<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهربانو</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_98569881</link>
        <description>همدم قلم و کاغذ
دانشجو زبان و ادبیات فارسی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 13:48:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4888005/avatar/dwAp6D.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهربانو</title>
            <link>https://virgool.io/@m_98569881</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اولین قدم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98569881/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%AF%D9%85-zh4y4wagplkj</link>
                <description>من زندگیم رو تماما از امام رضا علیه السلام می دونمجوری که می دونم حتم به یقین هیچ کس رو دست خالی رد نمیکنن آقا خیلی مهربوننچند هفته پیش برا ثبت نام کتابخانه حرم اقدام کردم اما بخاطر عکسم یک ایراد گرفتن و حواله ام کردن دلم خیلی شکست آخه واقعا توقع بخورد زننده رو از خادم امام رضا نداشتماون قدر بغض به گلوم فشار آورد که خودم رو میون جمعیت گم کردم نمی دونستم فقط می رفتمرفتم جلو ضریح وایستادم همون جایی که پشت سرت میشه پنجره فولادزدم زیر گریه بلند بلند اصلا از خودم توقع چنین سیل اشکی رو انتظار نداشتمشاید فکر کنید خیلی زودرنج ام شاید ارهاما یک درد تو سینه درست مثل همون زخمی که تازه خودش رو گرفته که دوباره یک خراش بر میداره و منفجر میشهمی دونم چرا اون رفتار رو کرد اما نمی تونم ثابت کنم...خلاصه داشتم همین جور گریه می کردم که خادم ها یکی یکی با‌چوب پر ها شون دوباره حواله ام دادن به جلورفتم جلو تر دیدم اصلا جا نیست نشستم رو سنگ های سرد باز زدم زیر گریهچه خوبه تو حرم هیچی کاری به کارت نداره تازه شاید یکی رد بشه و صدات رو بشنوه و بگه الهی مشکلش حل بشهیک آن به دلم افتاد گوشیم رو نگاه کنمای داد بیداد ۴ تماس بی پاسخ مادرتا اومدم زنگ بزنم دوباره مامانم زنگ زدجواب دادم گفت ۵ دقیقه دیگه در طرف نواب بیا می خواهیم بریمتندی رفتم جلوی کتاب دعا ها وایستادم با پشت دست رد اشک هام رو باز کردم به عادت همیشگیم تند یک صفحه از قرآن رو باز کردم و خوندمو راه افتادم تو سلام آخر رو کردم بهش و به زبون خودم گفتم آقا دمت گرم ان شاءالله حرم همیشه پر زائر باشهخداحافظ امیدوارم زودی دوباره بطلبیمو برگشتم ...چند روزی گذشت و تو فضای مجازی چرخی می زدمدیدم به نشر نشریه آستان قدس یک فراخوانی داده برا دوره نویسندگیاصلا قید نکرده نو قلم می خواهیم یا زبده کارتازه کاملا رایگانبه ادمین پیام دادم و خلاصه ثبت نام کردمو بالاخره سه شنبه از راه رسید. دم رفتن به مادرم گفتم مامان دعا کن این کلاس ختم بشه به اولین کتابمراه افتادم همین جور که سرم تو گوشی بود که گم نکنم کجا باید پیاده بشم یک آن دیدم عه اینکه میدون شهداست حقیقت اصلا نمی دونستم و چک نکرده بودم که باید از جلو در خونه امام رضا بگذرم.تو اتوبوس دست گذاشتم رو سینه کمی خم شدم گفتم آقا سلام با یک لبخند گشاد درست مثل کسی که میون شلوغی ها یک آشنا دیدهاره بلاخره رسیدم و کلاس رو شرکت کردمواقعا عالی بود اصلا این کلاس رو اگر هم یک جای شهر پیدا می کردم معلوم نبود چقدر پول می گرفتن تازه با این اوضاع هم معلوم نبود باید همنشین چه آدم هایی و با چه طرز فکر هایی بشماونجا اکثرا اهل‌قلمم اند و نویسنده واقعیجلسه چهارم رو هفته پیش گذروندمدیدم وقت دارم چرخی تو کتابفروشی زدماومدم گلستان رو بردارم که چشمم به کتاب حافظ به تصحیح خرمشاهی افتادهمونی که دنبالش بودم دیدم قیمتش هم مناسب خریدمشوقتی اومدم بیرون با خودم گفتم بازش نمی کنم تا برسم حرمرسیدم حرم تند تند آدما رو رد کردم تا رسیدم در خروجی خیابان شیرازییک نگاه به گنبد کردم و یک نفس عمیق کشیدمممنون آقا بخاطر همه چیبه یک بسم الله بازش کردمو حافظ گفت:درد عشقی کشیده ام که مپرس/زهر هجری چشیده ام که مپرسگشته ام در جهان و اخر کار /دلبری برگزیده ام که مپرسآنچنان درهوای خاک درش/می رود آب دیده ام که مپرسمن به گوش خود راز دهانش دوش/سخنانی شنیده ام که مپرس.....واقعا با دل جون درکش می کردممن تموم زندگیم از امام رضاستو خود آقا خوب می دونن در این دل رنج دیده چه هاستامیدوارم لایق این محبت باشمو روزی از مسیر چاپ شدن کتابم بگم</description>
                <category>مهربانو</category>
                <author>مهربانو</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2026 22:41:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باید شروع کنم...!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98569881/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%DA%A9%D9%86%D9%85-tguis0dp3p0l</link>
                <description>سلاممملوء از حرفم اما، نمی تونم حرف بزنمدلم خیلی گرفته. این روزا قلبم هم بازی اش گرفته گاه مرا از درد مثل مار به خودم می پیچاندو گاه ساکتم می کندنگرانم برای داستان نیمه زندگی اممدام در ذهنم تکرار می کنم که باید شروع کنم باید ....اما الان قریب به ۵ سال می گذرد و من تازه به نقطه صفر زندگی ام رسیده ام.تنها منفعتی که برده ام بعد کلی دویدن ها رسیدن به دانشگاه است.شاید عجیب باشد برای شما که مگر دانشگاه رفتن هم از کاه کوه ساختن دارد آن هم دانشگاه سطح دو کشورباید بگویم برای من، بلهدو سال به عقب نشستم،بار اول که درست چند ساعت مانده به کنکور راهی درمانگاه شدم و نشدبار دوم درست از همان صبحی که به ناکامی ختم شد آستین هایم را بالا زدمو بند های کفش های آهنین ام را هم سفت و محکم بستم به دری که تو بگویی سر زدم خرج کردم هم عمرم را گذاشتم و هم پول اما چه شد؟غرورم مانعم شد،تلاشم را پیش چشمم می آورد و به کمتر از دانشگاه فردوسی قانعم نمی کردنشد ....شروع دوباره برایم خیلی سخت بود ،حتی دیگر از کتاب هایم نیز شرم داشتم که به سمت شان برومپدر و مادرم که جای خود داردمیانه راه که نه در انتها به خود آمدم،و تا خود آمدن نتایج تکرار می کردم نکند بدتر شود وای آبرویم.خدارو شکر قضیه ختم به خیر شد با رتبه ای ۳۰۰ اختلافی نسبت به سال گذشته  دانشگاه حکیم سبزواری در شهر سبزوار قبول شدمآن هم رشته ادبیات فارسیاز سر علاقه بود انتخابم و می توانستم با رتبه ای که آوردم حتی دانشگاه غیر دولتی رشته تاپ مثل حقوق و روانشناسی بروم اما من برای این رشته برنامه ها داشتم و دارم که در ادامه میگم راستی عید تون مبارک</description>
                <category>مهربانو</category>
                <author>مهربانو</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 00:58:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>