<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ایمان صاد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_98454704</link>
        <description>صفر و یک می فروشم به مردم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 07:17:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4566514/avatar/5PTqDj.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ایمان صاد</title>
            <link>https://virgool.io/@m_98454704</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دلا بی خود خو کن به تنهایی !!!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98454704/%D8%AF%D9%84%D8%A7-%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%AE%D9%88-%DA%A9%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-prewkkrt7cw7</link>
                <description>روز n ام بی اینترنتی هم سپری شد. یه عادتی داشتم قبل از خواب یه سری به اخبار می زدم یه سری به مقاله های جدید و به اینکه فردا چه کارهایی باید انجام میدادمولی حالا که اینترنت رو ازمون محروم کردن و دیگه به هیچ اپ مناسبی دسترسی ندارم بی خود تو گوشی می چرخم. رفتم تو سابقه چت هایی که با ChatGPT داشتم. یکی از چت هایی که داشتم یه ترند تو توییتر بود. گفته بودن بپرس ازش نفرینت چیه منم ازش پرسیدم نفرین من چیه ؟ تو یه کلمه بگو نوشت : تنهایی دوران راهنمایی یه اکیپ چهار پنج نفره بودیم. نمی دونم سر چه داستانی یه جورایی هسته من بودم. می گفتم فلان روز بریم بیرون فلان روز بریم فلان جا فلان کار رو انجام بدیم و ... نمی دونم چرا بقیه بچه ها حس و حال نداشتن که پی کار رو بگیرن اونا هم بخوان یه پیشنهادی چیزی بگن.دوران دبیرستان هم با هم بودیم . و طبق معمول برنامه ریز من بودم و می گفتم چیکار کنیم. کنکور که دادیم یکیمون رفت رشته فیزیک نظری من رشته دلخواهم قبول نشدم یکی دیگه رفته معماری یکی دیگه هم رفت سربازی ... یه سال تقریبا خونه خودمو حبس کردم و خوندم تا رشته دلخواهم قبول شدم. ولی خب دیگه با بچه ها نبودم. دلم براشون یه ذره شده بود و وقت ما بهم نمی خورد زیاد که همو ببینیم . پراکنده شدیم ...تو دانشگاه اکیپ جدید درست شد. بازم برنامه ریز من بودم. تو این شهر تنها بودم و وقت زیاد داشتم. روزی چهار پنج ساعت پیاده روی داشتیم. شهر توریستی بود مراکز دیدنی زیاد داشت اما ما یه بچه کوه پیدا کرده بودیم دو ساعت طول می کشید می رفتیم بالا دو ساعت طول می کشید بر می گشتیم پایین . از بالا بچه کوه شهر قشنگ معلوم بود. خوراک بهار و تابستون بود. هوای خنک . ویو عالی . سکوت . به به با یکی به اسم علی خیلی جور شده بودم. شاید چون همشهری بودیم . فک کردم رفیق صمیمی هستیم. اما ترم اخر دیدم خبری ازش نیست. معلوم شد انتقالی گرفته و به هیچ کس هم نگفته بود. اخه دانشگاه اصلا مجوز نمی داد. مخصوصا ترم اخر . می گفت سهمیه امون نابود می شه. ولی نمی دونم علی چطور تونست جور کنه بره. خیلی شکه شدم. مثلا خیر سرم من رفیق جینگش بودم. ولی نبودم گویا. دانشگاه که تموم شد مفتخر به داشتن فوق دیپلم بودم. گفتم بذار برم سر کار ببینم دنیا دست کیه. یکی دو سال تو بازار چرخیدم ولی دیدم هیچی نمی دونم. برای لیسانس ثبت نام کردم. یه کم درس می خوندم ولی بیشتر درگیر کار بودم. رفتم کنکور دادم و قبول شدم. همینجور کشکی کشکی . دوران لیسانس هم خیلی خوش گذشت. شاید بیست درصد درس می خوندم هشتاد درصد تو ازمایشگاه و کارگاه ولو بودم و تست می کردم و کد می زدم . دانشگاه هم دید من علاقه دارم مسئولیت یکی دو تا سایت اینترنت دانشجوهای ارشد و اساتید رو سپرد به من. اخ چه حالی میداد استاد متکبر مغرور می اومد بهت می گفت مهندس فلانی من برای فلان کلاس نیاز به اینترنت دارم و .. منم عقده ای :))))))ولی خدایی با استادهای خیلی خوبی اشنا شدم. از سال بالایی ها کلی جزوه می گرفتم. تازه یه اکانت نامحدود اینترنت هم داشتم. یادش بخیر اون موقع فیلترینگ اون قدر شدید نبود. ما برای تست کلاینت ها از پخش یوتیوب استفاده می کردیم. با محبوبتی که داشتم یه کار پاره وقت تو دانشگاه بهم پیشنهاد شد. بعد از اتمام درس یه سال تو محیط اکادمیک بودم. دیگه کارمند حساب می شدم ولی هنوز دوستای دوران ما باهام بودن . رسیدیم به سال 88 . من تو بازار کار بودم و ای کم و بیش با بقیه دوستام ارتباط داشتم. اون فجایع رخ داد و مهاجرت ها شدت گرفت. چک کردم دیدم تقریبا تو هر قاره یه دوستی دارم . می خندیدم می گفتم دیگه پنج قاره رفیق دارم. سال های یکی یکی می اومدن و می رفتن. طبق چیزایی که نیاز نیست بگم راه تنفس جامعه بسته تر می شد. فیلترینگ شدیدتر و بازار ایران کوچیکتر و پرواز دلار رو به اوج . مهاجرت ها هم بیشتر می شد. کم کم دیدم عه . تو اکثر کشورهای مشهور دنیا یه رفیق حداقل دارم. از شرق تا غرب از شمال تا جنوب . حتی دیدم ته استرالیا هم یه رفیق مهاجرت کرده دارم. این شد که شماره های گوشیم از +98 و +91 به شماره های دیگه تغییر پیدا می کردن. تماس ها تبدیل به پیام تو مسنجرها و پست ها و دایرکت شده بود. چند سالی هست نه تنها تو این شهر بلکه تا حدود سه چهار استان اون طرف و این طرف دیگه هیچ دوستی ندارم. دوست صمیمی نه ها دوست معمولی. کسی که بشه باهاش یکی دو ساعت پیاده رفت و گفت و خندید از ته دل. اگه هم باشه یا مزدوج شده و دیگه نمی شه پیداش کرد یا داره جمع می کنه بره. خیلی سعی کردم دوست جدید پیدا کنم اما نشد. تو این سن خیلی سخته . کاش می شد مثه روز اول کلاس اول برم تو حیاط مدرسه ببینم کی تنهاس برم بگم میای با من دوست بشی ؟ ولی خب ....تو این دو تا جنگ و دی ماه هیچکس مطلقا هیچ کس پیام نداد بگه خوبی؟ مردی یا زنده ای ؟ و ... دیدم خبری از دوستای قدیمی نیست بهشون پیام می دادم خودم زنگ میزدم... ولی خب ادم دلش به این چیزای کوچیک خوشه دیگه. چطور راستی ChatGPT تونست چنین چیزی رو حدس بزنه ؟ یادم نمیاد تو چت های قدیمی باهاش چیزی گفته باشم. انگار حس کرده بوده شایدم از روی الگو رفتاری .. اگه یه زمانی یکی رو دیدین تو اتوبانی خیابونی چیزی هدفن تو گوش داره تو عوالم خودش سیر می کنه و حواسش به هیچ جا نیست شاید من باشم . </description>
                <category>ایمان صاد</category>
                <author>ایمان صاد</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2026 16:48:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میان ماه من تا ماه گردون...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98454704/%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%88%D9%86-ki0tg7df7zmt</link>
                <description>جمعه عصری یهو تماس ناشناس رو گوشی اومدبلهاز بیمه تکمیلی ..... تماس می گیریم .بفرمایید مدارک شما مشکل داشته عودت خورده . تشریف بیارید تحویل بگیرید؟؟؟؟ باشه فردا میامفردا رفتم ببینم چی شده . من همیشه روی تحویل مدارک حساسم و برام علامت سوال شده بود که چرا مدارک برگشت خورده. کلی ادم اومده بودن و همه هم عودتی. کنار یه اقای مسن نشستم و سر صحبت باز شد. گفت می دونی چرا اون وری ها ابر قدرت شدن و ما نه ؟ گفتم چرا ؟ گفت اونا برنامه ریزی کردن منسجم بودن از بروکراسی اداری رد شدن و چسبیدن به کار و این شد که چهار نفر فرستادن دور ماه رو زد و سالم رسید سر جاش. اون وقت اینجا من پیرمرد باید بیام ماشین رو جا زیر تابلو پارک کنم بیام اینجا ببینم چرا مدارک من عودت خورده و اونم همه اش جواب سربالا میدن...خیر سرشون می گن با گوشی می شه اما می گن شما باید حضوری بیای مدارک رو بدی . اون خانومه رو می بینی ؟ شوهرش الزایمر داره . رفتن پیش متخصص مغز و اعصاب دارو نوشته و ... بعد روی عودت مدارک نوشته پزشک غیرمرتبط. دیگه این مرتبط نباشه عمه من مرتبطه .. مدارک منو که تحویل داد نوشته بود نسخه پزشک نیست. من !!!!! همون مدارک رو دوباره چک کردم دیدم عه نسخه پزشک رو برعکس چسبوندن ارزیاب کور نکرده نگاه کنه عودت زده. قرار شد دوباره ببرن نشونش بدن که این همه چیش کامل بوده. نصف روزم برای همین موضوع رفت . بله .. بین ماه من و ماه گردون زمین تا آسمون .......راستی ... هزار ساعت قطع بودن اینترنت رو رد کردیم... مبارک همه . </description>
                <category>ایمان صاد</category>
                <author>ایمان صاد</author>
                <pubDate>Sun, 12 Apr 2026 12:36:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهید گمنام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98454704/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%DA%AF%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%85-buo2xlnxq5u4</link>
                <description>کد نوشتن یه خاصیت عجیبی داره. مخصوصا وقتی باهاش داری موزیک گوش می دی.غرق کد که هستی یهو انگار وارد دنیای دیگه می شی. جسمت اینجاس ولی روحت سرگردان هزار دنیای گمشده اس.روح من امروز رفت 18 و 19 دی. همون روزایی که دیگه بعد از شب سحر نداشتن ، بعدش دیگه تولدی مبارک نشد ، خنده ها عمیق نبود ، زندگی ریپ می زد و درس و حسابی نبود ...سه نفر از دست رفت یا سی نفر یا سه هزار نفر یا سی هزار نفر یا هرچی.. همون یه نفر هم فاجعه بود. چه برسه به این حجم بینهایت غم و اندوه...چه جوان های نازنینی اسماعیل .. چه جوان هایی ...</description>
                <category>ایمان صاد</category>
                <author>ایمان صاد</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2026 23:11:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام من به تو یار قدیمی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98454704/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-ufcub8nwd3qu</link>
                <description>بعد از مدت ها دوباره میگرن عزیز، یار قدیمی از دوران سیزده چهارده سالگی ، اومده بهم سر بزنه. وقتی میاد انتظار داره تمام افکار و هوش و حواسم در بست در اختیارش باشه. مجبوری یه مسکن می خورم و به گوشه خنک و تاریک پناه می برم، چشامو می بندم که آروم بگیره و بره. حالا نوبت شروع خیال پردازیه. اگر این جوری می شد چی می شد اگه اون جوری می شد چی می شد، یاد شکست های زندگی ام می افتم، اگه جنگ دوباره شروع بشه چی می شه و.... چشام یه ذره سنگین می شن نمی دونم چرا کاراکتر داستان خواجه تاجدار اومد تو ذهنم. وضع ایران اون موقع و اینکه ایرانی چقدر در طول تاریخ کتک خورده و اذیت شده و خیلی وقتا آب خوش از گلوش پایین نرفته... چقدر ما بی چاره و مظلومیم.فکرم میاد سمت الان. هنوز اینترنت قطع هستش. چهل روز گذشت اما کسی خم به ابرو نیاورد نون مردم قطع شده، مشکل روحی روانی پیدا کردن، هر روز داره ضرر هنگفت ایجاد می شه، ارتباط ها قطع شده، اینترانت جوابگو نیست و کلا حق مردم ضایع شده. کسی هم جوابگو نیست. خنده ام می گیره... اواخر پاییز یه پروژه بیرون ایران پیدا کردم گفتم پولشو می زنم به یه زخمی چیزی. خوب پیش می رفت که زارپ اینترنت قطع شد. تا وصل شد ایمیل زدم معذرت خواستم این جوری شده( راستی مگه من قطع کرده بودم که معذرت خواستم ) و طرف گفت می دونیم مشکل نداره. تخمین تایملاین پروژه آخر اسفند بود. یک سری تغییرات اضافه شد و آخر پروژه به اواسط فروردین تغییر کرد. جمعه عصر دمو داشتم. گفتن خوب بوده یه سری تغییرات نیازه که ایمیل می زنن و زارپ دوباره اینترنت قطع شد. فک کنم حالا دیگه کار کردن با من نوعی تو ایران براشون ریسک بالا داشته باشه و بگن اینترنت کشورش ثبات نداره و معلوم نیست کی وصله کی قطع می شه و... تو دنیای موازی الان داشتم کارای آخر پروژه رو انجام می دادم و خوشحال برای شروع پروژه بعدی و تو این دنیا دارم فک می کنم کاش برم شاگرد بنا چیزی بشم. ولی آخه تو این سن؟ با این بدن فرسوده و داغون می تونم برم آجر پرت کنم یا ملات درس کنم یا.... فک کنم آجر بخوره تو سرم. باید حساب کتاب کنم با وزن اجر و میزان گرانش و زاویه پرتاب و.... شاید اون فرمول های ریاضی و فیزیک اینجا به دردم بخورن. نیاز به اینترنت هم نداره. حتی تلفن و این چیزا هم نمی خواد. فک کنم مسکن و میگرن بدجور توهم زا شدن برام. انگار یکی داره از دور صدا می زنه سهراب.... کفشهایم کو؟ </description>
                <category>ایمان صاد</category>
                <author>ایمان صاد</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2026 02:41:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدون تاریخ بدون امضا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98454704/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%A7%D9%85%D8%B6%D8%A7-hjsvvi10gvqk</link>
                <description>بوی جنگ از خیلی وقت پیش به مشام می رسید اما اینکه چطور رخ بده چه روزی و غیره برامون نامعلوم بود.شنبه حدود ساعت ده که یهو خبر اومد تهران رو زدن کرج رو زدن شال و کلاه کردم به سرعت برق و باد رفتم دنبال خواهرزاده ام که از مدرسه نزدیک خونه بیارمش. مردم رو تو خیابون می دیدم انگار وسط یک فیلم ترسناک اخرالزمانی بودم. هر کی با عجله داشت می دویید،تماس می گرفت ( شبکه موبایل یهو داون شد ) ، ماشین ها گره خورده بودن تو هم و پیرمردی با خونسردی تمام داشت سبزی می خرید.بنا به تجربیات حدس زدم که بلافاصله اینترنت قطع می شد و شد. هنوز روی سیستمم تو برنامه مدیریت گوشی این پیام هست که بهش گفتم جنگ شد. تقویم می گه چهل روز گذشت اما به ما چهل قرن گذشت. صدای بمباران، لرزش خونه ، موج برداشتن شیشه های ما و همسایه ها به خاطر انفجارها ، صدای سوت بمب ، صدای رعب اور هواپیماها بالا سرمون و ... تجربه های خوفناکی بودن که برای روح و روان ما زیادی سیاه و ترسناک بودن. اما چه می شه کرد. ما در دایره قسمت بودیم و بی تاثیر.اضطراب از کار افتادن سامانه هایی که مسئولشون بودم اونم روی شبکه ملی !!! هم یک دسته دیگه تجربه هایی بود که دعا می کنم هیچ وقت دیگه رخ ندن. شب که می خوام بخوابم یه سوال تو ذهنم هست که واقعا چرا قبل از این دنیا برای این نوع زندگی ثبت نام کرده بودم</description>
                <category>ایمان صاد</category>
                <author>ایمان صاد</author>
                <pubDate>Wed, 08 Apr 2026 20:20:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دل خوش سیری چند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98454704/%D8%AF%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%B3%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%DA%86%D9%86%D8%AF-kcqafcsyyhty</link>
                <description>امروز شنبه 11 بهمن هست. از اون روزهای کذایی انگار یک قرن گذشته. و نمی دونم چرا که زندگی در من یکی حداقل متوقف شده.حتی رغبت ندارم موزیک گوش بدم. به زور یکی دو تا فیلم دیدم که نمی دونم بی سروته بودن یا مغز من رد داده بود.باید کار مشتری رو تحویل بدم. به سختی کد می زنم. پرفورمنس که سقوط ازاد کرده. همه اش بی قرارم که الان ممکنه یه اتفاقی بیفته. الان ممکنه اینترنت قطع بشه الان ممکنه جنگ بشه. الان فلان بشه الان درد و کوفت و ... به ظاهر می خندم ولی همه اش مصنوعیه. به ظاهر ساکتم ولی درونم آشوبه. وضع اینترنت هم درب و داغون. این حق ما نبود ولی .</description>
                <category>ایمان صاد</category>
                <author>ایمان صاد</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jan 2026 12:01:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابد و یک روز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98454704/%D8%A7%D8%A8%D8%AF-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-idfmgsclagnr</link>
                <description>روز هزارم از خاموشی گسترده می گذره. هیچ کورسوی امیدی از بهبود شرایط نیست. به ضرب و زور چند تا راه موفق شدم چند دقیقه ای به شبکه های اجتماعی وصل بشم. و دیدم اونچه نباید. دو هفته پیش در جریان سرکوب اعتراضات، تر و خشک با هم سوختن. بی گناه و با گناه. حجم خشونت به قدری زیاد بوده که از درک و تحمل من خارجه. راستی این وقتها خدا کجاست؟ یا باید انتظاری ازش داشته باشیم؟ اون که دست به اسلحه می بره و جان یه نفر دیگه رو می گیره چه جور جونوری هستش؟ اصلا وجدان داره؟ اصلا به وجدان اعتقادی داره ؟ به چه بهایی این عمل دهشتناک رو انجام میده؟ یه جا نوشته بودن بعضیا از خشونت لذت می برن. ولی در این سطح و تعداد آخه؟ کاش می شد یه روز همه جمع بشیم دسته جمعی گریه کنیم بلکه یه کم داغ این ماجرا کم بشه </description>
                <category>ایمان صاد</category>
                <author>ایمان صاد</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 20:13:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب طولانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98454704/%D8%B4%D8%A8-%D8%B7%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86%DB%8C-o3feew1ap01k</link>
                <description>امروز پانزدهمین روز خاموشی اینترنت هست. یک جورایی بی حس شدم از بلایی که سرمون اومده. جسته گریخته خبری چیزی میاد که این سرویس باز شده اون اپراتور وصل شده و دریغ از وزش نسیمی در این حوالی.قطع یقین در آینده ای دور یا نزدیک، این ابزار تنبیه جمعی هم از دست حکومت خارج خواهد شد و دیگه نمی تونه اعمال نظر کنه و زندگی و رزق و روزی رو به گروگان بگیره.بهای اون هم زندگی و عمر ماست که دریغ و افسوس از دست رفت.همونطور که دوش حمام آزاد شد، گوجه فرنگی آزاد شد، قند آزاد شد، مدرسه و درس خوندن آزاد شد، برق آزاد شد، ماهواره و ویدئو آزاد شد، تماس تصویری آزاد شد و.... اینترنت هم آزاد خواهد شد. امیدوارم آیندگان قدر متاع به دست آمده رو بدونن.  </description>
                <category>ایمان صاد</category>
                <author>ایمان صاد</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jan 2026 15:57:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نان، عشق، موتور هزار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98454704/%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%D9%88%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-kxqgblejnijf</link>
                <description>ساعت چهار صبح از کابوسی که دیدم از خواب می پرم. کابوس دیدم یه جا زندگی می کردم تحت یه سیستمی که کار مسئولین تحقیر و تحمیق و زجر مردم بود. به هر روشی به هر بهانه ای. یه جور کریه تو رسانه ها می خندیدن و کارشون رو توضیح میدادن. تازه می گفتن به خاطر مردم بوده، درخواست مردمی بوده، مطالبه از ما داشتن و ...ولی این مردمی که می گفتن رو ما هیچ وقت نه دیدیم نه پیداشون کردیم نه فهمیدیم کی بودن اصلا.بعد خود این مسئولین غرق چرب و شیرین دنیا بودن. همونایی که از ما دریغ کرده بودن. خلاصه خیلی کابوس بدی بود. از خواب که پریدم عرق کرده بودم. چک کردم دیدم هنوز اینترنت قطع هستش. بازم یه خبر دیگه بود که ممکنه هفته دیگه وصل بشه.خوب شد از خواب پریدم ها</description>
                <category>ایمان صاد</category>
                <author>ایمان صاد</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 07:00:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تام و جری, سانسور و اینترنت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98454704/%D8%AA%D8%A7%D9%85-%D9%88-%D8%AC%D8%B1%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%88%D8%B1-%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-jzsohbzmfvjy</link>
                <description>قدیما - منظورم اخرای دهه شصت - تازه دستگاه های ویدئو جاش رو بین خانواده های ایرانی پیدا کرده بود.علی رغم ممنوعیت و بگیر و ببند هر وقت یه جا مهمونی بود یا اکیپی جمع می شدن یکی از این دستگاه ها هم پیدا می شد و فامیل تا خود صبح فیلم می دیدن.فیلم ملکه مارها ، ویجی ، گل پامچال و ... رو به سختی یادمه.اما عشق ما بچه ها این بود شانس باهامون یار باشه و انتهای اون فیلم ها کارتون چیزی ضبط شده باشه. معمولا هم تام و جری بود یا پلنگ صورتی چیزی. اولین بار اونجا با مفهوم سانسور آشنا شدم. اتفاقی یه قسمت از تام و جری یه گربه ماده بود. در حالی که همین قسمت که چند روز پیش از تلویزیون فخیمه ج.ا  پخش شده بود  هیچ اثری از اون گربه ماده نبود. شاید سانسورچی ناعزیز فکر می کرده ماها با دیدن گربه ماده از راه به در می شیم و سر از جهنم در میاریم.تا مدت ها فکرم درگیر بود که این چه سمی بود و چرا یه نسخه این جوری بوده یه نسخه اون جوری.بعدا بیشتر با این روال کثافت آشنا شدم. تو کارتون هایی که پخش می شد یه وقتایی کلا کاراکتر دختر و زن رو حذف می کردن. یه اون کاراکتر رو جوری دوبله می کردن که مرد باشه. یا حتی روال رو بازنویسی می کردن. مثال معروفش هم سریال اوشین بود که جک ساختن شرکت تهیه کننده دوباره از ایران سریال رو با داستان جدید خریده. کارتون کماندار نوجوان یه دختر بود که کلا ما ندیدیمش. مثه مادر چوبین . مثه عمو سوباسا که بعدا فهمیدیم دوست پسر مادر سوباسا بوده نه عموش. یه کم که عقلم رسید واقعا دچار تهوع روحی روانی شدم. از اینکه می دیدم یه گاو نشسته داره تصمیم می گیره من نوعی چی ببینم چی نبینم. حس می کردم به شعورم به درکم توهین شده. توهین که هیچی اصلا ادم حسابم نکرده. این حس تحقیر این حس لگدمال شدن شعورم هنوزم باهام هست, هنوزم تو وجودم شعله می کشه و تا سرحد جنون خشمگین می شم. مثه این روزا که یه عده تصمیم گرفتن من نوعی حق ندارم اینترنت داشته باشم ولی یه عده نورچشمی حق دارن داشته باشن. تصمیم گرفتن با خبرهای مسخره فقط روح و روان ملتی رو بخراشن. نمی دونم این که حق طبیعی میلیون ها ادم رو ازشون دریغ کنی چون تقی به توقی خورده و مسئول شدی جزو           حق الناس نیست؟ همون که خدا گفته از حق خودم می گذرم اما از این یکی نه ؟ این که فک کنی چون قدرت داری می تونی تصمیم بگیری این هفته نه هفته بعد شاید حالت خوب بود و تصمیم گرفتی دستور بدی وصل کنن حق الناس نیست ؟ دارم فکر می کنم به  کارفرمای بیرون از ایران چی بگم ؟ اصلا این پروژه نصفه نیمه رو می خواد؟ این همه کار مونده و به ددلاین هر روز نزدیک تر می شم و کاری نمی تونم بکنم.کاش می دونستم به چه جرمی این جور مستحق مجازات شدیم. </description>
                <category>ایمان صاد</category>
                <author>ایمان صاد</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 18:40:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرح نداره</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98454704/%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-rt5fntqsupbh</link>
                <description>خونه دوران بچگی یه خونه دو نبش - مادر می فرمایند همیشه که سه نبش بود. از اون خونه ها که حیاط بزرگ داشت و می شد کلی هارهاری کرد. دو تا باغچه بزرگ هم داشت. عشق ما بچه ها این بود تابستونا بریم حیاط رو خیس کنیم باغچه ها رو آب بدیم بوی خاک نم خورده پخش بشه حال کنیم. البته من بیشتر دوس داشتم تو بالکن یه زیلویی چیزی پهن کنم یه بالش هم بیارم و شروع کنم تا بوق سگ کتاب بخونم. تا وقتی که دیگه اون قدر نور طبیعی نیست و برای دیدن یه کلمه آدم کور می شد. یه وقتایی هم سر از پشت‌بوم خونه در می‌آوردم. یه جا سایه پیدا می کردم و تو سکوت به شهر خیره می شدم. مزه اش به حس کردن نسیم رو پوست و مو بود. شنیدن صداش، صدای شهر. بوق ماشین ها که تو دور دست بود، صدای خنده و گریه بچه ها تو کوچه ها. با این تفاصیل باید پیامبری چیزی می شدم. اما خب نشد دیگه. کودکی و نوجوانی من تو ادبیات ملل مختلف گذشت. یه جورایی خیلی حال داد. اون توصیفات و استعاره ها و دیالوگ ها اصلا روح آدمو نوازش می کردن. قدیم - همین یکی دو سال تا امروز البته - زمان بندی خوابم خیلی درهم بود. بیدار می شدم نمی دونستم کجام کی ام ساعت چنده کدوم سیاره هستم و قص الی هذا. حالا جدیدا بعد از جنگ دوازده روزه و بعد از این روزهای سیاه که داریم می گذرونیم با استرس از خواب می پرم و توهم می زنم صدای انفجار اومد؟ صدای رگبار مسلسله ؟ دارن آژیر قرمز می کشن؟ زلزله شده؟ خونه داره تخریب می شه؟ صدای گریه و شیون  مادر کسی میاد؟ یه کم که ضربان قلبم آروم می شه و تو تاریکی و سکوت شب عین گربه با دقت گوش می دم می بینم خبری نیست خدا رو صدها هزاران بار شکر. بعد یادم می افته تو جنگ دوازده روزه تعدیل شدم. یادم می افته پروژه خارج کشور گرفتم کارفرما نزدیک دو هفته اس ازم بی خبره و با بدبختی این دوهفته کار یه روز رو انجام دادم. یادم می افته پروژه داخلی به علت از دست رفتن بودجه کارفرمای بالقوه کنسل شد. یاد کلی بدهی و قیمت دارو بابا می افتم. یاد این می افتم یه حدیثی بود گفته بود اگه یه نفر کشته بشه انگار همه کشته شدن و اگه یه نفر نجات پیدا کنه انگار همه نجات پیدا کردن. ولی الان دعوا رو تعداد رقم کشته هاش نه چرایی کشته شدن ها. یادم می افته ممکنه منم ناخواسته جزو همین عددا می بودم و هنوز زنده ام در حالی که نه سر پیازم نه ته پیاز. یه آدم معمولی بین نود میلیون آدم دیگه. خلاصه که دلم بدجور برای اون روزای بچگی و کتاب خوندن و غرق کلمه ها شدن تنگ شده. کاش اون دنیا که رفتیم کتابخونه اش پر و پیمون باشه. </description>
                <category>ایمان صاد</category>
                <author>ایمان صاد</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jan 2026 19:53:15 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>