<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های كسري حسنلو</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_98096940</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-03 03:36:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>كسري حسنلو</title>
            <link>https://virgool.io/@m_98096940</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ايا از مردگان ميترسي؟فصل دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98096940/%D8%A7%D9%8A%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%8A%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%8A%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%AF%D9%88%D9%85-trxgmdcr6k6p</link>
                <description>فصل دوم – انتقامپس از شلیک به پدربزرگم، دستم را لرزان روی تفنگ گذاشتم و شلیک کردم. تیرها با سرعتی وحشتناک جابه‌جا می‌شدند و یکی از آن‌ها به ران پایم خورد. ارتش ما با خودروهای نظامی از پارکینگ بیرون آمد و من، پدربزرگم و صبا با آن‌ها رفتیم داخل یک ساختمان امن.نبض پدربزرگم بسیار ضعیف می‌زد و خون زیادی از دست داده بودم؛ هوشیاری‌ام کم شده بود. ما را پیش دکتری بردند که توانست تیر را از پایم خارج کند. اما همان موقع، وقتی صدای گریه همه را شنیدم، متوجه شدم پدربزرگم پر کشیده است… و بی‌هوش شدم.⸻سه روز بعد، چشم‌هایم را باز کردم. تمام بدنم درد می‌کرد و سکوتی سنگین فضای اتاق را پر کرده بود. تنها صبا کنارش بود، سعی می‌کرد کمکم کند تا بلند شوم، اما نتوانستم. با صدای لرزان پرسیدم:– بابام کجاست؟صبا جوابی نداد و تنها گریه می‌کرد. دیگر مطمئن شدم: حال من و اطرافیانم واقعاً خراب است. به اتاقم برگشتم و خودم را حبس کردم. حال مادر بزرگم و صبا هم خوب نبود؛ صبا هنوز از اسارت دست افغانستانی‌ها و از دست دادن پدربزرگم آسیب دیده بود. مردم تلاش می‌کردند به من نزدیک شوند، اما حتی حضورشان هم نتوانست درد درونم را آرام کند.یک روز، آقای صمدی آمد و با آرامش گفت:– می‌دانیم حالت بد است، ولی باید خودت را به عنوان جانشین پدربزرگت اعلام کنی.اول مخالفت کردم، اما وقتی جمله‌ای گفت که قلبم را لرزاند:– انتقام پدربزرگت را بگیر…مثل جرقه‌ای بود که آتش درونم را روشن کرد. بلند شدم و تصمیم گرفتم دوباره به جمع برگردم. صبح روز بعد، خودم را به عنوان جانشین پدربزرگ اعلام کردم. از آن‌ها خواستم تنها ده سرباز به من بدهند تا به انبار دشمن نفوذ کنم و کار را تمام کنم. ابتدا مخالف بودند، اما با تلاش و اصرار من موافقت کردند.صبا می‌خواست همراه من بیاید، اما به او گفتم:– تو هنوز ضعیفی و ممکن است آسیب ببینی.با تمام این حرف‌ها، می‌دانستم که بدون صبا هم نمی‌توانم جلو بروم، اما مجبور شدم ریسک کنم.⸻وقتی به محل دشمن رسیدیم، متوجه شدیم آن‌ها مجهز به تانک شده‌اند. سربازان ما ترسیده بودند، اما به آن‌ها گفتم:– نترسید! به یاد داشته باشید این‌ها همان موجوداتی هستند که خانواده‌مان را نابود کردند!جنگ آغاز شد و افغان‌ها سرسخت بودند، اما سربازان ما با شجاعت می‌جنگیدند. به مرور، دشمن ما را محاصره کرد و همه ترسیده بودند. صداهای جیغ، انفجار و تیراندازی همه جا پیچیده بود و من داشتم فکر می‌کردم: «چه بلایی سر ما آمده؟» سرباز ها يكي پس از ديگري ميوفتادن و ميمردن داشتيم شكست ميخورديم تا ديدم صبا از دور با سپاه اصلي داره مياد افغان ها ترسيده بودند و ميدونستند كه شكست خوردن درگيري شديد شد و عقب نشيني كردن وبعد رفتم سراخ كسي كه پدر بزرگم را كشت و منم اونو كشتم.بعدش كسايي كه گروگان افغان ها بودن رو اورديم شهرك حالا جمعيت شهرك بيشتر از هميشه بود و جا كم تصميم گرفتيم تا منطقه رو بزرگتر كنيم ولي يك گله زامبي درست پشت ديوار ها بود و ممكن همچي رو خراب كنهگفتم من با موتور ميرم و سرگرم شون ميكنم فكر خوبي بود ولي خطرناك ولي بايد ميرفتم صبح شد و راه افتادم مردم ديوار رو سريع داشتن درست ميكردن وقتي كمي گذشت ديدم صداي بزرگ و عجيبي از شهرك امد و بخش بزرگي از گله رفتن سمت صدا ترسيده بودم و نگران ولي بايد راه رو ادامه ميدادمنصف راه که پیش رفتم، موتورم خاموش شد و تنها راه فرار، دویدن به سمت یک کارخانه متروکه بود. همه‌چیز تاریک بود و صدای نزدیک شدن زامبی‌ها از پشت در می‌آمد. در ساختمان، پله‌های زنگ زده را بالا رفتم و به پشت‌بام رسیدم. یک جنازه کنار یک باتوم بود؛ آن را برداشتم و با پرشی سریع خود را به ساختمان بعدی رساندم. چند زامبی آنجا بودند، اما موفق شدم آن‌ها را بزنم و سریع به سمت شهرك دویدم.شب شده بود و هرچه نزدیک‌تر می‌شدم، صدای تیراندازی و وحشت بیشتر می‌شد. وقتی به شهرك رسیدم، دیدم مردم و ارتش با هم متحد شده‌اند و زامبی‌ها را یکی یکی می‌کشند. خون روی صورتم پاشیده بود، اما فقط به مادربزرگ و صبا فکر می‌کردم. بالاخره آخرین زامبی هم کشته شد و صبا با سرعت آمد و من را در آغوش گرفت. با هم گریه کردیم، هر دو از ترس و تنهایی گذشته بودیم.صبح شد و دیوارها تکمیل شدند. ماه‌ها گذشت و زندگی دوباره آرام شد. ما کشاورزی و دامداری راه‌اندازی کردیم، با خورشید برق تولید می‌کردیم و شهرك را امن نگه داشتیم. رابطه من و صبا هر روز محکم‌تر می‌شد.⸻در اولین روز تابستان، وقتی در شهرك قدم می‌زدم، نگهبان صدایم زد:– چند نفر غریبه با تو کار دارند!با تعجب رفتم و دیدم مادر و دایی‌ام هستند. از شدت شوک گریه کردم و آن‌ها را بغل کردم. آن‌ها خسته و گرسنه بودند. گفتند:– ما با فامیل جای امنی داشتیم، اما چند نفر به ما حمله کردند و خاله و پسرعموت را گروگان گرفتند.تصمیم گرفتم بدون اتلاف وقت به نجاتشان برویم. صبا و من خودرو و مهمات را آماده کردیم. شب، با دلشوره‌ای شدید، منتظر بودم تا صبح شود و ما به راه بیفتیم.صبح شد و ما راه افتادیم… ته دلم می‌دانستم که این فقط آغاز ماجراست.</description>
                <category>كسري حسنلو</category>
                <author>كسري حسنلو</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jan 2026 15:56:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ايا از مردگان ميترسي</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98096940/%D8%A7%D9%8A%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%8A%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%8A-llronbeczgy7</link>
                <description>فصل اول – آغاز تاریکیفصل اول –اغاز تاريكيالان تاريخ  ۲۹ شهریور ۱۴۰۵ استشانزده سالم بود و با پدربزرگ و مادربزرگم زندگی می‌کردم. کم‌کم بوی مدرسه می‌آمد؛ بویی که ازش متنفر بودم. نه به خاطر درس، بلکه به خاطر تکرار. همیشه فکر می‌کردم زندگی نباید این باشد: مدرسه، کار، پیر شدن و بعد مردن. دلم می‌خواست چیزی متفاوت را تجربه کنم، چیزی شبیه فیلم‌ها…نمی‌دانستم که دنیا قرار است آرزویم را، آن هم به بدترین شکل ممکن، برآورده کند.اوایل تابستان ویروسی شبیه آنفلوآنزا شیوع پیدا کرد.اول کسی جدی‌اش نگرفت، اما خیلی زود ترس همه‌جا را برداشت. تب‌های شدید، تشنج، و مرگی که کمتر از یک روز طول می‌کشید. می‌گفتند فقط در ایران، بیشتر از یک میلیون نفر مرده‌اند. دولت دوباره حرف از قرنطینه می‌زد.آخرین روزهای تابستان بود که همه‌چیز عوض شد.صبح ۳۰ شهریورصبح زود با دوستم بیرون رفته بودم. طبق معمول از مدرسه غر می‌زدیم و از آینده‌ای که هیچ‌کدام‌مان دوستش نداشتیم.ولي دوستم يك سوال عجيب پرسيد گفت ايا تو از مردگان ميترسي ؟ ذهنم رو خيلي درگير كرد جوابي پيدا نكردم.وقتی برگشتم خانه، مادربزرگم و یکی از فامیل‌ها نشسته بودند و درباره ویروس حرف می‌زدند. می‌گفتند آدم‌ها بعد از مرگ دوباره تکان می‌خورند… ولی دیگر خودشان نیستند.همان‌جا فهمیدم مادرم و دایی‌هایم قرار است به یک مهمانی در شمال تهران بروند. این‌که من را نمی‌برند، دیوانه‌ام کرد، اما چیزی نگفتم. مهمان داشتیم.مهمان را بردم پارک پشت خانه.شب که هوا تاریک شد، صدایی شبیه انفجار آمد.بعد یکی دیگر.مردم هراسان بیرون ریختند. آنتن موبایل‌ها قطع شده بود و بالای سرمان، هلیکوپترها دسته‌جمعی رد می‌شدند. هنوز نمی‌دانستیم چه خبر است که جیغ‌ها شروع شد.آدم‌ها از ته پارک می‌دویدند؛ بعضی با وحشت، بعضی عجیب آرام.بعد دیدم بعضی‌ها به بقیه حمله می‌کنند.نه مثل انسان…مثل حیوان.دست مادربزرگم را گرفتم و دویدم سمت پارکینگی که پدربزرگم نگهبانش بود. در راه یکی از فامیل‌هایمان زخمی شد. محله به جهنم تبدیل شده بود؛ جیغ، خون، فرار.پارکینگ تنها جای امن بود. مردم التماس می‌کردند داخل بیایند. بعضی مخالف بودند، می‌گفتند خطرناک است.اما من فقط یک چیز را می‌دانستم:اگر آن‌ها را بیرون می‌گذاشتیم، چه فرقی با همان موجودات داشتیم؟کرکره را بالا دادم و همه را راه دادم.رادیو را روشن کردیم.گوینده با صدایی لرزان گفت:«همه‌چیز از همان ویروس شروع شده. بعد از مرگ، بخشی از مغز دوباره فعال می‌شود. این افراد وحشی هستند. انسان کامل نیستند. تا اطلاع ثانوی در جای امن بمانید. نگذارید گاز بگیرند یا زخمتان کنند…»و بعد…رادیو قطع شد.ترس همه‌جا را گرفت. از پنجره بیرون را می‌دیدیم. جهنم واقعی.جیغ‌ها کم‌کم قطع شدند. انگار همه مرده بودند.صبح که شد، فهمیدیم فامیل‌مان بیهوش شده. فکر کردیم مرده…اما مبتلا شده بود.اول دو نفر را گاز گرفت.تا این‌که پدربزرگم با چاقو ضربه‌ای به سرش زد.آن دو نفر، خواهرهای صبا بودند.صبا…دختری که دوستش داشتم، اما هیچ‌وقت نگفته بودم. مادرش را بیرون از دست داده بود. وقتی خواهرهایش را هم کشتند، از حال رفت.می‌دانستم کار درستی بود، اما هیچ‌چیز درست به نظر نمی‌رسید.گرسنه بودیم. آب و برق قطع شد.بعد از سه روز، خودم داوطلب شدم برای پیدا کردن غذا. چاقوی پدربزرگ را برداشتم. پنج نفر همراهم آمدند. در ورودی شماره شش درگیر شدیم و یک نفر دیگر را از دست دادیم، اما غذا پیدا کردیم.کم‌کم نقل مکان کردیم به ورودی پنج.پدربزرگ چاقوهای زیادی داشت. نقشه کشیدیم برای مغازه سر کوچه. زامبی‌ها زیاد بودند، ولی گرسنگی بدتر.از شانس‌مان، حواس زامبی‌ها پرت شد و مغازه را خالی کردیم. بعد کوچه را با ورق‌های آهن بستیم.چند هفته گذشت.یک روز بیرون رفتم و صبا را دیدم. شکسته، غمگین. کنارش نشستم. حرف زدیم.به هم نزدیک شدیم.سه نفر را به‌عنوان مسئول انتخاب کردیم: فلاح‌نژاد، صمدی و پدربزرگم. من جانشین پدربزرگ شدم.هنوز نگران مادرم بودم. دو ماه گذشته بود، اما مطمئن بودم زنده است.موتور برق پیدا کردیم. آب را از کانال جمع می‌کردیم، می‌جوشاندیم.من و صبا با هم گشت می‌رفتیم. اسلحه، بنزین… زندگی جدیدی ساخته بودیم.تا این‌که فهمیدیم کسی ما را تعقیب می‌کند.سه نفر حمله کردند. دو نفرشان را زدم، یکی فرار کرد.کسی جدی نگرفت.دو روز بعد، نزدیک عید، انفجار در دروازه.غریبه‌ها حمله کردند. تیراندازی، وحشت، مرگ.زامبی‌ها هم هجوم آوردند.صبح، از ۲۰۸ نفر، فقط ۱۶۰ نفر زنده بودند.فلاح‌نژاد مرده بود.منو صبا و شايان دوست قديميمبعد از آن مأمور شدیم محل دشمن را پیدا کنیم.در پاساژ گرفتار شدیم. زیر پایمان زامبی‌ها بودند. ساختمان ریخت.به‌زور فرار کردیم.بعد آن‌ها را دیدیم:غریبه‌ها، مسلح، با ماشین‌های زرهی.می‌خواستند حمله کنند.ما تصمیم گرفتیم جلوشان را بگیریم.در باران شدید، جنگ شروع شد.نارنجک‌ها پرتاب شد. ماشین‌ها نابود شدند.اما محاصره شدیم.شایان زخمی شد.گفت: «شما برین… من نگهشون می‌دارم.»چند ثانیه بعد مرد.انفجار بعدی من را زیر آوار برد.وقتی به‌هوش آمدم، صبا نبود.گروگان گرفته بودندش.من خيلي عصبي بودم و به فكر حمله بودم ولي از يكي امدو گفت بايد مذاكره كنيم تا صبا رو بهتون بديممذاکره… پرچم سفید…و بعد شلیک.گلوله‌ای که به پدربزرگم خورد،دنیا را جلوی چشمم متوقف کرد.و بعد…همه‌چیز سیاه شد.پایان فصل اول</description>
                <category>كسري حسنلو</category>
                <author>كسري حسنلو</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jan 2026 20:18:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>