<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های منصوره جاسبی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_98529528</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 00:10:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>منصوره جاسبی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_98529528</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دو جان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98529528/%D8%AF%D9%88-%D8%AC%D8%A7%D9%86-wpnhyntpafnu</link>
                <description>دو جان، خرده روایت های بارداری بیست زن است. مساله جمعیت و فرزندآوری از مسائل جدید ایران است که در منظر رهبر انقلاب و اساتید دانشگاه جزء اولویتها قرار گرفته است.کم شدن نرخ رشد جمعیت در ایران دلایل متعدد و پیچیده ای دارد ولی به هر حال یکی از آن دلایل، عدم تمایل دختران جوان به بارداری یا تکرار آن است.کتاب دو جان به این دلایل نمی پردازد بلکه با روایت بارداری زنان، باب گفت وگو را در این مورد می گشاید و با بازگو کردن شور و شیرین این اتفاق، فرصت تامل دوباره را در مخاطب ایجاد می کند.زهرا قدیانی درباره انتخاب این سوژه گفته است:حدود دو سال و نیم پیش تصمیم به مستندگاری داشتم و دنبال موضوعی برای این کار بودم. آن‌ زمان خودم هم باردار بودم و به خاطر اینکه غرق در حالات و احساسات مختص به این دوره بودم، توانایی همدلی با زنان مشابه خودم را داشتم. ضمن اینکه در حوزه ادبیات داستانی و مستندگاری در ایران کار شاخصی درباره حوزه بارداری انجام نشده‌ است.او مساله نقدی فمینیستی را که به کتابش وارد شده رد کرده و پاسخ داده:شخصا دوره بارداری را مختص به حوزه زنان نمی‌دانم. بارداری یک مساله انسانی است که هر انسانی یا خودش آن را تجربه می‌کند یا به دلیل زاده‌شدن از زنی، توانایی درک عواطف و حالات این دوره را پیدا می‌کند. در این کتاب سعی نداشتم روی زنان و مصائب اطرافشان تمرکز کنم. تمرکز من روی دوران بارداری و ارتباطی بود که زن در این دوران با جهان اطرافش پیدا می‌کند. درست است که این دوران را زنان تجربه می‌کنند اما بی‌ارتباط با دیگر مخلوقات خداوند نیست.قدیانی درباره بازخورد مخاطب نسبت به کتابش گفته است:خوشبختانه بازخوردهای مخاطبان بهتر از چیزی بود که پیش‌بینی می‌کردم. در این بین بازخورد دو مخاطب را هیچ‌گاه از یاد نمی‌برم. اولی خواننده‌ای که گفت این کتاب تبلیغاتی و شیک نیست. واقعا هم هدف من از نگارش این کتاب تبلیغ بارداری و فرزندآوری نبود و نباید به عنوان یک محصول تبلیغاتی با آن مواجه شد. کم‌شدن نرخ رشد جمعیت در ایران دلایل متعدد و پیچیده‌ای دارد ولی به هر حال یکی از آن دلایل، تمایل نداشتن دختران جوان به بارداری یا تکرار آن است. الان سیاستمداران به فکر کمک به رشد فرزندآوری افتاده‌اند و تمام تمرکز بر زنان است. این در حالی است که از نقش ساختارهای کلان غافل هستند!این یادداشت را برای چالش مرورنویسی فراکتاب نوشته ام.#دو_جان#زهرا_قدیانی#چالش_مرورنویسی_فراکتاب#حلقه_کتاب_مبنا#دوره_بارداری</description>
                <category>منصوره جاسبی</category>
                <author>منصوره جاسبی</author>
                <pubDate>Mon, 18 Mar 2024 11:58:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پروانه‌ها گریه هم می‌کنند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98529528/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D9%87%D9%85-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-himyye4ot5xw</link>
                <description>قرار و مدارهایمان را گذاشتیم، سومین کتاب خوانش دسته جمعی حلقه ششم کتاب انتخاب شد و &quot;پروانه ها گریه نمی کنند نوشته مرضیه اعتمادی رفت توی لیست کتابها. مثل کلاس اولی ها خیلی زود کتابها را خریدم. فضل اول کتاب را خواندم و خوب می دانستم که قرار است چه بخوانیم. پایم به سه شنبه های داستان خانه شعر و ادبیات باز شده بود. مرضیه اعتمادی را اولین بار آنجا دیدم. بی تکلف بود و آرام و متین. گاهی وقتها رضا، فرزند دومش هم او را همراهی می کرد و گاهی تنها می آمد. مواجهه با یک نویسنده همیشه برای آدم جذاب است حالا می خواهد شصت ساله باشد یا در دهه چهارم زندگی، فرقی ندارد.او یک مادر جوان است و دارای دو فرزند. آن طور که در رسانه ها خوانده ام متولد ۱۳۶۷ است و آنگونه که از خودش شنیده ام بچه رفسنجان است. فرزند اولش زینب که به دنیا می آید دچار نارسایی است. نارسایی ای که منجر به معلولیت زینب می شود. دختر و پسری جوان سقفی از آرزوها برای خود ساخته بودند که زیر آن کودکانشان دنبال هم بازی می کنند و صدای قهقهه شان، سقف را می شکافد و بیرون می رود اما حالا با معلولیت زینب ورق برگشته بود. آنها بای روزهایی را زندگی می کردند که برایشان تازگی داشت. شاید اگر دل به خدا نمی سپردند سختی و مرارتهایش چندین و چند برابر می شد. اما مرضیه و همسرش عزمشان را جزم کرده بودند و امیدشان به خدا بود. رضا فرزند دوم به دنیا می آید و روزهای نوزادی را پشت سر می گذارد و اعتمادی فرصتی پیدا می کند تا به پرسش هایی که بعدها رضا درباره معلولیت خواهرش از مادر و پدر خواهد داشت، پاسخ هایی بنویسد. همسرش متن ها را می بیند و از او می خواهد آنها را برای استفاده دیگران چاپ کند. نوشته ها را به دست فائض غفار حدادی می رساند و او می شود مشوق دومش؛ و اینگونه کتاب &quot;شصت&quot; اولین کتابش درباره زندگی کودکش متولد می شود.اعتمادی سراغ نوشتن زندگینامه شهید نوید صفری می رود و &quot;شهید نوید&quot; می شود دومین اثر مکتوبش.حالا دیگر دلش نوشتن زیر نظر یک استاد را طلب می کند و مدرسه مبنا می شود مامنی برای آموزش نویسندگی او و محمدرضا جوان آراسته استادی اش را عهده دار می شود. &quot;پروانه ها گریه نمی کنند&quot; کتابی است که به بیان خرده روایتها درباره معلولیت پرداخته است. سومین کتاب مرضیه اعتمادی حالا او را در قامت یک نویسنده کار بلد به رخ دیگرانی می کشد که گمان آن دارند که معلولیت انتهای زندگی مادر و کودک است.عنوانی که برای هر روایت در نظر گرفته مصرعی از یک غزل مرحوم قیصر امین پور است. او در این کتاب جهانی متفاوت از معلولیت را به تصویر کشیده است. چشم به راه می مانیم تا اثر بعدی اش برایمان جلوه گری کند.این یادداشت را برای چالش مرورنویسی فراکتاب نوشته ام.#پروانه‌ها_گریه_نمی‌کنند#مرضیه_اعتمادی#فرزند_معلول#چالش_مرورنویسی_فراکتاب#حلقه_کتاب_مبنا</description>
                <category>منصوره جاسبی</category>
                <author>منصوره جاسبی</author>
                <pubDate>Mon, 18 Mar 2024 11:42:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صلح یا حرف اضافه؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98529528/%D8%B5%D9%84%D8%AD-%DB%8C%D8%A7-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%A7%D8%B6%D8%A7%D9%81%D9%87-oowgydbvsupz</link>
                <description>کتاب اسرائیلی که من دیدم؛ نه صلح، نه حرف اضافه حاصل سفر عاطف حزین، خبرنگار مصری است. او در این سفر هم به شهرهای صهیونیست نشین مانند تل آویو و هم به فلسطین مانند غزه رفته است. این سفر که در سال 1996 انجام گرفت و به گفته خودش برای شناخت آینده صلح صورت گرفت، از جذابیت بالایی برخوردار است. گفت و گو با فلسطینی‌ها و غیرفلسطینی‌ها در این کتاب خود را جای داده است طوری که بعد از خواندنش می‌توان شناختی دقیق‌تر از سرزمین‌های اشغالی به دست آورد. اما نکته مهم این است که راوی به روند صلح که همان خط سازش است بسیار علاقه مند است که اگر جز این بود راهی به سرزمین‌های اشغالی نداشت.نوشتن از عاطف حزین، خبرنگار مصری، مرزهای دشواری را هم رد کرد. نویسنده و روزنامه نگاری که هیچ متن فارسی برای آن پیدا نشد. با ترجمه دست و پا شکسته‌ای که از سایت‌های عربی داشتم اینطور برداشت شد که او اهل منطقه پورت سعید (در ساحل کانال سوئز) بود و به هنگام جنگ 6 روزه 1967 میان اعراب و رژیم اشغالگر قدس، خانه‌شان در خط مقدم درگیری میان مصر و رژیم صهیونیستی بود. بنابر این او در همان کودکی طعم درگیری با این رژیم کودک‌کش را چشید. عاطف حزین، معاون سردبیر روزنامه الاهرام بعد از مدت‌ها مبارزه با بیماری در دوم مارس 2022 از دنیا رفت.در بخشی از کتاب آمده است: انگار طارق بن زیاد دوباره از گور برخاسته و (هنگام ورود به ساحل آندلس) همهٔ کشتی‌ها را آتش زده و خطاب به سربازان لشگرش می‌گوید: دشمن پیش روی شماست و دریا پشت سرتان، راه گریزی هست؟روزی خواهد آمد که من آن صبح ماه مارس ۱۹۹۶ را فراموش کرده باشم؟ محال است.هیچ وقت عادت نداشتم که دوشنبه‌ها، زود به محل کارم در نشریه «اخبار الیوم» بروم. همیشه دوشنبه‌ها به خودم دو ساعت خواب اضافه جایزه می‌دادم و بعد، ساعت ۱۱ قبل از ظهر به دفتر نشریه می‌رفتم.برای اینکه بیشتر، از جایزه‌ام –همان خواب اضافی- لذت ببرم، هرچه تلفن کنار تختم زنگ زد، گوشی را برنداشتم. خصوصا که در تماس‌های این وقت صبح معمولا چیزِ فایده‌داری پیدا نمی‌شود.ولی وقتی آن روز تلفن همینطور زنگ زد و زنگ زد، و کسی که آن طرف خط بود، هیچ از کارش خسته نشد، تصمیم گرفتم تا صبحم را با دادن چند بد و بیراه شروع کنم، شاید رفیقمان که آن طرف خط بود از سنگ انداختن بین من و جایزهٔ دوشنبه‌هایم دست بردارد.پشت خط، «محمد عمر» بود، همکارم، تازه کلی هم سرزنشم کرد که چرا دیر جواب داده‌ام. آخرش هم گفت استاد «محمد طنطاوی»، سردبیر نشریه، می‌خواهد دربارهٔ موضوع مهمی‌با من حرف بزند.وقتی خط را به سردبیر وصل کردند، همانطور که همیشه در برخورد با من عادت داشت، بیش از چند کلمه صحبت نکرد: «پاسپورتت آماده است؟ خب، پس همین الان بیا دفتر چون باید یه سفر بری اسرائیل. خداحافظ!»این یادداشت را برای چالش مرورنویسی فراکتاب نوشته ام.#نه_صلح_نه_حرف_اضافه#عاطف_حزین#فراکتاب#حلقه_کتاب_مبنا#چالش_مرورنویسی_فراکتاب</description>
                <category>منصوره جاسبی</category>
                <author>منصوره جاسبی</author>
                <pubDate>Mon, 18 Mar 2024 11:16:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا خونی خورده شد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98529528/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF-xhyz8d52njof</link>
                <description>سال 97 بود که کتابی توی قفسه کتابفروشی‌ها جای خودش را نه به زور که به نرمی و راحتی باز کرد. روی جلدش نوشته بود: خون خورده. نوشته مهدی یزدانی خرم.ابتدای امر ذهنت می‌رود سراغ کسی که در گوشه‌ای از تاریخ خون آشامی کرده است اما در طول داستان، مهمان خواندن روایت زندگی پنج برادری می‌شوی که در گوشه و کنار این زمینی که گالیله می‌گفت دور خورشید می‌چرخد، به سرنوشتی مشابه گرفتار شده‌اند. تهران، مشهد، آبادان و بیروت آنها را به مرگ دعوت کرده است.محسن مفتاح نام جوانی است که سودای گرفتن مدرک دکتری آن هم نه از اروپا و امریکا که از بیروت را دارد. او مامور به وظیفه است تا بر سر مزار این پنج برادر حاضر شود و دستوراتی را که برایش دیکته شده است پیاده کند. برای یکی یاسین بخواند و برای آن دیگری الرحمن. سنگ قبرشان را شست و شویی دهد و گلی به یادگار بنشاند و برود.این همه ماجرای کتاب نیست. ما مهمان گفت و گوی دو روح سرگردان می شویم که بی اعتنا به زمان و مکان در تاریخ سفر می کنند. سیال ذهن روشی است که یزدانی خرم آن را برگزیده و متنی را جلوی رویت گذاشته که برای بیان روایتش به صراط مستقیم نمی رود که مهندسی را بیشتر می پسندد و شاید بتوان گفت که همین است که دنبال کردن روایت را برای مخاطب رقم می زند.بعضی می گویند خون خورده ادامه سرخِ سفید و به گزارش هواشناسی فردا این خورشید لعنتی است...  می‌دانند.خودش اما می گوید: ایده این کتاب از برادران جهان آرا آمد. بچه که بودم بسیار مرا به بهشت زهرا می بردند و روی بعضی از قبرها نوشته بودند رزرو و این از بچگی با من مانده بود. درباره جوان قران خوان باید بگویم مادربزرگم در حدود چهل سالگی فوت می کند و در ابن بابویه دفن است و من با پدرم بسیار به آنجا می رفتم، آقای جوانی بود که همه را می شناخت و برایشان قران می خواند، این ایده را هم از او گرفتم.او از زیست مشترک با بچه های ارمنی محله نارمک نیز می گوید و این را متبلور می داند در جاهای مختلف تاریخ مانند کلیسای آبادان و وانک و مشهد که همه با بخشی از تاریخ زیستی ما گره خورده اند.او دردی را که به بدن ها وارد می شود درک کرده است و مفهوم درد و زخم برایش مفهوم عمیقی است. یزدانی خرم به رمان نو علاقه مند است، رمانی که اشیا شروع به صحبت کنند و این موشک ناکام در رمان خون خورده نیز روایت همان علاقه است.آثار یزدانی خرم مخاطبان زیادی در بین مردم کشورمان و نیز در بین مردم ترکیه دارد.هنوز یک ماهی به پاییز 58 مانده بود. عدد روی برگه تقویم دیواری، دوم شهریور ماه را نمایش می داد. مادر را که به بیمارستان رساندند نوزادش به دنیا آمد. آن روزها خبری از سونوگرافی و تعیین جنسیت نبود. گفتند پسر است. اسمش را مهدی گذاشتند. شد مهدی یزدانی خرم. بزرگ که شد برای خودش شهرتی کسب کرد. یک بار از عمویش محمدرضا یزدانی خرم پرسیدند شما معروف تری یا مهدی؟ گفت او در ادبیات، من در ورزش. مدرسه فرهنگ و دانشگاه تهران شدند دو مکانی که مهدی به زبان و ادبیات فارسی پرداخت. مطالعات ادبی، پایش را به مطبوعات باز کرد. هفده سالگی آغاز فعالیتش شد. بعدها پایش به خرداد، همشهری، هم میهن، شرق، اعتماد، مردم امروز، اعتماد ملی و... که همگی از روزنامه های اصلاح طلب بودند باز شد و شد همنشین محمد قوچانی. سردبیری سرویس ادبیات هفته نامه های شهروند امروز، ایران دخت، آسمان، صدا، نافه و ماهنامه مهرنامه هم رفت توی لیست فعالیت های مطبوعاتی اش. با همه این رفت و آمدها به مطبوعات اما مهدی یزدانی خرم یک نویسنده است که اولین رمانش را سال 84 نشر ققنوس با نام به گزارش اداره هواشناسی: فردا این خورشید لعنتی... را به چاپ رساند. جایزه ادبی واو به این رمان تعلق گرفت. بعدها من منچستر یونایتد را دوست دارم، سرخ سفید و خون خورده هم آمدند و خودشان را به لیست رمان هایش اضافه کردند. خون خورده را سرخِ سیاه هم گفته اند. مجموعه داستان زبان عاشقی را هم او جمع آوری کرده است. سه کتاب آخر سه گانه ای هستند که در سال های مختلف به چاپ رسیدند.انتخاب داستان های ایرانی نشر چشمه را مهدی یزدانی خرم عهده دار بود تا این اواخر که از چشمه رفت.یزدانی خرم جایزه های دیگری هم گرفته است مثل جایزه انجمن ادبی چهل تن یا جایزه ادبی بوشهر.در جریان گفت و گویی به او خرده گرفته بودند که چرا راوی دانای کل را برای رمان‌هایش انتخاب می‌کند و به این ترتیب اثر را از چندصدایی دور می‌کند و او پاسخ داده بود: «چه کسی گفته که باید الزاماً راوی مدافع همه صداها باشد و نماینده آنها؟ بارها نوشته‌ام که من از این انگاره پسامدرن بی‌نهایت دور هستم و نسبت به آن بی‌علاقه و نامعتقد. من گمان می‌کنم هر رمانی باید با منطق خودش خوانده شود نه منطق مورد علاقه ما. من به عنوان نویسنده می‌خواهم داستانم مخاطب را میخکوب کند و او را درگیر با خودش.او درباره اینکه آیا نویسنده سیاسی است گفته است: نویسنده سیاسی ترین موجود کل عالم بشریت است. حالا این سیاسی  بودن اصلا چه خودش بخواهد و چه نخواهد با او همراه است. چون وقتی رمان یا مطلبی را می نویسی، در حال گفت وگو با یک قدرت هستی؛ در حال قراردادن قدرت خود در مقابل قدرتی دیگر. برای همین گریزی از سیاسی بودن نیست. حتی نویسنده ای که رمان عامه پسند می نویسد که مثلا در یک فضای عاشقانه در تهران می گذرد، ناگزیر است که به المان ها، هنجارها و رفتارهای اجتماعی و سیاسی موجود توجه کند.این یادداشت را برای چالش مرورنویسی فراکتاب نوشته ام.#حلقه_کتاب_مبنا#خون_خورده#مهدی_یزدانی_خرم#چالش_مرورنویسی_فراکتاب#فراکتاب</description>
                <category>منصوره جاسبی</category>
                <author>منصوره جاسبی</author>
                <pubDate>Mon, 18 Mar 2024 11:05:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«آه»ی که ادامه کربلاست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98529528/%D9%86%D9%87-%D8%B5%D9%84%D8%AD-%D9%86%D9%87-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%A7%D8%B6%D8%A7%D9%81%D9%87-opoxc80ahr4e</link>
                <description>کتاب «نَفَسُ‌المَهموم» از  شیخ المحدثین شیخ عباس قمی است که یاسین حجازی بر آن شد تا این کتاب را با نثری روان و ساده برای مخاطب امروز بازخوانی کند. نامش را «آه» گذاشت درست برآمده از ترکیب زیبای نفس المهموم.برخلاف روایت هایی که به صورت پراکنده از افراد و وقایع در نفس المهموم یاد شده است، حجازی سعی بر آن داشته تا در کتاب «آه» این پراکندگی را سر و سامان دهد. خودش در این باره گفته است:«من در این بازخوانی، خط حادثه را پررنگ کردم و به ترتیب و توالی وقوع حادثه ها دقت کردم و و گشتم آدم هایی را که اسمشان در اول حادثه یک چیز بود و در اثنای حادثه یک چیز و در انتها یک چیز دیگر، یکی کردم و نقل های پراکنده در جای جای کتاب را تجمیع کردم و رد نقل هایی را که با هم نمی خوانند، در کتاب های دیگر گرفتم تا نقل معقول تر و مشهودتر را بیاورم و تاریخ ها را همخوان کردم.»یاسین حجازی همه ابهامات کتاب را رفع و نقل هایی را که ترجمه نادرست داشته یا بدون ترجمه بوده، ترجمه و خوشخوان کرده است.داستان «آه» با مرگ معاویه شروع می شود و تا بعد از واقعه عاشورا ادامه پیدا می کند. در این کتاب مباحث مهمی همچون بیعت مردم با یزید، بیعت گرفتن از سیدالشهدا سلام الله علیه و سر باز زدن ایشان از بیعت، حرکتشان به سمت مکه و پس از آن حرکت به سوی عراق، شهادتشان و اسارت خاندانشان روایت می شود.داشتن نقشه ای از مکان های حادثه کربلا این کتاب را از کتاب های دیگر متمایز کرده است. در انتهای کتاب هم واژه نامه بسیار به مخاطب می تواند کمک کند.حجت‌الله جودکی، مترجم و منتقد درباره آه گفته است: من کتاب «آه» را خوانده‌ام اگر آقای حجازی به دیگر متون کلاسیک بپردازد و چنین کاری را درباره آن‌ها هم انجام دهد، بسیار شایسته و قابل استفاده خواهد بود؛ به ویژه برای نسل فعلی. چون این نسل از کلماتی استفاده می‌کند که شاید برای ما غریب باشد و احتمالا کلمات و عباراتی را هم که در عصر قاجاریه به کار می‌رفته، نمی‌شناسد.گوگل را زیر و رو کردم تا چند خطی درباره زندگی یاسین حجازی به مناسبت جمع خوانی کتاب «آه» برای دوستان حلقه کتاب ششم بنویسم. دریغ و افسوس از زندگینامه حتی به سبک ویکی پدیا. هیچ وقت مبتلا به این نبودم که بخواهم از زندگی خصوصی اش چیزی بدانم که مثلا متولد چه سالی است و کجا زندگی می کند و اهل کجاست. اما حالا نیاز بود تا این چند سطر را از آنچه مخاطب دوست دارد برایش خط خطی کنم. تنها به این چند خط بسنده شده بود:«یاسین حجازی متولد 1357 است.کتابهای او بیشتر درباره مضامین دینی و تاریخی نوشته شده اند. هر دو کتاب حجازی از بهترین کتابهای چاپ شده در قاب موضوعی خود هستند و جزء پرفروشهای بازار کتاب به شمار می آیند.»حتی به خود زحمت اینکه حالا این دو کتاب چیست را هم نداده بودند. خودمان که می دانیم منظورشان «قاف» و «آه» است.برای من همین بس بود که ساعتها پادکست هایش را گوش بسپارم یا پای برنامه کتاب باز بنشینم تا برایم بیهقی بخواند. چه فرقی می کرد اهل تهران است یا مشهد. خرمشهر یا زنجان. متولد دهه چهل است یا پنجاه یا شصت. برای مهم این بود که او دغدغه دارد. دغدغه زبان و ادبیات شیوای فارسی.این یادداشت را برای چالش مرورنویسی فراکتاب نوشته ام.#حلقه_کتاب_مبنا#آه#یاسین_حجازی#چالش_مرورنویسی_فراکتاب</description>
                <category>منصوره جاسبی</category>
                <author>منصوره جاسبی</author>
                <pubDate>Mon, 18 Mar 2024 10:45:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گرای 270 درجه: رسیدن یا نرسیدن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98529528/%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C-270-%D8%AF%D8%B1%D8%AC%D9%87-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-l357zk8h5ef2</link>
                <description>تاریخ‌ها حکایت از آن دارند که احمد دهقان رمان «سفر به گرای 270 درجه» را در سال 75 منتشر کرده است. یعنی زمانی که سه دهه از زندگی را ریخته بود توی تجربه زیسته‌اش. این تجربه چه بود، بخش مهمی از آن را حضور در جبهه و جنگیدن با دشمنی شکل داده بود که به نامردی مرزها را درنوردیده بود و جلو آمده بود تا غصب کند خاکی که نامش ایران بود. آن روزها احمد دهقان و هم سن و سال هایش عزمشان را جزم کرده بودند که متجاوز را سر جای خودش بنشانند. آن روزها احمد دهقان و هم سن و سال هایش نوجوان بودند. امروزه می گویند نوجوانی از 12 تا 18سالگی تعریف می شود. آنها هم در همین قدو قواره ها بودند. اصلا مگر فرمانده هانشان چند ساله بودند که این دوران را پشت سر گذاشته بودند و شده بودند مردان میدان.بعد که جنگ تمام شد، احمد دهقان‌هایی شدند نویسنده. نوشتند از آنچه که با پوست وخونشان لمسش کرده بودند. تجربه زیسته‌شان، خون بود و ترکش و خمپاره و هواپیمای جنگی. گاهی می ترسیدند، گاهی می خندیدند و گاهی هم شجاعتشان مثال زدنی می شد. آنها هم مثل همه نوجوان های دیگر بودند که فقط دوره ای برایشان فراهم شده بود که خودشان را در این آزمون محک بزنند و عیارشان را بر دیگران مشخص کنند. خیلی هایشان تمام عیار بودند. تجربه زیسته احمد دهقان می شد ناصر قصه «سفر به گرای 270 درجه» دانش آموزی که یا پشت جبهه در حال خواندن فیزیک و ریاضی است یا در جبهه مشغول آماده شدن برای شب عملیات. هم سردش می شود، هم خوابش می گیرد و هم رویابافی می کند. این می شود واقعیت جنگ؛ واقعیتی که در قلم احمد دهقان به خوبی خود را به تصویر می کشد. بعدها میکله مارلی، مترجم ایتالیایی رمان «سفر به گرای 270 درجه» گفته: داستان‌نویس وقتی موفق می‌شود که در رمان حضور دارد، بدون اینکه به چشم بیاید. دهقان در رمان سفر به گرای ۲۷۰درجه با اینکه داستانی را که خواسته نقل نکرده؛ اما نوعی اتوبیوگرافی نوشته است. اینکه مترجمی که هیچ از جنگ ما نمی‌داند و آن را لمس نکرده، چنین تعریفی از رمان داشته باشد، نشانه موفقیت آن است.در سفر به گرای 270 درجه گاهی قلم دهقان به سمت طنز میل می کند و گاهی جدی می شود. اولین تجربه رمان دهقان آنقدر قشنگ از آب در می آید که جایزه های مختلفی مانند برگزیده شدن در بیست سال داستان‌نویسی، بیست سال ادبیات پایداری و نیز کتاب سال دفاع مقدس را به خود اختصاص داد.سال 2015 بود که بهترین داستان شرقی معرفی شد و به «جایزه سرزمین ناشناخته» دست پیدا کرد؛ همان جایزه ای که به آثاری که دارای خلاقیت قوی در سطح علمی و فرهنگی و پایبندی به اصول انسانی باشند، تعلق می‌گیرد.سفر به گرای 270 درجه به زبان‌های انگلیسی، روسی و ایتالیایی ترجمه شد و اولین رمانی است که با موضوع جنگ در امریکا نیز منتشر شد.این یادداشت را برای چالش مرورنویسی فراکتاب نوشته ام.#حلقه_کتاب_مبنا#سفر_به_گرای_270_درجه#چالش_مرورنویسی_فراکتاب</description>
                <category>منصوره جاسبی</category>
                <author>منصوره جاسبی</author>
                <pubDate>Sun, 17 Mar 2024 16:47:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کهکشان نیستی، تحفه‌‌ای برای ماه مبارک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98529528/%DA%A9%D9%87%DA%A9%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%AA%D8%AD%D9%81%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-uv98583nnu9a</link>
                <description>رشته ای بر گردنم افکنده دوستمی کشد هر جا که خاطرخواه اوستروایت من و کتاب &quot;کهکشان نیستی&quot; ماه ها پیش آغاز شد که مشروح آن بدین صورت اتفاق افتاد:بر حسب آنچه از سید علی آقا قاضی طباطبایی شنیده و خوانده بودم، ارادتی قلبی به ایشان پیدا کرده بودم اما هیچ گاه مطلب زیادی از زندگی آن بزرگوار نمی دانستم و منبعی معتبر برای مطالعه در دسترس نداشتم تا اینکه تبلیغ پیش فروش کتاب &quot; کهکشان نیستی&quot; را در یکی از کانال های معتبر که جملاتی از بزرگان اندیشه دینی را منتشر می کند، دیدم. بدون هیچ تردید برای پیش خرید ثبت نام کردم و بسیار مشتاق بودم تا هر چه زودتر کتاب از زیر چاپ بیرون بیاید اما این موضوع چند ماهی زمان برد و بالاخره ارسال کتاب به مخاطبان آغاز شد ولی در این میان، من هیچ پیامکی برای خریداری کتاب دریافت نکردم. با ناامیدی قضیه را پیگیری کردم و خوشبختانه چند روز بعد که همزمان با برگزاری نمایشگاه مجازی کتاب بود، &quot;کهکشان نیستی&quot; نیز به دستم رسید.الغرض نه تنها رسیدن کتاب چند ماهی زمان برد که با همه اشتیاقم برای خواندنش، مطالعه آن نیز با تاخیری چند ماهه مواجه شد و انگار قراری نانوشته شروع مطالعه را در اولین شب ماه مبارک رقم زده بود و در حالی که در میان کتاب ها به دنبال &quot;شرح خطبه متقین&quot; به قلم سید بزرگوار مهدی شجاعی می گشتم، کهکشان خود را به من نمایاند و اینچنین از همان اولین سطرهای کتاب، انس و الفتی میان من و او برقرار شد و این نبود مگر به واسطه بزرگی و معرفت سید علی آقا قاضی.&quot;کهکشان نیستی&quot; که به قول نویسنده آن، حجت الاسلام والمسلمین محمد هادی اصفهانی، داستانی است بر اساس زندگی آیت الله سید علی آقا قاضی طباطبایی، پرده های مختلف حیات آن عارف بالله را از زبان افراد متفاوت که با ایشان حشر و نشر داشته اند و بر اساس مستندات، روایت کرده است که این افراد نه تنها از یک طبقه و جایگاه اجتماعی برخوردار بودند و نه اینکه همه از دوستداران ایشان؛ که هستند افرادی که نیت قتل آقا را در سر می پروراندند و همین تنوع در انتخاب افراد بر جذابیت کتاب افزوده است.به توصیه نویسنده کتاب مبنی بر قرائت سوره حمد به هنگام شروع مطالعه کتاب و نثار ثواب آن به روح ملکوتی آقا، &quot;کهکشان نیستی&quot; دریچه ای از نور را بر دل و ذهن مخاطب می گشاید و او را همقدم با گام های سید علی آقا قاضی در کوچه پس کوچه های نجف سیر می دهد تا جایی که گاهی در عالم رویا خود را مقابل ایوان نجف می یابد و گاهی سر بر سجده در محراب مسجد سهله و این سفر درونی آنقدر برایش شیرین جلوه می کند که حاضر نیست کتاب را بر زمین بگذارد و دلش می خواهد زمان به او این اجازه را بدهد که سفرش را تا انتها ادامه دهد و در این میانه من نیز مانند دیگر مخاطبان از شب اول ماه مبارک گام در این سفر نهادم.هر چه جلوتر می رفتم دل کندن از محتوای کتاب برایم سخت و سخت تر می شد چرا که ابعادی از وجود نورانی سیدی بزرگوار از تبار امام حسن علیه السلام برایم آشکار می شد که از مدعی بودن بر ولایت امیر مومنان علی علیه السلام خجالت می کشیدم؛ که اگر او شیعه بوده است پس من و ما کجای این دایره ولایت قرار گرفته ایم؟! شاید همین سنجه ها و تلنگرها بود که مرا بر آن داشت تا با نوشتن چند سطری، دیگر دوستان و همراهان را به مطالعه این کتاب تشویق کنم و اگر در این میان تنها قطره اشکی بر گونه ای نشست و دلی راهی حرم یار و خانه پدری مان شد، این کمترین نیز حظ و بهره ای از آن ببرم. اما حکایت نوشتن همین چند سطر نیز به مانند حکایت خرید و مطالعه کتاب باز هم با تاخیری چند ماهه روبرو شد و انگار قرار بود که در شب عید الله اکبر توفیق انتشار مطلب پیدا شود که به یقین حکمتی در این تاخیرها نهفته است والله اعلم.کتاب &quot;کهکشان نیستی&quot; در هفتاد و پنج فصل تنظیم شده است که هفتاد و چهار فصل آن روایت زندگی و فصل آخر به سفارشها و دستورها اختصاص دارد. نویسنده که خود طلبه ای همجوار حرم حضرت امیر سلام الله علیه است، با استعانت از روح بلندمرتبه آیت الله قاضی طباطبایی نوشتن این کتاب را در سال ۱۴۴۱ قمری به پایان رسانده است. با وجود تنظیم کتاب در ۵۵۵ صفحه به علت چاپ آن در کاغذ کاهی بسیار سبک و خوش دست است.این یادداشت را برای چالش مرورنویسی فراکتاب نوشته ام.#کهکشان_نیستی#محمد_هادی_اصفهانی#سید_علی_قاضی_طباطبایی</description>
                <category>منصوره جاسبی</category>
                <author>منصوره جاسبی</author>
                <pubDate>Sun, 03 Mar 2024 12:00:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«نا» دریچه‌ای به دنیای «صدر»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98529528/%C2%AB%D9%86%D8%A7%C2%BB-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%DA%86%D9%87%E2%80%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%C2%AB%D8%B5%D8%AF%D8%B1%C2%BB-ewsrabd0ch8e</link>
                <description>قصه «نا» قصه مردی است که فرصت اندک حیاتش، دریچه های جدیدی را گشود. حال اگر این حیات ادامه دار بود و ظلم هایی که بر او می رفت تبدیل به لطف می شد، حتما کاری می کرد کارستان.قصه «نا» خواندن من از آنجایی شروع شد که رزق همراهی با حلقه کتابی ـ که اگر اسمش را بگویم تبلیغ می شود و ما رسانه ای ها برای تبلیغ باید هزینه ای دریافت کنیم، پس از آن می گذرم ـ نصیبم شد؛ این که می گویم رزق، به معنای واقعی کلمه رزق است، چرا که در کنارشان بسیار می آموزم و به قول حاج آقا دولابی (نقل به مضمون)هر خیری رزقی است که خداوند نصیبمان می کند حالا می خواهد همنشینی یک انسان صالح باشد یا لبخندی از یک دوست یا همین قرار گرفتن در جمعی کتابخوان و کاربلد. اولین کتاب حلقه، «نا» بود، شاید برای مخاطب یادداشتم این پرسش پیش بیاید که چرا «نا»؟ همان طور که برای خودم نیز این سوال مطرح بود و نویسنده به پرسش من و شما اینگونه پاسخ داده است:&quot;نا در لغتنامه دهخدا مخفف ناو است در ناخدا.به معنای نای و نی هم آمده.مخفف نای است در ترکیبات سورنا و کرنا.حلقوم در تداول آخرین قوت.ضعیف ترین حد قوت. اندک قوت. رمق به معنی نفس باشد. و در عربی ما است؛ ضمیر اول شخص یا متکلم مع الغیر.&quot;.سید محمدباقر صدر را کمی و شاید هم از کمی بیشتر می شناختم، بنت الهدی را نیز هم. در مقطعی با «امامان اهل بیت» اش همراه شدم اما امام موسی برایم جذابیتی دیگر داشت، درست مثل زمانی که میان قطعه های شهدا سیر می کردم و ناگهان شهیدی با چهره ای بس زیبا، جذبه ای در من نشانه می رفت؛ و حالا «نا» آمده بود از او بگوید نه به تفصیل که به تلخیص چرا که مردان خدا در کلمه و واژه نمی گنجند.«نا» با همه قوت و ضعفش، راه می نمایاند و پیش می رفت، گاهی بیش بود و گاهی کم.«نا» می خواست شمع اول را روشن کند که کرد و یک به یک پشت سرش ردیف شدند: «به رنگ صبر»، «شرح صدر»، «اقلیم خاطرات» و... .«نا» فرصتی دست داد تا با جمعی از حلقه کتاب، همنشین نویسنده کتاب شویم و ساعتی به پرسش هایمان پاسخ دهد. او علت خلاصه نویسی اش را شرح می دهد که قصدش بیشتر ایجاد انگیزه برای دانستن درباره یکی از نوابغ عالم تشیع بوده است کسی که در سیزده سالگی اولین کتابش را می نویسد و در عمر کوتاهش خدمات بسیاری به عالم اسلام می کند که اگر او بود اتفاق های مثبت بسیاری می افتاد دریغ که حکومت بعث او را به طرز ناگواری به شهادت رساند آن هم در غربت.نویسنده می گوید قصدش نشان دادن همه ابعاد وجودی صدر نبوده، او می خواسته به خواننده نشان دهد که محمدباقر صدر یک پدر بوده است چه در خانه و چه در میان شاگردانش و چه زیباست زمانی که یک عالم دینی همه را فرزندان خود تلقی می کند و محبتش را نثار.نویسنده در پاسخ علت اینکه چرا به شرایط سیاسی و ارتباط شهید صدر با امام خمینی و نقش امام در حوزه علمیه نجف نپرداخته می گوید من می خواستم صدر بشناسانم که فکر می کنم انگیزه شناساندن را ایجاد کردم.اما من معتقدم که «نا» نه تنها خواننده را به دانستن بیشتر درباره شهید صدر که به شناختن امام موسی صدر و امام خمینی، حوادث حوزه نجف و شرایط حاکم بر آن با وجود حزب بعث عراق و... نیز ترغیب می کند.«نا» با نگاهی گذرا در حدود ۲۱۶ صفحه قطع رقعی با کاغذهایی کاهی که سبکی کتاب را به ارمغان می آورد همراه با محتوایی روان و خوب، روزنه ای به عالم صدر می گشاید و جان مخاطب را تشنه دانستن بیشتر و بیشتر می کند.این یادداشت را برای چالش مرورنویسی فراکتاب نوشته ام.#معرفی_کتاب#حلقه_کتابخوانی_مبنا#فراکتاب#چالش_مرورنویسی_فراکتاب#کتاب_نا#مریم_برادران#شهید_سید_محمد_باقر_صدر</description>
                <category>منصوره جاسبی</category>
                <author>منصوره جاسبی</author>
                <pubDate>Mon, 25 Dec 2023 11:01:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خمره؛ راهی میانبُر به دنیای هوشنگ مرادی کرمانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98529528/%D8%AE%D9%85%D8%B1%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%A8%D9%8F%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-yxxxgupviupc</link>
                <description>تجربه زیسته مرادی کرمانی با خیلی از نویسنده های ایرانی متفاوت است. او کودکی هایش را میان کوچه پس کوچه های روستایی از توابع شهداد کرمان مزه مزه کرده است. خمره را که می خوانی انگار نویسنده مُشرف به روستا ایستاده و مدام تصویرهایی با نمای باز و بسته می گیرد.کتاب ها آمده بودند و نشسته بودند روبرویمان. باید زیر و بم‌شان را در می آوردیم و از میانشان چهارتایی را برای مطالعه جمعی حلقه هفتم کتاب مبنا انتخاب می کردیم. یکی که این وسط از ما دلربایی کرده بود، &quot;شما که غریبه نیستید&quot; هوشنگ مرادی کرمانی بود. بسته چهارتایی که انتخاب شد حالا نوبت رسید به آن که ببینیم اصلا این کتاب ها در بازار نشر موجودند یا خیر. چشمم به دهان مدیر انتشارات خشک شده بود، که گفت: &quot;دخترم ببین این کتاب حداقل یه ماهی برای بیرون اومدن از زیر چاپ زمان لازم داره.&quot; فرصت نبود. باید تصمیم می گرفتم. چشمم خُمره را گرفته بود. خودش را با طمطراق در کوله ام جا داد و تا خانه همراهم شد. پایش که نشستم یک ضرب تمامش کردم. اصلا مگر می شد تا وقتی خمره بود سراغ کار دیگری بروم. پیشنهادم را در گروه گذاشتم. خمره رای آورده بود و خودش را میان کتاب های جمع خوانی جا داده بود.قرار شد صد نسخه ای از آن را برای امضا خدمت نویسنده محترم بفرستند. اما شانس به من رو کرده بود. دیدار با آقای مرادی کرمانی رزقم شده بود. شماره مسئول فروش نشر که روی صفحه گوشی ام خودنمایی کرد و خبر داد که استاد اینجا هستند دیگر متوجه نشدم چطور خودم را به دفتر نشر رساندم. با لبخندی که مهربانی را مهمان چهره اش می کرد، سلامم را علیک گرفت. انگار پرت شده بودم به دوران مدرسه، همان روزهایی که وقتی معلم مورد علاقه مان تحویلمان می گرفت دیگر میان ابرها سیر می کردیم. زرنگ شده بودم ایشان کتاب امضا می کرد و من هم شم خبرنگاری ام گل کرده بود و مدام با پرسشی، راهی به میان خاطراتشان باز می کردم. یک ساعتی محضرشان را درک کردم. حالا دیگر خیالم از بابت ارسال کتاب ها هم راحت شده بود. می ماند معرفی کتاب و نویسنده:در میان آثار هوشنگ مرادی کرمانی که جستجو می‌ کنی، به نامی برمی‌خوری که علامت‌ های سوال را روی سرت سبز می‌ کند: خُمره. با خودت می‌ گویی شاید درباره سرکه انداختن در روزگاران گذشته باشد شاید هم درباره خمره‌ های طلایی که در عصر پادشاهان باب بوده است. کافی است چند صفحه‌ ای از ابتدای کتاب را پیش بروی. داستان در یک روستا اتفاق افتاده است. شخصیت اصلی داستان معلمی است که در این روستا سکنا دارد. خمره مخزنی است که آب آشامیدنی بچه‌ های مدرسه در آن دخیره می‌ شود. گرما و سرمای هوا تَرکی بر جان خمره می‌ نشاند و قصه از همین جا آغاز می‌ شود و کشمکش‌ هایی که برای تهیه خمره دیگر در راه است. زبان شیرین و روان داستان، اجازه نمی‌ دهد که کتاب را زمین بگذاری.داستان خمره مانند دیگر داستان‌ های مرادی کرمانی دستت را می‌ گیرد و می‌ بردت به کوچه پس کوچه‌های خاکی روستایی در یکی از نقاط کشور و تصویر آن مرز و بوم را در ذهنت حک می‌ کند. برای تویی که در شهر زندگی می‌ کنی و اصلا مساله تهیه آب، محلی از اعراب ندارد.شاید به نظر آید که مخاطب این داستان، کودک و نوجوان است اما مانند دیگر آثار مرادی کرمانی سن و سال نمی‌ شناسد و زبان کودکانه‌ ای ندارد. در این داستان با رفتارهای بزرگسالان بسیار بیشتر برخورد داریم، رفتاری که با بعضی‌هایشان همزادپنداری می‌ کنیم و از بعضی از آنها کُفری می‌ شویم.خمره به زبان‌ های مختلف مانند انگلیسی، آلمانی، اسپانیایی، هلندی، فرانسوی، آلبانیایی، عربی و ترکی استانبولی ترجمه شده است. این اثر 150 صفحه‌ ای موفق به دریافت جایزه‌ های متفاوت از جمله دریافت لوح زرین جایزه هیئت داوران بزرگسال و مرغک طلایی جایزه داوران خردسال جشنواره کتاب کودک و نوجوان، جایزه کتاب سال هیئت داوران مجله سروش نوجوانان، دریافت دیپلم افتخار شورای کتاب کودک، کتاب سال 1994 وزارت فرهنگ و هنر اتریش، معرفی ویژه کتاب برگزیده 1994 آلمان، دریافت دیپلم افتخار CPN هلند، دریافت دیپلم افتخار جایزه خوزه مارتی-کاستاریکا، برنده جایزه کبرای آبی کشور سوییس. تاکنون بیش از صد هزار نسخه از این کتاب روانه بازار شده است. بر اساس این کتاب فیلم و انیمیشن نیز ساخته شده است.سال 1323 بود. می‌ گویند شانزده روز از آخرین ماه تابستان گذشته بود. روستای سیرچ تا آن روز هوشنگ به خود ندیده بود. نوزاد پسر خانواده مرادی کرمانی که به دنیا آمد، اسمش را هوشنگ گذاشتند. از حضور پدر و مادر بی‌بهره ماند اما پدربزرگ و مادربزرگ نوه عزیزتر از جانشان را با هر سختی و مشکل اقتصادی بزرگ کردند. مرد کوچک خواندن را بسیار دوست می‌ داشت و عمویی که معلم روستا هم بود بر این دوست داشتن می افزود. به جز انشا همه درس‌هایش را به سختی می‌ توانست قبول شود. تا پنجم را در سیرچ ماند و بعد راهی کرمان شد.سال 1339 بود که گویندگی و نویسندگی در رادیو کرمان پیشه‌اش شد.برای دوره متوسطه اما به تهران آمد. رشته زبان انگلیسی هم شد رشته دانشگاهی‌ اش. در تهران مطبوعات‌چی شده بود تا اینکه در سال 47 نخستین داستانش را با نام کوچه ما خوشبخت ها در مجله خوشه به سردبیری احمد شاملو به چاپ رساند.سال 49 بود که اولین کتاب داستانش با نام معصومه از زیر چاپ بیرون آمد و این درآمدی شد بر نوشتن کتابهایش.نوشتن نمایشنامه‌ های کوتاه برای رادیو در سال‌های 52 تا 57 شغل دیگری بود که دنبال کرد. همین ایام بود که «قصه‌های مجید» را هم برای رادیو نوشت. بعدها همین قصه‌ ها عامل شهرتش شد.اولین جایزه نویسندگی را اما با چاپ بچه های قالیباف خانه به خود اختصاص داد.مرادی کرمانی به جایی رسید که کتابهایش به زبان های مختلف ترجمه شدند تا جایی که او را ترجمه‌ترین نویسنده ایران معاصر می دانند.ترجمه ها، کتابهایش را به عنوان متون درسی به مدرسه های کشورهای مختلف راه داد. «شما که غریبه نیستید»، «بچه‌های قالیباف خانه»، «نخل»، «چکمه»، «خمره»، «مشت بر پوست»، «تنور»، «مربای شیرین»، «لبخند انار»، «مهمان مامان»، «نه تر و نه خشک»، «پلوخورش»، «مثل ماه شب چهارده»، «نازبالش»، «آب‌انبار»، «ته خیار»، «معصومه»، «من غزال ترسیده‌ای هستم»، «قاشق چایخوری» مجموعه ای از کتاب هایی هستند که مرادی کرمانی تجربه های زیسته اش را در آنها راه داده است. خودش می گوید:ذهن من یک ذهن کودکانه است. من هنوز هم در دوران کودکی سیر می‌کنم. شاید به این دلیل که کودکی نکرده‌ ام. فرصت نیافتم شیطنت کنم یا کودکی جالبی داشته باشم. شاید به‌همین سبب در دوران کودکی مانده‌ام. همه‌چیز را ساده می‌کنم اصلاً تلاش نمی‌ کنم برای کودکان بنویسم. سعی می‌کنم حرف خودم را بزنم.او عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی است. این نویسنده نام آشنا درباره زبان غنی فارسی می گوید: زبان فارسی شیرین و جذاب است، ولی متأسفانه به مرور زمان در حال لاغر و لاغرتر شدن است و ما کم‌کم لغات عامیانه را از دست می‌دهیم… فرهنگ شفاهی برای بالا بردن گنجینه واژگان بسیار مهم است.مرادی کرمانی از چهره های ماندگار سال 84 بود.این یادداشت را برای چالش مرورنویسی فراکتاب نوشته ام.##معرفی_کتاب#حلقه_کتابخوانی_مبنا#فراکتاب#چالش_مرورنویسی_فراکتاب#خمره#هوشنگ_مرادی_کرمانی#قصه_ایرانی</description>
                <category>منصوره جاسبی</category>
                <author>منصوره جاسبی</author>
                <pubDate>Tue, 05 Dec 2023 16:31:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردی که به تبعیدی ابدی رفت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98529528/%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%81%D8%AA-uqeauxsugawf</link>
                <description>مردی در تبعید ابدیمنصوره جاسبی: استعداد چیزی نیست که به همه یکسان ارزانی شده باشد. بعضی بر بعضی دیگر رجحان و برتری دارند. اصلا انگار آمده اند که زندگی را جور دیگری فهم کنند. صدرالدین محمد نیز یکی از همان هاست که از همان کودکی با دیگران متفاوت بود. جور دیگری می دید، جور دیگری سخن می گفت و جور دیگری فکر می کرد. همین بود که دیگر وجودش را تاب نیاوردند.خواجه ابراهیم قوام شیرازی را در دورانی که می‌رفت تا زندگی را وداع گوید، فرزند پسری عطا کردند که ذخیره قبر و قیامتش شد. تک فرزندی که ابراهیم، بیم جانش را داشت. ابراهیم که در دربار صفویان بر مسند اعلا می‌نشست، از زبان تیزِ محمد، چهره‌اش در هم می‌شد و با چشمانش او را عتاب می‌کرد.«مردی در تبعید ابدی» حکایت صدرالدین محمد شیرازی است. صدرالدینی که فلسفه می‌دانست و قدر و قیمتش را نشناختند، نه آن زمان و نه هیچ زمانه دیگری.در آغازین فصل کتاب، او را در تبعیدی می‌بینیم که شاه عباس صفوی دستورش را صادر کرده است. نوزاد دخترش به بیماری مبتلاست و همسر از این اوضاع و احوال خسته و درمانده است و شاکی.مردی در تبعید ابدی، زندگی‌نامه شانزده فصلی‌ای است که برهه‌های مختلف زندگی صدرالدین شیرازی را با قلم آهنگین نادر ابراهیمی در آمیزه‌ای از مستند و خیال به تصویر کشیده است.زندگی شخصی، وجوه شخصیتی و چگونگی بروز و ظهور افکار و اندیشه او، استادانه و همقدم در کتاب پیش می روند.عنوان های مشترک &quot;راه&quot; زمان حال را روایت می کنند و چون فلاش بک زده می شود عنوان دیگری سردر فصل ها جا خوش می کند.این کتاب 280 صفحه‌ای اطلاعاتی هر چند مختصر از زندگی فیلسوفان نامداری چون میرداماد، میرفندرسکی و شیخ بهاء را نیز ارائه کرده است. هم آنانی که ملاصدرای جوان در پیشگاه شان دو زانو نشست و ادب کرد اما منطق و استدلالش را سر سوزنی فروگذار نکرد. او مقابل پدر هم چنین بود. تنها چند بند زیر کافی است تا استواری محمد را در کلام تصویرگر باشد:محمد! سحر که به نماز می ایستی، گهگاه صدایت _ گرچه خوش است _ بیش از اندازه بلند می شود. نمازت را اگر برای خدا می خوانی، بدان که او بی صدا نیز می شنود، و اگر برای همسایگان می خوانی، بدان که از نظر عقلای ایشان، بانگت را هر چه بلند تر کنی، کوته بین تری. عبادت کاریست که انسان در خلوت می کند ، و به زمزمه یا در دل، نه به فریاد._ از این که ارشادم می کنی، سپاس می گزارم پدر ؛ اما رخصت بده نکته ای را هم شاگردت به استاد بیاموزد:سحر که به نماز ایستاده بودی، صدایت را هیچ نشنیدم. نمازت را با صدای بلند بخوان پدر؛ آن قدر بلند که مجاز است و مقبول_ با خلوص اما بلند و خوش آهنگ و دلنشین، تا همسایگان صدایت را بشنوند. اعتقاد، جهان را آباد خواهد کرد. و صدای رسای مرد معتقد، صدای اعتقاد است، نه عربده ی ریا، و اگر حق بود که جملگی عبادات در خلوت و خاموشی انجام گیرد و به زمزمه یا در دل، اذان را بر بلندای مناره ها نمی گفتند _ با صوتِ بلندِ دلنشین پرطنین _ و اعتبار نماز جمعه جماعت را مولای متقیان جهان صد بار بیش از نماز در خلوت نمی دانست و خداوند مقرر نمی داشت که جملگی مسلمانان که حج برایشان واجب است در یک روز گرد هم آیند و به فریادی جهان لرزان از گناه و جرم و کفر برائت بطلبند.پدر! آموزگاری دارم که می گوید: &quot; آنگاه که با خداوندِ دو عالم و همه عالمیان سخن می گویی، با صدای بلند بگو، و آن گاه که با خدای خویش راز و نیاز می کنی، با چنان صدای بی صدایی بگو که اگر روح می گوید، جسم نشنود. فرق است میان سخن گفتن با خداوند دو عالم و خداوند دل.&quot;نهم جمادی الاولی (دوم آذر) را روز ولادتش گفته‌ اند. ولادتی که سرفصلی از اندیشیدن را ارمغان می‌ آورد و این بهترین فرصت است تا اوراق &quot;مردی در تبعید ابدی&quot; پیش چشمانمان جلوه گری کند و از او برایمان باز گوید.این یادداشت را برای چالش مرورنویسی فراکتاب نوشته ام.#معرفی_کتاب#حلقه_کتابخوانی_مبنا#فراکتاب#چالش_مرورنویسی_فراکتاب#مردی_در_تبعید_ابدی#نادر_ابراهیمی#ملا_صدرای_شیرازی</description>
                <category>منصوره جاسبی</category>
                <author>منصوره جاسبی</author>
                <pubDate>Tue, 28 Nov 2023 12:48:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>