<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ?Jk?</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_98468605</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:58:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1748795/avatar/Dbf0EO.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>?Jk?</title>
            <link>https://virgool.io/@m_98468605</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تنهام نزار³</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98468605/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%85-%D9%86%D8%B2%D8%A7%D8%B1%C2%B3-rrnxzuvmf1uj</link>
                <description>+ ببخشید بیبی خیلی دلم برات تنگ شده بود... یعنی بهش بگم که چی شده...... دستامو کمی شل تر کردم که دردش نگیره..... _ میدونی چه قدر دلم واست تنگ شده بود.......جنی صورتشو از روی سینه ی جین برداشت...... _ اه اوپا چرا گریه می کنی  اخه گریه واسه چی.......+ خوب راستش... نه نه یکم بگذره بهش میگم..... + خوب راستش دارم بابا میشم منم نتونستم شوقی که داشتمو نگه دارم..... _ چی داری بابا میشی یعنی من..... + داری مامان میشی...... _ واییی اوپا داریم مامان و بابا میشیم مطمئنم تو بهترین بابای جهان میشی..... که جین دست گذاشت روی گونه ی جنی کمی گونشو نوازش کرد...... _ اوپا گریه نکن دیگه وگرنه منو هم گریه می گیره ........ که جین لبشو گذاشت رو لب جنی واقعا دلش برای اون لب های پفی و صورتی تنگ شده بود دست دیگه شو دور کمرش حلقه کرد و اونو کمی به خودش نزدیک کرد...... + توهم بهترین مامان جهان میشی..... _ اهوم باشه من برم غذا رو بزارم و ت..... + اصلا تو میشینی و من غذارو میزارم و اینکه دیگه حق نداری زیاد کار بکنی ..... _ اما طوری نیست که نتونم راه برم.... + همین که گفتم من برم لباسامو عوض کنم میام....... وسایل از  روی زمین برداشتم و رفتم طرف اتاق..... + ای خدا این جواب ازمایش رو کجا بزارم جنی همه جای مخفی منو میدونه درسته که دست نمیزنه اگه یوقت دست زد چی یکم فکر فکر..... + قاب عکس.... به طرف قاب عکس که عکس خودشون بود رفت قاب رو از پشت باز و کردو برگه هارو داخلش گذاشت و قاب رو مثل اولش بست...... + امیدوار بتونم بهش بگم......... _ داری چیکار می کنی...... نکنه دیده باشه نه نهایا جنی همه چی را دیده است ایا قراره بفهکه که سرطان داره با ما باشد?</description>
                <category>?Jk?</category>
                <author>?Jk?</author>
                <pubDate>Fri, 02 Sep 2022 01:36:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهام نزار²</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98468605/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%85-%D9%86%D8%B2%D8%A7%D8%B1%C2%B2-eshvekkbbdis</link>
                <description> دکتر : متاسفم خانم شما سرطان داره ...... + چی چی س سرطان اخه چرا..... دکتر: اتفاقی که شاید برای هرکسی بیوفته....... + .. با اسم سرطان انگار رویاهاش نابود شد از وقتی جنی توی زندگیش اومده بود دیگه روزاش کسل کننده نبود وقتی میرفت خونه بجای نشستن همیشه با جنی حرف میزدو با هم دیگه وقت میگذروندن...... دکتر : اقای کیم حالتون خوبه ..... + من خوبم..... دکتر: این ابو بخورین....... واقعا نیاز به اب داشت اب و گرفت و خورد......دکتر : متاسفم ولی باید دوماه بعد باید شیمی درمانی رو شروع کنن و امیدوارم هیچ اتفاقی براشون نیوفته.......این دارو ها رو هم باید سه وعده بخورن..... کاغذو از دست دکتر گرفتو از ازمایش بیرون رفت..... دارو هارو گرفتو سوار ماشین شد ..... + هه حالا خوشحالی کنم یا گریه کنم کدومش از این خوشحال باشم که دارم بابا میشه یا از اینکه جنی قراره کلی جون بده گریه کنم کدومش اخه من فقط یه زندگی خواستم اونم یه زندگی خوب که با جنی باشمو و به رویاهامون برسیم ولی چیشد یعنی قرار چی بشه......... اشکاشو پاک کرد ولی وقتی به یاد جنی میوفتاد باعث میشد اشکاش سرازیر بشن.... به خونه رسید... اشکاشو پاک کرد و از ماشین پیاده شد رفت طرف خونه و در و باز کرد که...... _ اوپااااا..... با این صدا با این کلمه ایی که گفت دلم می خواست گریه کنم.... که یهو پرید بغلم طوری که نزدیک بود بیوفتم....... وسایل ها رو از دستم افتاد.... با دستام تمام قدرتی که داشتم بغلش کردم...... _ اوخ اوپا چه قدر زور پیدا کردی...... + ببخشید بیبی خیلی دلم برات تنگ شده بود... یعنی بهش بگم که چی شده</description>
                <category>?Jk?</category>
                <author>?Jk?</author>
                <pubDate>Fri, 02 Sep 2022 01:30:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوءتفاهم 9</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98468605/%D8%B3%D9%88%D8%A1%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%87%D9%85-9-gtawy8t3o9mr</link>
                <description>_ بعدش چی شد الان خانم تون کجاست...... + یه اتفاقی افتاد از هم جدا شدیم بعدش فهمیدم اشتباه کردم هرجا دنبالش گشتم ولی خوب پیداش نکردم تقریبا 20 سال میگذره که ندیدمش خیلی دلم براش تنگ شده میدونی حتی قرار بود بابا بشم ولی خوب شانس اینکه بچمو بغلم کنم رو نداشتم....... _ واقعا متاسفم..... + مهم نیست چیزی که شده و نمیشه کاریش کرد امیدوارم که هر جا که هستن حال هر دوشون خوب باشه....... خوب تو بگو تو خانواده ایی نداری که پا شدی اومدی کره....... _ .... این طور که تو گفتی قطعا ندارم..... _ نه ندارم مامانم بخاطر شوهرش فرار کرد ..... + خانواده پدریت چی....... _ ..... بابا جان اونم ندارم خودت فرار کردی دیگه ..... _ نه ندارم اصلا نمیدونم کی هستن کجان دیگه چی برسه به این فکر کنم وجود دارن..... + اوه...... بسه دیگه سیر شدم..... _ اره ممنون اقای مین.... + پس پاشو جمع کن و ظرفو بشور منم برم اماده بشم..... _ .... ای تف به این زندگی اخه چرا ظرف رو من بشورم من ار ظرف شستن متنفرررررررم...... + هعی شنیدی....... _ چی..... + اه میگم پیشبند توی اون کشوی..... _ ا اها باشه ممنون....... اقای مین رفت منم میزو جمع کردمو ظرفو گذاشتم توی سینگ پیشبند بستمو شروع کردم به شستن..... _ ... ای خدا هر بدبختیه روی سر منه عاه اگه بابام نبودی اگه رییسم نبودی همچین میزدمت که..... هعی الان که هست حتی نمی تونی بهش فحش بدی ای خدااااااااا اخه چرا اینقدر ادم خوبیم تو بهم بگو....... ظرفا رو که شستم اقای مین هم اومد پایین....... + ظرفا تموم شد..... _ اهوم..... + خوب دیگه بریم....... _ ..... فکر کنم منو نوکر خونش دیده ?....... رفتیم سوار ماشین شدیم و به طرف شرکت حرکت کردیم.......( یه هفته بعد) سانی : اره بابا یه پسره اومده اصلا نمیزاره نزدیک شوگا بشم چند روز پیش مست بود می تونستم اونو مال خودم کنم ولی لعنت به این شانس اون سوهو ی عوضی نذاشت کاری بکنم..........اهوم ..... اگه شوگا مال من نباشه پس مال هیچکس هم نمیشه....... _ هن این داره چه زری میزنه ..... سانی : همون طور که توی زندگی شوگا و مینسو زهر ریختم بین شوگا و سوهو هم زهر میریزم....... _ چی منظورش چیه یعنی چی کار کرده..... سانی : مثل قبل که نمی تونم کاری بکنم اون یه پسره نه دختر که برم بهش تهمت بزنم راستی اون فیلمی که از هتل....... چی یکی داره حرفمو گوش می کنه.... سانی : من بعدا بهت زنگ می زنم...... _ اه لعنتی حتما باید تی رو اینجا بزارین... وای خدا چیکار کنم داره میاد این طرف... اها اون اتاق ..... سریع رفتم داخل اتاق...... سانی : اینجا که کسی نیست.... چی تی افتاد فکر کنم درست نذاشتنش....... _ یعنی چه اتفاقی افتاده یعنی این دختره چیکار کرده مگه مامان نگفت که اما راجب این چیزی حرف نزد ااااااه الان باید چیکار کنم.......داشتم روی پروژه کار می کردم ولی اصلا تمرکزم اینجا نبود واقعا نمیدونستم چیکار کنم....... + هعی سوهو چیزی شده...... _ ها نه چیزی نشده ببخشید الان کارو تموم می کنم.... از اول هم میدونستم اصلا زن خوبی نیست اصلا ادم نیست جادوگره</description>
                <category>?Jk?</category>
                <author>?Jk?</author>
                <pubDate>Fri, 19 Aug 2022 03:01:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق خونین ¹⁴</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98468605/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%86-%C2%B9-zofeoengzpti</link>
                <description> اه نشد نه جونگ کوک باید تمرکز بکنی.............. _ خوب سوبین بریم...... سوبین : اهوم اره......... سوبین : خوب دیگه خداحافظ...... _ خداحفظ....... یعنی مدیرمون چی رو داره ازمون پنهون می کنه.... ( فلش بک) _هوف خیلی خستم نامجون گفت باید حواسمون جمع باشه ...... اما باید برم با مدیر راجب این موضوع صحبت کنم ....... _ اقای مدیر....اقای مدیر . . . .... وا یعنی کجاست  .... بد نیست که یکم سرک بکشم.......... خوب بهتره اول از قفسه شروع کنم ......( نیم ساعت بعد)....... اه اینجا که چیزی نیست . ......صبر کن کشو ها...اره درسته..... اه اینجا چه قدر پرونست اما مگه ما اینجا بخش پرونده ها نداریم........ صبر کن این پرونده ایی بود که اعضا راجبش حرف میزنن جونورا انسانی که همشون یه علامت داشتن وقتی زهرشون کامل منتقل میشد حمله می کردن اما چرا اینا اینجان مگه مدیر نگفت باید در این پرونده رو ببندیم ولی خودش اینارو نگهداشته صبر این دیگه چیه ها این که کمپانی هایب هست که اعضا ی تی اکس تی هستن این نقشه برای چیه وایسا این پرونده این همونی بود که دست جونگ کوک بود ولی ( + من پرونده رو پیدا نکردم..... مدیر : بیا اینم پرونده) _ چرا مدیر دروغ گفت این نقشه ها وایسا اگه اینارو ببرم مدیر شک می کنه پس بهتره از این نقشه یه عکس بگیرم ...... اها خوبه و این پرونده هم باید همراه من بیاد.........سریع همه چی مرتب کردم ولی...... _ اه لعنتی باید الان بیاد....... مدیر : اره طبق چیزی که گفت باید پیش بره.....نه اونا سرگرمن  ......... _ چی منظورش چیه کیا سرگرمن........... مدیر : ساعت 8 باید همه رو ازاد کنید..... خداحافظ......... مدیر مدیر...... مدیر : بله....... باید بیاین کارتون دارن..... مدیر: باشه میام...... _ هوف شانس اوردم بهتره برم تا گیر نیوفتادم...... ( پایان فلش بک) _ یه چیزی اینجا مشکوکه( نامجون: اون مرده گفت که یکی هست مارو سرگرم می کنه _یعنی گمراهی می کنه ) ..... _ صبر کن یعنی مدیر مون هم _ چرا مدیر دروغ گفت این نقشه ها اوناست اینارو باید به اعضا نشون بدم ولی جونگ کوک چیکار کنم اون چرا نیومد شاید نامجون ازش چیزی خبر داشته باشه........ _ الو نامجون.......... بله....... _ از جونگ کوک خبری نداری........ نه..... _ اییشش لعنتی بعدا بهت زنگ میزنم........ _ اپل باید برم پیش جونگ کوک یا راجب این موضوع حرف بزنم جونگ کوک هم توی گروهمونه پس اونم باید بدونه پس بهتره اول باید برم پیش جونگ کوک........ + بلاخره تونستم تبدیل به خفاش بشم خوب بهتره برم یه چیزی بخورم تا یوقت انسان نخورم.............._ اون جونگ کوکه داره کجا میره ...ماشین رو پارک کردمو یواشکی دنبال جونگ کوک رفتم......+ داشتم همین طوری که می رفتم یه حسی بهم گفت یکی دنبالمه ولی هیچکس نبود.....+ اااا جونگ کوک دیوونه شدی اخه چرا این موقعه شب کسی بیاد دنبالت به راهم ادامه دادم تا اینکه یه خرگوش دیدم خیلی با نمک بود ولی خون جلوی شمامو گرفته بود........+ متاسفم خرگوش نمی تونم نخورمت......_ این چی بود این این جونگ کوک نیست باید سریع برم.......+ چی کی اینجاست</description>
                <category>?Jk?</category>
                <author>?Jk?</author>
                <pubDate>Fri, 19 Aug 2022 02:54:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوءتفاهم 8</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98468605/%D8%B3%D9%88%D8%A1%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%87%D9%85-8-efknxte4rojr</link>
                <description>_شما اشپزی بلدین...... + اهوم پس چی فکر کردی خودت بلدی بچه خر خون..... _ ها نه.. خوب دیگه با اجازتون دیگه من میبرم و اینکه متاسفم.... + هعی صبحونه نخورده بشین بخور باهم میریم........ _ نه ممنون...... + زر نزن بشین..... _?.... واقعا که....... رفتم سر میز نشستم...... + بفرما اینم غذا _ هوم صبحونه مورد علاقه ی منه......+ واقعا جالبه منم همین طور و اینکه اگه بد شده مشکل خودتی نه من..... _ ..... اولین لقمه ایی که گذاشتم توی دهنم باورم نمیشد این غذا عین غذای مامانم بود خیلی دلم واسش تنگ شده بود مخصوصا غذا هاش ..... + چطور شده وات چرا گریه می کنی بد شده ..... _بابا این بهترین صبحونست مثل مامانم درست کردی...... + بابا؟ ..... _ .... وای سوهو تو باب احساساتی شدی گندش بزنه....... _ ببخشید یکم احساساتی شدم...... + مامان و بابات مگه امریکا نیستن...... _ خوب یه جورایی هر دو شونو ازدست د..... + متاسفم.... _ .... بایدم باشی..... + خوشحالم که از غذام خوشت اومده....راستی یکم از خودت بگو ....._ مثلا چی می خواب بدونین.......+ فرقی نداره از میوه ی موردعلاقت  و این جور چیزا........_ خوب راستش میوه ی مورد علاقم نارنگی عاشقشم..... + واقعا الان می خوای واست بیارم...... _ دارین؟! .... + اره صبر کن.....بیا بخور ..... _ اخجون نارنگی..... +یهو همه رو نخوریا منم نارنگی می خوام بخورم ( الهی ?? پیشمون نارنگی می خواد?) هر دوشون مشغول خوردن نارنگی بودن........ ( با دهن پر) شوما خانوگیه نهدالی...... + ها هیچی نفهمیدم اول بخور بعد حرف بزن......_ میگم شما خانواده ندارین چرا تنها زندگی می کنین...... + خوب راستش من خانواده ایی ندارم...... _ مگه میشه شما یتیمین..... + ها نه..... _ پس چی..... + فضولی.... _ بگین دیگه به کسی نمیگم قول مردونگی....... + خوب راستش وقتی خواستم با مینسو ازدواج کنم خانواده هامون مخالفت کردن بهمون اجازه ندادن منم به حرفشون گوش نکردم و به مینسو قول دادم زندگی شو پر از خوشی کنم بعدش یه خونه ایی اب دوستم گرفتم و باهم ازدواج کردیم   با تهیونگ و جیمین تمام تلاشمون رو کردیم تا بتونیم شرکت رو بسازیم...... _ بعدش چی شد الان خانم تون کجاست</description>
                <category>?Jk?</category>
                <author>?Jk?</author>
                <pubDate>Wed, 17 Aug 2022 09:46:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق خونین 13</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98468605/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%86-13-oa19euhb4w9f</link>
                <description>سوبین : یه چیزی هست که داری ازم پنهون می کنی درسته یه موضوع خیلی مهم مگه نه.......... _ من چرا همچین کاری بکنم.....چیزه من یکم کاری دارم که باید بکنم بعدا می بینمت توهم بهتره بری چون الان تمرینات تون خیلی مهمه . ............_ اه چه وقت شک کردن تو عه اخه من بهتره برم سازمان اصلا حوصله ی اینجارو ندارم........... تهیونگ : کیه....... جیهوپ : یونهی........ تهیونگ : چی میگه....... جیهوپ : میگه که خستست میره سازمان دوباره برمیگرده.......... جیمین : اها.......... + اه من چیکار کنم من دیگه خود قبلیم نمیشم اه باید دیگه با این وضعیت بسازم هم یونهی رو دیگه از دست دادم هم خودمو اون کتابی که از نامجون قرض گرفتم کجا گذاشتمش ...... اها اینجاست....خوب شاید اینجا راجب خوناشام چیزی بگه البته خوب این داستان تخیلیه دیگه خوب افتاب یعنی چی یعنی نمی تونم برم زیر افتاب  باید یه امتحانی بکنم....... + خوب اگه سوختم چی ای بابا جونگ کوک افتابه ها...... اروم دستمو بی نور خورشید بردم و....... + اخجون هیچیم نشد یعنی می تونم برم بیرون اره یسسسس......... سریع به اتاق رفتم تا اطلاعات بیشتری پیدا کنم........ + خوب حالا غذا بله خون اما اه اینو کجای دلم بزارم وایسا می تونم خون گاو یا گوسفند رو بخورم تا انسان هارو حتی باید بتونم بوشونو کنترل کنم اه مطمئنم که می تونم......... خوب قدرت هوم قدرت های جالبی هست بلند کردن وسایل سنگین، سرعت وتبدیل شدن به موش و....... واو ابن جالب بود ولی باید سرعتمو کنترل کنم خوب ببینم  دیگه اینجا چیه ها هیپ نتیر اینو می تونم روی یونهی انجام بدم که ببینم واقعا عاشق یونهی هست یا نه صبر کن من نباید با قدرتم برای هدف خودم استفاده کنم هوف درسته خوب دیگه اینجا چیه ها یعنی خوناشاما می تونن برای نجات جهان یا هرکسی خودشون رو  قربانی کنن این فکر نکنم بشه پوف خوب دیگه .. هوف دیگه چیزی نیست ای خدا خوب ببینم می تونم تبدیل بشم یا نه</description>
                <category>?Jk?</category>
                <author>?Jk?</author>
                <pubDate>Wed, 17 Aug 2022 02:39:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی کوتاه( پارت اخر)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98468605/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D8%AE%D8%B1-eetjc44qjwqf</link>
                <description>+ ..... توی این هفته با خودم کنار اومدم دوباره اومد مشغول کار شدم با خودم گفتم شاید اینطوری بتونم حواسمو پرت کنم........عاه واقعا خستم کافه رو تعطیل کردمو رفتم خونه یه نامه دیدم از زمین برش داشتم....... از طرف کیم ....+ یعنی کی می تونه باشه......پاکتو باز کردمو شروع کردم به خوندن......+جئون جانگ کوک ... ازدواج کیم تهیونگ و آه یونهی....... نامه رو توی دستاش مچاله کردو توی سطل اشغال انداختش...... + می خوای منو ببینی هنوز گریه می کنم باشه میام اقای کیم میام برای عروسیت تا منو ببینی چه قدر عوض شدم ........ (فردا) ...... (پدر تهیونگ *).......مقدمات مجلس فراهم شده بود.... همه چیز اماده برگزاریه...... جونگ کوک وارد تالار شد داشت به اطرافش نگاه می کرد اما این یه بهونه بود که تهیونگ رو پیدا کنه رفت روی صندلی جلو نشست اما تهیونگ نبود........ _ چه قدر بگم این ازدواجو نمی خوام؟ ....چطور انتظار دارین کسیو کی دوسش دارم به راحتی بخیال بشم؟! ...... *مهم نیست تو چی می خوای تصمیم گرفته شده دوست نداری که اون پسر کوچولو رو هیچوقت نبینی ها میدونم که همیشه یواشکی میرفتی ببینیش خوبه بجز کاری که  بهت گفتم رو انجام ندادی وگرنه..... _ اگه یه مو از سرش کم بشه من میدونم با شما..... * فکر نکنم بتونی بهتره بری اونجا الان هم یونهی میاد( فلش بک)( _ اما پدر من کوک رو دوست دارم نمی تونم بیخیالش بشم و با یه نفر دیگه ازدواج کنم * همین که گفتم اگه دوباره با این پسره ببینمت دیگه اون پسر زنده نمی مونه بهتره  ازش جدا بشی چون به نفع پسرس )( پایان فلش بک) ...... تهیونگ بدون هیچ حرفی به جایگاه رفت ولی وقتی دید جونگ کوک اونجاست خیلی تعجب کرد اخه با خودش میگفت کی جونگ کوک رو دعوت کرده بعد کمی فکر فهمید کار پدرشه... خودشو طوری وانمود کرد انگار نه انگار جونگ کوک وجود داره چند دقیقه گذشت که یونهی وارد سالن شد و به جایگاه اومد اونها قسم خوردن باهم بمونن اما تهیونگ نمی تونست قشم بخوره که عاشق باشه که دوست داشته باشه یا باهاش زندگی کنه........ + ... اون نمی تونه همچین کاری بکنه اونم جلوی چشمای من.... تهیونگ ل.... های یونهی رو سطحی بو... ید....... +.... نمی دوستم چیکار کنم نمیدونسم چطوری این بغض رو نگه دارم از روی صندلی بلند شدم از سالن بیرون شدم رفتم طبقه ی بالا به اسمون نگاه کردم فهمیدم عشق اونقدر هاهم رویایی نیست وقتی عاشق میشی بدون هیچوقت بهش نمیرسی مثل رومئو و ژولیت.... مثل دزیره و ناپلئون + اخه چرا داستان منو مثل اینا کردی مگه من چیکار کردم ها........_ .... باید برای اخرین بار با جونگ کوک حرف بزنم اما چطوری؟! باید یه فکری بکنم +پدر و مادرمو ازم گرفتی کاری کردی که سختی بکشم هم کار کردم هم پول در میاوردم برای مدرسه هم برای خوردنم میدونی چه قدر واسم سخت بود همه توی مدرسه مسخرم می کردن بخاطر اینکه فقیر بودم ولی باید این همه سختی روی روی سر می میریختییییی......یه نگاهی به پایین کرد............. مرد: همه بیاین بیرون یکی بیرون مرده...... _ ..... نکنه که کوک باشه نه کوک همچین ادمی نیست.......یهو یاد کاری هایی که با کوک کرده بود افتاد.....شروع کرد به دویدن از بین جمیعت بیرون اومد _....اون کوک بود کسی که دوستش داشتم اون الان با رنگ خون یکی شده بود رفتم پیشش نشستم صورتشو با دستام گرفتم...... + ته... اومدی..... ف.. ف.. فکر نمی کردم لحظه..... م. م. مردنمم ببینمت....... _ این حرفو نزن تو زنده می مونی ما زندگی خودمون تشکیل میدیم...... + میدونی چیه..... ه. ه.. همون قدر که... ا. ا. ازت متنفرم..... ه. ه. همون قدر هم دوست دارم  ....... _ کوک زیاد حرف نزن اینطوری بیشتر ازت خون میره....... + می خوام ... ی.. ی. یه چیزی رو بهت بگم..... _ بگو کوکی بگو فقط چشماتو نبند خواهش می کنم الان امبولانس میرسه باشه فقط چشماتو نبد خواهش می کنم کوک...... + عاشقتم تهیونگ...... جونگ کوک دستشو به رومی روی صورت تهیونگ رسوند و اشکاشو پاک کرد........ دستای کوک به سرعت از روی صورت تهیونگ کنار کشید شد اون دیگه زنده نبود...... ( با گریه) _ کوک کوکی بیبی بوی بیدار شو همچین شوخی هایی باهام نکن خواهش می کنم کوکیییییی کوکی بیدار شو خواهش می کنم کاشکی کاشکی همه چی رو بهت میگفتم کاشکی بهت میگفتم تخت فشار بودم شاید اینطوری الان داشته بودمت کوکی چشماتو باز کن برای من احمق باز کنننننن کوککک ...... * بلند شو باید ببرنش امبولانس اومد ...... _ بهم دست نزن همش تقصیر توعه اگه توعه میزاشتی با کوک باشم الان اینطوری نمیشد و می تونستم  داشته باشمش...... و این قسم ها با این دختر خوردم همش دروغ بود همشون...... انگشتر و به طرف پدرش پرت کرد و..... _ بیا اینم از ازدواجی که می خواستی چیزی که می خواستی همین بود که یه دختر بدبخت کنی و این پسرو بکشی ازت متنفرم پدر متنفر...... (دو روز بعد) ......( با لبخند)_ کوک میدونی چیه از وقتی رفتی دوباره زندگیم مثل قبل شده همون سیاهی همون تنهایی دیگه نیستی لبخند رو لبم بیاری دیگه نیستی بهم بگی پیر مرد قرار نبود اینقدر زود منم بزاری و بری..چرا رفتی نمی تونستی صبر کن نمی تونستی بخاطر من دووم بیاری میدونی چیه .......تهیونگ دستشو برد طرف عکس جونگ کوک.......( با گریه) _ میدونی چیه زندگی اینقدر هم شیرین نیست یادته بهم گفتی وقتی برای اولین بار جمله ایی که زمزمه کردم قلب تو رو لرزوندم...._ می خوام دوباره این جمله رو برات بگم دوباره می خوام...هق قلب کوچیکتو بلرزونم .....تنهایی به معنای نبودن تو نیست، تنهایی من زمانی معنا پیدا کرد که یه نگاه به زندگیم انداختم و فهمیدم با هر احتمال موجودی که فکرش و بکنم دیگه نمی تونم تو رو داشته باشم......کوکی خیلی دلم برات تنگ شده...کاشکی اون روز که اومدی تو بغلم محکم بغلت میکردم بهت میگفتم کسی جز تو نمی تونه قلبو بلرزونه کسی نمی تونه با خنده هاش منو بخندونه هق کوکییی.....میدونی چیه کوکی زندگی من و تو عین دزیرست میدونی چیه منم عین ناپلئون دزیرمو از دست دادم...ولی ...ولی ....من.....من زندگی که تو توش نیستی رو نمی خوام می خوام پیشت باشم کوکی دارم میام پیشت بیبی بویچیزه خوب یکم پارتش زیاد شد ولی خوب عیب نداره اینم از این پارت غمگین اخه هوس غمگین کرده بودین بخاطر همین براتون غمگین گذاشتم یاع ?تا داستان بعدی بدرود  </description>
                <category>?Jk?</category>
                <author>?Jk?</author>
                <pubDate>Wed, 17 Aug 2022 02:28:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق خونین¹²</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98468605/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%86-h8oxexrvepu2</link>
                <description>+ من نمی خوام ولم کن........ دست خودت نیست خونت ببوی شرینی میده و من بهش نیاز دارم نگران نباش نمیمیری........ خوناشام دندوناشو گذاشت روی گردن جونگ کوک و........ + نههههههههه..... و چشما های جونگ کوک به خواب رفت . ........... (فردای آن روز).........نامجون : چرا جونگ کوک نمیاد ........( یونهی توی ذهنش) .... _ نکنه هنوز راجب من اشتباه فکر می کنه اخه چطور بهش بگم که بینمون هیچ اتفاقی نیوفتاده........ جیمین : کلا این چند روز جونگ کوک یکم عجیب شده ......... شوگا: منظورت چیه....... تهیونگ : داداشمون عاشق شده....... _ به فنا رفتیم....... جیهوپ : چرا......... _ باید لو س اون دختر رو بخریم ......... شوگا: توی این موقعیت جونگ کوک کی وقت کرد عاشق بشه............ جین : ای بابا حالا اینکه دیر کرده چت ربطی به عاشق شدنش داره...... که یهو تهیونگ می خواست چیزی بگه که جیهوپ بهش یه نگاه ترسناکی کرد و حرفشو خورد....... تهیونگ : خوب همین طوری گفتم........ شوگا: وقت این چیزای الکی نداریم شما ها پاشین برین پیش گروه تی اکس تی من ببین این جونگ کوک چشه و اگرم نیومد جیهوپ تو مواظب کای باش......... جیهوپ  : باشه ......... تو نمی تونی چیزی نگی ها........ تهیونگ : چیزه بدی نمی گفتم........ جیهوپ: ولی یونهی اگه میشنید شاید خوشش نیاد یا شاید درکل از سوبین خوشش بیاد پس تا وقتی از چیزی مطمئن نشدیم هیچی نگو.......با تو هم هستم جیمین..... جیمین :باشه ولی من چیزی نمیدونم . ........... + اه سرم خیلی درد می کنه اهههه ساعت چنده چییییی ساعت 10 شده ولی من حتی بیدارم نشدم اه باید زودی برم وقتی رفتم سرویس شیر ابو باز کردم و اب روی صورت ریختم که .......... + چیییی چه اتفاقی برام افتاده چشمام داره د د د دندونام صبر دیشب نه نه این امکان نداره  این خوناشام بودن این چیزا الکیه .........سریع رفت طرف ایینه ی اتاقش........ + نه نه این امکان نداره من من چیکار کنم این دیگه چه اتفاقی بود که برام افتاد.............. _  خیلی دلم برای جونگ کوک قبلی تنگ شده حتی این یه هفته بهم حتی نگاهم نکرد هعی چیکار کنم من که همیشه تنهام هیچکسو ندارم مامان و بابام که ولم کردن عا....ق یکی شدم اونم رفتو ولم کرد الان هم جونگ کوک هعی....... سوبین: داری با کی حرف میزنی........ _ با خودم........ سوبین : اوه حالا چرا. ........ _ عادتم شده چیشد تو اومدی اینجا....... سوبین : یهو غیبت زد بخاطر همین یکم نگران شدم......... _ نگران من نباش من خیلی قوی ام خودت خوب میدونی........ سوبین : اهوم درسته.......راستی جونگ کوک رو ندیدم........ _ خودمم نمیدونم........... سوبین : یه چیزی هست که داری ازم پنهون می کنی درسته یه موضوع خیلی مهم مگه نه.......... _ من چرا همچین کاری بکنم.....چیزه من</description>
                <category>?Jk?</category>
                <author>?Jk?</author>
                <pubDate>Tue, 16 Aug 2022 02:06:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی کوتاه 5</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98468605/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-5-dunp7knry3ye</link>
                <description>+ ته...چت شده تو که دوست داشتی زیر بارون خیس بشی..... _ اما نه با توعه..... + منظورت چیه.......تهیونگ کمی صداشو اورد پایین با لحن سرد گفت _ ما نمی تونیم باهم باشیم...... + چی تهیونگ داری چی میگی....... _ تو برای من تموم شدی...... +منظوری نداری درسته..... _برعکس منظور دارم چون... من... ازت منتظرم جونگ کوکا.....+ اما تو قول دادی ته....._ اون مال چند روز قبل بود تو فقط برای خوش گذرونیم بودی نه چیزی دیگه ایی برو دنبال زندگیت و هیچوقت هم بهم زنگ نزن چون نمی خوام ریختت رو ببینم جئون جانگ کوک......جونگ کوک یقه ی کت تهیونگ رو گرفت صدا شو برد بالا.......+ چطوری برم دنبال زندگیم چطوری بهت نزنم چطوری می تونم بهت فکر نکنم چطوری بگو چطورییی.......یقشو ول کردو به پز خندی بهش نگاه کردو  ادامه حرفشو زد.......+ میدونی چیه......اروم دستشو روی قلبش گذاشت......+ میدونی چیه این قلبم همیشه برای تو میزد وقتی تو رو دید عاشقت شد میدونی من نبودم که تو رو انتخاب کردم این قلبم بود که تو رو انتخاب کرد اما تو نابودش کردی و بعد میگی برو دنبال زندگیم چطوری با قلبی که شکستیش و قلبی که مال توعه   چطوری زندگیم کنم......چطوریییییی......جونگ کوک نیست روی زمین و شروع کرد به گریه کردن......._ اصلا واسم مهم نیست چطوری می خوای زندگی کنی چون واسم مهم نیستی.........تهیونگ چترشو از روی زمین برداشت و سوار ماشینش شد....... کوک فکر می کرد این یه نفر دیگست ولی نمی تونست چشمش رو روی حقیقت ببنده به سختی از روی زمین بلند شدو به طرف خونش رفت درو باز کردو  رفت توی اتاقش توی ایینه به خودش نگاه می کردو با خودش حرف میزد....... + تو بدرد زندگی نمی خوری تو اون چیزی نیست که تهیونگ می خواد ته ته تو رو دوست نداره جونگ کوک اون یکی دیگه رو دوست دارهههههههه...... وسایل های روی میزشو انداخت پایین به گلی که تهیونگ براش  خریده بود خبره شد بهش نزدیک شد.... + ازت متنفرم کیم تهیونگ متنفر.... گلدون رو برداشت پرتش کرد روی زمین......... + هم ازت متنفرم هم دوست دارم تهیونگ من بدون تو چیکار کنم چیکااااار ....... (یه هفته بعد) .... &amp; هعی کوک حالت بهتر شد...... + خوبم هیونگ....... &amp; هعی اخم نکن بهت نمیاد لبخند بزن.... حالا شد........ + ..... توی این هفته با خودم کنار اومدم دوباره اومد مشغول کار شدم با خودم گفتم شاید اینطوری بتونم حواسمو پرت کنم........عاه واقعا خستم کافه رو تعطیل کردمو رفتم خونه یه نامه دیدم از زمین برش داشتم....... از طرف کیم ....+ یعنی کی می تونه باشه......پاکتو باز کردمو شروع کردم به خوندن......+جئون جانگ کوک ... ازدواج کیم تهیونگ و آه یونهی....... نامه رو توی دستاش مچاله کردو توی سطل اشغال انداختش...... + می خوای منو ببینی هنوز گریه می کنم باشه میام اقای کیم میام برای عروسیت تا منو ببینی چه قدر عوض شدم</description>
                <category>?Jk?</category>
                <author>?Jk?</author>
                <pubDate>Mon, 15 Aug 2022 22:04:43 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>