<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امیرحسین مرزبان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_98027566</link>
        <description>تا حالا کره‌ی مرگ رو دیدید؟ یه موتور سوار که تو یه کره می‌چرخه. فکر می‌کنم من صاحب کره‌ مرگم :)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 00:44:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1453715/avatar/GnflWG.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امیرحسین مرزبان</title>
            <link>https://virgool.io/@m_98027566</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ترمز زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98027566/%D8%AA%D8%B1%D9%85%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-lfkmbyegzfqp</link>
                <description>چند روزی هست که دوباره کرونا منو گرفته. نمی‌دونم پیک چندمه و از کدوم مدله ولی هر چی که هست هنوز تگری نزدیم. آره داشتم می‌گفتم چند روزیه دوباره کرونا گرفتمو خونه نشستم تا کسی دیگه نگیره.  تو همین بخور بخواب داشتم با یکی از دوستام حرف می‌زدم که بهم یه جمله‌ی عجیب گفت: &quot;خدا دید زیاد داری بدو بدو می‌کنی گفت بذار ترمزشو بکشم پر رو نشه؛ نگران نباش، ترمز زندگی بود.&quot; &quot;ترمز زندگی&quot; عبارت عجیبیه. اونقدر عجیب هست که باعث شد تقریبا دو روز بهش فکر کنم و بعدش شروع کنم به نوشتن. البته دوز مریض بودن منو هم در نظر بگیرید که دنبال بهونه واسه نوشتنه. آره داشتم می‌گفتم، دو روزی فکر کردم و دیدم شاید ترمز زندگی واقعیه. یکم به چند ماه گذشته فکر کردم و دیدم بدون استراحت فقط داشتم کار می‌کردم و کار می‌کردم. دیدم واقعا گاهی وقتا زندگی به ترمز نیاز داره. یه لحظه چشامو بستم و برگشتم به دو سال پیش همین وقتا. یکشنبه بود، سر کلاس گسسته آقای جم‌جاه نشسته بودیم و داشت غر می‌زد که درس عقبه و هرچی تعطیلی واسه آلودگی هوا بوده خورده به درس گسسته. ما هم ناراحت بودیم که هی مدرسه تعطیل می‌شه و نرسیدیم و پیکی بلایندرز رو تموم‌ کنیم تا بعدش اوزارک رو ببینیم‌. آخه سریال دیدن دسته جمعی تو کلاس هندسه و گسسته و اینا یه حال دیگه‌ای داره. یه جورایی حس می‌کنی خود کیلین مورفی داره درباره‌ی گراف واست توضیح می‌ده. البته که ما خیلی دوست داشتیم آیدا درباره‌ی گراف توضیح بده ولی خب همه‌ی استادا مرد بودن. ما کنکوری بودیم و آزمایشگاه برای کنکوری‌ها بسته بود چون باید درس می‌خوندن. ما هم در اعتراض به این عمل زشت زنگ‌های شیمی برکینگ بد می‌دیدیم تا فقط کار تئوری انجام نداده باشیم. خیلی دور نشم از حرف اصلی، یه روزی ۱۰ جلد کتاب درباره‌ی دبیرستانم می‌نویسم و مطمئنم پرفروش می‌شه. آره جم‌جاه می‌گفت همه تعطیلیا واسه درس من بوده و احتمالا واسه این مریضی هم می‌خوان چند روز تعطیل کنن و دوباره عقب می‌افتیم. بچه‌های ما هم با اضافه و کم کردن چند تا حرف به کرونا هی کلمه‌ای رو سر کلاس تکرار می‌کردن و می‌گفتن آقا اسم این مریضی فلان (همون چند تا حرف اضافه و کم به کرونا) بود؟ جم‌جاه هم نشنیده می‌گرفت و چیزی نمی‌گفت. اول سال که درس‌اش عقب نبود قهر می‌کرد ولی الان دیگه فهمیده بود بدترین مجازات بی‌توجهیه. ما یکشنبه از مدرسه بیرون اومدیم‌‌. به هم فحش دادیم. رفتیم تو کوچه‌ی بن بست پایین مدرسه اون کاری که فکر می‌کردیم هیچ‌کس نمی‌دونه همه می‌دونستن رو کردیم. ساندویچ الویه ماکارونی خریدیم و بدون خدافظی سوار اتوبوس شدیم و برگشتیم سمت خونه. بدون خدافظی. می‌فهمین؟ بدون خدافظی. بدون عکس. بدون حرف.  اون شب که تلویزیون اعلام کرد سه روز تعطیل هیچ وقت فکر نمی‌کردیم واسه آخرین بار دبیرستان رو دیدیم و از هم خدافظی نکردیم. نمی‌خوام ناله کنم اما دو سال پیش ترمز زندگی کشیده شد. خدا گفت بسه دیگه‌. زیادی دارید بدو بدو می‌کنید. قدر سینما رفتن رو نمی‌دونید؟ قدر نفس کشیدن رو نمی‌دونید؟ قدر با خیال راحت خط عوض کردن تو ایستگاه دروازه دولت رو چی؟ خدا گفت شما قدر هیچی رو نمی‌دونید. گفت: قدر کباب لولی خوردن با دست جلو علاالدین و فلافل خوردن تو کوچه مروی رو نمی‌دونید؟ قدر تنگ نشستن تو تاکسی کنار هم رو نمی‌دونید؟ اصلا قدر راه رفتن و زندگی کردن رو هم نمی‌دونید؟ قدر بغل کردن رو نمی‌دونید؟ قدر بوسیدن رو چی؟ نمی‌دونید اگر بغل یار نباشه می‌میرید؟ خدا ترمز زندگی رو کشید. چون ما قدر بهترین سال زندگیمون رو ندونستیم. این ترمز انقدر طولانی شد که حالا اون بچه‌های کنکوری دارند ترم ۴ رو تموم می‌کنن. اون ترمز اونقدر طولانی شد ۱۳۵ هزار و ۷۲۶ نفر تا همین لحظه که من این متن رو می‌نویسم از پیش ما رفتن. ترمز زندگی ما خیلی طولانی شد. اونقدر که دو سال نتونستیم لبخند کسایی که دوستشون داریم ببینیم. اونقدر که بغل کردن عزیزامون بدون نگرانی واسمون رویا شده و شبی نیست که با ترس نبودن نزدیکامون نخوابیم. این متن نه جستاره، نه خاطره، نه نقد، نه هیچ چیز دیگه. این متن شاید معنی واقعی دل‌نوشته‌س. چیزی که نه توش دقت به فعل و فاعلام کردم نه به ریتم و تمپو و نیم فاصله و هر کوفت و زهر مار دیگه‌ای. این متن برای همه‌ی اونایی که بهشون گفتن ترم ۱ دانشگاه بهترین دوره‌ی زندگیه و اونا همه از زیر پتو ترم ۱ رو گذروندن. این متن برای همه اونایی که مثه من نمی‌دونن هم‌کلاسی‌هاشون چه شکلی‌ان. برای همه اونایی که ماسک گوشاشون رو خم کرده. برای همه اونایی که کرونا نفس کسب و کارشون رو گرفت. برای اشک‌های مادرا، دخترا، پسرا، پدرا... برای همه اونایی که رفتن و رفتن رو برامون عادی کردن. برای آقا معلم، برای حامد رحیم‌پور، برا سعید جباری، برای علی انصاریان، برای مهرداد میناوند، برای بابای عرفان، برای مادر علی، برای مادربزرگ سهیلا، برای آقا اردستانی، برای روزبه، برای بکتاش آبتین، برای محمد ابوالحسنی، برای عمو حسین ملکی، برای بیژن افشار، برای مهشاد کریمی و ریحانه یاسینی، برای آیدین الفت، برای حمیدرضا صدر، برای ارشا اقدسی، برای علی سلیمانی، برای فرشته طائرپور، برای کامبوزیا پرتوی، برای پرویز پورحسینی، برای چنگیز جلیلوند، برای کریم اکبری، برای اکبر عالمی و... برای هر کسی که تو این دو سال از پیشمون رفت. چه با کرونا چه با هر چیز دیگه‌ای... و برای ما... ما که موندیم ولی مردیم‌... ما که دیگه واقعا خسته شدیم... خدایا... بسه دیگه...</description>
                <category>امیرحسین مرزبان</category>
                <author>امیرحسین مرزبان</author>
                <pubDate>Wed, 23 Feb 2022 23:18:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق در نگاه اول</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98027566/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84-celogmtl7zow</link>
                <description>عشق در نگاه اولاحتمالا تا امروز همه‌ی شما یک بار عشق در نگاه اول رو تجریه کردین. من هم مثل شما تا امروز که تقریبا 21 سال و چند روز عمر کردم هر روز میانگین هشت بار عشق در نگاه اول رو تجربه کردم. اگه همین الان که دارید این متن رو می­خونید عبارت &quot;عشق در نگاه اول&quot; رو سرچ کنید؛ اولین جمله­ای که می­بینید اینه: عشق در نگاه اول یکی از انواع جدی عشق است. پس شما نمی­تونید ادای عقاب­های همایونی اسپانیایی رو در بیارید و در حالی که دارید به سیگارتون پُک می­زنید و کتاب قهرمان زندگی خود باشید دیانا باندر روی میزتون داره خاک می­خوره بگید اصلا به عشق اعتقاد ندارید؛ چه برسه به عشق در نگاه اول!اولین عشق در نگاه اولفکر می­کنم اولین عشق در نگاه اول همه­ی ما برمی­گرده به لحظه­ای که متولد شدیم. دقیقا همون لحظه­ی اول که دکتر با لبخند شمارو از رحم مادر خارج می­کنه و به چشم­های اون نگاه می­کنید. درباره­ی خود من که این موضوع کاملا درسته. خودم خوب یادم نیست اما مادرم می­گفت خانم دکتر چشم­های آبی و موهای بلوند داشته مثه اینکه عمل اونقدر سخت بوده که موهای بلوند خانم دکتر ریخته بودن روی پیشونی­ش. شاید اون لحظه رو یادم نیاد ولی با توصیف­هایی که مامان از خانم دکتر برام کرده همین الان هم اگر بود قطعا در نگاه اول عاشق می­‌شدمدومین عشق در نگاه اولچند لحظه بعد از دیدن خانم دکتر که بعد از 21 سال چند روز هنوز بهشون ارادت خاصی دارم نوبت رسید به دومین عشق در نگاه اول. شاید تنها عشقی که در تمام لحظه همراه من بوده. احتمالا این عشق همراه همه­ی شما باشه. درست حدس می­زنید، دومین عشق در نگاه اول وقتی بود که خانم دکتر عزیز منو برگردوند سمت مادرم و اون موقع فهمیدم هیچ چشم و مو و صورتی جذاب­تر از این صورتی نیست که می­بینم. خب واقعا خیلی هم سختی کشیدم برای به وجود اومدن این عشق؛ تقریبا 9 ماه در تلاش بودم که به چشماش نگاه کنم ولی خب متاسفانه فقط صداشو می­شنیدم. چند باری هم سعی کردم با مشت و لگد از حصاری که بین ما فاصله انداخته بود بیرون بیام که نمی­دونم چرا هر بار به پدر عزیزم فحش می­داد. بعدا یادم بندازید که ماجرای عشق بین منو پدرم هم تعریف کنم. تو این متن درباره­ش ننوشتم چون عشق بین منو پدرم قبل از تولد شکل گرفته؛ احتمالا وقتی تو میوه­فروشی از با یه قلاب به طناب آویزون بودم.سومین عشق در نگاه اولبین عشق دوم و سوم چند تا عشق دیگه هم بود. مثل عشق به اون دکتری که اشتباهی اومد بالای سرم تو بیمارستان و تا اومدم تلاش کنم که عاشقش شدم متوجه شد دکتر بچه­ی کناریه و رفت؛ احتمالا اینجا اولین شکست عشقی من اتفاق افتاده؛ اما برسیم به سومین عشق در نگاه اول، وقتی که تقریبا 20 روزم بود و دختر عموی عزیزم با خانواده اومد خونه­ی ما تا پسر عموی جذاب­ش رو ببینه. یادم میاد اون لحظه خیلی تلاش کردم که بگم عقد دختر عمو پسرعمو رو تو آسمونا بستن ولی خب نشد. همین کم کاری من هم باعث شد وقتی من 3 ماهم بود ازدواج کنه. البته که منم در حد توان جبران کردم و روی لباس شوهر کار خرابی کردم. اونجا هم اول می­خواستم به شوهرش درباره­ی لباسش یه حرفی بزنم ولی چون تلاش­هام بی­نتیجه بود ترجیح دادم حرفم رو با عملم نشون بدم.سودابه و سوء برداشتاز شب عروسی دختر عمو تا امروز عشق­ در نگاه اول­های زیادی اتفاق افتاد. مثل عشقی که به سودابه هم­کلاسی مهدکودکم داشتم ولی یه روز که دید معلم مهد رو آزاده جون صدا می­کنم باهام قهر کرد. بعد از سودابه عاشق آزاده جون شدم چون عکسم رو کشیده بود و بهم داده بود ولی بعدش فهمیدم آزاده متعهد نیست و عکس همه­ی بچه­های کلاس رو نقاشی می­کنه (حتی دخترا!) واسه همین این بار من اونو ترک کردم و رفتم. فهمیدم مهدکودک جای این بچه­بازیای مسخره­س و منم که دیگه دنبال آرامش بودم وارد دبستان شدم.عشقی که باعث آگاهی شدتو دبستان سعی می­کردم به کسی نگاه نکنم تا عاشق نشم. البته که یه بار نزدیک بود عاشق یکی از هم­کلاسی­ها بشم ولی خیلی سریع فهمیدم ما به درد هم نمی­خوریم و جلوگیری کردم. اینجا حتما باید از اون هم­مدرسه­ای عزیزم که سال آخر دبستان بود تشکر کنم. اون دلایل اینکه یه پسر باید عاشق یه دختر بشه رو واسم توضیح داد و من تازه به تفاوت­های آدم­ها پی بردم. تا قبل از اون من یه فمنیست تمام عیار بودم و معتقد بودم دختر و پسر هیچ فرقی ندارن.تصور آیندهدومین جمله­ای که بعد از سرچ عبارت &quot;عشق در نگاه اول می­بینید&quot; اینه: فرد با دیدن یک نفر از جنس مخالف خود بعد از مدتی در حدود چند ثانیه، احساساتی نسبت به زندگی و آینده خود پیدا می‌کند و چیزهایی را در درون خود تجربه می‌کند که تا قبل از آن برایش ناشناخته بوده است.اما اولین باری که من چنین عشقی تجربه کردم اثری از جنس مخالف نبود. من عاشق اون کتونی پشت ویترین مغازه­ی امیر کشتی­­­­گیر شده بودم و باهاش تمام قهرمانی­های جهان رو کسب کرده بودم. با همون کفش تیلور رو تو خاک آمریکا ضربه فنی کرده بودم و بعدش درست مثل جهان پهلوان تختی دستش رو گرفته بودم و از روی تشک بلندش کرده بودم. بعدش با همون کفش روی سکوی اولی جهان ایستاده بودم و داشتم با تمام وجود سرود ملی ایران رو می­خوندم. اصلا از وقتی اون کفش رو دیده بودم طوری تو مراسم­های صبح­گاه مدرسه سرود ملی رو می­خوندم که همه فکر می­کردن شعر سرود رو پدربزرگم نوشته و سینه به سینه چرخیده تا به من رسیده.یک جنس مخالف خوب برای آیندهاین دومین عشقی که بود با اون آینده رو تصور می­کردم. این بار اتفاقا گوگل درست می­گفت، یک جنس مخالف. جنس مخالفی که نه مثل خانم دکتر چشم­های آبی و موهای بلوند داشت نه مثل آزاده عکسمو نقاشی می­کرد. دختری که بعد از مدرسه پیش هوشنگ خان تو مغازه­ی لوازم تحریری کار می­کرد. یادمه هیچی نمی­خوردم که پول داشته باشم از لوازم تحریری خرید کنم. یه روز هوشنگ خان گفت پسر تو چرا انقدر مداد خودکار می­خری و من جرئت نمی­کردم چیزی بگم. آخه تازه فهمیده بودم زیبا دختر هوشنگ خانه. با همه­ی مداد و دفتر­هایی که از زیبا خریدم براش می­نوشتم. سه تا دفتر صدبرگ سیمی طلقی آریان که آبی تیره بودن. از رنگ لاک­هاشو روسریاش فهمیده بودم که آبی دوست داره. نمی­دونم چی بود ولی واسه منم واقعا زیبا بود. زیبا به معنای واقعی کلمه. به اندازه­ی مدادرنگی­ 128 رنگ فابرکاستل با جعبه­ی فلزی. مدادرنگی­هایی که تقریبا هیچ­کس جز هوشنگ­خان اونارو نمی­فروخت و هیچ­کس هم تو محله­ی ما نمی­تونست از اونا بخره. درست مثل زیبا؛ تک و دست نیافتنی. سه روز رفتیم مسافرت و کلی صدف جمع کردم. به تهران نرسیده همه­ی صدف­هارو آبی کردم تا با 300 برگ نوشته­ی عاشقانه به زیبا بدم. اما هوشنگ­خان مغازه رو جمع کرده بود و رفته بود. از اون روز هیچ متنی با خودکار آبی ننوشتم، هیچ لباس آبی­ای نپوشیدم. ولی خودمونیم چه قدر زیبا بود.عشق در نگاه اول، سیلی واقعیتامروز سال­ها از همه­ی این اتفاقات گذشته و من هر روز چند تا عشق در نگاه اول تجربه می­کنم. تو نگاه اول عاشق اون مادر کارمندی می­شم که ساعت 7 صبح بچه­ی کوچیک­­­ش رو بغل گرفته و داره می­ره سرکار وقتی نگاه­ش می­کنم همون قدر بهش افتخار می­کنم که به زهره کودایی افتخار می­کنم. انگار که با هر قدم­ش همراه کودایی شیرجه می­زنه و دروازه­ی تیم ملی رو امن نگه می­داره. انگار که شب­ها تو کنار زهرا تو نجاری کار می­کنه و بعدش استوک می­پوشه میاد تا از چارچوب دروازه نگهبانی کنهمن هر روز تو نگاه اول عاشق علی می­شم. همون گیتاریستی که کنار میدون هفت­حوض می­شینه و طوری انگشتاش رو روی سیم گیتار می­رقصونه که اگر چشمامو ببندم انگار وسط کنسرت جیپسی کینگ وایسادم دارم باهاشون فریاد می­زنم.من هر روز عاشق اون دختری می­شم که کنار بساط فال فروشی داره مشق­های فرداش رو می­نویسه و با اشک می­نویسه: بابا نان داد.امروز بعد از 21 سال و چند روز تو اولین نگاه عاشق اون پیرمردی می­شم که با موتورش تو هوای سرد غذا می­بره و فقط به دخترش فکر می­کنه که یه روز با روپوش سفید داره بزرگ­ترین عمل جراحی دنیارو می­کنه.حالا بعد از 21 سال من هر روز تو اولین نگاه عاشق آدمایی می­شم که زنده­ن که امید دارن و می­دونن اگر مثل بارسا بازی رفت رو چهار هیچ باختن تو بازی برگشت تلاش می­کنن. آدمایی که تو وقت اضافه مثل سرجی روبرتو خودشون رو به توپ می­رسونن و گل پیروزی رو می­زنن. عاشق آدمایی که مثل تختی هوای همه رو دارند و تو زندگی مثل حسن یزدانی تا ثانیه آخر نمی­بازن.حالا امروز من عاشق آدمایی­ام که تلاش می­کنن تا یه روز خوب رو بسازن.آدمایی که شاید برنده نباشن، ولی قطعا پیروزنخسته نباشن...پایانامیرحسین مرزبان1400/10/22</description>
                <category>امیرحسین مرزبان</category>
                <author>امیرحسین مرزبان</author>
                <pubDate>Wed, 12 Jan 2022 18:46:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>