<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Baran</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_97968936</link>
        <description>غرق شده در افکار خود.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 17:59:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4558239/avatar/QMgj78.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Baran</title>
            <link>https://virgool.io/@m_97968936</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گذشته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_97968936/%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-r3lvpwkpx1cc</link>
                <description>هیچوقت فکر نمیکردم،اون روزایی که منتظر پایانشون بودم،پایان زنگ کلاس،پایان زنگ مدرسه،پایان روز،پایان شب،بهترین روزام باشن .سال هشتم،اون روزای عادی در واقع بهترین روز های زندگیم بودن،روزهایی که فقط به فکر اینده بودم درحالی که نمیدونستم دارم کنار بهترین دوست ها و هم کلاسی ها میگذرونم؛روز هایی که واقعا ادم شاد و خوشحالی بودم اما همش منتظر کلاس نهم بودم که وای قراره بشم بزرگ مدرسه .اما من ، از اون مدرسه رفتم.در اون مدرسه هیچوقت کلاس نهمی نشدم ، محلمونو عوض کردیم ، و دوستامو از دست دادم .از اون مدرسه رفتم اما ذهنم اونجا موند و الان در خاطرات زندگی میکنم.</description>
                <category>Baran</category>
                <author>Baran</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 01:27:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شلیک ماشه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_97968936/%D8%B4%D9%84%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%A7%D8%B4%D9%87-e3zjqwvamigz</link>
                <description>۵ اذر ۱۴۰۳.از در وارد خونه شدم ، من میخواستم بادوم زمینی های عجیب غریبی که خریده بودم رو نشونش بدم ، ولی اون بلند شد و با دست راستش موهامو گرفت و با پای راستش دو سه بار بهم ضربه زد . سرم داد میزد رمز گوشیتو بزن ، درحالی که نمیدونستم قضیه چیه و توی سرم همش با خودم تکرار میکردم که خودش نیست این خودش نیست نه چطور ممکنه این بابای من باشه؟؟۵ مهر ۱۴۰۴.کابوس ها دوباره شروع شدن ، از در میام تو بابام موهامو میگیره با پاش بهم میزنه دوباره از در میام تو بابام موهامو میگیره و تکرار تکرار تکرار .صدای باز شدن در اسانسور من رو به خودم میاره ، بابام ازم خواست سیگارشو براش از توی ماشین بیارم ، در صندلی شاگردو‌باز میکنم و سیگارو از توی داشبورد بر میدارم . میرم داخل اسانسور و میخوام که طبقه ی خودمونو بزنم ، اما ، اما ما طبقه ی ۲ هستیم و این فاصله ی کمی هست ، در پشت بوم هم که قفله همیشه. برمیگردم در قسمت راننده رو باز میکنم ، خم میشم و هفت تیر رو از زیر صندلی برمیدارم ، میخوام به روش هیتلر اینکارو انجام بدم اما اگه دستم بلرزه چی؟ هفت تیرو میزارم روی سرم و شلیک میکنم .با صدای گنجشک ها چشامو باز میکنم. من روی شن کنار ساحلم.سرمو بلند میکنم و میتونم ببینم که پیرمردی با لباس سفید ریش بلند و موهای سفید داره به طرفم میاد . اون بهم لبخند میزنه و بهم میگه ، تو هیچوقت جرات نداری ماشه رو بکشی.</description>
                <category>Baran</category>
                <author>Baran</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jan 2026 16:05:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>