<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فرزانه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_98258864</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 16:07:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/837441/avatar/K5rN83.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فرزانه</title>
            <link>https://virgool.io/@m_98258864</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پرده، یگانه نوازش روزهایم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98258864/%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%B4-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-mdqipgnwhdww</link>
                <description>عکس واقعی و یخته چروک استErwin Blumenfeldاین نیز واقعی، برداشته از پینترست عزیز و اثر     بویایی یک استعداد است، که من از آن اندک دارم شاید حتی نداشته باشم، مثلا یادم می آید یکباری که فرت وفرت دود از زیر در آشپزخانه میزد بیرون، پسر پری خانم، همسایه ی همسایه بغلی مان داد زد &quot;مااااامااااان، مامان، مامااااااااان غذات سوخت و پری خانم پاسخ داد که مال ما نیست، چته، قال نکن &quot;. راست میگفت مال آنها نبود. من کنکور داشتم و در خانه بودم و احتمالا به من گفته شده بود که زیر غذا را راس فلان ساعت خاموش کنم یا شاید بپزم، به منِ ملنگِ پرت وپلای گم در دنیای دانش. و غذا نه تنها سوخته بود بلکه جزغاله و تجزیه به عناصرش شده بود و دودِ اجزا، همه ی خانه را برداشته بود و من هیچ نفهمیده بودم تا پسر پری خانم جیغ اش درآمد.دیدم راست میگوید و چگونه خانه را مه برداشته یعنی، تا رسیدم به پشت در آشپزخانه و دیدم عینهو دودکش کارتونها، گاز و دود است که دارد از زیر در میزند بیرون. فکر میکنی فهمیدم غذا را سوزانده ام؟خیر، بر و بر داشتم به عبور زیبای دود نگاه میکردم، به سفرش و ردش در فضا که وه چه قشنگ است این حجم شفاف روح مانند، و چه جالب همه جا پر از مه شده بود. همیشه دلم میخواست خانه مان یک جای پر از مه باشد. بالاخره در را گشودم و قابلمه ی پر از عدسِ کاملا تبدیل به دوده شده را برداشتم و گذاشتمش در حیاط، داد پسر پری خانم دوباره رفت بالا، که وای وای وای چه بویی. پسر احمق، حیف آن بویایی که به او داده بودند که بشود قطب مواد مخدر کوچه و به من یک دهم آن قدرت را نداده بودند، آمدم داخل و دوباره عدس گذاشتم وتمام پنجره ها و پرده ها را گشودم، به امید پنهان کردن خرابکاری ام، اما ملکولهای ِآن بو تا جرز دیوارها هم جا خوش کرده بود و تا روزها خانه مان بوی دود و مه میداد.حالا تمرین کلاس نویسندگی استفاده از ماشه بویایی است، ماشه ای که ندارم، پرده اتاق را بو میکشم وتنها حس میکنم چقدر لیزِ نرمولی است و با تلاش های نافرجامم، با چشمهای بسته، در متمرکز نفسِ عمیق کشیدن، بیشتر نفسم تنگ که نه، اما پر از بخار میشود، انگار نزدیک یک آدمی که دوستش داری سرت را چنان هم سر گذاشته ای و چک میکنی بخار نفس اش را که نشان از زنده بودنش دارد برای تو که یک مضطرب دائمی هستی. مدام چک میکنی، اگر یکدفعه نفس نکشد چه، و آن کمی اکسیژن اینجا انگار نشان ِ حیات میشود.چهارصد وبیست وپنج کلمه که انگار هشتاد و یک تای آن عینی است، یعنی میشود با انگشت به آن اشاره کرد و در دنیای بیرون معادل عینی دارد.</description>
                <category>فرزانه</category>
                <author>فرزانه</author>
                <pubDate>Sat, 11 Sep 2021 17:20:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به درد نخور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98258864/%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%B1-jxukctkex2qg</link>
                <description>عکس متعلق به چه کتابی است را نمیدانمدیشب خواب دیدم راننده ی اسنپ شده ام. احتمالا آدم بعد از اخراج شدن شبها خواب میبند که دارد یک کار تازه انجام میدهد و ساده ترین آن رانندگی در اسنپ است.مسافرم رفیق صمیمی توران میر هادی بود. بداخلاق بود و قشنگ، شبیه مادربزرگم قد بلندی  نداشت و کودکانه سن و سال سرش نمیشد. از کوچه های عجیب اصفهان عبور میکردیم و باران می بارید.یکبار مجبور شدم ماشین را بگذارم روبه روی در پارکینگ  خانه ای و بار دیگر تنهایی داشتم ماشین را هل میدادم داخل پیاده رو، کنار مادی.میبینی تمام مشکلات بیداری خودشان را در خواب هم نشان میدهند مثل همین مصیبت پیدا کردن جای پارک. دوست توران کم کم خوش اخلاق تر میشد، مسیر آخرمان یک کوچه ی  عجیب و خانه ای چوبی بود. قدیمی میزد، از آن خانه هایی که همیشه دوست داشتم مال یکی از دوستانم میبود و میتوانستبم یک عصر با هم در حیاط بزرگش بنشینم، اما در واقعیت همه ی دوستانم شبیه خودم بیچاره هستیم و آواره و هیچ خانه ی قدیمی حیاط داری نداریم و خب اصلا قبول نیست چای نوشیدن در یک اتاق سقف دار معمولی.آن خانه انگار که دانشکده هنر باشد، در هر گوشه اش یک کسی ویلون دستش گرفته بود و داشت تمرین میکرد. و من اصلا حسودی ام نمیشد چرا که اصلا و ابدا نمیفهمم چرا کسی باید وقتش را صرف نواختن ویلون کند. یک جایی هم کلهر نشسته بود وسط پاسیو و کمانچه میزد.کمانچه را میفهمم اما ویلون را نه، ویلون برایم مثل  همان خانه های بغایت زشت رومی طور جدید پولدارها است که هیچ وقت متعلق به ما نبوده و انتخابمان هم نیست. اما کمانچه شبیه  آن خانه های قدیمی است که حتی دیدنش  بقول فروغ دل هر آواره ای را شاد میکند، ومهربان است با هر بیگانه ای.چرا من خیلی عادی از کنار پاسیو رد شدم. باید میپریدم بغلش میکردم شهر خاموش را، حتی اگر بعدش میگفت دختره ی خل وچل روانی نفهم، وسط تمرینم چکار میکنی. در خواب چقدر فرزانه بودم انگار نه انگار کلهر در چند قدمی ام بود. چقدر خوب که شوفری عاقل بودم وگرنه حالا باید عزای سندروم شکست عشقی در خواب را به سوگواری مینشستم، میدانی، نخواستنی بودن و طرد شدن خواب و بیداری نمی‌شناسد، لامصب جفتش پدر در می آورد. آخر سر در اتاقی با سقف بلند، پر از کتابهای رنگارنگ، در کنار دوست میرهادی ایستاده بودم، کتابها را ورق میزد و مواردی را با تندی تذکر میداد. آخر سر هم، کتاب آبی قطع مستطیلی که از کوچکترین ضلعش باز میشد، شبیه حسنک را داد دست من، گفت این بهترین کتاب نمیدونم چی چی در دنیای کودکان است. بیا ورقش بزن و حیف که در ایران هنوز شناخته شده نیست و بعد دستوری، با جدیت، و با همان تندی گفت اینو ترجمه کن. تو به چه دردی میخوری دختر جان. من کتاب را نگاه کردم وگفتم بیخیال، این فرانسوی است، من فرانسوی حالیم نیست.من دقیقا یک شوفر بیسواد بودم در کنار آن مو نقره ای دانشمند وشریف.بیدار شدم وحالا هر خانه ی چوبی زیبایی را ببینم، باید زنگش را بزنم و پی دوست توران بگردم، آن مو نقره ای عزیزم و آبی فرانسوی را از او بگیرم تا بالاخره به درد بخور باشم.</description>
                <category>فرزانه</category>
                <author>فرزانه</author>
                <pubDate>Mon, 24 May 2021 15:01:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فضایی ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98258864/%D9%81%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%87%D8%A7-ycbcvudmpvq0</link>
                <description> اگر ما دروغ های این کتاب را باور کنیم میتوانیم درسی از این داستان بگیریم.  کتابفروشی فرزانه اینجا سواد خواندن و نوشتن را تازه یاد گرفته بودم، در نتیجه همه جا میخواستم اسمم را بنویسم و نظریاتم را ثبت کنم. در کودکی مطمئن تر بودم انگار دنیا جای درست و درمانی نیست، حالا علتش را به لطف فروید میدانم، میدانم وقتی در محیط پر آشوب و بی عشقی بزرگ شوی خیلی زود و خیلی شدید با پوچی روبه رو میشوی، بعد در بزرگسالی میشوی یک فرزانه ی غر غرو که راه میرود و غر میزند از دنیای پر تعارض، دنیای معمولی و طبیعی آن بیرون، حالا چرا هی هوار میزنی از چیزی که هست، میخواهی فردا یک تیرکمان برداری که هی تیر بیاندازی سمت خورشید که دارد سرطان زا میشود، راستش همینقدر غر زدن هایم بی معنا است.برای همین دلم نمیخواهد بنویسم اما خب خودم را انداختم وسط کلاس نویسندگی و همین باعث میشود حداقل کمی هم که شده بنویسم و کپک نزنم.امروز به زور چشمهایم را باز کردم، برای خواهرم نوشتم تملی معاک یعنی قلبم از یادش پر شده و او را بسیار میس کردم. دو کیلو نخود سبز پاک کردم و یک عالمه توت فرنگی خوردم و کمی فکر کردم به کلروفیل های نخود سبز، که چطوری میتوانستند باشند یعنی؟ایمیلم را چک کردم شبیه آیین هر روزه، بله هنوز هستند کسانی که نامه مینویسند و ایمیل را اول صبحی باز میکنند و اسمشان معتاد است : ) ) )با یک لیوان بزرگ قهوه پریدم پشت سیستم برای کلاس آنلاین نویسندگی و خب احتمالا فهمیدید روزه نیستم و لنگ ظهر بیدار شدم، یعنی هیچ کمبود خوابی نداشتم، اما بعد از ده دقیقه از کلاس پلکهایم سنگین شد و کله فرود آمد بر میز و فکر کردم خب دارم گوش میدهم، اما بعد از ده دقیقه دیگر، دیدم سیم هدفونم، واقعا چه دراز است و برای این اینقدر دراز است که بشود خوابیدنکی هم به کلاس گوش دهی، و ولو شدم روی زمین، بله احتمالا تنها آبلوموف کلاس کلانتری من بودم و من. هیچی دیگر خوابم برد، وحالا مطمئن هستم دارم توسط موجودات فضایی کنترل میشوم، هر جا حس کنند دارم پیشرفت میکنم دوز خواب را بیشتر می‌پیچانند، البته کارشان خیلی درست است، خودم هم قادر به کنترل خودم نبودم آنها چطور توانسته بودند و ماجرا وقتی پیچیده تر میشود که بگویم وسط کلاس کامپیوتر  را خاموش کردم و رفتم سمت تخت، چطور نظم ِ خلقت (اسم سرخ پوستی جدیدم) توانسته بود آن فاصله ی زیادِ یک ونیم متری تا تخت را بغیژد؟ نمیدانم، قطعا به آن تکنولوژیِ پیچیده ی فضایی ها برمیگشت، واقعا از تحلیل این قسمتِ آخری عاجزم.البته من هر وقت اتفاقی برای اطرافیانم حادث میشود مثل ترسوها پناه میبرم به خواب، بابای هستی درگیر کرونا شده و من همانقدر غمگینم که وقتی مامان بیمار شده بود، تحمل بیمار شدن  آدمهای ِ شریف ِ زندگی ام را ندارم. چون ابر در بهاران.:&quot;&quot;&quot;&quot;</description>
                <category>فرزانه</category>
                <author>فرزانه</author>
                <pubDate>Thu, 29 Apr 2021 23:24:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عربی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98258864/%D8%B9%D8%B1%D8%A8%DB%8C-aku55dpnc8t8</link>
                <description> https://youtu.be/bkqUdQh-b1Y عربی شاید نتواند یکی از فصل های دفترم باشد، اما میتواند یکی از روزهایش باشد. از درس عربی خوشم نمی آمد هرگز، از معلمهای عربی ام، معلمهای قرآنم و هر آنچه مرا پیوند میداد با آن زبان به غایت زشت و خشن. رابطه ام با عربی هر چه بزرگتر میشدم نفرت انگیزتر میشد، تا جایی که در کنکور ریاضی وفیزیکم را بالای شصت درصد زدم اما عربی را چطور؟ عربی شده بود منفی چهار درصد، آن هم بعد از آن همه تلاش زورکی و نوشتن وهایلایت و رنگی رنگی کردن نکته هایش همه جا. مرا عقب انداخت از زندگی علمی ام، باعث شد باور کنم برای همیشه یک جلبک ناتوانِ احمقم. آن چهار ساعت لعنتی کنکور تمام باقی مانده ی زندگی ام را چرخاند سمت حس شرمی بزرگ. حالا در آستانه ی چهل سالگی به کمک رسانه ها و اشتراک گذاری موسیقی ها و شعرهای عربی نگاهم به او عوض شده است، عربی دیگر آن ساعات جهنمی مدرسه و کنکور نبود، میتوانستم صدای ماجده را بارها و بارها بشنوم و از آن کلام نه تنها حالم به هم نخورد بلکه شبیه آن استیکر ِغرقِ در گریه حیران شوم از زیبایی اش و یا  شعرهای درویش را زمزمه کنم  و با آن بروم در دل تاریخ و عاشق باشم در خیال. عاشق دختری لبنانی با صدایی محزون و عمیق ترین کلمات جادویی که این بی دل را در خیالش، برای یکبار هم که شده، دلگرم میکند وسرخوش. این روزها فکر میکنم اگر آن اولین معلم هایم تنها یک روز یک شعر مینوشت برایمان روی آن تخته ی سیاه، آیا میتوانست اندکی علاقه مندم کند و روزهایم را زیباتر سازد و سرشار. خودم چطور؟  چگونه کلاسهایم را بچرخانم سمتی که عاشقانه  باشد و عمیق، چگونه فیزیک را شاعرانه تر کنم، چگونه می‌توانستم به قدر وسع یک دِد پوئیت سوسایتی  باشم. : &quot;&quot;&quot;&quot;&quot;&quot;&quot;. اگر ایده ای به ذهنتان رسید یا صفحات و مجلات علمی ای میخوانید که از دیدن و خواندنش سیر نمیشوید و روزنه های پوستتان با کشف و یافتنش باز میشود و پر شگفتی و شبیه آن استیکر غریقِ گریان میشوید، لطفا برایم این زیر نشانی اش را کامنت کنید که باعث شادمانی ام خواهید شد  عزیزانم.</description>
                <category>فرزانه</category>
                <author>فرزانه</author>
                <pubDate>Wed, 28 Apr 2021 14:35:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشق اول</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98258864/%D9%85%D8%B4%D9%82-%D8%A7%D9%88%D9%84-hfzw4k9hf4zu</link>
                <description>Wolfwalkersاولین تمرینم کمی ناامیدانه پیش رفت، اسم قطعه ای که باید رونویسی میکردم ویالوون کش بود، حتی نمیتوانستم از روی آن بخوانم. نمی‌دانستم آیا ویالوون کِش درست است یعنی مثل ول کردن صدای کش دار ویالون در کوچه و یا ویالون کُش چرا که ویالون را می کُشد و مثل کشتن چراغ مثلا صدایش را میبرد. بله سرزنشگر درونی ام بالا آمده بود، تو حتی نمی توانستی از روی متن بخوانی بعد قل خوردی وسط کلاس نویسندگی. به املای فاجعه بار وداغانم می اندیشم، قل خوردن با قاف بود یا با غین. نمره های املا ونگارشم برایم تداعی میشود و اولین دعوای عمرم سر گرفتن دیکته یازده و تنبیه پدر که همه جا مرا چرخاند و به همه گفت این یازده گرفته است بی عرضه.حالا این بی عرضه دارد به چهل سالگی نزدیک میشود ونه اینکه عشق نوشتن باشد تنها برای پیدا کردن آن محزون گم شده دست به کاغذ شده، بلکه از همان چیزی که ضربه خورد وتحقیر شد شفا یابد و شافی شود و مرهم گذارد زخم ها را و بپاید که زخم جدید بر جان بی رمق اش نیاندازد و تمرین کند مهرورزی را. مشق کند شفقت را، چیزی که از پدر نیاموخت حالا باید در میانه ی راه از کلمات و کتابها بیاموزد. راه سختی است اما نزیستن دشوارتر است، آخرش که چه.</description>
                <category>فرزانه</category>
                <author>فرزانه</author>
                <pubDate>Fri, 23 Apr 2021 19:05:18 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>