<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های غریب آشنا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_97845031</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:21:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>غریب آشنا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_97845031</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تموّج روح</title>
                <link>https://virgool.io/@m_97845031/%D8%AA%D9%85%D9%88%D9%91%D8%AC-%D8%B1%D9%88%D8%AD-zff1apdskwfx</link>
                <description>طبع نویسندگی ام سرابگونه ؛وقتی سخت میخوام چیزی بنویسم ولی نه چیزی دارم که بنویسم،نه نامه ای به محبوب و یا حتی نه حرف های فلسفی نیمه کلیشه ای ... قدرت قلمم هم که هیچ! ناتوان تر از زبان لال و خشک تر از تپش قلبم، گفتم که !سرابگونست ...از دور در ذهنم ستودنی ولی دریغ از یک قطره هنر برای روح تشنه ام.مثل خیال قبل خواب همانقدر نابجا و گذرا... محبوب نرسیده ، قتل نافرجام ، قهوه ی سرد شده ، کار ناتمام، قولِ قرار ،  توهم وحدت بی گسست ، شمارش وسواسگونه ی نبض دلتنگی ،تجسم رنگ پوست ها در دخمه ، حس مالکیت ، توجیه ناموجه فلسفه ی تنهاییم ، شکستن آبگینه ی اعتماد ... کلمات زودمیر و احساسات محتضر ، بیان مختصر ... ولی این حس، این اعتیاد زمین گیر که شده لخته ی درد تو شقیقه ...او در نگاه من بی من در امتداد تیغه ی صبر محتاطانه دور می‌شود و من به سوگ مینشینم نه برای جای خالی اش ، ناقوس را در عزای خود میکوبم برای جای خالیم در جریان متلاطم زندگی ... به سوگ مرگ انگیزه ها :)...  و من چطور اندیشه را از سلطه گری برانم چطور این غبار قلب را بشورم ... با قیچی دست بکار میشوم با قوسی کج تصویرش را از حافظه ی کاغذی ام جدا میکنم ...حال این تصویر را به کدام گور بی نشان فراموشی بسپارم؟ و قلب محکم بر پنجره ی  لرزان چشم میکبود ، بغض می‌شکند و پنجره ها فرو می‌ریزند...انعکاس تصویرم در این قاب ، پرش پلک چپ و خارش دست لحظه ای وجود این جسم ضعیف را برایم یادآور می‌شود .در مغزِ ملتهب از ضرب افکار ،در پی کدام خاطره ارام گیرم؟ خاطره ها زیادند ولی آرامش را نمی‌خواهم.دلی میخواهم که رود آهسته پا به پای زمان ...نمیخواهم قاصدکم بر خاک نشیندنمبخواهم  قاصدکم بر خاک نشیند</description>
                <category>غریب آشنا</category>
                <author>غریب آشنا</author>
                <pubDate>Thu, 30 Dec 2021 01:26:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاصدکِ بر خاک نشسته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_97845031/%D9%82%D8%A7%D8%B5%D8%AF%DA%A9%D9%90-%D8%A8%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%D9%86%D8%B4%D8%B3%D8%AA%D9%87-bok9xi9tmacb</link>
                <description>حزن کمرنگ مهتاب را می‌بینم،نشانی از باد نیست ولی سوزی جانگداز محسوس، شاید بهتر است گویم سوگی جانگداز... آسمان شب امشب رنگی دگر دارد تیرگی اش برای فرو بردن این افکار بیمارگونه کفایت نمی‌کند .‌‌..وای بر من که غم عشقت را فکر بیمارگونه خواندم :) بیمار منم دلبر... با  تلقین حس گرمی دست هایت شاید سرما لبانم را کمتر کبود کند ولی چه کنم با این دلِ کبود تر ؟ در یکنواختی این مرداب گندیده، شهرِ روزمرگی گم شده ام... در پی سایه ی تو که در زلالی تنهای خویش نفس میزنی گام برمیدارم... نیلوفر این مرداب،دلبرم ، آرام تر قدم بگذار تا توانم سایه حقیرم را کنار سایه ات اندازم و با ضرب گامت سازم را کوک کنم... اندیشه ات هر روز در این کوچه های غریب با من قدم می‌زند،  هر کوچه گذر کنم خطی از انتظار تو دارد ... آن چهره ی همیشه محو تو در مِه خیالم را گویی بار ها بر دفتر تجسم کشیدم ، گلخنده های نازک را گویی بار ها بوییده ام...ای مقصد خیال ، ای خیال مقصدم ، دلبر:) آیا می‌رسد روزی که بلغزد قلبت ، نشود قدمی برداری ، به این جوانک لحظه ای بنگری  تا در آینه ی مردمکت، تن فرسوده اش را که در خیال تو پیر شد ببیند؟:)ماه مات و مبهوت می‌نگرد که چه سخت کوچه ها را میگردم در پی سایه ی تو و تو سرگردان در پی سایه‌ی دگری حزن کمرنگ مهتاب را می‌بینم. نشانی از باد برای رقص این قاصدک نیست:)</description>
                <category>غریب آشنا</category>
                <author>غریب آشنا</author>
                <pubDate>Mon, 06 Dec 2021 20:00:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>