید که وضعیت مطلوب شما، وضع معمول آنها باشد .پس بیا هر صبح انسانهای خوب را با دعایی عالمانه و اراده ای آگاهانه به زندگیمان دعوت کنیم....</description>
                <category>فریبا مویدنیا</category>
                <author>فریبا مویدنیا</author>
                <pubDate>Sun, 02 May 2021 07:21:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لذت انجام کار بزرگترین آموزگار است!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_97724771/%D9%84%D8%B0%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-bt8cfbcws8dd</link>
                <description>1. در حال گوش کردن به سخنان یک روانشناس کودک و نوجوان هستم. از ایشان سوال می شود که &quot;چه کنیم تا فرزند کلاس اولی ما با احساس مسئولیت تکالیفش را انجام بدهد؟&quot; پاسخ کارشناس این مضمون را دارد : احساس تعهد نسبت به انجام تکالیف، کار کودک نیست این وظیفه ی سیستم آموزشی و معلم است که با ارائه ی جذاب محتوای آموزشی، احساس تعلق خاطر و تعهد را  نسبت به فرایند یادگیری را در فراگیر ایجاد کند. اما ما معمولا لقمه ای بزرگ و ناچسب به دانش آموز می دهیم و به او می گوییم این را با اشتها بخور،سپاسگزار باش و درباره اش احساس مسئولیت کن. چرا به این نکته توجه نمی کنیم که محتوای آموزشی ما باید برای فراگیرانمان خوشمزه باشد؟!2. استاد مجید میرزاوزیری در یکی از یادداشتهای اخیرشان نوشته اند: در محوطه جلوی دانشکده ما باغچه‌ای وجود دارد که گل‌هایی رنگارنگ در حاشیه آن کاشته شده است. باغبانِ دانشکده، وسیله‌ای را در وسط باغچه قرار می‌دهد که به یک شیر آب وصل می‌شود و چمن‌ها و گل‌ها را آبیاری می‌کند. این وسیله ی غیرهوشمند به شکلی دایره‌ای و به طور کاملاً یکنواخت،آب را به اطراف خود می‌پاشد و اصلاً برایش مهم نیست که برخی از گل‌ها از فرط تشنگی پژمرده می‌شوند و می میرند. و بعد اضافه کرده بودند که دانشجویان من هم به این گلها می مانند و این من هستم که باید باغبانِ این باغ باشم و هر روز به شیوه‌ای هوشمندانه، ابزارهایی نوین را در مکان‌‌های مختلف باغ تعبیه کنم تا آبیاری گلهایم به درستی انجام شود.3. یکی از کتابهایی که به تازگی برای فرزند کلاس اولی ام خوانده ام،کتاب &quot;شش شاگرد تازه&quot; است. داستان این کتاب درباره ی ماجرای اولین روز به مدرسه رفتن شش بچه موش است.موشی-کوچک‌ترین موش- به تمام درس‌ها و فعالیت‌های مدرسه بی علاقه است, اما معلم دانا و هنرمند او، به شیوه‌های مختلف درس‌های ریاضی, علوم, هنر و ورزش را به او می‌آموزد. طوریکه وقتی به خانه برمی گردد متوجه می شود که نه تنها هم ریاضی و علوم خوانده و هم فعالیت هنری و ورزش کرده است،بلکه حالا دیگر به همه ی این دروس علاقه مند است!4. می گویند واژه &quot;School&quot; ريشه ی يوناني دارد و به معناي فراغت و تفريح است. چون اساسا مدرسه بايد جايي باشد كه بتواند محتواي يادگيري را از طريق بازي و فعاليتهاي شاد و فرحبخش به دانش آموزان بياموزاند.حال سوال این است: آموزشها در مدارس ما - به ویژه آموزشهای مجازی که علایق،استعدادها و تفاوتهای فردی دانش آموزان در آن بیش از پیش نادیده و مغفول می ماند- تا چه اندازه با این تعریف از &quot;مدرسه&quot; تطابق دارد؟5. راستی پیشنهاد می کنم اگر معلم یا پدر و مادر هستید حتما کتاب کودکانه ی&quot; شش شاگرد تازه&quot; را بخوانید!</description>
                <category>فریبا مویدنیا</category>
                <author>فریبا مویدنیا</author>
                <pubDate>Sun, 18 Apr 2021 07:44:22 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>