<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سمیرا . ی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_97966554</link>
        <description>«در نبرد با اشیاء، برای رسیدن به صلح. مستندنگاریِ زنی در آستانه پنجاه‌سالگی که تصمیم گرفته به جایِ ساختن با «ناگزیرها»، صندلیِ خودش را طراحی کند. اینجا روایتِ خروج از تعلیق است.»</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 04:50:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4781412/avatar/aHDgKf.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سمیرا . ی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_97966554</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جنگ رمضان(آغازین روزها)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_97966554/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-dczzwjikmiva</link>
                <description>این روزها طراحی نمیکنم، این روزها ضربان قلبم انقدر بالاست که لرزش خط هایم جان بیشتری گرفته اند و قطور تر شده اند، اینروزها چشم هایم جستجوگر نیستند ، این روزها گوشهایم جستجوگرند ، جستجو گر میان صدای موتور سیکلت پیک یاپهباد ، موشک دشمن یا موتور ماشین همسایه ، انفجار یا صدای بستن درخانه همسایه، شاید صدای دستگاه تهویه همسایه همان پدافند هواییست ؟این روزها چالش های طراحی من نه به احساسگرایی کار دارد ، نه به آنتروپی، چالش هایم از جنس بقا شده اند ،بقایی که نه برای استقلال بلکه برای نگهداشتن است، هر روز چک میکنم، تعداد نانهای باقی مانده در ظرف نان یخچال ، شارژ بودن تلفن ، پر بودن منیع آب ،داروها. دخترم اینجاست ؟ همسرم کنارم هست؟ مبادا مجبور به خروج از خانه شویم؟ خانه ای که احاطه شده با خطر ، هر سو شیشه پنجره ای هر دیواری که میدانی چقدر سست بنا شده، خانه من امن است، آیا خانه همسایه هم امن است؟روزهای جنگ میگذرد ، دوستی از راه دور پیام میدهد، حالت خوب است ؟ بله بله خوبم و در دل میگویم اماتو باور نکن.خون های که ریخته میشود ، خانه های که خراب میشوند، موشک های که هزینه ساختشان از دهان من و هموطنانم گرفته شده به اهدافشان میرسند ، میکشند و آوار میکنند و هنوز روزها کش می آیند .اینروزها نبردم با سرنوشت جور دیگریست ، نمیشناسمش ، در کدام موفق ترم؟ بقا یا استقلال؟ اینبار هم قرار است به این نتیجه برسم که استقلالم دربقاست؟ تکلیفم با آن زن سلیطه درونم که تازه پیدایش کرده بودم چیست؟ او کجاست؟ نیامده رفت ؟ جامعه کوتاه مدت کاتوزیان که دارد نفس های آخرش را میکشد. آفردنس و نمایه های نورمن چه میگوند؟ حس آمیخته در خلق میهای چه بود؟نمیدانم اینبار کدام را به چالش بکشم؟</description>
                <category>سمیرا . ی</category>
                <author>سمیرا . ی</author>
                <pubDate>Sat, 11 Apr 2026 11:31:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنتروپی روانی و تبدیل آن به نظم ، چالش امروز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_97966554/%D8%A2%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%88%D9%BE%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D8%AA%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%84-%D8%A2%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%B8%D9%85-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-ts5yvjs7x1in</link>
                <description>میهای چک‌سنت‌میهای در کتاب «غرقگی» جمله‌ای دارد که این روزها مدام در سرم زنگ می‌زند:«افرادی که یاد می‌گیرند از چالش‌های دشوار لذت ببرند، کسانی هستند که موفق شده‌اند &quot;آنتروپیِ روانی&quot; (آشفتگی و ناامیدی) را به &quot;نظم&quot; تبدیل کنند. آن‌ها به جای اینکه بپرسند &quot;چرا این اتفاق برای من افتاد؟&quot; می‌پرسند &quot;چطور می‌توانم این مانع را به یک فرصت برای رشد تبدیل کنم؟&quot;»این روزها نبرد من با یک صندلی است. صندلیِ «موج» که بین پین‌ها و ریل‌هایش گیر کرده‌ام. مدام از خودم می‌پرسیدم چرا فرم‌ها آن‌طور که می‌خواهم روی هم نمی‌لغزند؟ چرا این احساس تعلیق دست از سرم برنمی‌دارد؟ اما امروز فهمیدم این نبرد، فقط برای ساختن یک وسیله‌ی چوبی و پلاستیکی نیست؛ نبردی است برای نظم دادن به آشفتگی‌های درونی‌ام در آستانه‌ی پنجاه‌سالگی.امروز بعد از مدت‌ها از پیله‌ی خانه و نقشه‌های مهندسی بیرون زدم. سه ساعت در بازار تجریش تنهایی قدم زدم و میان رنگ‌ها و آدم‌ها چرخیدم. آنجا بود که متوجه تغییر بزرگی شدم؛ منی که سال‌ها پیش حتی ده دقیقه تنهایی در بازار را تاب نمی‌آوردم، حالا با خودم رفیق شده‌ام. دانشگاه و این کلنجار رفتن با طراحی، انگار به من جراتِ «تنها بودن و لذت بردن» را داده است.وقتی به قله‌های پربرف کوه نگاه می‌کردم، دیدم که موانع (چه در مکانیکِ یک صندلی و چه در پیچ‌وخم‌های زندگی) نیامده‌اند که ما را متوقف کنند؛ آمده‌اند تا ما را وادار کنند راهِ جدیدی اختراع کنیم.شاید صندلی من هنوز در مرحله‌ی اسکچ و پین‌های فرضی باشد، اما ذهنم امروز به یک وضوحِ غریب رسید. «خوشبختی» چیزی نیست که در انتهای ساختِ صندلی منتظرم باشد؛ خوشبختی همین لحظه‌ای بود که با وجود تمام خستگی‌ها و ناخوشی‌های جسمی، توانستم از درخشش یک جفت گوشواره برای دخترم ذوق کنم.نظم، از میان همین کلنجارها و نبردها متولد می‌شود. من همچنان با صندلی‌ام می‌جنگم، اما این بار با لبخندی که از تماشای کوه‌های تجریش وام گرفته‌ام.</description>
                <category>سمیرا . ی</category>
                <author>سمیرا . ی</author>
                <pubDate>Fri, 27 Feb 2026 23:02:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت اشیا در خانه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_97966554/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-yahuwoljgisw</link>
                <description>ارکیده های سر راهیبعد از یک روز دوری از خانه، به محض باز شدن در، غرق در هیاهوی ساکت خانه می‌شوم. تک‌تک اجزای خانه به انتظارم هستند. هر قدم، موجی از خاطرات را به پایم می‌ریزد. با وجود همه قهرها و آشتی‌هایم، خانه خوشحال است.طراحی برای من، یعنی ساختنِ همین هیاهوی ساکت...قدم به قدم، نگاه به نگاه، اشیاء در این خانه با من حرف می‌زنند. از آینه و شمعدان برنزی که بر طاقچه شومینه جا خوش کرده، تا گل ارکیده‌ای که چند ماه پیش از کنار سطل زباله خیابان آوردمش؛ هر کدام نمادی از تاب‌آوری در این دنیای متلاطم هستند. آن‌ها مرا می‌شناسند، آن‌ها مرا لمس می‌کنند.پیش از آنکه با مفهوم «اینترنت اشیاء» در دنیای مدرن برخورد کنم، با روح و احساسِ جاری در کالبد این اشیاء پیوند خوردم. گل‌های قالی ایرانی، بازتابی از بهشتِ ذهنیِ طراحش را به خانه آورده‌اند و صندلی لهستانی قدیمی، «ارگونومیِ صبوری» را در لحظه‌هایی که برای استقلال جنگیدم، به من یادآوری می‌کند.اینجا، همان‌جایی است که دونالد نورمن در نظریه طراحی احساس‌گرا به آن اشاره می‌کند؛ اشیاء فراتر از کارکرد فیزیکی‌شان، در لایه‌ی «تأملی» (Reflective) با ما زیست می‌کنند. آن‌ها بخشی از هویت و روایتِ ما می‌شوند. حتی آن لکه پشت شیشه که امروز بیخیالِ پاک کردنش شدم، برای من یک نقص نیست؛ بلکه پیوندی است به واقعیتِ جاریِ زندگی، به دور از کمال‌گرایی‌های ویترینی که این روزها به جای «آبرو» خرج می‌کنیم.ارکیده های سر راهیم ، حالا جوانه دارند ، امید درنگاهشان موج میزندزیبایی واقعی در تجملاتِ سوهانِ روح نیست؛ زیبایی آنجاست که تو راحت باشی، عشق را احساس کنی و بدانی هر شیء در خانه‌ات، تکه‌ای از وجودِ خودت است.</description>
                <category>سمیرا . ی</category>
                <author>سمیرا . ی</author>
                <pubDate>Thu, 26 Feb 2026 11:57:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارگونومی فراموش‌شده؛ چرا روغن بدن «فیروز» از دستمان سُر می‌خورد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_97966554/%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%88%D9%85%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%BA%D9%86-%D8%A8%D8%AF%D9%86-%D9%81%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%8F%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF-d7zh4lmz21cj</link>
                <description>«دیروز از سردیِ آن کابینت‌ها گفتم، اما حقیت این است بدن من نیاز به مراقبت بعد از یک روز سخت دارد. فیروز برای من فقط یک برند نیست، یک شاهد است؛ شاهدی که می‌داند در آستانه پنجاه سالگی، هنوز هم می‌شود به سادگیِ یک لبخند، در برابر سختی‌ها ایستاد.»برند «فیروز» برای ما ایرانی‌ها فراتر از یک نام تجاری است؛ فیروز نماد انسانیت و الگویی در مسئولیت اجتماعی است. نیتِ خیرخواهانه بنیان‌گذار آن و حضور پررنگ افراد دارای معلولیت در خط تولید، به این محصولات چاشنیِ عشق و احترام به همنوع بخشیده است. اما به عنوان یک طراح، معتقدم بزرگترین ادای احترام به این برند، نقدِ سازنده‌ای است که می‌تواند تجربه کاربری آن را هم‌تراز با استانداردهای جهانی‌اش کند.هربار که برای استفاده روزمره به سراغ روغن بدن فیروز می‌روم، ناخودآگاه یاد برند «جانسون» می‌افتم. از سویی خوشحال که تولید هم‌وطنانم هم‌تراز یک برند جهانی است، اما از سوی دیگر، افسوس بخاطر فرم بسته‌بندی محصول؛ از نظر کاربر دیدن چنین فرمی ترغیبی برای خرید و استفاده است، اما نقطه منفی داستان، زمان استفاده از محصول نمایان می‌شود.چالشِ تضادِ فرم صیقلی با دست‌های چرب:دست‌ها چرب هستند، اگر بخواهم دوباره از اسپری محصول استفاده کنم قطعا ظرف از دستم سر می‌خورد. راه حل کجاست؟ آیا تغییر کلی بسته‌بندی می‌تواند پاسخگو باشد؟ مسلما خیر، تغییر کامل خط تولید محصول هزینه‌بر است و هزینه‌بر بودن یعنی سود کمتر، خصوصا برای این نوع محصولات.اینجاست که با یک تغییر کوچک در خط تولید و افزودن چند شیار کوچک و ایجاد بافت در دیواره قوطی، می‌توان به رابط کاربری محصول کمک کرد. ما اینجا با مفاهیم Grip و Tactile Feedback در ارگونومی سر و کار داریم. این تغییرِ جزئی به محصول کمک می‌کند تا حتی در شرایط چرب، مطیع کاربر باقی بماند.طراحی یعنی دیدنِ همین جزئیاتِ کوچک که زندگی روزمره را از «کلافگی» به «آرامش» تبدیل می‌کند. فیروز که در «دوست داشتن انسان‌ها» پیشرو است، می‌تواند با کمی دقت در ارگونومی، در «احترام به دستانِ کاربر» هم بی‌رقیب شود.</description>
                <category>سمیرا . ی</category>
                <author>سمیرا . ی</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 09:48:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فاجعه‌ی زیر سینک، وقتی اشیا علیه ما کودتا می‌کنند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_97966554/%D9%81%D8%A7%D8%AC%D8%B9%D9%87-%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D9%86%DA%A9-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%A7-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87-%D9%85%D8%A7-%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-eqch6bzfbkmp</link>
                <description>امروز نبرد من به تاریک‌ترین نقطه آشپزخانه رسید: کابینت زیر سینک و آن کشوهای لجباز. جایی که طراحانِ کابینت احتمالاً با خودشان فکر کرده‌اند: «بیاییم یک دخمه بسازیم که دستِ هیچ انسانی به انتهایش نرسد!»در تئوری‌های «دونالد نورمن»، ما از Affordance (قابلیتِ کاربری) و Signifier (نشانگرها) حرف می‌زنیم. اما اینجا، منطقِ طراحی عملاً فلج است. ضامنی تعبیه شده که به تو می‌گوید: «مرا بکش تا کشو رها شود»، اما فاجعه اینجاست که این ضامن باید هم‌زمان با دو دست کشیده شود تا قفل باز شود؛ در حالی که در آن فضایِ تنگ و بدقلق، عملاً فقط یک دست می‌تواند وارد کارزار شود! این یعنی طراح حتی یک بار خودش را جای کاربری که می‌خواهد این کشو را بشوید، نگذاشته است.به عنوان یک طراح می‌پرسم: آیا کسی به این فکر کرده که اگر ماده غذایی تصادفی لایِ این قطعاتِ غیرقابل‌دسترس بریزد، چطور باید پاک شود؟ یا قرار است آن‌قدر همان‌جا بماند تا به محل مهمانیِ سوسک‌ها و مورچه‌ها تبدیل شود؟فاصله‌ی بین قطعاتِ این کشوها، الان فقط محل جمع شدنِ گرد و غباری است که دستِ من به آن نمی‌رسد. این دیگر طراحی نیست، این یک «بن‌بستِ مهندسی» و یک توهینِ آشکار به استقلالِ کسی است که می‌خواهد خانه‌اش را مدیریت کند. من امروز در آستانه پنجاه سالگی، میان این آهن‌آلاتِ بی‌مصرف ایستاده‌ام و فکر می‌کنم: چقدر از عمر ما صرفِ کلنجار رفتن با ندانم‌کاریِ طراحانی شده که هرگز مجبور نبوده‌اند از ساخته‌ی خودشان استفاده کنند؟</description>
                <category>سمیرا . ی</category>
                <author>سمیرا . ی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 12:22:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نبرد نا برابر من و لکه های پشت شبشه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_97966554/%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%AF-%D9%86%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%84%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%B4%D8%A8%D8%B4%D9%87-fzemmbcxbbx7</link>
                <description>روزها، ماه‌ها و سال‌ها می‌گذرند. طبیعت هر روز تابلویی باشکوه برای دلبری خلق می‌کند، اما من تمامِ این مدت نگرانِ لکه‌ی مانده بر شیشه بوده‌ام. لکه‌ای که دور از دسترس است، اما تابلوی زیبای آسمان را گروگان گرفته.سال‌ها گذشت و من هنوز در حسرتِ یک پیاده‌رویِ طولانی زیر نم‌نم بارانم، اما سهم من از تمامِ این پاییزها و زمستان‌ها، تماشای لکه‌هایی بوده که باران پشتِ شیشه جا گذاشته است.به عنوان کسی که می‌خواست طراح باشد، به این شیشه‌ها نگاه می‌کنم و می‌بینم چطور یک اشتباه در طراحی، می‌تواند زندگیِ یک انسان را به بند بکشد. طراحِ این پنجره، زیبایی را دیده اما «دسترسی» را نه. او فراموش کرده که اگر دستِ من به آن سوی شیشه نرسد، شفافیتِ جهان برایم کدر می‌شود.امروز، در آستانه پنجاه سالگی، میانِ تمیز کردنِ کابینت‌هایی که نه دستم به بالایش می‌رسد و نه کمرم تابِ پایینش را دارد، تصمیم گرفتم بنویسم. این‌ها فقط دردِدل نیست؛ این‌ها مستنداتِ نبردِ من است. نبرد برای طراحیِ دوباره‌ی زندگی، برای صندلی‌ای که واقعاً تکیه‌گاه باشد و برای پنجره‌ای که لکه‌هایش، حسرتِ باران را به دل آدم نگذارد.من اینجا هستم تا از «تعلیق» خارج شوم. از همین امروز.۱۳۰۴/۱۲/۳#زن #طراحی_صنعتی #روزمرگی #نوشتن #تجربه_زیستهامروز.امروزالایِ همین کارهای روزمره.</description>
                <category>سمیرا . ی</category>
                <author>سمیرا . ی</author>
                <pubDate>Sun, 22 Feb 2026 15:57:19 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>