<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Yosef hosiny</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_98482291</link>
        <description>اگه واقعا می خواستم چیزی بگم ، دوست داشتم و یا دلم می خواست اونو بنویسم ، حرف زدن برام سخته ، اما نوشتن مثل خوابیدن می مونه پر از رویا و حس سبکی محض</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:05:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4254656/avatar/j54Nl7.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Yosef hosiny</title>
            <link>https://virgool.io/@m_98482291</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چیزهای با ارزش تر از طلا!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98482291/%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B7%D9%84%D8%A7-li1lda55wh5r</link>
                <description>طلا، طلا، طلا...اگر قرار بود به جای آب و غذا به برخی طلا بدهی، طلا را انتخاب می‌کردند و حسِّ مبهمشان را در این نمادِ تجمل، ثروت و دلربایی پیدا می‌کردند. همچون فراعنه مصر که حتی در گور نیز چیزی طلایی را باید با خود به جهان دیگر می‌بردند.اما طلا در روزگار و سرزمین ما ارزشمند شد، چون چیزهای دیگر یا چنین ارزشی ندارند، یا اگر دارند، برای مردم و اقتصاد به اندازهٔ طلا جذاب و هیجان‌انگیز نیستند.حتی امروز، در مهر ۱۴۰۳، طلا برای آنان که فروخته‌اند، حسرتی به جا گذاشته و برای خریداران، حسرتی دیگر. حسرت در حسرت. و یادمان می‌رود که در میان این همه حسرت، سود و ضرر، چیزی جز پوچی همیشگی وجود ندارد.همه‌ی اینها بازی‌های اقتصادی و روزگار است. ما همه چیز را فراموش می‌کنیم؛ مانند تریدرهایی که از اشک چشم خشک شده‌اند و به صفحهٔ مانیتور و لپ‌تاپ خیره شده‌اند و فروریزی خود را تماشا می‌کنند. خودی که ناخودی شده و در نگرانی آینده و عزیزانش، به دنبال چیزی باارزش‌تر از طلا می‌گردد.اما هر چه بیشتر جستجو می‌کند، کمتر پیدا می‌کند. چیزی باارزش‌تر از اونس و گرم و سوت. چیزی باارزش‌تر از کارمزد و مالیات و عیار ساخت.و تو تنها نیستی. همه چیز در حال تغییر است. تغییری شبیه گذر از تابستان به پاییز، با اولین برگ‌هایی که در خیابان می‌افتند. یک موی دیگرت در آینه سفید می شود ، در حالی که حتی نمی‌دانی روزگاری خوشی آنقدر ساده و ارزان به دست می‌آمد که باور نمی کردی چه اندازه شادی و زیبایی در جهان وجود دارد‌.</description>
                <category>Yosef hosiny</category>
                <author>Yosef hosiny</author>
                <pubDate>Tue, 23 Sep 2025 22:37:34 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>